نقش تقلید در زندگی انسان

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: کریم سبحانی

پذیرش مطلق سنت، مرز ایمان و كفر

به هر روى، اعتقاد و ایمان به رسالت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)، ایجاب مى‌‌كند كه به آنچه به وسیله ایشان به ما ابلاغ شده ایمان بیاوریم و گرچه همه آنها تفصیلاً به ما نرسیده است اجمالاً بپذیریم كه آنچه ایشان فرموده حق و مطابق با واقع است و باید بدان‌‌ها گردن نهیم. خواه ما برهان عقلى بر فرموده‌‌هاى ایشان داشته باشیم و خواه دلیل عقلى بر صحت یكایك آنها نداشته باشیم.
در اینجا گرچه خود عقل آن حقایق را تفصیلا درك نمى‌‌كند، اما چون از سوى كسى بیان شده‌‌اند كه فرستاده خدا بوده و سخنش حق است، عقل حكم مى‌‌كند كه آن حقایق را بپذیریم و اگر در پذیرش آنچه ایشان فرموده‌‌اند تبعیض قائل شدیم و برخى را پذیرفتیم و برخى را نپذیرفتیم، در حقیقت، ما به ایشان ایمان نداریم و گرچه شهادت به توحید و نبوت داده‌‌ایم، اما هنوز به مرز ایمان نرسیده‌‌ایم و آنچه باعث نجات و سعادت مى‌‌شود ایمان به مجموعه عقاید، قوانین و احكامى است كه توسط پیامبر(صلى الله علیه وآله) و همچنین جانشینان معصوم ایشان در قالب وحى و سنت به ما رسیده است.
﴿ صفحه 141 ﴾
با این وصف، اگر كسى پذیرفت كه پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) از سوى خداوند مبعوث شده است امّا بخشى از سخنان ایشان را نپذیرفت، آیا واقعاً به آن حضرت ایمان دارد؟ آیا اگر كسى از خود پیامبر(صلى الله علیه وآله) شنید كه حضرت على(علیه السلام) را به عنوان جانشین خود معرفى كردند و اطاعت از ایشان را واجب شمردند، در عین حال، ولایت و امامت آن حضرت را نپذیرفت، آیا واقعاً ایمان دارد؟ اگر او اعتقاد دارد كه پیامبر از سوى خدا مبعوث شده و آنچه مى‌‌فرماید به عنوان مأموریتى است كه خداوند به او محول كرده، چطور بعضى از سخنان ایشان را نمى‌‌پذیرد و در عین حال، ادعاى ایمان به خدا و پیامبر را دارد؟ همچنین وقتى پیامبر فرمود كه باید نماز صبح را قبل از طلوع آفتاب خواند اگر كسى گفت «چه فرق مى‌‌كند كه نماز صبح قبل از طلوع آفتاب خوانده شود و یا بعد از آن؟» چنین كسى در حقیقت فاقد ایمان به رسالت آن حضرت است. همچنین وقتى اصل وجوب نماز در قرآن ذكر شده، اما كیفیت نمازهاى واجب و شرایط و احكام آنها توسط پیامبر بیان گردیده، كسى كه به خداوند و رسالت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) ایمان دارد، هم باید آنچه را درباره نماز در قرآن آمده بپذیرد و هم آنچه را در سنت رسول خدا بیان شده بپذیرد.
