نقش تقلید در زندگی انسان

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: کریم سبحانی

ضرورت پیروى از حق و كنارنهادن افكار پوسیده غرب

آیا اطاعت از پیامبران كه علمشان را از خداوند گرفته‌‌اند و حق را مى‌‌شناسند و مى‌‌توانند انسان‌‌ها را به راه خدا و حق دعوت كنند، شایسته است یا دنباله‌‌روى كسانى كه حق را نمى‌‌شناسند و رفتار و كلماتشان پر از تناقض است؟ آیا ما باید سخن كسى را بشنویم كه با ادله قاطع، معجزات و آیات روشن تأیید شده است و در طول تاریخ بشر 124 هزار پیامبر با او هم‌‌داستان و هم‌‌سخن بوده‌‌اند و حرف همه حق و یكى بوده است، یا به سخن كسى گوش دهیم كه آغاز سخن با پایان سخنش تناقض دارد؟ كسى كه در یك سخنرانى چند حرف متفاوت و متناقض مى‌‌زند و حرف امروزش با حرف دیروزش فرق مى‌‌كند. وقتى به او گفته مى‌‌شود كه حرف امروزت با حرف دیروزت سازگار نیست؟ در پاسخ مى‌‌گوید: آن حرف مربوط به دیروز بود و این حرف مربوط به امروز است و همه چیز در حال تغییر مى‌‌باشد و هیچ چیز ثابت نمى‌‌ماند؛ انسان نیز در حال تغییر است و در حرف و اعتقادش نیز تغییر رخ مى‌‌دهد! به یكى از نظریه پردازان دگراندیش كه به تغییر در آرا و نظرات خود افتخار مى‌‌كرد، گفته بودند: حرفى كه امروز مى‌‌زنى با حرفى كه نُه سال پیش در كتابت نوشته‌‌اى نمى‌‌سازد؟ در پاسخ گفته بود: نویسنده آن كتاب نه سال پیش مرده است؛ یعنى من نُه سال است كه تغییر عقیده داده‌‌ام!
منطق پیامبران و پیروان آنان این است كه راه ما راه خداست و آنچه ما مى‌‌گوییم ثابت و حق و سازگار با عقل و فطرت انسان است و مى‌‌توان بر درستى آن دلیل عقلى اقامه كرد. اما در مقابل، منطق دگراندیشان كه دیگران را به پیروى خویش دعوت مى‌‌كنند، این است كه حرف ما نو و حرف دیگران كهنه است. حرف ما را دنیاى علم و صنعت و اكثریت مردم دنیا مى‌‌پذیرند! آیا پذیرش اكثریت مردم دلیل حقانیت و درستى رأى و نظرى است؟ آیا این منطق با منطق خداوند سازگار است كه خطاب به پیامبرش مى‌‌فرماید: وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِی
﴿ صفحه 179 ﴾
الْأَرْضِ یُضِلُّوكَ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاّ یَخْرُصُونَ؛(71) و اگر بیشتر مردمِ زمین را فرمان برى تو را از راه خدا گمراه خواهند كرد. آنان جز از گمان و پندار پیروى نمى كنند و جز به گزاف و تخمین سخن نمى گویند.
(در آیه فوق، گرچه پیامبر(صلى الله علیه وآله) مورد خطاب خداوند قرار گرفته، اما ایشان مخاطب اصلى خداوند نیستند و مخاطب واقعى خداوند ما هستیم و آن خطاب از قبیل: «إیَّاكَ أعْنی وَ اسْمَعی یا جارَة، مقصودم تو هستى، و اى همسایه تو بشنو» مى‌‌باشد.
