نقش تقلید در زندگی انسان

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: کریم سبحانی

3. مقام قضاوت و داورى

به جز مقام نبوت، رسالت، ولایت، امامت و مقام تفسیر قرآن و تشریع احكام، مقام قضاوت و داورى نیز به رسول خدا(صلى الله علیه وآله) عنایت شده، و ائمه اطهار(علیهم السلام) نیز از این مقام برخوردار بوده‌‌اند. وجود قاضى در هر جامعه ضرورى است تا در مرافعات و مشاجراتى كه در زمینه مسایل حقوقى و مانند آنها رخ مى‌‌دهد داورى و قضاوت نماید و در نتیجه حكمى به نفع یكى از طرفین دعوا صادر كند و مترافعین نیز موظفند كه به حكم و داورى او گردن نهند. البته حكم قاضى ماهیتاً با حكم و دستورى كه از ناحیه ولایت امر صادر مى‌‌گردد متفاوت است؛ چون گاهى اختلافى در جامعه رخ نداده، اما براى حفظ كیان نظام و جامعه، ولىّ امر دستور و فرمانى صادر مى‌‌كند؛ مثلا فرمان دفاع و جنگ صادر مى‌‌كند و یا براى تأمین نیازمندى‌‌هاى اقتصادى حكومت، دیگران را ملزم به پرداخت مالیات مى‌‌كند و در هر صورت اطاعت ایشان نیز واجب است. اما مقام قضاوت مربوط به مشاجرات و مرافعاتى است كه بین شهروندان حكومت رخ مى‌‌دهد و در نتیجه قضاوت و داورى، مشخص مى‌‌گردد كه حق با كیست. البته ممكن است كسى به عنوان قاضى نصب نگردد و مترافعین با یكدیگر توافق كنند كه كسى را به عنوان قاضىِ تحكیم انتخاب كنند و هر حكمى كه او كرد بدان گردن نهند؛ اما این شیوه همه‌‌جا و در همه شرایط كارساز نیست و ضامن اجرایى ندارد و باید رسماً مقامى
﴿ صفحه 26 ﴾
از سوى خداوند براى قضاوت و داورى منصوب گردد كه حكم او واجب الاطاعة و مستند به امر خداوند باشد. برخى از آیات در قرآن دلالت دارند كه خداوند متعال اشخاصى را به مقام قضاوت و داورى بین مردم برگزیده است: یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناكَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَیْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ...؛(12) اى داود، ما تو را در زمین خلیفه [و جانشین]گردانیدیم؛ پس میان مردم به حق داورى كن.
همچنین خداوند متعال خطاب به رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى‌‌فرماید: إِنّا أَنْزَلْنا إِلَیْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَیْنَ النّاسِ بِما أَراكَ اللّهُ...؛(13) ما این كتاب را به حق بر تو نازل كردیم تا میان مردم [به موجب] آنچه خدا به تو آموخته داورى كنى.
در جاى دیگر، خداوند درباره لزوم تبعیت و اطاعت مردم از داورى و قضاوت رسول خدا(صلى الله علیه وآله)مى‌‌فرماید: فَلا وَ رَبِّكَ لا یُؤْمِنُونَ حَتّى یُحَكِّمُوكَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً؛(14) نه، به پروردگارت سوگند كه ایمان نمى آورند، مگر آنكه تو را در مورد آنچه میان آنان مایه اختلاف است داور گردانند، سپس از حكمى كه كرده اى احساس ناراحتى نكنند و كاملا سر تسلیم فرود آورند.