بر اساس آنچه گفتیم، آنچه فقها فرموده‌‌اند كه انكار ضروریات دین موجب ارتداد و ترتّب احكام آن مى‌‌شود، مربوط به مقام اثبات است، وگرنه از نظر مقام ثبوت، حتى اگر كسى حكم غیر ضرورى و حكم فرعى را كه مى‌‌داند توسط پیامبر اسلام بیان شده رد كند، قلباً كافر است هر چند احكام ظاهرى مرتد و كافر بر او مترتب نشود زیرا ایمان تبعیض بر نمى‌‌دارد. پس كسى نمى‌‌تواند بگوید كه من به آنچه عقلم بپذیرد ایمان مى‌‌آورم و آنچه را با عقلم درك نمى‌‌كنم نمى‌‌پذیرم. چون عقل انسان هر چیزى را نمى‌‌فهمد و از این جهت، خداوند راه دیگرى به نام وحى نیز براى هدایت انسان‌‌ها قرار داده است، و اگر بنا بود انسان هر چیزى را مستقلاً
﴿ صفحه 142 ﴾
به وسیله عقل خودش درك كند، دیگر احتیاجى به پیامبران الهى نبود. بنابراین، نمى‌‌توان عقل را در تشخیص همه مصالح و درك همه واقعیت‌‌ها كافى دانست و آن را تنها منبع هدایت و راهنمایى و تشخیص شمرد، بلكه براى كسب شناخت‌‌هاى لازم، در كنار عقل، باید از وحى نیز مدد جست و عقل به كمك وحى مى‌‌تواند سعادت دنیوى و اخروى انسان را تضمین كند.نكته‌‌اى كه باید افزود این است كه گرچه اسلام سفارش كرده كه ما باید سعى كنیم كه همه اعتقادات خود را با دلایل عقلى و نقلى بشناسیم، اما شناخت تفصیلى همه اعتقادات براى اكثر مسلمانان میسور نیست و براى آنها اعتقاد اجمالى به حقانیت آنچه خداوند نازل كرده و آنچه پیامبر(صلى الله علیه وآله) وائمه معصومین(علیهم السلام) فرموده‌‌اند، كافى است. البته به شرطى كه اعتقاد اجمالى خود را مشروط نسازند. به عنوان نمونه، اگر كسى نمى‌‌داند كه معراج پیامبر روحانى و یا جسمانى است، نگوید اگر معراج پیامبر جسمانى باشد من آن را قبول ندارم؛ بلكه او بدون هیچ قید و شرطى باید هر آنچه را آن حضرات فرموده‌‌اند بپذیرد.

نفى مرجعیت سنت و فقه در پوشش نوسازى فرهنگى

یكى از اعتقادات ما مسلمانان خاتمیت رسالت پیامبر اكرم و جاودانگى اسلام و قوانین و احكام اسلامى است. بر این اساس، ایمان به رسالت آن حضرت ایجاب مى‌‌كند كه ما معتقد گردیم كه آن حضرت آخرین فرستاده خداست و آنچه ایشان بدان مبعوث شده‌‌اند حق است و تا قیامت پایدار و قابل اجرا خواهد بود و نمى‌‌توان آن را به زمان خاصى اختصاص داد. حال اگر كسى به تاریخ‌‌مند بودن رسالت پیامبر و اسلام گرایش داشت و قائل بود كه قوانین و احكام اسلام تاریخ مصرف دارد و مثلاً تا پانصد و یا هزار سال پس از بعثت پیامبر قابل اجراست و پس از آن، بشر نباید از پیامبر اسلام پیروى كند و قوانین و احكام اسلام، قابل
﴿ صفحه 143 ﴾
اجرا نیست؟ یا اگر او معتقد بود كه با توجه به توسعه و پیشرفت فكرى و مادى و رشد و بلوغ بشر، مجالى براى هدایت و راهنمایى پیامبر باقى نمى‌‌ماند و بشر مى‌‌تواند با تكیه بر عقل جمعى خویش و قوانین عرفى كه مى‌‌گذارند راه تكامل و سعادت خود را پى گیرد؛ در این صورت صاحب چنین نظریه‌‌اى به اسلام و پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) ایمان حقیقى ندارد. آیا در این صورت اعتقاد به نبوت رسول اكرم(صلى الله علیه وآله) با اعتقاد به نبوت حضرت موسى و عیسى(علیهما السلام) فرقى خواهد داشت؟ چون ما معتقدیم كه شریعت حضرت موسى تا زمان حضرت عیسى باقى بوده است و با بعثت حضرت عیسى، بخشى از قوانین و احكامى كه حضرت موسى بدان مبعوث شده بودند نسخ گردید. همچنین رسالت حضرت عیسى تا زمان بعثت خاتم‌‌الانبیاء تداوم داشت و پس از آن، رسالت حضرت عیسى پایان پذیرفت و برخى از قوانینى كه توسط ایشان ابلاغ گردیده بود نسخ شد. حال اگر كسى گفت كه رسالت پیامبر اكرم نیز تاریخ‌‌مند است و جاودانه نیست و قوانین اسلام در این زمان نسخ شده است و دیگر قابل اجرا نیست، در نظر او چه فرقى بین پیامبر اسلام با سایر پیامبران و بین شریعت اسلام با سایر شریعت‌‌ها خواهد بود؟!