خداوند ما را از پیروى اكثریت باز داشته، چون اكثریت مردم معرفت بُرهانى و یقینى ندارند و آنان برخوردار از علم و تخصص نیستند و نمى توانند حق و باطل را از هم باز شناسند و دلیل علمى و عقلى بر رفتار و آراى خود ندارند. آنان از روى ظن، حدس و گمان سخن مى‌‌گویند و نظر مى‌‌دهند و بر اساس تمایلات، هوس‌‌ها و خواست دلشان قضاوت و داورى مى‌‌كنند. كسى كه خواهان رسیدن به حق است، باید سراغ كسانى برود كه خود به حق رسیده‌‌اند و مى‌‌توانند دیگران را هدایت كنند. او اگر دنبال كسانى راه بیفتد كه از روى هوس سخن مى‌‌گویند و دلیلى بر رفتار خود ندارند، گمراه خواهد گشت. پذیرفته نیست كه كسانى دنبال پسند مردم دنیا و حرف‌‌هاى نو و در واقع پوچ و باطل باشند. گو اینكه این سخنان كه تازه و جدید معرفى مى‌‌شوند، سخنان كهنه و دیرعهدى هستند كه عده‌‌اى آنها را بزك مى‌‌كنند و با كلمات زیبا و فریبنده مى‌‌آرایند و به خورد مردم مى‌‌دهند. روح و محتواى این سخنان سفسطه و شكاكیت است كه از كهنه‌‌ترین گرایش‌‌هاست. روح این سخنان پیروى از هواى نفس و نفى علم و یقین و پیروى از ظن و گمان است، كه سابقه‌‌اى كهن دارد. با این حال، چطور از سویى ادعاى پیشرفت و ترقى و كسب عالى‌‌ترین مراتب علم و دانش مى‌‌شود و از سوى دیگر، قافله روشنفكران رو به ارتجاع و كهنه‌‌گرایى آورده است؟
﴿ صفحه 180 ﴾
دست‌‌آورد جدید، كشف مطلبى است كه تا كنون مجهول بوده و اكنون با تلاش و تكاپوى علمى پرده از آن برداشته شده است و مى‌‌توان با ادله قاطع علمى به اثبات آن پرداخت. ولى زنده كردن جهل و نادانى دیگران و شك‌‌گرایى، دست‌‌آوردى جدید نیست، بلكه ارائه كهنه‌‌ترین گزینه‌‌هاى پوچ رفتارى و گفتارى است كه گاه در لباس نو ارائه مى‌‌گردد. آیا آنچه اثبات‌‌گرایان مى‌‌گویند كه هر چیزى با تجربه حسى قابل اثبات نباشد پذیرفتنى و علمى نیست، حرف جدیدى است؟ این همان پندارى است كه در بنى اسراییل نیز وجود داشت و آنان به حضرت موسى(علیه السلام) گفتند: «وَ إِذْ قُلْتُمْ یا مُوسى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّى نَرَى اللّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصّاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ؛(72) و چون گفتید: اى موسى، تا خدا را آشكارا نبینیم هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد.» به علاوه، مگر جدید و تازه بودن نظرى، دلیل قطعى بر حقانیت آن است؟ چه بسا كسى تئورى و نظریه‌‌اى كاملا نو، اما دروغ و باطل ارائه دهد كه در این صورت، آن نظریه باطل قابل پذیرش نیست. وقتى نظریه‌‌اى حق است كه با برهان و عقل تأیید شود و بتوان استدلال عقلى از مقدمات ضرورى و بدیهى بر آن اقامه كرد؛یا شاهد و گواهى از سوى خدا بر حقانیت آن وجود داشته باشد. طبیعى است كه وقتى خداوند كه بر همه حقایق آشناست و علم او از همه علوم كامل‌‌تر است، رأى و نظرى را تأیید كند، روشن مى‌‌گردد كه آن رأى و نظر از اعتبار كافى برخوردار خواهد بود.
بنابراین، دو راه فراروى انسان است: راه خدا و راه شیطان و خداوند ما را موظف ساخته كه از راه او تبعیت و پیروى كنیم و در مسیر انبیا و جانشینان آنها و دعوت كنندگان به حق حركت كنیم. و در این صورت، مسیر حركت ما حق و هماهنگ با فطرت و تامین‌‌كننده سعادت ماست. در مقابل، خداوند ما را از پیروى شیطان و پیروان او باز داشته است، چون راه آنان باطل بوده و فرجامى جز جهنم ندارد.
﴿ صفحه 181 ﴾