در آیه فوق، مقام قضاوت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و لزوم گردن نهادن مردم به حكم ایشان با تأكید شدیدى همراه گشته كه در سراسر قرآن چنین تأكیدى كم‌‌نظیر است و اساساً كاربرد تأكیدى در این سطح و با این شدّت در بین عرب كم‌‌نظیر مى‌‌باشد. خداوند با این تأكید و قسم به مسلمانان تفهیم مى‌‌كند كه باید با همه وجود به داورى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) تن دهند و از صمیم دل به قضاوت اسلامى ایمان داشته باشند و هیچ نگرانى و گله و شكایتى از آن نداشته باشند، حتى اگر آن قضاوت صددرصد به ضرر آنها باشد. حال اگر وقتى قاضى صالح و شایسته،
﴿ صفحه 27 ﴾
براساس مستندات قطعى و نص قرآن و یا مضمون روایات متواتر و حكم خداوند، حكمى كرد، اما كسانى به مخالفت با او برخاستند و به او اعتراض كردند و حكم او را ننگین دانستند، آیا با توجه به آیه مذكور، ایمان دارند؟ آیا مقاومت در مقابل حكم الهى با ایمان به خداوند سازگار است، یا این مقاومت و مخالفت ناشى از عناد و نفاق و كفر است؟ بنابراین، با توجه به اینكه رسول خدا(صلى الله علیه وآله) از مقام تعلیم، تفسیر قرآن و وحى، بیان معارف و احكام دین برخوردار گشته و در ارائه این حقایق معصوم است و خطایى از ایشان سر نزده، آنچه ایشان فرموده‌‌اند و از جمله امور تعبدى، بر دیگران حجت است و نباید در حقانیت آنها تردیدى به خود راه داد و باید بر طبق آنها عمل كرد، همچنین ایشان از مشروعیت الهى در حاكمیت و ولایت امر و قضاوت برخوردار بوده‌‌اند و عمل و حكم و قضاوت ایشان بر دیگران حجت بود و باید در برابر آن تسلیم باشند. پس اگر ایشان در زمینه مسایل اجتماعى حكمى كرده‌‌اند و یا قضاوتى داشته‌‌اند، كسى حق مخالفت و ارائه نظر مخالف با ایشان را نداشته است: وَ ما كانَ لِمُؤْمِن وَ لا مُؤْمِنَة إِذا قَضَى اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَكُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِیناً؛(15) و هیچ مرد و زن مؤمنى را نرسد كه چون خدا و فرستاده‌‌اش به كارى فرمان دهند، براى آنان در كارشان اختیارى باشد، و هركس خدا و فرستاده‌‌اش را نافرمانى كند قطعاً دچار گمراهى آشكارى گردیده است.
وقتى خدا و پیامبر حكمى دادند، كسى حق اظهار نظر ندارد. آنجا دیگر نمى‌‌شود گفت مردم در انتخاب و اختیار آزادند و ملاك رأى مردم است. حتى پیامبر در برابر حكم و امر خدا، حق اظهار نظر و یا تغییر حكم خدا را ندارد، چه رسد به سایرین.
چنان كه متذكر شدیم، به جز مقام رسالت و نبوت، ائمه اطهار(علیهم السلام) از سایر
﴿ صفحه 28 ﴾
مقامات رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و از جمله مقام قضاوت و داورى برخوردار بوده‌‌اند و از جمله روایاتى كه از رسول خدا وارد شده و به صراحت دلالت به انتقال مقامات رسول خدا ـ به جز مقام نبوت و رسالت ـ به امیرالمؤمنین(علیه السلام) دارد، حدیث منزلت است و با توجه به اینكه ائمه نور واحد و اهل‌‌بیت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) هستند، آنچه به حضرت على(علیه السلام) عنایت شده به سایر ائمه نیز عنایت گردیده است و در این جهت یكسان هستند.
كراراً رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرمودند: أَنْتَ بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسى إِلاَّ أَنَّهُ لاَ نَبِىَّ بَعْدِى؛(16)[اى على] مقام و منزلت تو نسبت به من همانند منزلت هارون نسبت به موسى است، با این تفاوت كه پس از من پیامبرى نخواهد آمد.
امیرالمؤمنین(علیه السلام) در خطبه قاصعه پس از آنكه قرابت خویش با رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و منزلت خود را نزد ایشان بیان مى‌‌كند، از رسول خدا نقل مى‌‌كند كه فرمود:
إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرى مَا أَرَى إِلاّ أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِىٍّ وَلكِنَّكَ لَوَزِیرٌ وَ إِنَّكَ لَعَلى خَیْر؛(17) اى على، تو آنچه را من مى شنوم، مى شنوى، و آنچه را كه من مى بینم، مى‌‌بینى، جز اینكه تو پیامبر نیستى، بلكه وزیر من هستى و به راه خیر مى‌‌روى.
