نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

جلسه دوم: «حق» و مفاهیم مختلف آن (2)

1. مرورى بر بحث پیشین (كاربردهاى مختلف مفهوم حق)

همان‌طور كه مستحضرید چون در مباحث سال‌هاى گذشته مكرراً به مناسبت‌هاى مختلف راجع به مفهوم حق بحث‌هاى پراكنده‌اى انجام گرفت، مناسب دیدیم كه بحث جامعى نسبت به «حق» و «حقوق» از دیدگاه اسلام داشته باشیم. در جلسه گذشته و در مقدمه این بحث، توضیحاتى درباره مفهوم حق و كاربردهاى آن در قرآن و متون دینى دادیم كه بحث ناقص ماند و در این جلسه باید آن را تكمیل كنیم.
گفتیم یكى از كاربردهاى واژه «حق» در مورد خود هستى و ثبوت عینى و واقعى است؛ یعنى وقتى بخواهند بگویند چیزى واقعیت دارد و در خارج هست، مى‌گویند حق است. به مناسبت همین معناى حق، اشاره كردیم كه در طول تاریخ بوده‌اند برخى كج‌اندیشانى كه اصل واقعیت خارجى را انكار كرده و گفته‌اند همه چیزهایى كه ما آنها را واقعیت مى‌پنداریم، خواب و خیالى بیش نیست و هیچ واقعیتى وجود ندارد. در مقابل آنها هم، فلاسفه و اندیشمندان زیادى وجود داشته و دارند كه قایل به واقعیت داشتن وجود هستند و وجود حقیقت و حق را در خارج مى‌پذیرند.
در مورد كاربرد واژه حق به معناى ثبوت واقعیت خارجى، باید توجه داشته باشیم كه ممكن است به دو صورت به كار رود: گاهى «حق» را وصف خود واقعیت خارجى قرار مى‌دهیم و مى‌گوییم حق و حقیقت است. در این جا، حق و حقیقت به یك معنا و مساوى هم هستند. گاهى هم به چیزى كه از آن واقعیت خارجى حكایت مى‌كند، اطلاق «حق» مى‌كنیم. حكایت از واقع، براى ما انسان‌ها در دو مرحله انجام مى‌گیرد؛ یكى در مرحله تصور ذهنى و در عالم فكر و اندیشه و اعتقاد، و یكى در مرحله گفتار و بیان. از همین جا است كه گاهى مى‌گوییم یك فكر یا یك اعتقادى حق است و مرادمان این است كه این فكر و اعتقادى كه در
﴿ صفحه 34 ﴾
ذهن ما یا دیگران وجود دارد حكایت از یك واقعیت خارجى مى‌كند و منطبق بر آن است. پس، هم خود آن واقعیت خارجى را مى‌گوییم حق است و هم این اعتقادى كه حكایت از آن واقعیت خارجى مى‌كند. در مقابل اعتقاد حق، اعتقاد باطل قرار مى‌گیرد؛ یعنى اعتقادى كه على‌رغم تصور شخص، واقعیتى ندارد و پندارى باطل و خیالى است.
با توجه به توضیحات فوق، اكنون مى‌گوییم ما معتقدیم در امور دینى یك سلسله عقایدى وجود دارد كه حكایت از واقعیت مى‌كند؛ یعنى صرف نظر از اعتقاد ما، در متن خارج هم واقعاً این‌چنین است؛ مثلا حق بودن اعتقاد به توحید و یگانگى آفریدگار جهان بدین معنا است كه در متن خارج هم غیر از خداى یگانه، خداى دیگرى نیست. هم‌چنین حق بودن این اعتقاد بدین معنا خواهد بود كه عقاید مقابل آن، نظیر اعتقاد به تثلیث، ثنویت و یا چندخدایى باطل هستند: ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ مَا یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْبَاطِل(17)؛ این بدان سبب است كه خدا خود حق است و آنچه به جاى او مى‌خوانند آن باطل است.
