نقش تقلید در زندگی انسان

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: کریم سبحانی

ملاك پیروى از پیامبر و اهل‌‌بیت(علیهم السلام)

اینكه ما مى‌‌گوییم باید از پیغمبر(صلى الله علیه وآله) پیروى و تبعیت كرد، بدان جهت نیست كه او انسان و عاقل است و فردى مصلح، متفكر، خیر اندیش و دل سوز براى جامعه است؛ چون هیچ یك از این ویژگى‌‌ها باعث نمى‌‌گردد كه كلام و رفتار او براى ما حجت باشد. بلكه اطاعت و پیروى او از آن جهت است كه او متصل به خداوند و دریافت كننده وحى اوست و از این جهت كه نبوت او با معجزه الهى براى ما ثابت شده و نیز ثابت شده كه آنچه او مى‌‌گوید منبعث از وحى الهى است، عقل ما را ملزم مى‌‌كند كه به كلام او متعبد گردیم و در جایى كه خود عقل قضاوت و تشخیص ندارد، به ما حكم مى‌‌كند كه به پیروى و عمل به سخنان كسى تن دهیم كه پیام آور خداست و این امتیاز اصلى آن حضرت از دیگران است كه خداوند نیز بدان اشاره دارد: قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ یُوحى إِلَیَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ
﴿ صفحه 123 ﴾
واحِدٌ؛(50) بگو: من هم مثل شما بشرى هستم ولى به من وحى مى‌‌شود كه خداى شما خدایى یگانه است.
چنان‌‌كه پیشتر گفتیم برخى در تقلید شبهه كرده‌‌اند و این شبهه را حتى به تقلید و پیروى از پیامبر خدا نیز سرایت داده‌‌اند و ما در رد این شبهه، ابتدا به عقلانى و ضرورى بودن پیروى از مقام نبوت پرداختیم و گفتیم با توجه به اینكه پیامبر معصوم و برگزیده خداوند و گیرنده وحىِ اوست، عقلْ ما را ملزم به تبعیت و پیروى او مى‌‌داند و از این جهت ما باید همه سخنان و رفتار او را بپذیریم و الگوى خویش قرار دهیم. امّا آن بخش از سخنان پیامبر كه به صورت وحى و در قالب قرآن به ما معرفى شده، از آن جهت كه در واقع، كلام خداست و توسط پیامبر به ما ارائه شده، باید مورد اطاعت قرار گیرد و تبعیت از آن، تبعیت از سخن خداوند است. همچنین ما باید به سنت پیامبر و سخنانى كه به عنوان وحى نبوّت توسط پیامبر(صلى الله علیه وآله) به ما ابلاغ نشده نیز تعبد داشته باشیم و آنها را بپذیریم، چون سنت پیامبر نیز حاكى از احكام واقعى الهى است و با توجه به اینكه پیامبر در مجموعه گفتار و رفتارش معصوم از خطا و اشتباه است، سنت و سخنان او نیز حق و مطابق با واقع و حجت است و به علاوه، خداوند به صراحت پیروى از مجموعه رفتار و گفتار پیامبر را لازم شمرده است: وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا؛(51) و آنچه را فرستاده [او] به شما داد، آن را بگیرید و از آنچه شما را بازداشت، باز ایستید.
افزون بر این، ما شیعیان معتقدیم كه سخنان اهل‌‌بیت(علیهم السلام) مثل سخنان پیامبر(صلى الله علیه وآله) براى ما حجت است و همان‌طور كه اطاعت و تقلید از پیامبر واجب است، پیروى و تقلید از آنها نیز واجب است و گرچه عقل مستقلاً در اینجا حكمى
﴿ صفحه 124 ﴾
ندارد و از پیش خود حكم نمى‌‌كند كه سخنان و رفتار اهل‌‌بیت براى ما حجت و قابل پیروى است، اما پس از دلالت قرآن و سخنان پیامبر بر لزوم تبعیت و پیروى از ایشان و حجیت سخنان و رفتارشان، عقل نیز ما را ملزم به تعبد به گفتار و رفتار ایشان مى‌‌كند. از جمله آیاتى كه دلالت بر لزوم اطاعت و پیروى از اهل‌‌بیت دارد، آیه‌‌اى است كه خداوند در آن مى‌‌فرماید: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْكُمْ...؛(52) اى كسانى كه ایمان آورده اید، خدا و رسول خدا را اطاعت كنید و اولیاى امر خود را[نیز] اطاعت كنید.