در مقامى كه جبرئیل بر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نازل مى‌‌شد و ایشان را مخاطب خویش مى‌‌ساخت و وحى خداوند را ابلاغ مى‌‌كرد، امیرالمؤمنین(علیه السلام) حضور داشتند و سخن جبرئیل و وحى الهى را مى‌‌شنیدند البته گیرنده وحى و مخاطب جبرئیل رسول خدا بودند و حضرت على تنها در جلسه نزول وحى حضور داشتند
﴿ صفحه 29 ﴾
و وحى را مى‌‌شنیدند نه اینكه گیرنده و مخاطب وحى باشند. توضیح اینكه: گاهى دو نفر در مجلسى با یكدیگر صحبت مى‌‌كنند و سخنان و مقصود خویش را به یكدیگر منتقل مى‌‌كنند و شخص سومى نیز نزدیك آنها نشسته و سخنان آنان را مى‌‌شنود، اما طرف صحبت آنها نمى‌‌باشد. یا كسى براى شخصى پیامى مى‌‌آورد و در حضور دیگران آن پیام را براى او مى‌‌خواند؛ اینجا گرچه سایرین نیز آن پیام را مى‌‌شنوند، اما آنها گیرنده مقصود نیستند؛ بلكه گیرنده پیام كسى است كه پیام به نام او فرستاده شده است و دیگران تنها شنونده پیام هستند.

بررسى اجمالى گونه‌‌هاى وحى

در اینجا این پرسش مطرح مى‌‌شود كه پس از رحلت پیغمبر اكرم(صلى الله علیه وآله) كه وحى منقطع گردید و دیگر جبرئیل، امین وحى خدا، از طرف خداوند براى كسى به عنوان رسالت و نبوت وحى نیاورد، آیا كاملا ارتباط با فرشتگان قطع شد یا نه؟ مثلا آیا امیرالمؤمنین(علیه السلام) جبرئیل را مى‌‌دیدند و با او سخن مى‌‌گفتند؟ آیا فاطمه زهرا(علیها السلام) جبرئیل را مى‌‌دیدند و با او سخن مى‌‌گفتند؟ طبق دلایل قطعى كه از سنت به ما رسیده، پاسخ مثبت است؛ اما این بدان معنا نیست كه آن حضرات پیغمبر بودند. توضیح آنكه: آنچه را فرشتگان و یا جبرئیل براى دیگران مى‌‌گفتند از یك سنخ نبود و اساساً وحى گونه واحدى نیست؛ بلكه در یك تقسیم‌‌بندى كلى، وحى تقسیم مى‌‌گردد به «وحى رسالى» و «وحى غیررسالى». آن وحیى كه مخاطب و گیرنده آن نبى و رسول است و ممكن نیست دیگران مخاطب آن قرار گیرند، وحى رسالى است امّا شخص نبى و رسول مى‌‌تواند مخاطب به وحى غیر رسالى نیز قرار گیرد. از وحى غیر رسالى گاهى در فرهنگ ما تعبیر به «الهام» مى‌‌گردد و در روایات از آن به «تحدیث» تعبیر شده است و در اصول كافى، در «كتاب الحجة»، بابى به عنوان: «أَنَّ الاْئِمَّةَ(علیهم السلام)مُحَدَّثونَ مُفَهَّمُونَ» اختصاص
﴿ صفحه 30 ﴾
داده شده است و در آنجا مرحوم كلینى، (رضوان اللّه علیه)، روایاتى را نقل مى‌‌كنند كه دلالت دارند بر اینكه اهل‌‌بیت(علیهم السلام)با فرشتگان سخن مى‌‌گفتند. اتفاقاً یكى از القاب فاطمه زهرا(علیها السلام)«محدَّثه» است؛ یعنى كسى كه ملائكه با او سخن مى‌‌گویند. برخى از افراد كم اطلاع كه معناى محدَّث را نمى‌‌دانند، پنداشته‌‌اند كه ائمه «محدِّث» هستند؛ یعنى یكى از مقامات آنها نقل حدیث است. مسلماً این مقام و امتیاز ویژه‌‌اى براى ایشان نیست، چون دیگران نیز محدِّث بودند.
در زمان نزول قرآن كه هنوز اصطلاحات خاصى در گونه‌‌هاى وحى پدید نیامده بود و مثلا در مقابل وحى، الهام به عنوان یك اصطلاح رایج نگشته بود، وحى در معناى لغوى استعمال مى‌‌شد كه در آن ابلاغ سریع و پنهانى پیام لحاظ شده است و همه گونه‌‌هاى وحى، از جمله وحى رسالى، الهام و حتّى هدایت غریزى را پوشش مى‌‌دهد. مثلا در آیه‌‌اى وحى به زنبور عسل مطرح مى‌‌شود كه به معناى هدایت غریزى و فطرى است: وَ أَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِی مِنَ الْجِبالِ بُیُوتاً وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمّا یَعْرِشُونَ ثُمَّ كُلِی مِنْ كُلِّ الَّثمَراتِ فَاسْلُكِی سُبُلَ‌‌رَبِّكِ ذُلُلاً؛(18)و پروردگار تو به زنبور عسل وحى كرد كه از پاره‌‌اى كوه‌‌ها و از برخى درختان و داربست‌‌هایى كه انسان‌‌ها مى‌‌سازند، خانه‌‌هایى براى خود درست كن، پس از همه میوه‌‌ها بخور و راه‌‌هاى پروردگارت را فرمانبردارانه بپوى.
