نقش تقلید در زندگی انسان

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: کریم سبحانی

ضرورت شناخت اعتقادات از طریق منابع آن

دانستیم كه عقل مستقلاً نمى‌‌تواند بسیارى از مسایل را درك كند، اما دانستن پاره‌‌اى از مسایلى‌‌كه عقل ناتوان از درك آنهاست و باید از راه‌‌هاى دیگر شناخته شوند، چندان ضرورتى ندارد و اگر ما به آنها آگاهى نیابیم ضررى نكرده‌‌ایم. به عنوان نمونه، عقل ما نمى‌‌تواند ثابت كند كه در كره مریخ موجود زنده‌‌اى زندگى مى‌‌كند، ولى دانستن این مسأله هم مشكلى را رفع نمى‌‌كند و نیازى هم نمى‌‌بینیم كه به اثبات و یا نفى آن مسأله بپردازیم. در اینجا حتى اگر نظر نادرستى نیز ابراز كنیم خطرى متوجه ما نمى‌‌شود. یا ندانستن برخى مسایل زیان اندكى متوجه ما مى‌‌سازد كه تحمل آن آسان است و از این جهت انسان تلاش نمى‌‌كند كه آن مسأله را بشناسد؛ چون مى‌‌داند كه ندانستن آن مسأله زیان قابل توجّهى ندارد. اما بخشى از مسایلى‌‌كه عقل مستقلا نمى‌‌تواند آنها را درك كند، نقش اساسى و محورى در زندگى انسان دارد و سعادت و شقاوت ما در گرو حلّ آنهاست و نمى‌‌توان به آسانى از كنار آنها گذشت. مثلاً پیامبران الهى از مسأله‌‌اى چون معاد خبر داده‌‌اند و لااقل خبر آن پیامبران باعث مى‌‌گردد كه ما احتمال دهیم كه معادى وجود دارد. معادى كه طبق آنچه در قرآن آمده، انكارش باعث گرفتار شدن به عذاب ابدى مى‌‌گردد: بَلْ كَذَّبُوا بِالسّاعَةِ وَ أَعْتَدْنا لِمَنْ كَذَّبَ بِالسّاعَةِ سَعِیراً ؛(44)بلكه [آنها] رستاخیز را دروغ خواندند و براى هر كس كه رستاخیز را دروغ خواند آتش سوزان آماده كرده ایم.
حال با توجه به اهمیت و جایگاه معاد و احتمال ضرر عظیم در نشناختن یا انكار آن، نمى‌‌توان به سادگى از كنار آن گذشت و نمى‌‌توان گفت كه براى ما تفاوت نمى‌‌كند كه معادى در كار باشد و یا نباشد. بلكه باید آن را جدّى گرفت و بدان جهت كه معاد، بر فرض وجود، با سرنوشت ابدى ما ارتباط دارد، حتى در
﴿ صفحه 119 ﴾
صورتى كه براى ما ثابت نشده نباید آن را تكذیب كنیم؛ بلكه باید در رفتار و گفتار خود احتیاط كنیم و بكوشیم تا آنجا كه ممكن است از طریق عقل و در آنجا كه عقل پاسخى ندارد از راه‌‌هاى دیگر به اثبات معاد و كیفیت آن بپردازیم.
