نقش تقلید در زندگی انسان

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: کریم سبحانی

نگاهى به نقش عقل در تقلید و الگوگزینى صحیح

درباره جایگاه الگوپذیرى در تربیت و شرایطى كه الگو باید دارا باشد سخن گفتیم و در این ارتباط، به پاره‌‌اى از شبهات پرداختیم كه متاسفانه كمتر در حوزه‌‌هاى علمیه طرح و بدان‌‌ها پاسخ داده مى‌‌شود. یكى از شبهاتى كه امروزه به صورت جدّى مطرح مى‌‌كنند این است كه هر انسانى عقل دارد و باید به تشخیص و صلاحدید عقل خود عمل كند و نباید از دیگران تبعیت و تقلید كند و اساساً تقلید از دیگران، كار انسان عاقل نیست و «تقلید كار میمون است». گفتیم كه این شبهه مبتنى است بر مغالطه خاص و عام و تعمیم حكم رفتار و كارهایى كه تقلید از آنها روا نیست یعنى از آن مواردى كه عقل و منطق، تقلید در آنها را نمى‌‌پذیرد تسرى داده مى‌‌شود به تقلید در حوزه احكام شرعى، و بدین ترتیب، تقلید در این حوزه از مصادیق تقلید مذموم معرفى مى‌‌گردد. سپس شبهه را توسعه مى‌‌دهند و مى‌‌گویند: اساساً تبعیت از دیگران و حتى تبعیت از انبیاى الهى صحیح نیست و در هر صورت، انسان باید به تشخیص عقل خود عمل كند.
از جمله مطالبى كه در بحث‌‌ها و سخنرانى‌‌هاى خود طرح كرده‌‌اند و به صورت كتاب نیز در آمده، نقدپذیر بودن قرآن است و برخى از به اصطلاح روشنفكران مذهبى ادعا مى‌‌كنند كه برخى از گزاره‌‌هاى قرآن درست نیست و ما
﴿ صفحه 114 ﴾
درستى یا نادرستى گزاره‌‌هاى قرآن را باید با محك دلیل علمى بسنجیم و اگر منطبق با گزاره‌‌هاى علمى بود بپذیریم و الا آن را كنار نهیم. صرف نظر از انگیزه‌‌ها و سیاست‌‌هاى داخلى و خارجى كه در وراى طرح این مباحث وجود دارد، وظیفه ما به عنوان كسانى كه از علوم و معارف اسلام و اهل‌‌بیت بهره‌‌مند گشته‌‌ایم، این است كه به این شبهات پاسخ دهیم.
چنان كه گفتیم شبهه‌‌افكنان با استناد به موارد تقلید احمقانه و زیانبار به طور كلى تقلید از دیگران را محكوم مى‌‌كنند و مى‌‌گویند: انسان تنها باید به عقل خود تكیه كند. پاسخ ما به این مغالطه و شبهه این بود كه بى شك در مواردى تقلید مذموم است و قرآن نیز آن را مذمت مى‌‌كند؛ اما در مواردى تقلید نه تنها مذموم نیست بلكه واجب نیز هست. ملاك درستى و یا نادرستى تبعیت از گفتار، نظر و رفتار دیگران در این است كه آیا دلیل عقل پسندى براى آن تبعیت وجود دارد، یا نه تنها دلیل عقلى بر تقلید و تبعیت وجود ندارد بلكه دلیل عقلى بر خلاف آن وجود دارد. در جایى ما معتقد به درستى تقلید و تبعیت از دیگران مى‌‌شویم كه عقل آن را تأیید كند و آن تقلید به جهت حكم عقل صورت پذیرد، نه در جهت كسب رضاى مردم و كسب اعتبار و وجهه نزد دیگران و یا كسب موقعیت اجتماعى و یا تأمین منافع دنیوى؛ كه در این صورت چون تقلید نادرست و مبتنى بر انگیزه‌‌هاى غیر عقلایى است، از نظر ما مطرود است. قرآن در نكوهش چنین تقلیدى مى‌‌فرماید: «وَ إِذا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَیْنا عَلَیْهِ آباءَنا أَوَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَ لا یَهْتَدُونَ؛(42) و چون به آنان گفته شود كه از آنچه خدا نازل كرده پیروى كنید، گویند بلكه از چیزى كه پدران خود را بر آن یافته ایم پیروى مى كنیم؛ آیا هر چند پدرانشان چیزى را درك نمى كرده و به راه صواب نمى رفته اند [باز هم در خور پیروى هستند]»
﴿ صفحه 115 ﴾
در جاى دیگر خداوند مى‌‌فرماید: قَالَ أَو لَوْ جِئتُكُمْ بِأَهْدَى مِمَّا وَجَدتُّمْ عَلَیْهِ ءَ اَباءَكُمْ قَالُوا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ كَافِرُونَ؛(43) گفت: هر چند هدایت كننده تر از آنچه پدران خود را بر آن یافته اید براى شما بیاورم؟ گفتند: ما به آنچه بدان فرستاده شده اید كافریم.