بى‌‌تردید این آیه دلالت بر لزوم پیروى و تبعیت از هر كسى كه به حكومت و سلطنت رسیده ندارد و چنان نیست كه اطاعت از همه حاكمان، حتى یاغیان ستمگر، مشمول آیه فوق باشد و در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله) نیز چنین برداشتى نداشتند. از این جهت، چنان كه در روایت جابر بن عبدالله انصارى آمده، اصحاب پیامبر چون نمى‌‌دانستند كه منظور از «اولى الامر» كیست، در این باره از رسول خدا(صلى الله علیه وآله)سؤال كردند و حضرت در پاسخ فرمودند: «آنان جانشینان من و امامان معصوم براى مسلمانان پس از من هستند»، پس از آن، حضرت اسامى دوازده امام را برشمردند كه اولین آنها حضرت على(علیه السلام) و آخرین آنها حضرت حجت، عجل الله تعالى فرجه الشریف، مى‌‌باشند.(53)
در زمان امام صادق(علیه السلام) كه خلفا به جاى حكومت و اجراى عدالت، به شیوه سلاطین رفتار مى‌‌كردند و مردم و بخصوص شیعیان اهل‌‌بیت را تحت فشار و ستم خود قرار داده بودند؛ برخى از وابستگان دربار، براى مشروع جلوه دادن رفتار خلفا و توجیه آنها، به آیات قرآن تمسك مى‌‌كردند و حتى ابایى از جعل حدیث در تایید خلفا نداشتند. از جمله به مردم مى‌‌گفتند كه منظور از «اولى الامر» همه خلفا
﴿ صفحه 125 ﴾
و حكام هستند و از این جهت بر مردم واجب است كه از آنان اطاعت كنند. در مقابل، اهل‌‌بیت(علیهم السلام) با استناد به روایاتى كه از پیامبر(صلى الله علیه وآله) وارد شده بود، امامان معصوم(علیهم السلام) را به عنوان «اولى‌‌الامر» معرفى مى‌‌كردند.از جمله در روایتى ابوبصیر از حضرت امام باقر(علیه السلام) نقل مى‌‌كند كه حضرت فرمود: «آیه«أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْكُم...»(54) در شأن امیرالمؤمنین(علیه السلام) نازل شده است». ابوبصیر مى‌‌گوید: مردم به ما مى‌‌گویند: چه چیز مانع شد كه خداوند اسم على و اهل‌‌بیت (علیهم السلام) را در قرآن ذكر نكند؟ حضرت فرمود: به آنها بگو: خداوند نماز را بر رسولش فرستاد و نامى از سه یا چهار ركعتى بودن آن نبرد تا آنكه پیامبر(صلى الله علیه وآله) آن را تفسیر كرد. حج را خداوند فرستاد و نفرمود هفت بار طواف كنید، تا آنكه پیامبر آن را تفسیر فرمود؛ و خداوند آیه « أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْكُمْ» را در حق على و حسن و حسین(علیهم السلام)نازل فرمود و پیغمبر (صلى الله علیه وآله) درباره على (علیه السلام)فرمود:«مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ؛ هر كه من مولاى او هستم على نیز مولاى اوست.»(55)
