نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

2. «حق» در مقابل فعل «باطل»، «لهو»، «لعب» و «عبث»

درباره آفرینش جهان، در سوره «صاد» مى‌فرماید: وَ مَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالاَْرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا بَاطِلا ذَلِكَ ظَنُّ الَّذِینَ كَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ كَفَرُوا مِنَ النَّار(39)؛ و آسمان و زمین و آنچه را كه میان این دو است به باطل نیافریدیم، این گمان كسانى است كه كافر شده [و حق‌پوشى كرده]اند، پس واى از آتش بر كسانى كه كافر شده‌اند. ما آسمان و زمین و آنچه را بین آنها است پوچ و بى‌هدف نیافریده‌ایم. این پندار كافران است كه فكر مى‌كنند این عالم بى‌جهت و بى‌حساب و كتاب و بى‌قصد و غرض آفریده شده؛ واى بر چنین كسانى از عذاب ابدى كه در انتظارشان است.
در آیه‌اى دیگر چنین مى‌خوانیم: وَ مَا خَلَقْتَا السَّمَاءَ وَالاَْرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا لاَعِبیِن(40)؛ و آسمان و زمین و آن‌چه را كه میان آن دو است به بازیچه نیافریدیم؛ یعنى عالم، از سر بازى و هوس آفریده نشده است، بلكه: لَوْ أَرَدْنَا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لاَتَّخَذْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا إِنْ كُنَّا فَاعِلیِن(41)؛ اگر مى‌خواستیم بازیچه‌اى بگیریم، قطعاً آن را از پیش خود اختیار مى‌كردیم. اگر مى‌خواستیم سرگرمى داشته باشیم، سرگرمى را پیش خودمان انجام مى‌دادیم، چرا مردم را به سرگرمى وادار كرده، به بازى
﴿ صفحه 49 ﴾
بگیریم؛ بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْبَاطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ وَ لَكُمُ الْوَیْلُ مِمَّا تَصِفُونَ(42)؛ بلكه حق را بر باطل فرو‌مى‌افكنیم، پس آن را در هم مى‌شكند، و به ناگاه آن نابود مى‌گردد. واى بر شما از آنچه وصف مى‌كنید. این وصفى كه در مورد آفرینش مى‌كنید و مى‌پندارید كه عالم هستى، سرسرى و بى‌حساب و كتاب است و تدبیر الهى بر آن حاكم نیست، این گفته‌ها موجب بدبختى و پشیمانى شما خواهد شد و روزى خواهید فهمید كه این عالم حساب و كتاب دارد.
اینها نمونه‌هایى بود از آیاتى كه مى‌فرماید خلقت جهان حق است و در مقابل، باطل بودن، لهو بودن، لعب بودن و عبث بودن خلقت را نفى مى‌كند؛ یعنى واژه حق در این جا به معنایى به كار رفته كه در مقابل آن، چهار واژه باطل، لهو، لعب و عبث قرار مى‌گیرد. گاهى مى‌فرماید خلقت جهان باطل نیست: رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلا. گاه مى‌فرماید خلقت جهان حق است نه لهو: لَوْ أَرَدْنَا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لاَتَّخَذْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا. گاه مى‌فرماید خلقت جهان حق است نه لعب: وَ مَا خَلَقْنَا السَّمَوَتِ وَالاَْرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِین. در یك مورد نیز تعبیر عبث را به كار برده: أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ(43)؛ آیا پنداشتید كه شما را بیهوده آفریده‌ایم و این كه شما به سوى ما بازگردانده نمى‌شوید؟ اگر شما را بیهوده و عبث آفریده بودیم، آن گاه معاد و حساب و كتاب و پاداش و كیفرى در كار نبود، اما بدانید كه خلقت جهان از روى لهو و لعب و به عبث نبوده و حساب و كتاب دارد، و چون همه حساب‌ها در این عالم صاف نمى‌شود پس باید عالم دیگرى هم باشد. این، در واقع یكى از استدلال‌هاى قرآن بر معاد است. البته در موارد زیادى، قرآن صرفاً از وجود معاد و قیامت خبر مى‌دهد، اما فقط به اِخبار اكتفا نكرده بلكه در مواردى نیز یك سلسله دلایل عقلى بر اثبات معاد اقامه مى‌كند كه آیات مذكور از جمله آنهاست؛ كه قرآن مى‌خواهد با نفى لهو و لعب و عبث بودن خلقت جهان نتیجه بگیرد كه قیامت و معادى در كار است.
لهو به كارى مى‌گویند كه فقط براى سرگرمى انجام مى‌شود و هیچ هدف خاصى ندارد. لعب در جایى استعمال مى‌شود كه غرض در كار هست اما غرض خیالى است؛ مثل بچه‌ها كه با چوب و خاك و نظایر آن، خانه‌اى درست مى‌كنند و بعد هم كه بازیشان تمام مى‌شود آن را خراب مى‌كنند و دنبال كارشان مى‌روند. یا برخى بازى‌هایى كه بزرگ‌ترها مى‌نشینند و قانون و
﴿ صفحه 50 ﴾
قرارهایى با هم مى‌گذارند و گرچه نظم و مقرراتى دارد، ولى نتیجه حقیقى و واقعى بر آن مترتب نمى‌شود. عبث هم در جایى است كه انسان كارى را انجام مى‌دهد و ممكن است یك نوع لذتى هم برایش داشته باشد ولى هدف عقلایى و صحیحى بر آن مترتب نمى‌شود. در فلسفه معمولا براى فعل عبث مثال مى‌زنند به كسانى كه با تسبیح یا ریش خود بازى مى‌كنند. حتماً دیده‌اید كسانى كه مرتب تسبیح را در دستشان مى‌چرخانند یا با ریش خود بازى مى‌كنند، كه این كار هیچ نتیجه‌اى برایشان ندارد، اما چون عادت كرده‌اند، اگر این كار را نكنند مثل این كه گم شده‌اى دارند و خاطرشان آرام نیست.
به هر حال، كارى كه از سر لهو یا لعب یا عبث باشد، یا كار بى‌هدفى است و یا هدف منطقى و عقلایى ندارد. در مقابل همه اینها، كار حق یعنى كارى كه داراى هدفى عقلایى و شایسته باشد. هدف، همان چیزى است كه در فلسفه، «علت غایى» نامیده مى‌شود.

