نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

2. «حق» و مفاهیم مختلف آن

همه ما در محاورات عرفى خودمان، به خصوص در آن جا كه ارتباط با مسایل اسلامى و مذهبى پیدا مى‌كند، با كاربردهایى از واژه حق آشنا هستیم. این كلمه در اصل و ریشه لغت
﴿ صفحه 22 ﴾
عرب به معناى «ثبوت» و «تحقق» است. خود كلمه تحقق نیز برگرفته از ریشه «حق» است و وقتى مى‌گوییم، چیزى تحقق دارد، یعنى ثبوت دارد. از نظر عرفى و اصطلاحى، حق معانى متعددى دارد كه گرچه در همه آنها اصل ریشه لغوى، یعنى ثبوت، حفظ شده است، اما نوع ثبوت در هر یك با دیگرى تفاوت دارد و همین نیز باعث شده كه مفاهیم مختلفى از «حق» وجود داشته باشد.
كلمه حق، در موارد زیادى در مقابل باطل به كار مى‌رود. در قرآن كریم هم تقابل بین حق و باطل در موارد زیادى ذكر شده: ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَالْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْبَاطِل(1)؛ این بدان سبب است كه خداوند خود حق است و آنچه به جاى او مى‌خوانند باطل است. یا این آیه: جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِل(2)؛ بگو حق آمد و باطل نابود شد. و یا این آیه: «كَذَلِكَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَالْبَاطِل(3)؛ خداوند حق و باطل را چنین مثل مى‌زند. این كاربردها نشان دهنده مفهوم خاصى از حق است كه در مقابل باطل به كار مى‌رود؛ به صورت دو مفهوم متقابل كه قابل جمع نیستند. در این معنا، یك چیز، یا مصداق حق است یا مصداق باطل و نمى‌شود هم حق و هم باطل باشد؛ همان خاصیتى كه در مفاهیم متقابل وجود دارد. این یك نحو استعمال واژه حق در قرآن كریم و نیز در فرهنگ ما است كه آن هم متّخذ از قرآن و متأثر از فرهنگ قرآنى ماست.
در بعضى موارد، حق در مقابل ضلال به كار مى‌رود: فَمَا ذَا بَعْدَ الْحَقِّ اِلاَّ الضَّلاَل(4)؛ و بعد از حقیقت جز گمراهى چیست؟ اگر چیزى حق نشد ضلالت و گمراهى است.
در بسیارى موارد نیز حق در مقابل تكلیف قرار مى‌گیرد، كه آن هم كاربردهاى زیادى دارد. گاهى حقى است كه همراه با تكلیف است: فِى أَمْوَلِهِمْ حَقٌّ لِلسَّائِلِ وَالَْمحْرُوم(5)؛ [مؤمنان] در اموالشان حقى است براى سائل و محروم. این حق مستوجب تكلیف است؛ یعنى این حقى است در اموال آنان كه براى فقرا و محرومان ثابت است و مكلفند این حق را ادا كنند. در این‌جا همین موردى كه موضوع حق است مورد تكلیف هم هست. هم‌چنین گاهى حق و تكلیف با هم متضایفند، اما حق، مربوط به یك گروه و تكلیف، مربوط به گروه دیگرى است.
﴿ صفحه 23 ﴾
به هر حال مباحث زیادى در این باره مطرح مى‌شود و فكر كردم مناسب باشد كه در این باره بحث‌هایى داشته باشیم و انواع كاربردهاى واژه حق را در فرهنگ اسلامى و به خصوص در قرآن كریم مورد توجه قرار بدهیم تا در مباحث آینده دچار خلط و اشتباه نشویم و بدانیم وقتى حق در مقابل باطل به كار مى‌رود چه معنایى دارد و جاى كاربردهاى مختلف آن كجا است و آن جایى كه در مقابل تكلیف به كار مى‌رود مورد استعمالش چیست و چه ویژگى‌اى در معناى آن لحاظ شده است. دقت در این نكته‌هاى مفهومى، در بحث‌ها بسیار كارگشا است و جلوى مغالطه‌ها و اشتباه‌ها را مى‌گیرد.