پس وقتى خداوند در قرآن از اولى‌‌الامر یاد مى‌‌كند، گرچه ما مى‌‌دانیم كه منظور خداوند هر حاكم قلدر و زورگویى نیست، اما مصداق اولى‌‌الامر را نیز نمى‌‌شناسیم و براى شناخت مصادیق اولى‌‌الامر كه خداوند اطاعتشان را واجب شمرده باید به كلمات پیامبر(صلى الله علیه وآله) مراجعه كنیم. چون آن حضرت علاوه بر آن كه گیرنده وحى هستند، مبیّن و مفسّر وحى نیز هستند و سخنان ایشان و ائمه
﴿ صفحه 126 ﴾
اطهار، در باب تفسیر و تاویل آیات قرآن، براى ما حجت و قابل تعبّد است و به جز ایشان سخن هیچ كسى چنین محبّت و اعتبارى ندارد. بله مفسران مى‌‌توانند، با استفاده از قراین و شواهد قرآنى و همچنین شواهد تاریخى و همچنین با استفاده از كلمات پیامبر و ائمه اطهار، به توضیح و تفسیر قرآن بپردازند. در هر حال، در مواردى كه جنبه تعبدى دارد و معنا و تفسیر آیات قرآن براى ما آشكار نیست، ما تنها مى‌‌توانیم به كلام معصوم تعبد داشته باشیم و حق نداریم كلام غیر معصوم را براى خویش حجت قرار دهیم. در این صورت، وقتى پیامبر مصادیق اولى الامر را براى ما مشخص فرمود، كلام ائمه اطهار(علیهم السلام) كه مصادیق اولى الامر هستند براى ما حجت و قابل تبعیت و پیروى است و دلیل تعبد به كلام آنها و پیروى از آن حضرات فرموده پیامبر است، چه اینكه پیروى از پیامبر نیز ناشى از دستور خداوند به اطاعت از پیامبر است و اطاعت از خداوند به حكم عقلْ واجب است. پس در نهایت اطاعت از امامان معصوم نیز مستند به حكم عقل و داراى پشتوانه عقلى است.
در مقابل، برخى ملاك پذیرش رأى و نظر را پذیرش اكثریت جامعه قرار مى‌‌دهند و مى‌‌گویند وقتى اكثریت جامعه نظرى داشت باید بدان تن در داد. حتى اگر نظر اكثریت مردم بر خلاف حكم عقل و نظر خداوند باشد! در صورتى كه نظر اكثریت جامعه و بلكه نظر همه مردم در صورتى معتبر و قابل پذیرش است كه هماهنگ با نظر خداوند و حكم عقل باشد. از این جهت است كه نظر اكثریت مردم، در زمان پیامبران الهى كه بر كفر و شرك و بت‌‌پرستى بود، اعتبارى نداشت، وگرنه پیامبر خدا حق نداشت كه مردم را به توحید دعوت كند. اگر رأى اكثریت به نحو مطلق معتبر است، حضرت ابراهیم(علیه السلام) چه حقى داشت كه على رغم اتفاق مردم زمان خویش بر آیین بت‌‌پرستى و نفى توحید تبر به دست گیرد و در غیاب مردم بت‌‌ها را بشكند و نظر و خواست همه مردم را زیر پاى خویش نهد؟ یا وقتى اكثر مردم حجاز بت پرست بودند، چرا رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به مخالفت با
﴿ صفحه 127 ﴾
آیین و مرام آنها برخاست و به ترویج آیین توحیدى پرداخت؟ پس معلوم مى‌‌گردد كه اصل، برهان و دلیل عقلى است و اگر عقلْ دلیل و برهانى نداشت، باید به دنبال دلیل شرعى بود كه آن نیز داراى پشتوانه عقلى است و آنچه شرع و پیامبران و امامان معصوم فرموده‌‌اند، فراتر و بهتر از تشخیص دیگران و مطابق با واقع و حقیقت است و از این جهت بهترین گزینه‌‌اى است كه مى‌‌تواند مورد پذیرش و تبعیت قرار گیرد.
