نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

2. طرح یك شبهه درباره قرآن و حقیقت آن

در این جا مناسب است در حاشیه باز هم به مطلب دیگرى كه این روزها توسط برخى انسان‌هاى شیطان صفت مطرح مى‌شود اشاره كنیم. اینان مى‌گویند قرآن كلام خدا نیست، زیرا به فرض هم كه خدایى باشد و بر پیامبر اسلام وحیى فرو فرستاده باشد اما آن وحى خودش زبان و معنایى ندارد و این من و شما و پیامبر هستیم كه با قرائت این آیات آنها را به زبان در مى‌آوریم و روح معنا را در كالبد این الفاظ مى‌دمیم. اصولا حقیقت آنچه كه ما آن را وحى مى‌نامیم چیزى نیست جز یك احساسى كه در پیامبر پیدا مى‌شود و اسم این احساسْ «تجربه دینى» است و نبوت در واقع همین تجربه دینى است. نبوت پیامبر اسلام یعنى این كه در 1400 سال قبل در جزیرة العرب یك احساسى به ایشان دست داد، احساسى در درونشان كه گویا كسى با ایشان سخن مى‌گوید. چه بسا كه واقعاً كسى و سخنى هم در كار نبوده، آنچه بوده یك تجربه درونى شخصى بوده كه براى آن حضرت رخ داده و ما از واقعیت آن خبر نداریم و به همین جهت نیز هیچ دلیلى نداریم بر این كه آنچه را آن حضرت احساس مى‌كرده واقعیتى هم داشته است. از طرف دیگر، چون نبوت و پیامبرى، چیزى جز همین احساس و تجربه
﴿ صفحه 37 ﴾
درونى و شخصى نیست، هر كس دیگرى در هر زمانى ممكن است چنین تجربه‌اى برایش پیدا شود. تجربه دینى، اختصاصى به پیامبران نداشته و امرى همیشگى است و هركس كه آن استعداد را در خودش ایجاد كند مى‌تواند به این تجربه دست یابد. این سخن بدان معناست كه پیامبرى ختم نشده بلكه تا دامنه قیامت ممكن است كسانى این تجربه دینى برایشان رخ دهد و احساس پیامبرى كنند و دین و آیین جدیدى به بشریت عرضه نمایند!
با توضیح بالا معلوم مى‌شود این كه مى‌گویند قرآن كلام خداست، مسامحه است و حقیقت آن است كه قرآن كلام پیامبر است؛ كلامى كه در نتیجه آن احساس درونى بر زبان پیامبر جارى شد و ایشان خیال كرد كسى با او سخن مى‌گوید. آنچه منطقاً مى‌توانیم بگوییم همین مقدار است، ولى این كه واقعاً خدایى بود و جبرئیلى مى‌آمد و كلام خدا را بر پیامبر مى‌خواند، براى ما قابل اثبات نیست. لذا دلیلى ندارد كه ما تا ابد پاى‌بند این قرآن و این آیات باشیم. این مطالب مربوط به برهه خاصى از زمان و متناسب با فرهنگى خاص بوده، امروز زمانه تغییر كرده و فرهنگ عوض شده و این آیات بوى كهنگى مى‌دهد، ما امروز به قرآن جدید و آیات و مطالب نوى نیازمندیم!
یادآور مى‌شوم كه در چند دهه قبل نیز شبیه همین مطالب از زبان كسروى صادر شد و كتابى به نام «ورجاوند بنیاد» نوشت. او ادعاى پیامبرى داشت و آیینى به نام «پاك دینى» را تأسیس كرد و سرانجام به دست گروه فداییان اسلام به جهنّم واصل شد. اخیراً شنیدم برخى كتاب‌هاى كسروى دوباره با تیراژ بالا چاپ و منتشر شده و گاهى حتى با سوبسید و یا مجانى هم آنها را توزیع كرده و به عنوان خدمت به فرهنگ عمومى كشور آنها را به كتابخانه‌هاى مدارس اهدا مى‌كنند!