وقتى خداوند فرمود انكار معاد موجب عذاب ابدى مى‌‌شود، حتى اگر سخن خداوند تنها احتمال وجود معاد را در ما پدید آورد هر چند این احتمال ضعیف باشد، اما چون محتمل بى‌‌نهایت است و حاصل ضرب هر عدد كوچكى، در بى‌‌نهایت، بى‌‌نهایت خواهد بود، در این صورت احتمال وجود معاد از یقین در امور محدود نیز با ارزش‌‌تر خواهد بود و این احتمال در پرتو محتمَل بى نهایت ـ یعنى محتملى كه عبارت است از ثواب بى‌‌نهایت حاصل از اعتقاد به معاد و عمل به مقتضاى آن، و یا عقاب بى نهایت در اثر انكار آن ـ به صورت یك مسأله اساسى و جدّى فراروى انسان قرار مى‌‌گیرد. از این جهت، ما باید به پاسخى قطعى درباره قیامت و معاد دست یابیم و حتى اگر از طریق عقل این پاسخ براى ما میسور نشد، بكوشیم از راه‌‌هاى دیگر به این پاسخ دست یابیم. اگر پس از بررسى و تحقیق، به قیامت و معاد معتقد گشتیم، این اعتقاد مسیر زندگى ما را عوض مى‌‌كند و در همه رفتار و حركات و سكنات ما تأثیر مى‌‌گذارد و باعث مى‌‌گردد كه ما پیوسته در اندیشه قیامت و مراقب رفتار و كردار خود باشیم و متوجه مسؤولیت خود گردیم. در این صورت، وقتى اعتقاد به قیامت داشتیم و به فرجام نیك و بد كردار و رفتار خود اندیشیدیم، حاضر نمى‌‌شویم كه حتى سخنى ناصواب بر زبان خود برانیم، چون آن سخن از نظر مراقبان ما پنهان نمى‌‌ماند و حتى ممكن است باعث عذاب ابدى ما گردد: ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْل إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِید ؛(45)[آدمى] هیچ سخنى بر زبان نیارد مگر آنكه در نزد او نگهبانى آماده است.
درست به دلیل مسؤولیت آفرین بودن اعتقاد به معاد و قیامت، گروهى براى
﴿ صفحه 120 ﴾
اینكه از زیر بار مسؤولیت شانه خالى كنند و یله و رها و فارغ از هر محدودیتى باشند و از آزادى افسارگسیخته برخوردار گردند، با اینكه دلیلى بر رد معاد ندارند آن را انكار مى‌‌كنند؛ خداوند در این باره مى‌‌فرماید: أَیَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ. بَلى قادِرِینَ عَلى أَنْ نُسَوِّیَ بَنانَهُ. بَلْ یُرِیدُ الْإِنْسانُ لِیَفْجُرَ أَمامَهُ. یَسْئَلُ أَیّانَ یَوْمُ الْقِیامَةِ؛(46) آیا انسان مى پندارد كه هرگز استخوان هاى او را جمع نخواهیم كرد. آرى قادریم كه [حتى خطوط سر]انگشتان او را موزون و مرتب كنیم.[انسان شك در معاد ندارد] بلكه او مى‌‌خواهد [آزاد باشد و بدون ترس از دادگاه قیامت]هرزگى كند.[از این رو]مى پرسد: قیامت كى خواهد بود.
در جاى دیگر خداوند در باره منكرین معاد مى‌‌فرماید: وَ إِذا قِیلَ إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَ السّاعَةُ لا رَیْبَ فِیها قُلْتُمْ ما نَدْرِی مَا السّاعَةُ إِنْ نَظُنُّ إِلاّ ظَنًّا وَ ما نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنِینَ؛(47) و چون گفته شد: وعده خدا راست است و شكى در رستاخیز نیست، گفتید: ما نمى دانیم رستاخیز چیست؟ ماتنها گمانى در این باره داریم و به هیچ وجه یقین نداریم!
از منظر قرآن، منكران قیامت براى اینكه احساس مسؤولیت نكنند و هر كار كه خواستند انجام دهند، منكر اصل معاد و قیامت شدند تا با خیال راحت به كارهاى زشت دست یازند و حساب و كتابى فراروى خود نبینند، وگرنه آنان هیچ دلیلى براى انكار معاد ندارند و آنچه مى‌‌گویند بهانه‌‌اى بیش نیست؛ چون وقتى خداوند قدرت داشت انسان را از عدم و نیستى به وجود آورد و به او هستى بخشد، چطور نمى‌‌تواند بار دیگر او را استوار و موزون سازد.