در برخى آیات، وحى به انسان نسبت داده شده و مثلا حضرت زكریا مبدأ وحى معرفى شده است؛ این وحى به معناى تفهیم به اشارت است: فَخَرَجَ عَلى قَوْمِهِ مِنَ الْمحْرابِ فَأَوْحَى إِلَیْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُكْرَةً وَ عَشِیًّا؛(19)پس [زكریا]از محراب به میان قوم خویش بیرون آمد و به آنان به اشارت بنمود كه روز و شب به نیایش بپردازید.
﴿ صفحه 31 ﴾
در قرآن، نزول وحى به دو زن شایسته و صالحه، یعنى حضرت مریم و مادر موسى نیز ذكر شده كه بى‌‌تردید این وحى، وحى رسالى نیست. بلكه آنچه در مورد حضرت مریم اتفاق افتاد ظهور فرشته مقرّب الهى براى انجام مأموریت خاصّى بود و آنچه را كه درباره مادر موسى(علیه السلام)رخ داد، مى‌‌توان از الهامات غیبى به شمار آورد.
داستان حضرت مریم، چنان‌‌كه در قرآن ترسیم شده، از این قرار است كه طبق سنت مقدسى حضرت مریم در گوشه‌‌اى از بیت‌‌المقدس محلّى را براى عبادت و نیایش انتخاب كرده بود و در آن جایگاه خلوت و اختصاصى مشغول راز و نیاز بود، ناگاه شخصى را در برابر خود مجسم دید: فَأَرْسَلْنا إِلَیْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِیًّا. قالَتْ إِنِّی أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ إِنْ كُنْتَ تَقِیًّا. قالَ إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِیًّا. قالَتْ أَنّى یَكُونُ لِی غُلامٌ وَ لَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ وَ لَمْ أَكُ بَغِیًّا؛(20) پس ما روح خود [جبرئیل] را نزد او فرستادیم و براى او چون بشرى درست اندام نمودار شد. [مریم] گفت: من از تو به خداى رحمان پناه مى برم، اگر پرهیزگار باشى. گفت: همانا من فرستاده پروردگار توأم تا تو را پسرى پارسا و پاكیزه ببخشم. گفت: از كجا و چگونه مرا پسرى باشد و حال آنكه دست هیچ آدمى به من نرسیده است و بدكاره هم نبوده‌ام.
مفسرین درباره «روح» كه بر حضرت مریم مجسم گشت اختلاف دارند كه او جبرئیل بوده است و یا فرشته دیگرى است كه بر آن حضرت ظاهر گردید. در هر صورت، یك موجود ملكوتى از سوى خداوند نزد حضرت مریم آمد و بر آن حضرت مانند انسانى نمودار شد و وحى، پیام و مأموریت خود را ابلاغ كرد و به امر الهى حضرت مریم باردار گردید.
اما جریان وحى خداوند به مادر حضرت موسى(علیه السلام) از این قرار است كه
﴿ صفحه 32 ﴾
فرعون خوابى دید و كاهنان خواب او را چنین تعبیر كردند كه به زودى پسرى از بنى‌‌اسرائیل متولد مى‌‌شود كه در آینده دودمان تو را برمى‌‌اندازد. فرعون به خیال خام خود براى اینكه چنین اتفاقى رخ ندهد دستور داد كه هر پسرى را كه در بنى‌‌اسرائیل متولد مى‌‌شود از بین ببرند. پیرو دستور فرعون، مأموران او هر پسر تازه تولد یافته را از بین مى‌‌بردند. در این گیرودار، حضرت موسى متولد شد و مادر آن حضرت نگران فرزندش گشت و دنبال چاره‌‌اى براى رهایى فرزندش از دست فرعونیان بود كه خداوند طریق رهایى حضرت موسى را به او الهام كرد: وَ أَوْحَیْنا إِلى أُمِّ مُوسى أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَ لا تَخافِی وَ لا تَحْزَنِی إِنّا رَادُّوهُ إِلَیْكِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ؛(21) و به مادر موسى وحى كردیم كه او را شیر ده و چون بر او بیم ناك شدى او را در نیل بینداز و مترس و اندوه مدار كه ما او را به تو باز مى گردانیم و از زمره پیامبرانش قرار مى دهیم.