به هر حال امروز هم جانشینان كسروى همان حرف‌ها را تكرار مى‌كنند و در صددند دین و پیامبر و كتاب جدیدى عرضه كنند. اصل حرف آنها هم این است كه مى‌گویند اعتقاد یك عده روحانى ساده‌لوح و مردم عوام كه فریب آنان را خورده‌اند این است كه خیال مى‌كنند قرآن و آیات آن گفته‌هاى خداست، در حالى كه واقعیت این است كه یك مرد عربى در 1400 سال پیش در جزیرة العرب یك احساسى برایش پیدا شد كه گویا كسى با او سخن مى‌گوید و این آیات بر زبانش جارى شد، ولى منطقاً هیچ دلیلى نداریم كه آن احساس واقعیت داشته و اینها سخنان خداوند بوده و اعتبار ابدى داشته باشد. گاهى نیز پا را فراتر گذاشته و مى‌گویند بر
﴿ صفحه 38 ﴾
فرض هم كه خدا گفته باشد، ما هیچ دلیلى نداریم كه خدا راست گفته باشد. (این مطلب را چند سال قبل یكى از روشن‌فكرهاى مسلمان‌نما در كلاس درس دانشكده الهیات جمهورى اسلامى گفته بود.)
البته حقیقت این است كه كسانى كه این‌گونه حرف‌ها را مى‌زنند قلباً هیچ اعتقادى به خدا و پیامبر و دین و قرآن ندارند و اگر هم اسمى از اینها مى‌برند براى ظاهرسازى و فریب مردم است وگرنه به قول امیرالمؤمنین(علیه السلام) این افراد لاَیُؤْمِنُونَ بِغَیْب؛ به هیچ امر غیبى، اعتقادى ندارند.

3. پاسخ شبهه مذكور با تكیه بر «حق» بودن قرآن

اگر ما بخواهیم درباره همه این گزافه‌گویى‌ها و اباطیل و بطلان آنها بحث كنیم، باید یك دوره اصول عقاید را مطرح نماییم، كه با این بحث‌هاى پراكنده‌اى كه ما چند هفته یك بار در این جا داریم چند سال به طول خواهد انجامید. بحمدالله كتاب‌هاى فراوانى در این زمینه وجود دارد و توصیه مى‌كنم كه جوانان و نوجوانان عزیز ما هم اهتمام داشته باشند و پایه‌هاى عقایدشان را با مطالعه كتاب‌هاى معتبر و مفید تقویت كنند.
در هر صورت، اگر ما معتقد شدیم كه قرآن كلام خدا و حق است، معنایش این است كه بر خلاف آنچه این یاوه‌سرایان مى‌گویند، سر سوزنى در این كتاب جاى شك و تردیدى وجود ندارد؛ همان طور كه در اولین آیات قرآن مى‌خوانیم: ذلِكَ الْكِتَبُ لاَرَیْبَ فَیه(20)؛ آن كتابى است كه در [حقانیت] آن تردیدى نیست؛ و یا این آیه كه: وَإِنْ كُنْتُمْ فِى رَیْب مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَة مِنْ مِثْلِه(21)؛ و اگر در آنچه بر بنده خود نازل كرده‌ایم شك دارید، پس سوره‌اى مانند آن بیاورید. خداوند كه گویا پیش‌بینى مى‌كرده روزى شیاطینى چنین سخنان بى‌مایه‌اى خواهند گفت، در مورد قرآن مى‌فرماید: وَبِالْحَقِّ أَنْزَلْناهُ وَبِالْحَقِّ نَزَل(22)؛ و آن [قرآن]را به حق فرود آوردیم و به حق فرود آمد. من وقتى كه جوان بودم و تازه به زبان عربى و قرآن آشنا شده بودم برایم تعجب بود كه این چه اصرارى است كه در این آیه بر حق‌بودن قرآن شده است؛ چون ظاهرش به نظر مى‌رسد یك مطلب را دوبار پشت سرهم و بلافاصله تكرار كرده است؛ زیرا بدیهى است كه وقتى خداوند قرآن را به حق فرستاده، طبیعتاً به حق هم فرود آمده و نیازى به این تكرار نبود.