چنانكه قبلاً گفتیم گرچه تقلید اصطلاحاً به معناى تقلید از مراجع تقلید و عمل به فتاواى فقهى آنان است، اما مفهوم تقلید گسترده‌‌تر از تقلید در فقه است و شامل تأسّى از رفتار، آراء و عقاید نیز مى‌‌شود و دامنه آن به امور تعبدى نیز كشیده مى‌‌شود. از این جهت، تعبد به سخنان پیامبر و امامان معصوم نیز در قلمرو تقلید جاى مى‌‌گیرد و تقلید از آن حضرات و تعبد به سخنان و گفتارشان مبتنى بر دلیل عقلى است. بر این اساس، در پاسخ كسانى كه در تعبد به سخنان پیامبر و امامان معصوم شبهه مى‌‌كنند و ما را از تأسّى به ایشان باز مى‌‌دارند، گفتیم كه اگر در موضوعى عقل ما قضاوت و تشخیصى داشت، به آن عمل مى‌‌كنیم و بى تردید حكم واقعى عقل مخالف با حكم شرع و پیامبر نیست؛ اما اگر عقل حكمى نداشت، ما را ملزم به تبعیت و پیروى از پیامبر مى‌‌كند؛ چون پیامبر علاوه بر اینكه معصوم است از دانش بى كرانى برخوردار گشته كه ما از آن محروم هستیم و او مى‌‌تواند ما را به مصالح واقعى خویش رهنمون سازد و از این جهت تعبد به سخنان او، تعبدى خشك و بى منطق نیست؛ بلكه تعبدى است مبتنى بر دلیل عقلى و تعبد و تأسّى از كسى است كه مصالح و راه‌‌هاى ناشناخته را فرا روى ما مى‌‌نهد: كَما أَرْسَلْنا فِیكُمْ رَسُولاً مِنْكُمْ یَتْلُوا عَلَیْكُمْ آیاتِنا وَ یُزَكِّیكُمْ وَ یُعَلِّمُكُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ یُعَلِّمُكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ؛(56) همان طورى كه در
﴿ صفحه 128 ﴾
میان شما فرستاده اى از خودتان روانه كردیم، كه آیات ما را بر شما مى خواند و شما را پاك مى گرداند و به شما كتاب و حكمت مى آموزد و آنچه را نمى دانستید به شما یاد مى دهد.

سیره عقلا ملاك تقلید از فقیه

در زمان غیبت معصوم و زمانى كه ما دسترسى به پیامبر و جانشین معصوم ایشان نداریم، مسأله تقلید از مراجع تقلید مطرح مى‌‌شود و در اینجا برخى تقلید از آن بزرگواران را مخالف عقل و كار میمون مى‌‌شمارند. پاسخ ما این است كه اگر چه تقلید از مراجع تقلید مبتنى بر دلیل و برهان عقلى نیست و برهان عقلى قائم بر تأسّى از معصوم است كه از هر خطا و اشتباهى مصون است و برگزیده خداوند مى‌‌باشد، در حالى كه مراجع تقلید معصوم نیستند و دلیل بر عدم عصمت آنان اختلاف هایى است كه در آرا و فتاواى آنها وجود دارد. اما این تقلید امرى گزافه و فاقد دلیل منطقى نیست، بلكه مبتنى بر بنا و سیره عقلایى است كه بر رجوع جاهل به عالم جارى گشته است و بى‌‌تردید این بناى عقلا داراى پشتوانه عقلى نیز هست. وقتى انسان تخصصى را فرا نگرفته و به چیزى آشنایى ندارد و عقل او نیز راهى براى اثبات آن ندارد، اگر بداند كه كسى در آن زمینه تحصیل كرده و به تخصص لازم رسیده، به سراغ او مى‌‌رود و از این طریق نیازش را به آن مطلب ناشناخته برآورده مى‌‌كند. او گرچه مى‌‌داند كسى كه به او مراجعه مى‌‌كند معصوم از خطا نیست و احتمال خطا و اشتباه در كارش وجود دارد، اما وقتى خود در آن زمینه هیچ گونه شناخت و آگاهى ندارد و درصد خطا و اشتباهش بیشتر از خطا و اشتباهى است كه در كار متخصصِ آن فن محتمل است، چاره‌‌اى جز مراجعه به آن عالم و متخصص ندارد. آیا كسى كه در بیابان راه را گم كرده و به كسى بر مى‌‌خورد كه ادعا مى‌‌كند راه را مى‌‌شناسد و از علایم و ظواهر بر مى‌‌آید
﴿ صفحه 129 ﴾
كه دروغ نمى‌‌گوید، نظر و تشخیص او را بر تشخیص خود مقدم نمى‌‌دارد؟ آیا وقتى مى‌‌نگرد كه اگر راهى را خود برگزید، احتمال اندكى وجود دارد كه او را به مقصد برساند و در راهى كه آن راهنما به او معرفى مى‌‌كند احتمال بیشترى براى رسیدن به مقصد است، به راهنمایى آن راهنما عمل نمى‌‌كند؟