امروزه پاره‌‌اى از روشنفكران به اصطلاح مسلمان، مروج این ایده هستند كه رسالت پیامبر پایان پذیرفته و دیگر زمان اجراى قوانین و احكام اسلام سپرى شده است. یا بعضى از سران یك حزب سیاسى به صراحت گفته است كه باید در فقه تغییراتى ایجاد كرد و بخش‌‌هایى از آن را حذف كرد تا با دموكراسى سازگار گردد. یا اینكه آغاجرى كه به جرم ارتداد و توهین به دین و مقدسات و ساحت معصومان(علیهم السلام) به اعدام محكوم شده گفته است كه دین علاوه بر اینكه افیون ملت هاست، افیون حكومت‌‌ها نیز هست! مگر اختیار فقه اسلامى و احكام خدا به ما سپرده شده تا در آن دست‌‌كارى كنیم و براى اینكه با لیبرال دموكراسى غرب هماهنگ گردد آن را تغییر دهیم؟ آیا آن كسى كه بى‌‌محابا به مقدسات اسلامى
﴿ صفحه 144 ﴾
مى‌‌تازد و دین را افیون حكومت‌‌ها و ملت‌‌ها مى‌‌داند، واقعاً مسلمان است؟ آیا وقتى كسانى كه باید مدافع اسلام باشند، دم از تغییرات اساسى در اسلام و فقه مى‌‌زنند، زنگ خطر به صدا در نیامده است؟ آیا وقتى كسانى اعلامیه مى‌‌دهند كه به مصلحت نیست كه احكام خدا اجرا گردد و كسانى در لباس روحانیت مى‌‌گویند كه بریدن دست دزد براى ایجاد و حفظ امنیت است و وقتى با راه‌‌كارهاى دیگر نیز مى‌‌توان امنیت ایجاد كرد، دیگر نیازى به بریدن دست دزد نیست، واقعاً فقه اسلام را قبول دارند؟ ما باید نگران باشیم از اینكه فردا از همین افراد براى ما آیت‌‌اللّه بسازند و سرنوشت دین را به آنها بسپرند؟
وقتى حضرت امام(رضوان الله تعالى علیه) در اواخر عمر شریفشان فتواى ارتداد سلمان رشدى را صادر كردند، در كمال فراست و آینده‌‌نگرى فرمودند: من نگران آن هستم كه ده سال دیگر كسانى بنشینند و بگویند این حكم بر خلاف مصالح دیپلماسى بود. آن بزرگوار امروز را مى‌‌دید كه علاوه بر زیر سؤال بردن حكم ارتداد سلمان رشدى، كار به جایى رسیده كه آن مرتد از حكم اعدامى كه براى رفیقش در ایران صادر شده اظهار تأسف مى‌‌كند و اضافه مى‌‌كند كه دیگر امیدى به مسلمانان تندرو نیست و اگر مسلمانان میانه‌‌رو به نوسازى فرهنگ اسلام و ایجاد پروتستانتیسم اسلامى نپردازند، رشدى‌‌ها این وظیفه را به عهده مى‌‌گیرند! آیا ایجاد تغییرات گسترده مبتنى بر تفكر مادى و لیبرالیسم غرب، توهین به مقدسات اسلامى، تشكیك در عصمت انبیا و تاریخ‌‌مند معرفى كردن احكام اسلامى نوسازى فرهنگى است؟