﴿ صفحه 39 ﴾
اما با دقت معلوم مى‌شود كه تكرارى در آیه شریفه وجود ندارد و معناى قسمت اول كه مى‌فرماید: «وَبِالْحَقِّ اَنْزَلْنَاه» این است كه آنچه از مصدر وحى الهى صادر شد حق و حقیقت بود، و معناى قسمت دوم كه مى‌فرماید: «وَبِالْحَقِّ نَزَل» این است كه كسى شبهه نكند كه گرچه از مصدر الهى به حق صادر شد اما در بین راه تا به پیامبر برسد اشكال و خدشه‌اى به این پیام وارد شد؛ بلكه همان طور كه ما به حق فرستادیم به حق هم نازل شده و كاملا صحیح و سالم وارد قلب پیامبر(صلى الله علیه وآله) گردیده است. در این سیر نزولى كه از مقام الوهیت تا قلب پیامبر آمده و جبرئیل امین آن را نازل كرده است، هیچ تصرف و اشتباهى در آن رخ نداده و به همان صورتى كه ما نازل كرده‌ایم به همان صورت هم نازل شده است.
در سوره جن نیز در مورد حفاظت و نگاهبانى دقیق و كامل وحى تعبیر عجیبى دارد و مى‌فرماید: عَالِمُ الْغَیْبِ فَلاَ یُظْهِرُ عَلَى غَیْبِهِ أَحَداً. إِلاَّ مَنِ ارْتَضَى مِنْ رَسُول فَإِنَّهُ یَسْلُكُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً. لِیَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالاَتِ رَبِّهِمْ وَأَحَاطَ بِمَا لَدَیْهِمْ وَأَحْصَى كُلَّ شَیْىء عَدَدا(23)؛ [خداوند،] داناى نهان است و كسى را بر غیب خود آگاه نمى‌كند، جز پیامبرى را كه از او خشنود شده باشد، كه [در این صورت[ براى او از پیش رو و از پشت سرش نگاهبانانى برخواهد گماشت، تا معلوم بدارد كه پیام‌هاى پروردگار خود را رسانیده‌اند و [خدا] بدان‌چه نزد ایشان است احاطه دارد و هر چیزى را به عدد شماره كرده است. مى‌فرماید: خداوند غیبش را تنها بر پیامبران آشكار مى‌كند و به آنان وحى مى‌كند. وقتى مى‌خواهد آن وحى را به پیامبرى برساند، از اطراف و جوانب این وحى را احاطه مى‌كند كه شیاطین در آن نفوذ نكنند، غفلتى در آن پیدا نشود، كلمه‌اى از آن كم یا به آن اضافه نشود. فَإِنَّهُ یَسْلُكُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْه؛ یعنى از پیش و پس آن را احاطه مى‌كند و به تعبیر امروزى، كاملا آنرا اسكورت مى‌كنند؛ كه چه بشود؟ لِیَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالاَتِ رَبِّهِم؛ براى این كه خداوند بداند كه پیامبران، پیام‌هاى خداوند را به طور صحیح و كامل به مردم رساندند. این پیامى كه از مبدأ وحى الهى صادر شد تا به قلب پیامبر وارد شود و بر زبان آن حضرت جارى گردد و به مردم برسد، باید مصون از هرگونه خطا و اشتباه و تصرف شیاطین باشد تا هدف الهى از نزول وحى كه هدایت انسان‌ها است تحقق پیدا كند؛ و لذا مى‌فرماید ما این وحى را با اسكورت كامل و ویژه مى‌فرستیم و كاملا از آن محافظت مى‌كنیم و به آن احاطه داریم: وَأَحَاطَ بِمَا لَدَیْهِم، و حتّى حساب كلمات و حروف آن را دقیقاً شماره
﴿ صفحه 40 ﴾
مى‌كنیم تا هیچ چیز از آن كم یا به آن اضافه نشود: وَأَحْصَى كُلَّ شَیْىء عَدَدا؛ و هر چیزى را به عدد شماره كرده است. همه اینها به خاطر این است كه اگر كوچك‌ترین تغییر و اشتباهى در كار وحى رخ دهد، وحى از اعتبار مى‌افتد و نقض غرض مى‌شود. غرض الهى از فرستادن پیامبران و نازل كردن آیات و كتب آسمانى، این بود كه حجت بر مردم تمام شود و راه راست را بشناسند و دلیل محكمى در دست آنها باشد كه بدانند چه اعتقاد و راهى حق و كدام یك باطل است و هدایت شوند. اگر در آیه‌اى این احتمال باشد كه یك كلمه و یا حتى یك حرف كم و زیاد شده باشد مى‌تواند معناى جمله را به طور كلى تغییر دهد؛ مثلا جمله مثبت را منفى یا جمله منفى را تبدیل به جمله مثبت كند كه صد و هشتاد درجه معناى آن تفاوت مى‌كند؛ و به این شكل غرض خداوند از نزول این آیات، یعنى هدایت بشر، تأمین نمى‌شود و نزول آیات، كارى لغو و بى‌فایده خواهد بود. وقتى خداوند اراده دارد كه مردم را هدایت كند اسباب آن را هم طورى فراهم مى‌كند كه به این هدف خود نایل شود. پس باید وحى، عین همان كلامى باشد كه خداوند نازل مى‌كند و عین همان كلام باید به مردم برسد، لِیَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالاَتِ رَبِّهِم، تا خدا مطمئن شود كه پیامش درست به دست مردم رسید؛ یعنى نه تنها پیامبر درست دریافت كند، بلكه به همان گونه كه بوده دقیقاً و عیناً به مردم نیز برساند.