3. «حق» و «علت غایى»

شاید شنیده باشید كه مى‌گویند هر كارى كه ما انجام مى‌دهیم چهار علت دارد: علت فاعلى، علت مادى، علت صورى و علت غایى. مثلا یك نجّار وقتى میز و صندلى مى‌سازد، علت فاعلى همان نجار است كه آن میز و صندلى را مى‌سازد. علت مادى، آن چوب‌ها هستند. علت صورى، آن شكل خاصى است كه میز و صندلى دارد. اما غیر از اینها یك چیز دیگر هم هست كه آن چیز باعث مى‌شود كه این نجار با این چوب‌ها كار دیگرى انجام ندهد و از میان ده‌ها كارى كه مى‌توان با این چوب‌ها انجام داد، او فقط ساختن میز و صندلى را انتخاب كند. آن انگیزه‌اى كه این نجار را وادار به ساختن میز و صندلى مى‌كند اصطلاحاً علت غایى نامیده مى‌شود. در هر كار عقلایى حتماً باید علت غایى وجود داشته باشد و هدفى از انجام آن كار در نظر فاعل باشد؛ در غیر این صورت، آن كار را انجام نخواهد داد. دانشجویى كه درس مى‌خواند و انواع سختى‌ها و مشكلات را متحمل مى‌شود، به خاطر هدفى است كه در سر دارد؛ این همان علت غایى است. البته این كه آیا در هر پدیده‌اى كه در عالم وجود دارد علت غایى لازم است یا نه، یك بحث عمیق فلسفى است كه ما این جا نمى‌خواهیم وارد آن شویم، اما این مقدار مسلّم است كه شخص عاقل اگر بخواهد كارش از روى عقل باشد، و اگر عقلانیت او، وى را وادار به انجام كارى كرده باشد حتماً باید علت غایى، یعنى هدف شایسته‌اى، در كار باشد؛
﴿ صفحه 51 ﴾
یعنى انگیزه‌اى كه براى انجام این كار دارد این است كه اثرى بر این كار مترتب است كه ارزش آن را دارد كه انسان این زحمت‌ها را به خاطر آن متحمل شود. اگر انسان كارى را انجام دهد در حالى كه به نتیجه‌اى بهتر و با ارزش‌تر از خود آن كار و زحمت نمى‌رسد، این كار عبث است؛ یعنى ممكن است انسان از كارى نتایجى ببرد و لذتى هم برایش داشته باشد، ولى آن نتیجه، عقلایى و شایسته تحمل آن تلاش و زحمت نباشد؛ مثل بازى و سرگرمى‌هاى كودكانه كه بچه‌ها از آن لذت مى‌برند و انگیزه كودك هم از آن بازى همان لذت است؛ ولى اثر دیگرى غیر از همان سرگرمى بر آن مترتب نمى‌شود. در كارى مثل ورزش‌هاى رزمى، اثر عقلایى مترتب است و آن اثر این است كه انسان را براى مبارزه با دشمن آماده مى‌كند. یا اگر ورزشى است كه موجب سلامتى بدن مى‌شود، این كارْ عقلایى است، چون این زحمت‌هایى كه مى‌كشند و تمرین‌هایى كه مى‌كنند، نتایجى بر آنها مترتب مى‌شود كه ارزشش بیشتر است، و آن نتیجه این است كه مقاومت بدن در مقابل بیمارى‌ها بیشتر مى‌شود. اما اگر ورزشى باشد كه غیر از زمین خوردن و دست و پا شكستن و كتك خوردن هیچ اثرى ندارد و فقط این است كه یك عده برایش هورا كشیده و او را تشویق مى‌كنند و آفرین مى‌گویند و هیچ اثر عقلایى خاصى مترتب نمى‌شود، این ورزش از مصادیق لعب و عبث است. ورزش‌هایى وجود دارند كه صرفاً یك برد و باخت قراردادى است و هیچ نتیجه عقلایى ندارد، و برخى حركاتى است كه گرچه افراد عاقل انجام مى‌دهند اما از عقلشان سرچشمه نمى‌گیرد و صرفاً یك سرگرمى و وقت‌گذرانى است؛ اسم این قبیل كارها لهو است. هر كارى كه به خاطر غرض شایسته‌اى انجام نگیرد و طورى تنظیم نشود كه به یك هدف معقول برسد، چه لهو باشد چه لعب، به هر حال كارى عبث و بیهوده است و به یك معنا، باطل نامیده مى‌شود؛ یعنى عمر گران مایه را كه با هیچ گوهرى قابل ارزش‌گذارى نیست صرف كرده، در حالى كه هیچ نتیجه قابل توجهى به دست نیاورده است. در مقابل، كار حق است؛ یعنى كارى كه اگر عمرش را صرف آن مى‌كند و تلاش و زحمتى را متحمل مى‌شود، نتیجه‌اى كه به بار مى‌آید ارزشى بیش از آن عمر و تلاش صرف شده داشته باشد.