رویكرد متفاوت اسلام و لیبرالیسم به ارزش‌‌ها و باورها

ما معتقدیم كه اصول ارزش‌‌هاى الهى و دینى ثابت هستند و چنان نیست كه روزى ارزشى تبدیل به ضد ارزش شود. اما كسانى كه نقش كاركردى دین را
﴿ صفحه 145 ﴾
منكرند و كسانى كه پسند و گرایش مردم را مدار ارزش‌‌ها قرار مى‌‌دهند همه ارزش‌‌ها را غیر ثابت و متغیر مى‌‌دانند. در نظر آنها ممكن است چیزى امروز ارزش باشد و با پیدایش شرایط جدید تبدیل به ضد ارزش گردد! چنان كه زمانى هم‌‌جنس‌‌بازى در كشورهاى غربى، ضد ارزش بود و امروز به ارزش تبدیل شده و برخى افتخار مى‌‌كنند كه مروج آن هستند و مى‌‌گویند ما با ترویج هم‌‌جنس‌‌بازى هزینه دولت را كم مى‌‌كنیم و جلوى رشد و انفجار جمعیت را مى‌‌گیریم! ما معتقدیم كه باورها، عقاید اسلامى، ارزش‌‌ها و احكام دین ثابت هستند و اختصاص به زمان و مكان خاصى ندارد؛ خواه عقل مستقلاً آنها را درك كرده باشد و مستقلاً به آنها حكم كند، مثل حسن عدل و قبح ظلم (كه البته احكام استقلالى عقل نیز كاشف از اراده تشریعى الهى هستند؛ و عقل یكى از منابع احكام الهى است)، و خواه آن امور در قلمرو درك استقلالى عقل قرار نگیرند و عقل نتواند مستقلاً اراده تشریعى الهى را كشف كند و درباره حلال و یا حرام بودن فعلى قضاوتى نداشته باشد، و آن امور توسط پیامبر(صلى الله علیه وآله) و امامان معصوم(علیهم السلام) اثبات شده باشد. كوتاه سخن اینكه مجموعه عقاید، باورها و ارزش‌‌ها و احكامى كه یا توسط عقل كشف شده‌‌اند و یا از طریق وحى و سنت براى ما تبیین گردیده‌‌اند، در قلمرو دین قرار مى‌‌گیرند و ما به ثبات و جاودانگى آنها اعتقاد داریم و اگر به حسب ظاهر تغییرى در برخى از احكام فرعى رخ مى‌‌دهد، در چارچوبه قوانین ثابت رخ مى‌‌دهد و در واقع بازگشت آن به تغییر در موضوع است.