در این جا به مناسبت بحثى داشتیم درباره یكى از مباحثى كه اخیراً در جامعه ما مطرح شده و یكى از سوغات‌هاى نامبارك فرهنگ غرب است كه در برخى از جراید و سخنرانى‌هاى دگراندیشان داخلى ترویج مى‌شود. آنان مى‌گویند در امور دینى یك حق واحد وجود ندارد بلكه همه ادیان حقند. گاهى نیز این‌گونه تعبیر مى‌كنند كه «یك» صراط مستقیم نداریم بلكه «صراط‌هاى مستقیم» وجود دارد. راه راست یكى نیست بلكه هر دینى یك راه راست است. این تفكر، «پلورالیسم دینى» یا «كثرت‌گرایى دینى» نامیده مى‌شود. طرفداران این نظریه مى‌گویند اعتقاد به توحید و این كه بگوییم خدا یكى است، یك اعتقاد حق است و اعتقاد به تثلیث و سه خدایى نیز اعتقاد حق دیگرى است. اعتقاد به وجود خدایى كه آفریننده همه هستى و موجودى مجرد و غیر جسمانى است یك اعتقاد حق است و اعتقاد بوداییان هم كه مى‌گویند خدایى وجود ندارد اعتقاد حق دیگرى است. در مورد مذاهب مختلف موجود در یك دین هم مى‌گویند همه آنها حقند؛ مثلا در مسیحیت، هم مذهب كاتولیك، هم ارتدوكس و هم پروتستان حقند. یكى از معانى و تفسیرهاى پلورالیسم دینى همین است كه بگوییم چند دین، على‌رغم داشتن آموزه‌هاى مخالف و متضاد، همگى حق و درست هستند.
اما این گفته كه هم اعتقاد به یك خدایى و هم اعتقاد به سه خدایى، هر دو حق و درستند،
﴿ صفحه 35 ﴾
نظیر این است كه كسى بگوید الان، هم روز و هم شب است، كه بدیهى است این گفته، تناقض و محال است. معتقدان به پلورالیسم، براى رفع این تناقض آشكار و در توجیه نظر خود مى‌گویند: دین و مسایل دینى صرفاً حاكى از نظرات شخصى و سلیقه‌هاى افراد مختلف است و نظیر رنگ لباس و چیزهایى از قبیل آن است كه سلیقه افراد در مورد آنها متفاوت است؛ یك نفر رنگ سبز را مى‌پسندد و فرد دیگرى رنگ زرد را ترجیح مى‌دهد. براى آن كس كه رنگ سبز را مى‌پسندد همان خوب و حق است و براى كسى هم كه رنگ زرد را ترجیح مى‌دهد همان خوب و درست است. در مسایل دینى هم دقیقاً به همین صورت است و اعتقاد به یك خدایى یا سه خدایى بدان معنا نیست كه واقعیت خارجى این‌گونه است، بلكه چون این امور تابع ذوق و سلیقه و طبع افرادند، بنابراین براى هر كس همان اعتقادى كه دارد خوب و درست و حق است؛ هم سه خدایى، هم دو خدایى و هم یك خدایى همگى خوب و درستند! البته باید توجه داشت كه معناى «درست بودن» در این‌گونه موارد چیزى بیش از حكایت از سلیقه افراد نیست، وگرنه در واقع اصلا خدایى نیست؛ نه خداى یگانه، نه خداى دوگانه و نه خداى سه‌گانه.
اما هم‌چنان كه در ابتداى سخن گفتیم، نظر قرآن این است كه در مسایل دینى و از جمله مسأله توحید، تنها یك اعتقادْ حق و بقیه باطلند. اگر ما به حقانیت عقیده‌اى ایمان آوردیم، بدان معناست كه هر عقیده دیگرى كه در تضاد و تناقض با آن باشد باطل است و باید با آن مبارزه كرد و تلاش نمود تا انسان‌هاى دیگر نیز آن را شناخته و هدایت شوند. اولین هدف انبیا و بعثت آنان نیز همین بوده كه حق را بشناسانند: وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِى كُلِّ أُمَّة رَسُولا أَنِ اعْبُدُواللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوت(18)؛ و در حقیقت در میان هر امتى فرستاده‌اى برانگیختیم [تا بگوید:] خدا را بپرستید و از طاغوت بپرهیزید. سرلوحه دعوت همه انبیا اعتقاد به توحید و پرستش خداى یگانه بوده و آنان هر اعتقادى غیر از آن را نفى نموده و با آن مبارزه مى‌كردند و تمام تلاششان را به كار مى‌گرفتند تا همه مردم را به سوى این اعتقاد سوق دهند.