در این دو آیه از آن جهت، از تقلید از نیاكان مذمت و نكوهش شده كه آن تقلید در مورد رفتارى صورت پذیرفته كه بر خلاف عقل است و با اینكه رفتار نیاكان مشركان بر خلاف عقل و منطق بوده است، آنان خود را ملزم به پیروى نیاكان خویش مى‌‌دانستند و از این جهت، قرآن آنها را دعوت به پیروى عقل مى‌‌كند و از پیروى رفتارى كه دلیل عقلى بر درستى آن نیست باز مى‌‌دارد. همچنین قرآن آنان را مورد نكوهش قرار مى‌‌دهد كه حتى اگر راهى و روشى بهتر، سالم‌‌تر و هدایت یافته‌‌تر از روش نیاكان خود یافتند، باز بر پیروى از روش نیاكان خویش پافشارى دارند و حاضر نیستند دست از مرام آنها بردارند؛ در حالى كه چنین شیوه‌‌اى بر خلاف منطق عقل است، و عقل انسان را دعوت مى‌‌كند كه از مرام و مسلكى پیروى كند كه هدایت یافته‌‌تر است و بهتر انسان را به مقصد مى‌‌رساند. مذمت قرآن از آن روست كه نیاكان آنان دلیلى بر مرام و رفتار خود نداشتند و یا دلیلى كه بر مرام خویش مى‌‌آوردند نادرست بود و از این جهت نباید از آنها پیروى كنند، نه اینكه صرف تقلید از اجداد و نیاكان یا اشخاص دیگر حتى اگر بر خلاف عقل نباشد مستحق مذمت و نكوهش است. قرآن مى‌‌گوید اگر مرامى و روشى فراروى شما نهاده شد كه دلیل معتبرى بر آن بود و مورد تأیید عقل قرار گرفت آن را بپذیرید. پس اگر دلیل و برهانى بر روش نیاكانتان نبود و عقل آن را تأیید نكرد، آن را نپذیرید و در این صورت شما از عقلتان پیروى كرده‌‌اید. اما اگر روشى كه ما به شما پیشنهاد مى‌‌كنیم مورد تأیید عقل است، آن را بپذیرید و اگر از پذیرش آن سرباز زنید، پا روى عقل خود نهاده‌‌اید و باید به لوازم
﴿ صفحه 116 ﴾
و تبعات راه ناصوابى كه برگزیده‌‌اید ملتزم باشید و آماده گرفتار شدن به آتش جهنم گردید.
حاصل آنكه در مواردى عقل تقلید را ضرورى مى‌‌داند و حكم به تقلید مى‌‌كند، نه اینكه حكم به لزوم تقلید ادعاى گزافى باشد و ما به دل‌‌خواه و میل خود در مواردى توصیه به تقلید مى‌‌كنیم و هرگاه دلمان نخواست تقلیدرا مردود مى‌‌شماریم.