تسلیم عقل در برابر وحى

درست است كه عقل راهى براى اثبات پاره‌‌اى از اعتقادات و از جمله كیفیت معاد
﴿ صفحه 121 ﴾
و قیامت ندارد، اما براى كسى كه با برهان عقلى خداوند را شناخته است و به خداوند و صفات او اعتقاد و ایمان دارد، راهى براى انكار معاد و قیامتى كه خداوند از آن خبر داده نخواهد داشت. وقتى خداوند از وجود قیامت خبر داد، عقل به او حكم مى‌‌كند كه اِخبار خداوند را بپذیرد و حق ندارد سخن خداوند را انكار كند. وقتى خداوند فرمود من شما را براى عالم ابدى قیامت آفریدم كه در آنجا مرگى براى شما نیست، عقل نمى‌‌تواند سخن خداوند را نپذیرد زیرا سخن خداوند از طریق وحى و توسط كسى به ما رسیده كه لیاقت دریافت و تلقى وحى را دارد. كسى كه برگزیده خداست و از راه‌‌هاى قطعى، حقانیت و صلاحیت او ثابت شده است و از جمله خداوند به او معجزه عطا فرمود تا هم دلیلى عقل پسند و قاطع بر نبوت و پیامبرى او، و هم دلیلى قاطع بر صدق گفتار او باشد و كسى در گفتار و سخنان او شك نكند و بدان‌‌ها ایمان آورد. با این وصف، وقتى پیامبر سخنى را از سوى خدا به ما ابلاغ كرد، عقل در برابر سخن او تسلیم بوده آن را مى‌‌پذیرد؛ چون آن سخن از منبعى مطمئن و قطعى رسیده است. یعنى آن سخن توسط كسى به ما رسیده كه از بین انسان‌‌هاى بى شمار تنها او صلاحیت و لیاقت دریافت وحى را دارد و برگزیده خداوند است و دیگران از این لیاقت و صلاحیت محروم‌‌اند. وقتى پیامبر با آن خصوصیات متعالى وحیى آورد، مسلماً سخن او سخن خداست و نباید در آن تردید داشت و نباید كسى انتظار داشته باشد كه خداوند سخن خود را مستقیماً به او برساند؛ چون دریافت مستقیم و بى واسطه سخن خداوند شایسته هر كسى نیست و خداوند خود مى‌‌داند كه به چه كسى وحى كند: اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ؛(48) خدا بهتر مى‌‌داند رسالتش را كجا قرار دهد.
پس وقتى ثابت شد كه خداوند چیزى فرموده و سخن او به وسیله پیامبر معصومى كه در تلقى وحى و نقل آن اشتباهى نمى‌‌كند به ما رسیده، به حكم عقل
﴿ صفحه 122 ﴾
باید از سخن خداوند پیروى كنیم. چون پیامبر از هر قوم و نژادى كه باشد، به جهت مقام عصمت و پیامبرى و بدان جهت كه واسطه بین ما و خداوند است، سخن و رفتارش براى ما حجت است و ما باید به حكم عقل از او پیروى كنیم و سخن او را بپذیریم و در آن تشكیك نكنیم. البته برخى از روى هوس و تعصب به پیامبر(صلى الله علیه وآله) معتقد گشتند و بدان جهت كه آن حضرت از قوم عرب بود به او گرویدند و اگر پیامبرى از قوم دیگر و با زبان غیر عربى برانگیخته مى‌‌شد، از روى تعصب زیر بار فرمان او نمى‌‌رفتند و به او نمى‌‌گرویدند؛ چنان كه خداوند مى‌‌فرماید: وَ لَوْ نَزَّلْناهُ عَلى بَعْضِ الْأَعْجَمِینَ . فَقَرَأَهُ عَلَیْهِمْ ما كانُوا بِهِ مُؤْمِنِینَ؛(49) و اگر آن [قرآن] را بر برخى از غیر عرب زبانان نازل مى كردیم، و پیامبر آن را بر ایشان مى خواند، به آن ایمان نمى آوردند.

ملاك پیروى از پیامبر و اهل‌‌بیت(علیهم السلام)

اینكه ما مى‌‌گوییم باید از پیغمبر(صلى الله علیه وآله) پیروى و تبعیت كرد، بدان جهت نیست كه او انسان و عاقل است و فردى مصلح، متفكر، خیر اندیش و دل سوز براى جامعه است؛ چون هیچ یك از این ویژگى‌‌ها باعث نمى‌‌گردد كه كلام و رفتار او براى ما حجت باشد. بلكه اطاعت و پیروى او از آن جهت است كه او متصل به خداوند و دریافت كننده وحى اوست و از این جهت كه نبوت او با معجزه الهى براى ما ثابت شده و نیز ثابت شده كه آنچه او مى‌‌گوید منبعث از وحى الهى است، عقل ما را ملزم مى‌‌كند كه به كلام او متعبد گردیم و در جایى كه خود عقل قضاوت و تشخیص ندارد، به ما حكم مى‌‌كند كه به پیروى و عمل به سخنان كسى تن دهیم كه پیام آور خداست و این امتیاز اصلى آن حضرت از دیگران است كه خداوند نیز بدان اشاره دارد: قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ یُوحى إِلَیَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ
﴿ صفحه 123 ﴾
واحِدٌ؛(50) بگو: من هم مثل شما بشرى هستم ولى به من وحى مى‌‌شود كه خداى شما خدایى یگانه است.