در هر حال، این مطلب را به مناسبت، بین پرانتز گفتیم. بحث اصلى ما این بود كه یكى از اصطلاحات «حق» این است كه عقیده گاهى حق و گاهى باطل است؛ حق است یعنى كاشف از واقعیت خارجى و مطابق با آن است و باطل است یعنى واقعیت خارجى این‌چنین نیست؛ مثلا اعتقاد ما به حساب و كتاب و قیامت در صورتى حق است كه واقعاً هم حساب و كتاب و
﴿ صفحه 36 ﴾
قیامتى در خارج باشد. در مورد گفتار و سخن نیز اگر مى‌گوییم این سخن حق است، یعنى این سخن حاكى از اعتقادى است كه آن اعتقاد مطابق با واقعیت خارجى است؛ یعنى سخن حق، با یك واسطه از واقعیت خارجى حكایت مى‌كند و از این رو است كه سخن هم متصف به حق و باطل مى‌شود. سخن چه وقت حق است؟ وقتى كه حكایت از واقعیت خارجى داشته و واقعیت خارجى دقیقاً به همان صورتى باشد كه محتواى این گفتار است. موارد متعددى در قرآن كریم داریم كه حق و باطل را وصف سخن قرار داده و تأكید نموده كه آن سخن، حق یا باطل است؛ مثلا خطاب به اهل كتاب مى‌فرماید در دینتان غلو نكنید و در مورد خداوند سخن گزاف و مخالف واقع مطرح نسازید: یَا أَهْلَ الْكِتَابِ لاَتَغْلُوا فِى دِینِكُمْ وَلاَ تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلاَّ الْحَق(19)؛ اى اهل كتاب، در دین خود غلوّ مكنید و درباره خدا جز [سخن] درست مگویید. عقیده حق را درست بشناسید. افراط و تفریط نكنید. به همان چیزى معتقد باشید كه مطابق با واقع است و همان را بر زبان بیاورید.

2. طرح یك شبهه درباره قرآن و حقیقت آن

در این جا مناسب است در حاشیه باز هم به مطلب دیگرى كه این روزها توسط برخى انسان‌هاى شیطان صفت مطرح مى‌شود اشاره كنیم. اینان مى‌گویند قرآن كلام خدا نیست، زیرا به فرض هم كه خدایى باشد و بر پیامبر اسلام وحیى فرو فرستاده باشد اما آن وحى خودش زبان و معنایى ندارد و این من و شما و پیامبر هستیم كه با قرائت این آیات آنها را به زبان در مى‌آوریم و روح معنا را در كالبد این الفاظ مى‌دمیم. اصولا حقیقت آنچه كه ما آن را وحى مى‌نامیم چیزى نیست جز یك احساسى كه در پیامبر پیدا مى‌شود و اسم این احساسْ «تجربه دینى» است و نبوت در واقع همین تجربه دینى است. نبوت پیامبر اسلام یعنى این كه در 1400 سال قبل در جزیرة العرب یك احساسى به ایشان دست داد، احساسى در درونشان كه گویا كسى با ایشان سخن مى‌گوید. چه بسا كه واقعاً كسى و سخنى هم در كار نبوده، آنچه بوده یك تجربه درونى شخصى بوده كه براى آن حضرت رخ داده و ما از واقعیت آن خبر نداریم و به همین جهت نیز هیچ دلیلى نداریم بر این كه آنچه را آن حضرت احساس مى‌كرده واقعیتى هم داشته است. از طرف دیگر، چون نبوت و پیامبرى، چیزى جز همین احساس و تجربه
﴿ صفحه 37 ﴾
درونى و شخصى نیست، هر كس دیگرى در هر زمانى ممكن است چنین تجربه‌اى برایش پیدا شود. تجربه دینى، اختصاصى به پیامبران نداشته و امرى همیشگى است و هركس كه آن استعداد را در خودش ایجاد كند مى‌تواند به این تجربه دست یابد. این سخن بدان معناست كه پیامبرى ختم نشده بلكه تا دامنه قیامت ممكن است كسانى این تجربه دینى برایشان رخ دهد و احساس پیامبرى كنند و دین و آیین جدیدى به بشریت عرضه نمایند!