محدودیت بُرد عقل

حاصل پاسخ شبهه این است كه انسان در درجه اول باید به تشخیص عقل خود عمل كند. البته در اینجا منظور ما این است كه به چیزى عمل كنیم كه درستى آن با برهان و دلیل عقلى كه به بدیهیات منتهى مى‌‌شود قابل اثبات باشد، دلیلى كه براى هر عاقلى، پس از ارائه توضیحات لازم، قابل پذیرش است. البته امروزه مفاهیم اصالت خویش را از دست داده است، از جمله مفهوم عقل و عقلانى به امور ظنى، وهمى و هوس‌‌هاى نفسانى نیز تعمیم داده مى‌‌شود و از آنها نیز به عنوان امور عقلانى یاد مى‌‌شود و از این جهت تشخیص عقل هر كسى با تشخیص عقل دیگرى متفاوت مى‌‌گردد. در صورتى كه اگر چیزى منطبق با دلیل عقلى بود، نباید در آن اختلافى رخ دهد و اختلاف از آن جهت است كه چیزى به تایید عقل نرسیده است و گرنه ممكن نیست در حكم عقل سالم اختلاف رخ دهد؛ مگر اینكه عقل آفت ببیند و به شبهات یا وسواس مبتلا گردد.
اما در مواردى عقل به تنهایى به نتیجه نمى‌‌رسد و مستقلاً راهى براى اثبات امرى نمى‌‌یابد، خواه آن امر مربوط به امور حسى باشد و خواه به امور معنوى، و خواه به قوانین اجتماعى و ارزش‌‌ها. مثلاً عقل ما نمى‌‌تواند ثابت كند كه در فلان خانه چه مى‌‌گذرد، و چنین دركى تنها از طریق حس حاصل مى‌‌گردد. یا اگر از ما سؤال شود كه اسكندر مقدونى در چه زمانى مى‌‌زیست و یا ذوالقرنین كه در
﴿ صفحه 117 ﴾
قرآن از آن یاد شده همان اسكندر است، و یا كورش و یا شخص دیگرى است؟ در اینجا عقل ما هیچ پاسخى ندارد و ارائه چنین پاسخى كار عقل نیست و پاسخ به آن پرسشْ مربوط به اسناد و منقولات تاریخى است. همچنین درباره آنچه به علوم طبیعى مربوط مى‌‌شود و مجراى تجربه است عقل حكمى ندارد. مثلاً عقل ما نمى‌‌تواند تشخیص دهد كه فلان دارو چه اثرى دارد، و تشخیص تاثیر مثبت و یا منفى آن دارو بر عهده تجربه است. همچنین در ادیان الهى ادعا شده كه خداوند موجوداتى به نام فرشتگان دارد و یا چهار فرشته به نام جبراییل، میكاییل، اسرافیل و عزراییل دارد؛ اما عقل نمى‌‌تواند وجود آنها را ثابت كند. همچنین عقل نمى‌‌تواند ثابت كند كه خداوند چند پیغمبر داشته است. پس عقل حق قضاوت در بسیارى از مسایل را ندارد و تشخیص احكام، قوانین اخلاقى و اجتماعى بر عهده عقل نیست. مثلاً اگر كسى دزدى كرد، عقل مستقلاً نمى‌‌تواند مجازات خاصى را براى او مشخص كند.
برخى از اعتقادات را نیز نمى‌‌توان به وسیله عقل ثابت كرد. به عنوان نمونه یكى از مسایل اعتقادى اختلافى بین شیعه و سنى مسأله جانشینى حضرت پیامبر(صلى الله علیه وآله) است: شیعه معتقد است كه حضرت على(علیه السلام) جانشین پیامبر است و اهل سنت منكر این مطلب مى‌‌باشند. در اینجا نمى‌‌توان به وسیله عقل ثابت كرد كه شخصى به نام على(علیه السلام) وجود داشته و ایشان جانشین پیامبر بوده است. بلكه این مسأله‌‌اى است تاریخى و به وسیله نقل براى ما ثابت مى‌‌شود كه حضرت على وجود داشته است و توسط وحى و كلام تعبدى مسأله جانشینى ایشان ثابت مى‌‌گردد، و به هیچ وجه عقل نمى‌‌تواند مستقلا در باره این موضوع شخصى و زمانى، نظرى داشته باشد. پس از آنكه معلوم شد كه شخصى به نام على(علیه السلام)وجود داشته است و داراى امتیازات و ویژگى‌‌هایى بوده كه دیگران فاقد آن بوده‌‌اند،: عقل به كمك این مفروضات نقلى ثابت مى‌‌كند كه او براى امامت و جانشینى پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) از دیگران سزاوارتر است.