در حالى كه قرآن در مورد صحت و اتقان وحى این‌چنین مى‌فرماید، همان طور كه گفتیم، امروزه برخى روشن‌فكران دینى مى‌گویند قرآن كلام خدا نیست و اولا كه یك احساسى بیشتر نبوده و بر فرض هم كه واقعاً خدا چیزى نازل كرده باشد، ممكن است پیامبر در بیان آن اشتباه كرده باشد و ما از این ناحیه هیچ دلیلى براى حصول اطمینان نداریم. این سخنان در حالى مطرح مى‌شود كه هیچ عكس‌العملى هم در قبال آنها نشان داده نمى‌شود. چرا؟ چون از قبل زمینه‌چینى كردند و ما را با تساهل و تسامح بار آوردند. چند سال مرتب به گوشمان خواندند و تبلیغ كردند كه اهل تسامح و تساهل باشید و تعصب نداشته باشید. آنها مى‌گویند قرآن كلام خدا نیست، شما هم بگویید انجیل كلام خدا نیست، بگویید «ورجاوند بنیاد» كلام خدا نیست؛ خلاصه، شما هم فقط در مقابل آنها حرف بزنید و عكس العملى غیر از این نشان ندهید؛ چراكه این با تساهل و تسامح سازگار نیست. قبلا آن زمینه را آماده كرده‌اند تا جوان‌هاى ما هرچه مى‌شنوند سرشان را پایین بیندازند و بگویند مهم نیست، چند كلمه حرف كه بیشتر نمى‌زنند.
اما این شیاطین فراموش كرده‌اند كه چند دهه پیش هم نظیر چنین حركت‌هایى انجام شد و
﴿ صفحه 41 ﴾
به دست مردانى بزرگ و داراى اراده‌هاى آهنین، نظیر مرحوم نواب صفوى و یارانش، آن حركت شیطانى خاموش گردید و خط بطلان بر آن كشیده شد. این افراد خیال كرده‌اند كه امروز با تبلیغ سیاست تساهل و تسامح، دیگر آن غیرت‌هاى نواب صفوى گونه از بین رفته و غافلند از این كه الان نیز همان روح در پیكر جوانان بسیجى ما وجود دارد.

4. نقد دیدگاه هرمنوتیكى با توجه به مفهوم «حق» در قرآن

بسیارى از شبهه‌هایى كه امروز مطرح مى‌كنند قبلا هم سابقه دارد و دست كم چهل سال پیش كسانى به نام اسلام‌شناس، نظیر این شبهه‌ها را مطرح كردند. آن روزها هنوز جرأت نداشتند صریحاً بگویند قرآن كلام خدا نیست و ممكن است همه آن خطا باشد، اما مى‌گفتند این داستان‌هاى قرآن، داستان‌هاى واقعى نیست؛ بلكه اینها اسطوره و افسانه‌هایى است كه خدا بیان كرده و البته اغراض حكیمانه‌اى از بیان آنها در نظر داشته؛ نظیر داستان‌هاى كلیله و دمنه كه هیچ كدام واقعیت ندارد و همه هم این را مى‌فهمند و مى‌دانند، اما نویسنده این كتاب، شخص حكیمى بوده كه خواسته برخى مطالب حكیمانه و پندها و نصایح را در قالب داستان‌هاى حیوانات و از زبان آنها بیان كند، كه البته این خود یك هنر و یك سبك ادبى ارزشمند و بدیع است. این هم كه خداوند در قرآن از این روش براى بیان مقاصد خود استفاده كرده، دلیلش، همان‌طور كه در نظریات جامعه‌شناسى بیان شده، این است كه یك زمانى بود كه مردم خلأهاى روحى و ایدئولوژیك خود را با افسانه‌ها پر مى‌كردند، روزگار اساطیر بود و بزرگانى هم مى‌نشستند و اسطوره‌هایى مى‌بافتند و سر هم مى‌كردند و آنها را براى مردم مى‌گفتند تا ضمن سرگرم‌كردن آنان، پندهاى حكیمانه و خردمندانه‌اى را نیز براى ایشان بیان