با توضیح بالا معلوم مى‌شود این كه مى‌گویند قرآن كلام خداست، مسامحه است و حقیقت آن است كه قرآن كلام پیامبر است؛ كلامى كه در نتیجه آن احساس درونى بر زبان پیامبر جارى شد و ایشان خیال كرد كسى با او سخن مى‌گوید. آنچه منطقاً مى‌توانیم بگوییم همین مقدار است، ولى این كه واقعاً خدایى بود و جبرئیلى مى‌آمد و كلام خدا را بر پیامبر مى‌خواند، براى ما قابل اثبات نیست. لذا دلیلى ندارد كه ما تا ابد پاى‌بند این قرآن و این آیات باشیم. این مطالب مربوط به برهه خاصى از زمان و متناسب با فرهنگى خاص بوده، امروز زمانه تغییر كرده و فرهنگ عوض شده و این آیات بوى كهنگى مى‌دهد، ما امروز به قرآن جدید و آیات و مطالب نوى نیازمندیم!
یادآور مى‌شوم كه در چند دهه قبل نیز شبیه همین مطالب از زبان كسروى صادر شد و كتابى به نام «ورجاوند بنیاد» نوشت. او ادعاى پیامبرى داشت و آیینى به نام «پاك دینى» را تأسیس كرد و سرانجام به دست گروه فداییان اسلام به جهنّم واصل شد. اخیراً شنیدم برخى كتاب‌هاى كسروى دوباره با تیراژ بالا چاپ و منتشر شده و گاهى حتى با سوبسید و یا مجانى هم آنها را توزیع كرده و به عنوان خدمت به فرهنگ عمومى كشور آنها را به كتابخانه‌هاى مدارس اهدا مى‌كنند!
به هر حال امروز هم جانشینان كسروى همان حرف‌ها را تكرار مى‌كنند و در صددند دین و پیامبر و كتاب جدیدى عرضه كنند. اصل حرف آنها هم این است كه مى‌گویند اعتقاد یك عده روحانى ساده‌لوح و مردم عوام كه فریب آنان را خورده‌اند این است كه خیال مى‌كنند قرآن و آیات آن گفته‌هاى خداست، در حالى كه واقعیت این است كه یك مرد عربى در 1400 سال پیش در جزیرة العرب یك احساسى برایش پیدا شد كه گویا كسى با او سخن مى‌گوید و این آیات بر زبانش جارى شد، ولى منطقاً هیچ دلیلى نداریم كه آن احساس واقعیت داشته و اینها سخنان خداوند بوده و اعتبار ابدى داشته باشد. گاهى نیز پا را فراتر گذاشته و مى‌گویند بر
﴿ صفحه 38 ﴾
فرض هم كه خدا گفته باشد، ما هیچ دلیلى نداریم كه خدا راست گفته باشد. (این مطلب را چند سال قبل یكى از روشن‌فكرهاى مسلمان‌نما در كلاس درس دانشكده الهیات جمهورى اسلامى گفته بود.)
البته حقیقت این است كه كسانى كه این‌گونه حرف‌ها را مى‌زنند قلباً هیچ اعتقادى به خدا و پیامبر و دین و قرآن ندارند و اگر هم اسمى از اینها مى‌برند براى ظاهرسازى و فریب مردم است وگرنه به قول امیرالمؤمنین(علیه السلام) این افراد لاَیُؤْمِنُونَ بِغَیْب؛ به هیچ امر غیبى، اعتقادى ندارند.