﴿ صفحه 118 ﴾

ضرورت شناخت اعتقادات از طریق منابع آن

دانستیم كه عقل مستقلاً نمى‌‌تواند بسیارى از مسایل را درك كند، اما دانستن پاره‌‌اى از مسایلى‌‌كه عقل ناتوان از درك آنهاست و باید از راه‌‌هاى دیگر شناخته شوند، چندان ضرورتى ندارد و اگر ما به آنها آگاهى نیابیم ضررى نكرده‌‌ایم. به عنوان نمونه، عقل ما نمى‌‌تواند ثابت كند كه در كره مریخ موجود زنده‌‌اى زندگى مى‌‌كند، ولى دانستن این مسأله هم مشكلى را رفع نمى‌‌كند و نیازى هم نمى‌‌بینیم كه به اثبات و یا نفى آن مسأله بپردازیم. در اینجا حتى اگر نظر نادرستى نیز ابراز كنیم خطرى متوجه ما نمى‌‌شود. یا ندانستن برخى مسایل زیان اندكى متوجه ما مى‌‌سازد كه تحمل آن آسان است و از این جهت انسان تلاش نمى‌‌كند كه آن مسأله را بشناسد؛ چون مى‌‌داند كه ندانستن آن مسأله زیان قابل توجّهى ندارد. اما بخشى از مسایلى‌‌كه عقل مستقلا نمى‌‌تواند آنها را درك كند، نقش اساسى و محورى در زندگى انسان دارد و سعادت و شقاوت ما در گرو حلّ آنهاست و نمى‌‌توان به آسانى از كنار آنها گذشت. مثلاً پیامبران الهى از مسأله‌‌اى چون معاد خبر داده‌‌اند و لااقل خبر آن پیامبران باعث مى‌‌گردد كه ما احتمال دهیم كه معادى وجود دارد. معادى كه طبق آنچه در قرآن آمده، انكارش باعث گرفتار شدن به عذاب ابدى مى‌‌گردد: بَلْ كَذَّبُوا بِالسّاعَةِ وَ أَعْتَدْنا لِمَنْ كَذَّبَ بِالسّاعَةِ سَعِیراً ؛(44)بلكه [آنها] رستاخیز را دروغ خواندند و براى هر كس كه رستاخیز را دروغ خواند آتش سوزان آماده كرده ایم.
حال با توجه به اهمیت و جایگاه معاد و احتمال ضرر عظیم در نشناختن یا انكار آن، نمى‌‌توان به سادگى از كنار آن گذشت و نمى‌‌توان گفت كه براى ما تفاوت نمى‌‌كند كه معادى در كار باشد و یا نباشد. بلكه باید آن را جدّى گرفت و بدان جهت كه معاد، بر فرض وجود، با سرنوشت ابدى ما ارتباط دارد، حتى در
﴿ صفحه 119 ﴾
صورتى كه براى ما ثابت نشده نباید آن را تكذیب كنیم؛ بلكه باید در رفتار و گفتار خود احتیاط كنیم و بكوشیم تا آنجا كه ممكن است از طریق عقل و در آنجا كه عقل پاسخى ندارد از راه‌‌هاى دیگر به اثبات معاد و كیفیت آن بپردازیم.