چنان‌‌كه پیشتر گفتیم برخى در تقلید شبهه كرده‌‌اند و این شبهه را حتى به تقلید و پیروى از پیامبر خدا نیز سرایت داده‌‌اند و ما در رد این شبهه، ابتدا به عقلانى و ضرورى بودن پیروى از مقام نبوت پرداختیم و گفتیم با توجه به اینكه پیامبر معصوم و برگزیده خداوند و گیرنده وحىِ اوست، عقلْ ما را ملزم به تبعیت و پیروى او مى‌‌داند و از این جهت ما باید همه سخنان و رفتار او را بپذیریم و الگوى خویش قرار دهیم. امّا آن بخش از سخنان پیامبر كه به صورت وحى و در قالب قرآن به ما معرفى شده، از آن جهت كه در واقع، كلام خداست و توسط پیامبر به ما ارائه شده، باید مورد اطاعت قرار گیرد و تبعیت از آن، تبعیت از سخن خداوند است. همچنین ما باید به سنت پیامبر و سخنانى كه به عنوان وحى نبوّت توسط پیامبر(صلى الله علیه وآله) به ما ابلاغ نشده نیز تعبد داشته باشیم و آنها را بپذیریم، چون سنت پیامبر نیز حاكى از احكام واقعى الهى است و با توجه به اینكه پیامبر در مجموعه گفتار و رفتارش معصوم از خطا و اشتباه است، سنت و سخنان او نیز حق و مطابق با واقع و حجت است و به علاوه، خداوند به صراحت پیروى از مجموعه رفتار و گفتار پیامبر را لازم شمرده است: وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا؛(51) و آنچه را فرستاده [او] به شما داد، آن را بگیرید و از آنچه شما را بازداشت، باز ایستید.
افزون بر این، ما شیعیان معتقدیم كه سخنان اهل‌‌بیت(علیهم السلام) مثل سخنان پیامبر(صلى الله علیه وآله) براى ما حجت است و همان‌طور كه اطاعت و تقلید از پیامبر واجب است، پیروى و تقلید از آنها نیز واجب است و گرچه عقل مستقلاً در اینجا حكمى
﴿ صفحه 124 ﴾
ندارد و از پیش خود حكم نمى‌‌كند كه سخنان و رفتار اهل‌‌بیت براى ما حجت و قابل پیروى است، اما پس از دلالت قرآن و سخنان پیامبر بر لزوم تبعیت و پیروى از ایشان و حجیت سخنان و رفتارشان، عقل نیز ما را ملزم به تعبد به گفتار و رفتار ایشان مى‌‌كند. از جمله آیاتى كه دلالت بر لزوم اطاعت و پیروى از اهل‌‌بیت دارد، آیه‌‌اى است كه خداوند در آن مى‌‌فرماید: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْكُمْ...؛(52) اى كسانى كه ایمان آورده اید، خدا و رسول خدا را اطاعت كنید و اولیاى امر خود را[نیز] اطاعت كنید.