بر اساس سیره و بناى عقلایى است كه وقتى كسى بیمار مى‌‌شود به پزشك مراجعه مى‌‌كند. البته او این احتمال را مى‌‌دهد كه ممكن است آن پزشك در تشخیص و معالجه‌‌اش اشتباه كند، اما احتمال اشتباه پزشكى كه از تخصص كافى برخوردار است بسیار كمتر از احتمال اشتباه كسى است كه در آن زمینه تخصص ندارد. به هر روى، در همه زمینه‌‌ها بناى عقلا بر رجوع به خبره و متخصص است: كسى كه مى‌‌خواهد خانه بخرد به سراغ كارشناس و ارزیاب مسكن مى‌‌رود، كسى كه مى‌‌خواهد خانه بسازد به سراغ معمار و مهندس ساختمان مى‌‌رود و همچنین كسى كه مسایل دینش را نمى‌‌شناسد، به سراغ فقیه و متخصص در دین مى‌‌رود. البته چون انسان به دنبال حقیقت است وقتى چند فقیه وجود داشتند كه یكى اعلم و آشناتر به فقه است، روش عقلا ترجیح اعلم است؛ چون احتمال اینكه نظر و رأى او به واقع نزدیك‌‌تر باشد بیشتر است. چنان كه مردم پزشكى را كه از دیگران حاذق‌‌تر و با تجربه‌‌تر است، بر سایرین ترجیح مى‌‌دهند و اگر كسى دسترسى به چنین پزشكى داشته باشد و او را بر دیگران ترجیح ندهد او را مذمت مى‌‌كنند. بله اگر كسى دسترسى به پزشك حاذق‌‌تر و با تجربه‌‌تر نداشت و یا باید مسافتى طولانى براى رسیدن به او طى كند و یا باید هزینه گزافى را متحمل گردد به جهت وجود چنین موانع و مشكلاتى نوعاً افراد از مراجعه به او صرف نظر مى‌‌كنند، و در این صورت، مراجعه به كسى كه از دانش پزشكى كمترى برخوردار است منطقى و عقلایى مى‌‌باشد.
بنابراین، مراجعه به اعلم در فقه، صرف تعبد نیست، بلكه مبتنى بر روش و
﴿ صفحه 130 ﴾
بناى عقلایى است و عقلا وقتى كسى را حاذق‌‌تر و اعلم بدانند به او مراجعه مى‌‌كنند و تنها در صورت عدم دسترسى به نظریات چنین كسى، به دیگران مراجعه خواهند كرد.
بنابراین، ما در تقلید از مجتهد نه از روى تعصب و نه از روى هوس عمل مى‌‌كنیم، بلكه ملاك ما داشتن علم و تقوا و عدالت است و وقتى كسى را اعلم از دیگران یافتیم، او را بر سایرین ترجیح مى‌‌دهیم و در اینجا عمل و تقلید ما مبتنى بر عقل و روش عقلاست و به جز ملاك‌‌هاى عقلى و شرعى مانند علم و تقوى، ملاك‌‌هاى دیگرى چون همشهرى بودن و هم‌‌زبان بودن براى ما معتبر نیست.

نسبت منطق دگراندیشان با فرعونیان

در مقابل، عده‌‌اى مى‌‌گویند كه ما باید ببینیم دنیا چه مى‌‌پسندد و امروزه ملاك، تبعیت از افكار جهانى و فرهنگ پیشرفته غرب است و چون غرب داراى تمدن و فرهنگ پیشرفته و دست‌‌آوردهاى شگفت‌‌آور علمى است، ما باید دنباله‌‌رو آنها باشیم. طبق این منطق، نباید پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) در زمانى كه مردم بت‌‌پرست بودند، با خواست مردم مخالفت مى‌‌كرد و نداى توحید سر مى‌‌داد و مردم را به مخالفت با مرام نیاكان خویش فرا مى‌‌خواند. همچنین نباید حضرت موسى(علیه السلام) به مخالفت با فرعون بر مى‌‌خاست. بلكه چون فرعون ثروت و قدرت داشت و برخوردار از عالى‌‌ترین تمدن عصر خود بود و بر سرزمینى حكومت مى‌‌كرد كه به دست‌‌آوردهاى بزرگ علمى رسیده بود، همه باید از فرعون اطاعت و پیروى مى‌‌كردند! مگر نه این است كه در زمان فراعنه، مردم مصر به پیشرفت‌‌هاى بزرگ و خارق العاده علمى رسیده بودند كه نمونه آن، اهرام مصر است كه با اینكه بیش از چند هزار سال از ساخت آنها گذشته، هنوز رموز و اسرار آنها كشف نشده است و این خود گویاى این است كه دانش و دست‌‌آوردهاى علمى آن زمان از جهاتى
﴿ صفحه 131 ﴾
پیشرفته‌‌تر از دانش امروز بوده است. در آن زمان، فرعون از مردم مى‌‌خواست كه از او پیروى كنند، چون او داراى سرزمین حاصل‌‌خیز و پهناور و برخوردار از قدرت و ثروت بود.