وقتى خداوند فرمود انكار معاد موجب عذاب ابدى مى‌‌شود، حتى اگر سخن خداوند تنها احتمال وجود معاد را در ما پدید آورد هر چند این احتمال ضعیف باشد، اما چون محتمل بى‌‌نهایت است و حاصل ضرب هر عدد كوچكى، در بى‌‌نهایت، بى‌‌نهایت خواهد بود، در این صورت احتمال وجود معاد از یقین در امور محدود نیز با ارزش‌‌تر خواهد بود و این احتمال در پرتو محتمَل بى نهایت ـ یعنى محتملى كه عبارت است از ثواب بى‌‌نهایت حاصل از اعتقاد به معاد و عمل به مقتضاى آن، و یا عقاب بى نهایت در اثر انكار آن ـ به صورت یك مسأله اساسى و جدّى فراروى انسان قرار مى‌‌گیرد. از این جهت، ما باید به پاسخى قطعى درباره قیامت و معاد دست یابیم و حتى اگر از طریق عقل این پاسخ براى ما میسور نشد، بكوشیم از راه‌‌هاى دیگر به این پاسخ دست یابیم. اگر پس از بررسى و تحقیق، به قیامت و معاد معتقد گشتیم، این اعتقاد مسیر زندگى ما را عوض مى‌‌كند و در همه رفتار و حركات و سكنات ما تأثیر مى‌‌گذارد و باعث مى‌‌گردد كه ما پیوسته در اندیشه قیامت و مراقب رفتار و كردار خود باشیم و متوجه مسؤولیت خود گردیم. در این صورت، وقتى اعتقاد به قیامت داشتیم و به فرجام نیك و بد كردار و رفتار خود اندیشیدیم، حاضر نمى‌‌شویم كه حتى سخنى ناصواب بر زبان خود برانیم، چون آن سخن از نظر مراقبان ما پنهان نمى‌‌ماند و حتى ممكن است باعث عذاب ابدى ما گردد: ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْل إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِید ؛(45)[آدمى] هیچ سخنى بر زبان نیارد مگر آنكه در نزد او نگهبانى آماده است.
درست به دلیل مسؤولیت آفرین بودن اعتقاد به معاد و قیامت، گروهى براى
﴿ صفحه 120 ﴾
اینكه از زیر بار مسؤولیت شانه خالى كنند و یله و رها و فارغ از هر محدودیتى باشند و از آزادى افسارگسیخته برخوردار گردند، با اینكه دلیلى بر رد معاد ندارند آن را انكار مى‌‌كنند؛ خداوند در این باره مى‌‌فرماید: أَیَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ. بَلى قادِرِینَ عَلى أَنْ نُسَوِّیَ بَنانَهُ. بَلْ یُرِیدُ الْإِنْسانُ لِیَفْجُرَ أَمامَهُ. یَسْئَلُ أَیّانَ یَوْمُ الْقِیامَةِ؛(46) آیا انسان مى پندارد كه هرگز استخوان هاى او را جمع نخواهیم كرد. آرى قادریم كه [حتى خطوط سر]انگشتان او را موزون و مرتب كنیم.[انسان شك در معاد ندارد] بلكه او مى‌‌خواهد [آزاد باشد و بدون ترس از دادگاه قیامت]هرزگى كند.[از این رو]مى پرسد: قیامت كى خواهد بود.
در جاى دیگر خداوند در باره منكرین معاد مى‌‌فرماید: وَ إِذا قِیلَ إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَ السّاعَةُ لا رَیْبَ فِیها قُلْتُمْ ما نَدْرِی مَا السّاعَةُ إِنْ نَظُنُّ إِلاّ ظَنًّا وَ ما نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنِینَ؛(47) و چون گفته شد: وعده خدا راست است و شكى در رستاخیز نیست، گفتید: ما نمى دانیم رستاخیز چیست؟ ماتنها گمانى در این باره داریم و به هیچ وجه یقین نداریم!
از منظر قرآن، منكران قیامت براى اینكه احساس مسؤولیت نكنند و هر كار كه خواستند انجام دهند، منكر اصل معاد و قیامت شدند تا با خیال راحت به كارهاى زشت دست یازند و حساب و كتابى فراروى خود نبینند، وگرنه آنان هیچ دلیلى براى انكار معاد ندارند و آنچه مى‌‌گویند بهانه‌‌اى بیش نیست؛ چون وقتى خداوند قدرت داشت انسان را از عدم و نیستى به وجود آورد و به او هستى بخشد، چطور نمى‌‌تواند بار دیگر او را استوار و موزون سازد.