بى‌‌تردید این آیه دلالت بر لزوم پیروى و تبعیت از هر كسى كه به حكومت و سلطنت رسیده ندارد و چنان نیست كه اطاعت از همه حاكمان، حتى یاغیان ستمگر، مشمول آیه فوق باشد و در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله) نیز چنین برداشتى نداشتند. از این جهت، چنان كه در روایت جابر بن عبدالله انصارى آمده، اصحاب پیامبر چون نمى‌‌دانستند كه منظور از «اولى الامر» كیست، در این باره از رسول خدا(صلى الله علیه وآله)سؤال كردند و حضرت در پاسخ فرمودند: «آنان جانشینان من و امامان معصوم براى مسلمانان پس از من هستند»، پس از آن، حضرت اسامى دوازده امام را برشمردند كه اولین آنها حضرت على(علیه السلام) و آخرین آنها حضرت حجت، عجل الله تعالى فرجه الشریف، مى‌‌باشند.(53)
در زمان امام صادق(علیه السلام) كه خلفا به جاى حكومت و اجراى عدالت، به شیوه سلاطین رفتار مى‌‌كردند و مردم و بخصوص شیعیان اهل‌‌بیت را تحت فشار و ستم خود قرار داده بودند؛ برخى از وابستگان دربار، براى مشروع جلوه دادن رفتار خلفا و توجیه آنها، به آیات قرآن تمسك مى‌‌كردند و حتى ابایى از جعل حدیث در تایید خلفا نداشتند. از جمله به مردم مى‌‌گفتند كه منظور از «اولى الامر» همه خلفا
﴿ صفحه 125 ﴾
و حكام هستند و از این جهت بر مردم واجب است كه از آنان اطاعت كنند. در مقابل، اهل‌‌بیت(علیهم السلام) با استناد به روایاتى كه از پیامبر(صلى الله علیه وآله) وارد شده بود، امامان معصوم(علیهم السلام) را به عنوان «اولى‌‌الامر» معرفى مى‌‌كردند.از جمله در روایتى ابوبصیر از حضرت امام باقر(علیه السلام) نقل مى‌‌كند كه حضرت فرمود: «آیه«أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْكُم...»(54) در شأن امیرالمؤمنین(علیه السلام) نازل شده است». ابوبصیر مى‌‌گوید: مردم به ما مى‌‌گویند: چه چیز مانع شد كه خداوند اسم على و اهل‌‌بیت (علیهم السلام) را در قرآن ذكر نكند؟ حضرت فرمود: به آنها بگو: خداوند نماز را بر رسولش فرستاد و نامى از سه یا چهار ركعتى بودن آن نبرد تا آنكه پیامبر(صلى الله علیه وآله) آن را تفسیر كرد. حج را خداوند فرستاد و نفرمود هفت بار طواف كنید، تا آنكه پیامبر آن را تفسیر فرمود؛ و خداوند آیه « أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْكُمْ» را در حق على و حسن و حسین(علیهم السلام)نازل فرمود و پیغمبر (صلى الله علیه وآله) درباره على (علیه السلام)فرمود:«مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ؛ هر كه من مولاى او هستم على نیز مولاى اوست.»(55)
پس وقتى خداوند در قرآن از اولى‌‌الامر یاد مى‌‌كند، گرچه ما مى‌‌دانیم كه منظور خداوند هر حاكم قلدر و زورگویى نیست، اما مصداق اولى‌‌الامر را نیز نمى‌‌شناسیم و براى شناخت مصادیق اولى‌‌الامر كه خداوند اطاعتشان را واجب شمرده باید به كلمات پیامبر(صلى الله علیه وآله) مراجعه كنیم. چون آن حضرت علاوه بر آن كه گیرنده وحى هستند، مبیّن و مفسّر وحى نیز هستند و سخنان ایشان و ائمه
﴿ صفحه 126 ﴾
اطهار، در باب تفسیر و تاویل آیات قرآن، براى ما حجت و قابل تعبّد است و به جز ایشان سخن هیچ كسى چنین محبّت و اعتبارى ندارد. بله مفسران مى‌‌توانند، با استفاده از قراین و شواهد قرآنى و همچنین شواهد تاریخى و همچنین با استفاده از كلمات پیامبر و ائمه اطهار، به توضیح و تفسیر قرآن بپردازند. در هر حال، در مواردى كه جنبه تعبدى دارد و معنا و تفسیر آیات قرآن براى ما آشكار نیست، ما تنها مى‌‌توانیم به كلام معصوم تعبد داشته باشیم و حق نداریم كلام غیر معصوم را براى خویش حجت قرار دهیم. در این صورت، وقتى پیامبر مصادیق اولى الامر را براى ما مشخص فرمود، كلام ائمه اطهار(علیهم السلام) كه مصادیق اولى الامر هستند براى ما حجت و قابل تبعیت و پیروى است و دلیل تعبد به كلام آنها و پیروى از آن حضرات فرموده پیامبر است، چه اینكه پیروى از پیامبر نیز ناشى از دستور خداوند به اطاعت از پیامبر است و اطاعت از خداوند به حكم عقلْ واجب است. پس در نهایت اطاعت از امامان معصوم نیز مستند به حكم عقل و داراى پشتوانه عقلى است.