ذیل آیه شریفه كه بشارت به نبوت حضرت موسى مى‌‌دهد، حاكى از آن است كه آنچه مادر حضرت موسى انجام داد بر اثر یك امر غیبى و الهام الهى بود وگرنه او از كجا مى‌‌دانست كه در آینده فرزندش پیامبر مى‌‌شود؟
آنچه ذكر كردیم براى تفهیم این مطلب بود كه به گواهى قرآن ، وحى الهى اختصاص به پیامبران ندارد؛ بلكه به جز وحى رسالى كه به عنوان مقام نبوت و رسالت ابلاغ مى‌‌گردد و اختصاص به نبى و رسول دارد، افراد خاصى چون حضرات معصومان، مخاطب وحى الهى قرار مى‌‌گرفتند و روح اللّه و جبرئیل براى آنها ظاهر و متمثل مى‌‌گشت و با آنان سخن مى‌‌گفت و پیام خداوند را به آنها مى‌‌رساند. این ارتباط به هیچ وجه دلیل آن نبود كه آنان پیغمبر بوده‌‌اند. پس چنان نبود كه جبرئیل فقط براى پیامبر(صلى الله علیه وآله) متمثل شود (چنان‌‌كه گاهى جبرئیل به صورت جوانى به نام دحیه كلبى كه یكى از اصحاب رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بود ظاهر
﴿ صفحه 33 ﴾
مى‌‌گشت) بلكه براى حضرت مریم و ائمه معصومین نیز متمثل و ظاهر مى‌‌شد. پس با توجه به ویژگى‌‌هاى وحى نبوت و رسالى كه در روایات نیز ذكر شده‌‌اند و با این اعتقاد كه رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آخرین پیامبر خداست و پس از ایشان پیامبرى نخواهد آمد، وحى رسالى بعد از رحلت آن حضرت، منقطع گردید. اما براساس آنچه در قرآن و روایات آمده، كسانى كه پیامبر هم نبودند، جبرئیل را مى‌‌دیدند و با او سخن مى‌‌گفتند و خداوند به آنها وحى مى‌‌كرد. چنان كه ذكر كردیم، طبق روایاتى كه وارد شده، ائمه اطهار(علیهم السلام) با جبرئیل و ملائكه الهى ارتباط داشتند و گاهى فرشتگان را مى‌‌دیدند و گاهى فقط صدایشان را مى‌‌شنیدند.

4. مقام تزكیه و تربیت

تا اینجا سه مقام رسمى براى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) برشمردیم كه از طرف خداوند به ایشان عنایت شد و اهل‌‌بیت نیز از آن مقامات برخوردار بودند. به جز آن مقام‌‌ها، ویژگى‌‌هاى دیگرى نیز براى آن حضرت ذكر شده است؛ البته نه به عنوان مقام و منصبى كه رسماً و اختصاصاً اعطا شده باشد. از این سنخ مقامات، شاید بتوان گفت مهمترین ویژگى و مقامى كه رسول خدا(صلى الله علیه وآله)و اهل‌‌بیت(علیهم السلام) دارا بودند، مقام تربیت و تزكیه است كه خداوند در قرآن در كنار مقام تعلیم حقایق و معارف و تفسیر قرآن ، از آن هم یاد مى‌‌كند و تعلیم و تزكیه از اهداف بزرگ انبیا معرّفى مى‌‌شود: هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الاُْمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَكِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ...؛(22) اوست آن كسى كه در میان بى‌‌سوادان فرستاده‌‌اى از خودشان برانگیخت، تا آیات او را بر آنان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت بدیشان بیاموزد.
قبلا نیز گفتیم كه تعلیم كتاب و حكمت، عبارت است از تفسیر قرآن و ذكر
﴿ صفحه 34 ﴾
حقایق و تفاصیل احكام و حكمت‌‌هاى نهفته در كتاب خداوند كه تنها معلم حقیقى قرآن و كسى كه دلش ظرف نزول قرآن گشته توان كشف و ارائه آنها را دارد. اما تزكیه عبارت است از تربیت معنوى، روحى و اخلاقى و تأثیرى كه مربى بر دیگران مى‌‌بخشد. این تزكیه گاهى جنبه فردى دارد؛ یعنى فرد در ارتباط با مربى قرار مى‌‌گیرد و از مواعظ و نصایح او بهره‌‌مند مى‌‌گردد و تحت تأثیر تربیت او، درونش تزكیه مى‌‌گردد. گاهى این تزكیه و تربیت جنبه عمومى و اجتماعى دارد و جمعى در معرض تربیت مربى قرار مى‌‌گیرند و هركس در حد ظرفیت و به فراخور حالش، تربیت مى‌‌پذیرد.