در زمانى كه فرعون خود را مالك كشور پهناور مصر، با آن پیشرفت علمى و تمدن كهن، مى‌‌دید و براى او و اطرافیانش امكانات فراوان و وسایل خوش گذرانى و مجالس عیش و نوش فراهم بود، موسى(علیه السلام) كه از قوم و سرزمین كنعان بود و مردمش كه از سرزمین خود آواره شده و به بیگارى گرفته شده بودند، با لباس ساده و پشمینه و چوب دستى خود در برابر كاخ فرعون آمد و گفت: من پیغمبر خدا هستم و فرعون باید از من پیروى كند. در آن شرایط، مردم وقتى موسى را مى‌‌دیدند كه در برابر كاخ فرعون مى‌‌آمد و ادعاى پیغمبرى مى‌‌كرد، به او مى‌‌خندیدند. مدت‌‌ها حضرت موسى به جلو كاخ فرعون مى‌‌رفت، اما او را به درون كاخ راه نمى‌‌دادند كه برود و با فرعون حرف بزند و هر روز دلقكى نزد فرعون مى‌‌آمد و اداى حضرت موسى را در مى‌‌آورد و فرعون و سایرین مى‌‌خندیدند. یك روز فرعون گفت خود موسى را بیاورید تا او را ببینیم و اینجا بود كه حضرت موسى به كاخ فرعون راه یافت و توانست حرفش را در برابر فرعون بزند.
فرعون به كسانى كه به حضرت موسى گرویدند مى‌‌گفت: مگر حكومت و سلطنت سرزمین پهناور و حاصل‌‌خیز مصر در دست من نیست و مگر من برخوردار از قدرت و ثروت فراوان نیستم؟ حال چگونه شما با توجه به اقتدار من و صنعت و پیشرفت و امكانات فراوانى كه فراهم ساخته‌‌ام به فرد ضعیف و ناتوانى ایمان مى‌‌آورید كه حتى نمى‌‌تواند به درستى سخن بگوید؟ (معروف است كه حضرت موسى لكنت زبان داشته است.) چطور شما آن همه زرق و برق خیره كننده را مى‌‌نگرید و به كسى مى‌‌گروید كه هیچ قدرت و ثروتى ندارد؟ خداوند در
﴿ صفحه 132 ﴾
این باره مى‌‌فرماید: وَ نادى فِرْعَوْنُ فِی قَوْمِهِ قالَ یا قَوْمِ أَ لَیْسَ لِی مُلْكُ مِصْرَ وَ هذِهِ الْأَنْهارُ تَجْرِی مِنْ تَحْتِی أَ فَلا تُبْصِرُونَ. أَمْ أَنَا خَیْرٌ مِنْ هذَا الَّذِی هُوَ مَهِینٌ وَ لا یَكادُ یُبِینُ. فَلَوْ لا أُلْقِیَ عَلَیْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَب أَوْ جاءَ مَعَهُ الْمَلائِكَةُ مُقْتَرِنِینَ؛(57)فرعون در [میان] قوم خود ندا در داد [و] گفت: اى مردم [كشور] من، آیا پادشاهى مصر و این نهرها كه از زیر [كاخ هاى] من روان است از آن من نیست؟ پس مگر نمى‌‌بینید؟ آیا [جز این است كه] من از این شخص بى‌‌مقدار كه نمى‌‌تواند درست [مقصود خود را]بیان كند بهتر نیستم؟ پس چرا بر او دستبندهایى زرّین آویخته نشده؟ یا با او فرشتگانى همراه نیامده‌‌اند؟