در غرب براى اینكه راه را براى ایجاد تغییرات در دین و در نهایت كنار نهادن دین از ساحت حیات بشرى هموار سازند، در كتاب‌‌هاى فلسفه دین «بحث گوهر و صدف دین» را مطرح كردند و از چیستى گوهر و صدف دین و به تعبیر دیگر مغز و پوسته دین و یا لب و قشر دین سخن راندند و گفتند: منظور از گوهر و لب
﴿ صفحه 146 ﴾
و مغز دین، جوهر و ذاتیات دین است و منظور از صدف و پوسته دین، عرضیات دین است و تنها ذاتیات دین ثابت و باقى است و عرضیات دین متغیر و تابع شرایط متغیّر است و در باب صدف و عرضیات دین، اصل باقى و ثابتى وجود ندارد و متناسب با نوشدن شرایط ما رفتار و آموزه‌‌هاى خاصى را بر مى‌‌گزینیم و پس از چندى رفتار و آموزه‌‌هاى جدیدى جایگزین آنها مى‌‌گردند. به تبع آنان، روشنفكرانِ به اصطلاح دینى، نظریه گوهر و صدف دین را وارد فرهنگ ما كردند و مبتنى بر آن نظریه، عقاید، احكام، ارزش‌‌هاى ضرورى اسلام را عرضیات اسلام شمردند و كنار نهادند و در مقام تبیین ذاتیات اسلام گفتند: ذاتىِ اسلام عبارت است از اینكه ما بشر را خدا ندانیم! و سایر مسایل عرضى هستند و اعتقاد به آنها ضرورى نیست. حتى آنان مى‌‌گویند كه اعتقاد به خدا نیز از ذاتیات دین نیست؛ یعنى انسان مى‌‌تواند دین داشته باشد و در عین حال خدا را قبول نداشته باشد! اما قرآن مى‌‌گوید كه اعتقادات و باورهاى دینى و نیز ارزش‌‌هاى الهى را باید پذیرفت و به آنها اعتقاد داشت. فرق نمى‌‌كند كه آنها مستقلاً توسط عقل درك شده باشند و یا از طریق وحى و سنت به ما رسیده باشند؛ و اگر كسى حتى در دل منكر چیزى باشد كه خدا و یا پیامبر فرموده‌‌اند در واقع، مرتد و كافر است گرچه ظاهراً او مرتد به حساب نمى‌‌آید و مسلمان ظاهرى است و از حقوق اسلامى برخوردار است، اما واقعا كافر و مرتد است و در آخرت گرفتار جهنم مى‌‌گردد.
بنابراین، ما ملزم به پذیرش باورها و ارزش‌‌هایى هستیم كه با دلایل قطعى عقلى یا نقلى ثابت شده‌‌اند و تقلید در زمینه باورها و ارزش‌‌ها، براى كسى كه علم اجتهادى به آنها ندارد صحیح و بلكه ضرورى است. اما در زمینه رفتارى كه پیامبر(صلى الله علیه وآله) و ائمه معصومین(علیهم السلام) داشته‌‌اند، در صورتى ما مكلّف به تأسّى و پیروى از آنها هستیم كه ثابت گردد كه به عنوان حكم شرعى است. اما تقلید و
﴿ صفحه 147 ﴾
تأسّى به آن بخش از رفتارى كه جنبه ابزارى صرف دارد و در منطقة الفراغ و به تعبیر دیگر در حوزه مباحات قرار گرفته و حكم شرعى بر آنها مترتب نشده است بلكه به تناسب شرایط مكانى و زمانى صورت پذیرفته است، لازم نیست. مثلاً پیامبر و اهل بیت چون عرب بودند، عربى صحبت مى كردند ولى لازم نیست كه ما نیز عربى صحبت كنیم. یا اگر آنها كفش خاصى و یا لباس كرباس مى پوشیدند، لازم نیست ما نیز چنان كنیم. یا اگر آن حضرات خانه هاى خود را از خشت خام مى ساختند، لازم نیست كه ما نیز خانه هاى خود را از خشت خام بسازیم. البته ممكن است كسى به جهت محبت و عشق به آن بزرگواران در رفتار ابزارى صِرف نیز از پیامبر اكرم و ائمه اطهار پیروى كند، كه این تأسّى حاكى از نهایت تسلیم او در برابر اولیاى دین است. چنان كه استاد اخلاقىِ مرحوم علامه طباطبایى(رضوان الله تعالى علیه) به ایشان سفارش كرده بودند كه با مطالعه سراسر بحارالانوار، مجموعه رفتار و سنت‌‌هاى پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) را استخراج كنند و آنها را مورد عمل قرار دهند و ایشان بر اساس سفارش استادشان كتاب سنن النبى(صلى الله علیه وآله) را تدوین كردند. ایشان در ضمن مطالعاتشان به روایتى برخورد كرده بودند كه پیامبر اكرم به غذایى كه از ملخ دریایى تهیه مى‌‌شده علاقه داشته‌‌اند. مرحوم علامه طباطبایى براى تأسّى به رسول خدا از آن غذا تناول كردند.