قرآن و عبرت‌‌آموزى جنگ احزاب

به جز آیاتى كه درباره اطاعت از پیامبر(صلى الله علیه وآله) و سایر پیامبران نازل شده و دلالت بر اسوه بودن آنها نیز دارد، در برخى از آیات صراحتاً پیامبر(صلى الله علیه وآله) به عنوان الگو و اسوه معرفى شده‌‌است: لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ یَرْجُوا اللّهَ وَ الْیَوْمَ الاْخِرَ وَ ذَكَرَ اللّهَ كَثِیراً؛(73) قطعا براى شما در [خصلت‌‌ها و روش]پیامبر خدا نمونه و سرمشق نیكو و پسندیده اى است، براى كسى كه به خدا و روز بازپسین امید دارد و خدا را بسیار یاد مى كند.
مفسرین و مورخین گفته‌‌اند كه سوره احزاب در ارتباط با وقایع پس از جنگ اُحد و آنچه در گیرودار جنگ احزاب رخ داد، نازل گشت. جنگ احد كه به شكست ظاهرى مسلمانان انجامید، خسارات سنگینى را بر آنان، تحمیل كرد. در آن جنگ شمارى از یاران رسول خدا(صلى الله علیه وآله) شهید و یا مجروح گشتند و دندان آن حضرت شكست و زخم فراوانى بر امیرالمؤمنین(علیه السلام) وارد گشت. این شكست، باعث گشت كه منافقان به توطئه و فتنه‌‌گرى بیشتر علیه اسلام و اهداف متعالى رسول خدا بپردازند و با ناامید ساختن مسلمانان، زمینه سقوط حتمى اسلام را فراهم آورند. از سوى دیگر، مشركان كه خود را فاتح میدان مى‌‌دیدند، دنبال این بودند كه ضربه نهایى را به مسلمانان وارد سازند. در این گیرودار، یهود نیز فرصت یافت كه على‌‌رغم پیمان‌‌هایى كه با رسول خدا بسته بود، به مبارزه با مسلمانان برخیزد. اینجا بود كه مثلث مشركان، یهود و منافقان داخلى شكل گرفت و همه با پیمانى مشترك متحد شدند كه با شیوه‌‌هاى گوناگون به مبارزه با مسلمانان بپردازند.