در مقابل، برخى ملاك پذیرش رأى و نظر را پذیرش اكثریت جامعه قرار مى‌‌دهند و مى‌‌گویند وقتى اكثریت جامعه نظرى داشت باید بدان تن در داد. حتى اگر نظر اكثریت مردم بر خلاف حكم عقل و نظر خداوند باشد! در صورتى كه نظر اكثریت جامعه و بلكه نظر همه مردم در صورتى معتبر و قابل پذیرش است كه هماهنگ با نظر خداوند و حكم عقل باشد. از این جهت است كه نظر اكثریت مردم، در زمان پیامبران الهى كه بر كفر و شرك و بت‌‌پرستى بود، اعتبارى نداشت، وگرنه پیامبر خدا حق نداشت كه مردم را به توحید دعوت كند. اگر رأى اكثریت به نحو مطلق معتبر است، حضرت ابراهیم(علیه السلام) چه حقى داشت كه على رغم اتفاق مردم زمان خویش بر آیین بت‌‌پرستى و نفى توحید تبر به دست گیرد و در غیاب مردم بت‌‌ها را بشكند و نظر و خواست همه مردم را زیر پاى خویش نهد؟ یا وقتى اكثر مردم حجاز بت پرست بودند، چرا رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به مخالفت با
﴿ صفحه 127 ﴾
آیین و مرام آنها برخاست و به ترویج آیین توحیدى پرداخت؟ پس معلوم مى‌‌گردد كه اصل، برهان و دلیل عقلى است و اگر عقلْ دلیل و برهانى نداشت، باید به دنبال دلیل شرعى بود كه آن نیز داراى پشتوانه عقلى است و آنچه شرع و پیامبران و امامان معصوم فرموده‌‌اند، فراتر و بهتر از تشخیص دیگران و مطابق با واقع و حقیقت است و از این جهت بهترین گزینه‌‌اى است كه مى‌‌تواند مورد پذیرش و تبعیت قرار گیرد.
چنانكه قبلاً گفتیم گرچه تقلید اصطلاحاً به معناى تقلید از مراجع تقلید و عمل به فتاواى فقهى آنان است، اما مفهوم تقلید گسترده‌‌تر از تقلید در فقه است و شامل تأسّى از رفتار، آراء و عقاید نیز مى‌‌شود و دامنه آن به امور تعبدى نیز كشیده مى‌‌شود. از این جهت، تعبد به سخنان پیامبر و امامان معصوم نیز در قلمرو تقلید جاى مى‌‌گیرد و تقلید از آن حضرات و تعبد به سخنان و گفتارشان مبتنى بر دلیل عقلى است. بر این اساس، در پاسخ كسانى كه در تعبد به سخنان پیامبر و امامان معصوم شبهه مى‌‌كنند و ما را از تأسّى به ایشان باز مى‌‌دارند، گفتیم كه اگر در موضوعى عقل ما قضاوت و تشخیصى داشت، به آن عمل مى‌‌كنیم و بى تردید حكم واقعى عقل مخالف با حكم شرع و پیامبر نیست؛ اما اگر عقل حكمى نداشت، ما را ملزم به تبعیت و پیروى از پیامبر مى‌‌كند؛ چون پیامبر علاوه بر اینكه معصوم است از دانش بى كرانى برخوردار گشته كه ما از آن محروم هستیم و او مى‌‌تواند ما را به مصالح واقعى خویش رهنمون سازد و از این جهت تعبد به سخنان او، تعبدى خشك و بى منطق نیست؛ بلكه تعبدى است مبتنى بر دلیل عقلى و تعبد و تأسّى از كسى است كه مصالح و راه‌‌هاى ناشناخته را فرا روى ما مى‌‌نهد: كَما أَرْسَلْنا فِیكُمْ رَسُولاً مِنْكُمْ یَتْلُوا عَلَیْكُمْ آیاتِنا وَ یُزَكِّیكُمْ وَ یُعَلِّمُكُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ یُعَلِّمُكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ؛(56) همان طورى كه در
﴿ صفحه 128 ﴾
میان شما فرستاده اى از خودتان روانه كردیم، كه آیات ما را بر شما مى خواند و شما را پاك مى گرداند و به شما كتاب و حكمت مى آموزد و آنچه را نمى دانستید به شما یاد مى دهد.