4. استدلالى بر «حق» بودن «خلقت انسان»

اكنون كه تفاوت كار حق و باطل روشن شد، متوجه مى‌شویم وقتى خدا در قرآن مى‌فرماید: خلقت آسمان و زمین و این جهان، حق است و لهو و لعب و عبث و باطل نیست، به چه معنا
﴿ صفحه 52 ﴾
است. اگر خلقت بخواهد عبث و بیهوده نباشد باید معادى در كار باشد؛ و به همین دلیل است كه مى‌بینیم در آیه شریفه، پس از نفى عبث بودن خلقت انسان، بلافاصله متذكر معاد مى‌شود: أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَیْنَا لاَتُرْجَعُون(44)؛ آیا پنداشتید كه شما را بیهوده آفریده‌ایم و این كه شما به سوى ما بازگردانده نمى‌شوید؟ در این آیه، جمله «وَ أَنَّكُمْ إِلَیْنَا لاَتُرْجَعُون»، به اصطلاح ادبیات عرب، عطف تفسیرى براى «خَلَقْنَاكُمْ» است؛ یعنى اگر خلقت شما عبث و بیهوده بود و هدف شایسته‌اى نداشت، البته معادى هم نبود؛ اما اگر آفرینش، عبث نباشد حتماً باید معادى در كار باشد. با توجه به این توضیح، طبیعتاً وقتى این آیه را مى‌خوانیم این سؤال برایمان مطرح مى‌شود كه چه ملازمه‌اى بین «عبث نبودن خلقت انسان» و «وجود معاد» هست؟ یعنى این‌جا قرآن مى‌خواهد یك استدلال عقلانى براى معاد بیان كند، به خلاف آیاتى مثل: بَلَى وَ رَبِّى لَتُبْعَثُن(45)؛ سوگند به پروردگارم حتماً برانگیخته خواهید شد، و نظایر آن كه بیان تعبدى است. اما دلیل عقلى كه این آیه در صدد افاده آن است، چیست؟
اگر بخواهیم بیان ساده‌اى از استدلال عقلى‌اى كه آیه شریفه مشتمل بر آن است ارائه دهیم، به این صورت است كه: ما مى‌بینیم خداوند در این عالم به نوع انسان توانایى‌هایى داده است؛ چه توانایى‌هاى جسمى و بدنى و چه توانایى‌هاى فكرى و روانى. انسان مى‌تواند این توانایى‌هاى خدادادى را در مسیرى صرف كند كه هم موجب خیر و سعادت خودش و هم موجب خیر و سعادت دیگران باشد؛ مثل كارى كه انبیا و اولیاى خدا و مصلحان جهان كردند كه فكر و جسم و مال و تمام هستى خود را در راه خدمت به خلق خدا و كسب رضاى الهى صرف كردند. راه دیگر این است كه انسان این توانایى‌هاى خدادادى را در راهى صرف كند كه موجبات بدبختى و ضرر و زیان خود و دیگران را فراهم آورد. اما چه در مورد كسانى كه عمرشان را صرف انجام كارهاى نیك فردى و اجتماعى مى‌كنند و چه در مورد كسانى كه عمرشان را صرف فساد و تباه‌كارى فردى و اجتماعى مى‌نمایند، در بسیارى از موارد این‌گونه است كه این جهان، ظرفیت پاداش نیكوكاران و مجازات تبهكاران را ندارد؛ لذا حتماً باید جهان دیگرى باشد تا هر دو گروه نیكوكاران و تبهكاران به آنچه كه استحقاق واقعى آن را دارند، برسند.
﴿ صفحه 53 ﴾