الف: پیشنهاد مشركان و منافقان به رسول خدا پس از جنگ احد

پس از جنگ اُحد، مشركان كه احساس مى‌‌كردند مسلمانان روحیه خود را باخته‌‌اند و دیگر توان مبارزه و جنگ ندارند و آماده‌‌اند پیشنهاد صلح و سازش را
﴿ صفحه 182 ﴾
بپذیرند، سه نفر از سران خود، به نام‌‌هاى ابوسفیان، عكرمة بن ابى‌‌جهل و ابوالاعور سلمى، را به مدینه گسیل داشتند. آن سه نفر به خانه رئیس منافقان مدینه، عبدالله بن اُبَى، وارد شدند و پس از آنكه به وسیله میزبان خود از رسول خدا امان گرفتند، به اتفاق میزبان و دو منافق دیگر، به نام‌‌هاى عبدالله بن سعید بن ابى سرح و طعمة بن أُبیرق، به خدمت رسول خدا رسیدند و گفتند: تا كنون دشمنى و جنگ بین ما و شما برقرار بوده است كه نتیجه آن جز تحمیل خسارات جانى و مالى بر ما و شما نبوده است. ما آمده‌‌ایم كه دشمنى‌‌ها و خصومت‌‌ها را كنار بگذاریم و با صلح و سازش، در كنار هم زندگى مسالمت آمیزى را تجربه كنیم. به این شرط كه شما كارى به خدایان ما نداشته باشى و متعرض لات و عُزّى و مناة و عقاید ما نشوى و با آیین بت‌‌پرستى مبارزه نكنى، ما نیز تصمیم مى‌‌گیریم كه دست از دشمنى با مسلمانان و مخالفت با عقاید شما برداریم. ما مى‌‌خواهیم با همدیگر دوست و رفیق باشیم و به رفتوآمد و تجارت و زندگى مسالمت‌‌آمیز با همدیگر بپردازیم و كارى به عقاید همدیگر نداشته باشیم و هر كس به دین خود عمل كند. اما رسول خدا(صلى الله علیه وآله) با قاطعیت آن پیشنهاد را رد كرد.
چنان كه ملاحظه مى‌‌شود منطق مشركان، همان منطق تولرانس و تساهل و تسامح است كه امروزه در دنیا ترویج مى‌‌شود. منطقى كه مردم را به پذیرش و احترام نهادن به افكار دیگران و تحمل عقاید و رفتار دعوت مى‌‌كند. هر چند نادرست و خطرناك باشد. بر اساس این منطق و نگرش، كسى نباید در برابر بى‌‌دینى و هجمه به ارزش‌‌ها و ترویج باطل و فسادْ حساسیت داشته باشد؛ بلكه همه باید بكوشند یكدیگر را تحمل كنند. مشركان به دنبال ایجاد نرمش و رفع اصطكاك و درگیرى بودند تا به اهداف شوم خود برسند، نه اینكه نفع و خیر مسلمانان را در نظر داشته باشند. آنان مى‌‌دانستند كه اگر رسول خدا(صلى الله علیه وآله)در برابر عقاید و رفتار آنان نرمش داشته باشد و به اصطلاح مداهنه كند و با ایجاد فضاى سازش و همزیستى با مشركان و ملایمت با آنان، جلوى اصطكاك و برخورد را
﴿ صفحه 183 ﴾
بگیرد، آنان فرصت مى‌‌یابند كه در مسلمانان ساده دل و سطحى نفوذ كنند و عقاید آنان را فاسد گردانند، و در نهایت زمینه سقوط اسلام را فراهم آورند؛ از این جهت خداوند مى‌‌فرماید: فَلا تُطِعِ الْمُكَذِّبِینَ. وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیُدْهِنُونَ؛(74) پس از دروغ انگاران فرمان مبر. دوست دارند نرمى كنى، تا نرمى كنند.
همچنین منافقان كه به ظاهر مسلمان بودند و در انجام فرایض دینى شركت مى‌‌كردند و در نهان روابط دوستانه با مشركان داشتند، از روى مصلحت‌‌اندیشى و خیرخواهى پیشنهاد صلح و سازش با مشركان را مطرح مى‌‌كردند. آنان مى‌‌گفتند: اطراف ما را دشمنان فرا گرفته‌‌اند و یهود و مشركان در دشمنى ما هم‌‌پیمان هستند. اگر ما با این دشمنان پرشمار و نیرومند، سازش و مسالمت نداشته باشیم و مصلحت مسلمانان را در نظر نگیریم و به دنبال عناد و دشمنى باشیم، آنان بر ما یورش آورده ما را از بین مى‌‌برند. اما خداوند پیامبر خود را از پذیرش پیشنهاد آنان باز مى‌‌دارد و مى‌‌فرماید: یا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللّهَ وَ لا تُطِعِ الْكافِرِینَ وَ الْمُنافِقِینَ إِنَّ اللّهَ كانَ عَلِیماً حَكِیماً؛(75) اى پیامبر تقواى الهى داشته باش و از كافران و منافقان فرمان مبر؛ همانا خدا دانا و با حكمت است.