كنند. در این زمینه، اساطیر یونان بسیار معروف است و شهرت جهانى دارد و امروزه اصلا علمى به نام اسطوره‌شناسى و تفسیر اساطیر وجود دارد، كه ببینیم منظور از این داستان‌هایى كه به زبان حیوانات و نظایر آن گفته شده چیست و چه رمز و پیامى در آنها نهفته است. قرآن هم به همین صورت است كه داستان‌هاى آن در واقع اسطوره‌هایى بیش نیست و داستان واقعى نیستند و آنچه در آنها مهم است كشف پیام و رمزى است كه در آنها وجود دارد؛ مثلا در مورد داستان هابیل و قابیل كه در قرآن آمده، گفته‌اند این طور نیست كه واقعاً در خارج هابیل و قابیلى بوده‌اند و قابیل از روى حسد و به خاطر قبول‌شدن قربانى برادرش هابیل و قبول‌نشدن
﴿ صفحه 42 ﴾
قربانى خودش در درگاه خداوند، او را كشته باشد؛ بلكه این یك افسانه است كه خداوند آن را بیان كرده و هدف اصلى از بیان آن، پیامى است كه در بطن آن وجود دارد. حقیقت این داستان، اشاره به تضاد سرمایه‌داران و كارگران است. هابیل، كه در این داستان كشاورز است، در واقع سمبل طبقه كارگر است كه چون كارگر و زحمتكش بود و گندمى را كه آورده بود نتیجه كار و زحمت خودش بود، خداوند قربانى او را قبول كرد. قابیل هم، كه در این داستان گله‌دار است، در واقع سمبل طبقه سرمایه‌دار است و چون خداوند با سرمایه‌داران میانه‌اى ندارد، قربانى او را قبول نكرد. پس خداوند این داستان را به این صورت درست كرده تا بدین طریق این پیام را بدهد كه خداوند طرفدار طبقه كارگران و زحمت‌كشان و مخالف سرمایه‌دارها است. البته آن وقت‌ها در كشور ما نظریه‌هاى ماركسیستى خیلى رواج داشت و مسأله تضاد طبقاتى ماركس، همه جا نقل مجالس بود و این نویسنده به اصطلاح اسلام‌شناس هم تحت تأثیر همان گرایش‌هاى ماركسیستى، چنین تفسیرى از این داستان ارائه داده بود.
اما عجیب این است كه گویا خداوند پیش‌بینى مى‌كرده كه روزگارى كسانى چنین حرف‌هایى بزنند، و لذا در ابتداى نقل داستان هابیل و قابیل در قرآن مى‌فرماید: وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ابْنَىْ ءَادَمَ بِالْحَقِّ ...(24)؛ و داستان دو پسر آدم را به درستى بر ایشان تلاوت كن ...؛ یعنى داستانى را كه عین واقعیت، و نه اسطوره و افسانه، است براى مردم بازگو كن.
به هر حال، واژه «حق» در موارد متعدد و مكرّراً در قرآن استعمال شده و گاهى در یك آیه چند بار پشت سر هم از این واژه استفاده شده؛ مثل این آیه كه مى‌فرماید: قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكَائِكُمْ مَنْ یَهْدِى إِلَى الْحَقِّ قُلِ اللَّهُ یَهْدِى لِلْحَقِّ أَفَمَنْ یَهْدِى إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لاَیَهِدِّى إِلاَّ أَنْ یُهْدَى(25)؛ بگو آیا از شریكان شما كسى هست كه به سوى حق رهبرى كند؟ بگو خداست كه به سوى حق رهبرى مى‌كند، پس آیا كسى كه به سوى حق رهبرى مى‌كند سزاوارتر است مورد پیروى قرار گیرد یا كسى كه راه نمى‌یابد مگر آن كه هدایت شود؟