با توجه به تأكید قرآن بر مقام تزكیه براى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) اهمیت موضوع تربیت و تهذیب اخلاق و تزكیه نفس، آشكار مى‌‌گردد، اما ما از آن غافل هستیم و بیشتر به علم مى‌‌پردازیم و چندان توجهى به تزكیه و خودسازى نداریم. در صورتى كه اگر بتوانیم همه علوم، از جمله علوم اسلامى، را فرا گیریم ـ كه بى‌‌شك به جز پیامبر(صلى الله علیه وآله) و اهل‌‌بیت(علیهم السلام) كه جامع همه علوم بودند، محال است دیگران به این جامعیت علمى دست یابند ـ اما درونمان به اخلاق ناپسند و مقام پرستى و هواپرستى آلوده باشد، از آن علوم طرفى بر نمى‌‌بندیم و نه فقط آن علوم سودى به حال ما نمى‌‌بخشند، بلكه باعث شقاوت و بدبختى و وبال ما نیز مى‌‌گردند. گرچه علم ارزشمند است، اما ارزش علمْ مطلق نیست و اگر توأم با تزكیه نباشد، هیچ ارزشى ندارد. مگر شیطان كه در طى حیات بشریت با انسان‌‌هاى زیادى سروكار داشته و علاوه بر علومى كه قبل از آفرینش حضرت آدم داشته، از زمان حیات حضرت آدم تا كنون علوم و تجربه‌‌هاى فراوانى را كسب كرده، داراى مقام عالى و ارزشمندى است؟ همچنین مگر منافقین و افراد ناصالحى كه در زمان حیات رسول خدا(صلى الله علیه وآله)مى‌‌زیستند و از علوم و معارفى كه ایشان عرضه مى‌‌داشتند بهره‌‌مند شدند، به مقامى عالى دست یافتند؟ آیا جز این
﴿ صفحه 35 ﴾
است كه آنها بیش از دیگران سقوط كردند و به دركات بیشتر و عمیق‌‌ترى در جهنم فرو غلطیدند؟ علت این انحطاط این است كه آنها عارى از تزكیه و اخلاق نیكو و الهى بودند. پس علمى منشأ قرب الهى و ارزشمند است كه توأم با تزكیه و عمل باشد. و در واقع تربیت و تزكیه مقوّم فیض و رحمتى است كه توسط پیامبر گسترش مى‌‌یابد و بدون تزكیه، نه فقط علم سودى ندارد؛ بلكه گاهى زیانش بیشتر است. پس حذف عنصر تزكیه و تربیت به معناى فراهم كردن زمینه براى شیطان است. بنابراین، مقام تربیت و تزكیه از جمله مقامات رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بود كه پس از ایشان این مقام به اهل‌‌بیت(علیهم السلام) سپرده شد و آنها وظیفه تربیت و تزكیه مردم را به عهده گرفتند.
ذكر این نكته لازم است كه پس از پیروزى انقلاب اسلامى و در دوران نخستوزیرى شهید رجایى، به ابتكار شهید حجة‌‌الاسلام والمسلمین دكتر باهنر در وزارت آموزش و پرورش، معاونت پرورشى و تربیتى تشكیل شد كه تا كنون ثمرات ارزشمندى داشته است. اما اكنون عده‌‌اى، یا از روى غفلت و نادانى و یا به سبب اغراض و اهداف دیگرى، در صدد حذف این معاونت و واحد امور تربیتى هستند. بى‌‌شك حذف امور تربیتى از مدارس و بى‌‌توجهى به عنصر تربیت زمینه را براى نفوذ شیاطین و منافقین و رواج اخلاق فاسد و منكرات در مدارس و دبیرستان‌‌ها فراهم مى‌‌آورد. ما به مسؤولان هشدار مى‌‌دهیم كه مسأله تربیت را كم‌‌ارزش تلقى نكنند و از نقش سازنده و حیاتى آن غافل نگردند. اگر پست معاونت تربیتى و پرورشى را حذف مى‌‌كنند، عملا به دنبال حذف عنصر تربیت از نهادهاى آموزشى نباشند.
﴿ صفحه 37 ﴾