3. مفهوم «حق» در قرآن، پاسخى براى نیست‌انگارى (Nihilism)

اگر ما این موارد را به طور اجمالى هم در قرآن بررسى كنیم، خواهیم دید كه بسیارى از مسایلى كه در معرفت‌شناسى، فلسفه، حقوق، سیاست و موارد دیگر حوزه‌هاى شناخت مطرح است پاسخش به طور صریح و آشكار در قرآن آمده، یا لااقل مى‌توانیم بگوییم با توجه به دیدگاه قرآن، این مسایل این‌گونه حل مى‌شود و پاسخى كه متناسب با معارف قرآن باشد به این صورت است؛ به عنوان مثال، یكى از سؤالاتى كه در مباحث فلسفى مطرح مى‌شود ـ و از یك لحاظ مى‌توان گفت اساسى‌ترین مسأله متافیزیك است ـ این است كه اصولا صرف نظر از ادراكات و تخیلات ما، آیا عالم وجود داراى حقیقت ثابتى هست یا این كه اصلا واقعیتى ندارد و تماماً خواب و خیال است؟ از دیرباز، كسانى ـ كه البته افرادى شاذّ و از دیدگاه ما منحرف و كج سلیقه و كج‌اندیشند ـ به خاطر برخى شبهات فكر مى‌كردند كه اصلا همه عالم، خیال اندر خیال است و واقعیتى ندارد؛ مثل این كه انسان شب در خواب مى‌بیند كه امورى اتفاق افتاده و صبح كه بلند مى‌شود، مى‌بیند واقعاً چیزى نبوده است. این افراد مى‌گویند از كجا معلوم كه همه زندگى ما همین‌گونه نباشد؟ زندگى، یك خواب طولانى است كه سرانجام، روزى متوجه مى‌شویم كه هیچ واقعیتى نداشته و پوچ محض بوده است. این افراد، حداقل این است كه این مسأله را به صورت یك احتمال مى‌پذیرند كه هیچ حقیقتى در عالم وجود ندارد و همه آن خواب و خیال است و به قول آن شاعر عرب: «كُلُّ مَا فِى الْكَوْنِ وَهْمٌ اَوْ خَیَال».
البته این سخن را مى‌توان بر یك معناى عرفانى صحیح حمل كرد، اما اگر به عنوان یك مطلب فلسفى طرح شود امرى است خلاف فطرت و بداهت و ـ به ویژه آنچه فعلا روى آن
﴿ صفحه 24 ﴾
تأكید داریم ـ خلاف نظر قرآن. پس درباره این مسأله اساسى در فلسفه كه: «آیا واقعیتى در عالم وجود دارد یا همه چیز خواب و خیال است؟» قرآن جواب صریحى دارد و آن این است كه بلى، حقایقى در عالم هست كه نمى‌توان آنها را تصوراتى واهى و پوچ و ناشى از خواب و خیال دانست. این پاسخى است كه قرآن نسبت به مهم‌ترین و اساسى‌ترین مسأله فلسفى عالم مى‌دهد. بنابراین، اگر سؤال كنند كه «آیا از دیدگاه اسلام، عالم داراى حقایقى هست یا همه چیز آن خواب و خیال است؟» ما به طور قاطع مى‌توانیم پاسخ دهیم كه نظر قرآن این است كه حقایقى در عالم وجود دارد. گرچه انسان‌ها خیالات پوچ و تصورات باطلى نیز دارند و هر آنچه را كه فكر مى‌كنند معلوم نیست حقیقت هم داشته باشد، اما حقایقى هم هست كه باید آنها را شناخت و به وجود آنها اعتراف كرد و آنها محور زندگى انسانى را تشكیل مى‌دهند.

4. مفهوم «حق»، راهى براى نفى شك‌گرایى و نسبیت‌گرایى (Relativism)

مسأله دوم در حوزه معرفت‌شناسى است و آن این است كه بعد از آن كه پذیرفتیم در عالم حقایقى وجود دارد، سؤال بعدى این است كه آیا انسان مى‌تواند این حقایق را بشناسد؟ یك مسأله این است كه آیا صرف نظر از شناخت ما حقیقتى وجود دارد یا اصلا حقیقتى وجود ندارد و همه چیز خواب و خیال است؟ پس از حل این مسأله، پرسش بعدى این است كه بر فرض وجود حقایقى در عالم، آیا ما هم مى‌توانیم به آن حقایق پى ببریم و معرفت صحیحى نسبت به آنها پیدا كنیم، یا آنچه در حوزه معرفت و شناخت انسان واقع مى‌شود، نمى‌تواند ضمانتى براى صحت داشته باشد و ممكن است همه آنچه را كه ما درك كرده و به آنها تصدیق مى‌كنیم و حتى بدیهى مى‌شماریم دروغ و خطا باشد؟ آیا شناخت انسان به حقیقت تعلق مى‌گیرد یا هرچه در حوزه معرفت و شناخت انسان است ممكن است خلاف واقع باشد؟
در این جا هم نظیر سؤال اول، پاسخ قرآن مثبت است. البته باید بین پرانتز اشاره كنم كه نظیر سؤال اول كه گفتیم معناى این كه حقایقى در عالم هست این نیست كه هرآنچه را هم ما مى‌پنداریم حق است، در این جا هم وقتى مى‌گوییم انسان مى‌تواند به حقیقت نایل شود معنایش این نیست كه همه حقایق در دسترس همه انسان‌ها قرار مى‌گیرد؛ بلكه ادعاى ما فقط در حدّ موجبه جزئیه است. طرف مقابل ما مى‌گوید: «هیچ معرفت صحیحى نمى‌توانیم داشته باشیم.» گرایش‌هاى شك‌گرایانه، سپتى‌سیستى، اگنوستى‌سیستى و سایر مكاتبى كه در بحث معرفت‌شناسى محور افكارشان را شك و انكار حقیقت تشكیل مى‌دهد، مى‌گویند ما اصلا
﴿ صفحه 25 ﴾
هیچ چیزى را به طور صحیح نمى‌توانیم بشناسیم و هر آنچه را مى‌شناسیم صرفاً یك سلسله تصورات و ظنونى است كه ممكن است برخى از آنها به حقیقت نزدیك‌تر باشد؛ اما هیچ كدام به حقیقت راه پیدا نمى‌كند و دست كم این است كه نمى‌توانیم درست‌بودن هیچ معرفتى را اثبات كنیم. هركس هر ادعایى بكند، آن ادعا، هرچند دلایل تأییدكننده زیادى هم داشته باشد، ممكن است خلاف واقع باشد و به هر حال ما در این كه شناخت‌هاى انسان مطابق با واقع است یا نه، شك داریم. پس طرف بحث ما كسى است كه منكر همه معرفت‌هاى حقیقى است و در مقابل، این نظریه قرار مى‌گیرد كه حقایق را كم و بیش مى‌توان شناخت. البته در این میان، برخى حقایق در دسترس همه انسان‌ها است و برخى دیگر تنها براى افراد استثنایى یا افرادى كه زحمت‌هاى خاصى كشیده‌اند قابل دسترسى است.
بدین ترتیب در پاسخ این سؤال كه «آیا حقیقت براى انسان قابل نیل است؟» شك‌گرایان به نحو سالبه كلیه مى‌گویند: «انسان نمى‌تواند به هیچ حقیقتى دست پیدا كند»، یك پاسخ هم این است كه به نحو موجبه كلیه بگوییم: «انسان همه چیز را به طور صحیح و كامل مى‌شناسد»، اما پاسخ صحیح، این قضیه موجبه جزئیه است كه بگوییم: «دست‌یابى به شناخت صحیح در مورد برخى حقایق براى انسان امكان دارد».
نكته دیگرى كه باید این جا متذكر شویم این است كه این مكاتب انحرافى معمولا براى اثبات ادعاى خودشان، از راه مثال وارد مى‌شوند و سعى مى‌كنند با ذكر مثال‌هاى متعدد، مطلب خود را اثبات كنند؛ در حالى كه از نظر قواعد منطقى، ذكر چند مثال هیچ گاه نمى‌تواند یك قاعده كلى را اثبات كند و این مغالطه‌اى است كه در بسیارى از استدلال‌هاى این‌گونه افراد دیده مى‌شود. در این بحث هم براى اثبات این كه انسان راهى به حقیقت ندارد، مثال‌هایى از نظریات علوم مختلف، كه انسان روزگارى آنها را حقیقت مى‌پنداشت ولى بعد معلوم شد كه اشتباه بوده، ذكر مى‌كنند و نتیجه مى‌گیرند كه: «پس در همه موارد همین طور است.» و البته پاسخ ما هم این است كه شما با ذكر چند مثال نمى‌توانید قاعده كلى ارائه دهید. اگر چند معرفت را نشان دادید كه انسان خیال مى‌كرد صحیح است و بعد معلوم شد اشتباه بوده، نمى‌شود نتیجه گرفت كه پس همه چیز این طور است. این كه آن معرفت‌ها به دلایل خاصى در معرض خطا و اشتباه بوده، دلیل نمى‌شود كه انسان نمى‌تواند هیچ معرفت صحیحى پیدا كند.
به هر حال، این سؤال كه «آیا مى‌توان فى الجمله معرفت یقینى و صحیح نسبت به حقایق هستى پیدا كرد؟» از دیدگاه قرآن پاسخش مثبت است و نه تنها اصل این معنا را مى‌پذیرد بلكه
﴿ صفحه 26 ﴾
مدعاى قرآن این است كه انسان‌ها باید حتماً و ضرورتاً برخى از حقایق را به طور یقینى بشناسند. اگر كسانى در مورد برخى مسایل شك و شبهه دارند و هنوز براى آنها به طور یقینى ثابت نشده، عقلا موظفند كه درباره آنها تحقیق كنند تا به نتیجه یقینى برسند و از دیدگاه اسلامى، تحصیل یقین در این قبیل موارد از همه چیز واجب‌تر است.