پندهای الاهی

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: کریم سبحانی

معیار سنجش ارزش انسان

اگر نیك بنگریم، درمى‌یابیم كه ارزش وجودى ما در حد ارزش چیزى
﴿ صفحه 124﴾
است كه دوست مى‌داریم و توجه ما بدان جلب شده و دغدغه رسیدن بدان را داریم. براى مثال، كسى كه وقتى فرصتى یافت و با خود خلوت كرد، در فكر تهیه ماشینى زیبا، مجهز و با مدل بالا غوطهور مى‌گردد، آن‌گاه پیش خود مى‌اندیشد كه از چه راهى پول آن را تهیه كنم و چگونه اقساط آن را بپردازم. طبیعى است دل چنین كسى كه آن افكار سلسلهوار به ذهنش راه مى‌یابد، بسان پاركینگ ماشین است كه مرتب ماشین‌ها با رنگ‌هاى متنوع و با مدل‌هاى گوناگون بدان داخل و از آن خارج مى‌گردند. پیش‌تر كه ماشین وجود نداشت، درباره كسى كه مرتب پیش خود مى‌اندیشید چه اسبى و مركبى تهیه كند و به استر و اسب علاقه نشان مى‌داد، گفته مى‌شد دلش طویله است!
بنابراین، كسى كه تنها دلبسته جاذبه‌هاى دنیا است و اوهام و خیالات دنیایى ساحت دلش را فرا گرفته است و در غفلت از خداوند، جهان آخرت و نعمت‌هاى ماندگار معنوى به سر مى‌برد، از مقام والا و متعالى انسانى كه خداوند براى بندگان خویش در نظر گرفته، بازمى‌ماند و بسان حیوانى مى‌گردد كه تنها به آب و علف خویش مى‌اندیشد. اما اگر انسان با توفیق الاهى، اوهام و افكار پوچ مادى را از ذهن خود زدود و توجهاتش را متمركز در ساحت قدس الاهى و نیل به مقامات عالى انسانى ساخت و در مسیر رسیدن به این هدف متعالى از هیچ كوششى دریغ نورزید، ارزش وجودى او بى‌نهایت مى‌گردد و مصداق روایت «قَلْبُ الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمَنِ؛(93)
﴿ صفحه 125﴾
دل مؤمن عرش خدا است» مى‌شود. آیا انسان كه خداوند این قدرت و قابلیت را به او عنایت كرده كه مى‌تواند چنان اوج بگیرد كه دلش خانه و عرش خدا گردد، شایسته است در مسیر انحطاط قرار گیرد تا آنجا كه حتى از حیوانات نیز فروتر گردد؟
روشن شد كه ارزش انسان در حد چیزهایى است كه به آن توجه دارد و خطورات و توجهات قلبى به انسان هویت مى‌بخشد. گرچه شخصیت و هویتى كه انسان در پرتو افكار، آرمان‌ها و خواسته‌هایش به دست مى‌آورد، براى افراد عادى پنهان مى‌ماند، اما اولیاى خدا كه حقایق و باطن امور برایشان آشكار گشته، مى‌توانند هویت و شخصیت واقعى افراد را درك كنند و افكار آنان را بخوانند. مرحوم ملافتحعلى سلطان‌آبادى(رحمه الله) در زمان مرحوم میرزاى شیرازى(رحمه الله) به نمایندگى ایشان عهده‌دار امامت جماعت در سامرا گردیده بود و به تدریس تفسیر و اخلاق نیز مى‌پرداخت. یكى از علماى بزرگ از پدرش براى من نقل كرد كه روزى در نماز جماعت مرحوم سلطان‌آبادى شركت داشتم و در كنار من یك نفر از عشایر استان فارس كه گیوه ملكى به پا داشت نماز مى‌خواند. اما در وسط نماز جماعت، نمازش را فرادا كرد و پس از انجام نماز آهسته گفت: «این آخوند هم رفت شیره بخرد!» و كفش‌هایش را برداشت و رفت. پس از نماز جماعت، من پیش خود گفتم كه چرا آن شخص عامى آن سخن را گفت، ترجیح دادم كه بروم نزد مرحوم سلطان‌آبادى و قضیه را به ایشان بگویم.
وقتى مرحوم سلطان‌آبادى از آن جریان آگاه شد، فرمود: بروید او را
﴿ صفحه 126﴾
بیاورید. ما این طرف و آن طرف دنبال او گشتیم، اما او را نیافتیم و نزد مرحوم سلطان‌آبادى برگشتیم. آن مرحوم با دست به سر خودش زد و نشست و گریه كرد و گفت: آن شخص راست گفت و جریان از این قرار است كه شب‌هاى جمعه در منزل ما از مهمانى پذیرایى مى‌كنیم، و طبق معمول امشب نیز ما مهمان داریم و براى آن‌ها كته تهیه كرده‌ایم، اما نتوانستیم خورشت تهیه كنیم. وقتى من مشغول نماز شدم، به فكرم رسید كه چون زیبنده نیست كته بدون خورشت در برابر مهمان بگذاریم، بهتر است قدرى شیره تهیه كنم و به جاى خورشت كنار كته بگذاریم. این همان فكرى بود كه در وسط نماز در ذهن من راه یافت و آن مسافر شیرازى از آن آگاه گردید و گفت: آخوند رفته است شیره بخرد!
با توجه به این كه توجه به مادیات از قدر و منزلت انسان مى‌كاهد و او را بى‌مقدار و بى‌ارزش مى‌سازد، بایسته است كه در درجه اول، دل را به یاد خدا مشغول سازیم و در درجه دوم بكوشیم یاد و ذكر خدا در ما سطحى و چون موجى آرام بر روى آب نباشد، بلكه آن ذكر، عمیق و همراه با خشوع و خضوع باشد. طبیعى است كه وقتى انسان از عمق دل با خداوند ارتباط یافت، آن ارتباطْ دل انسان را به عرش خدا تبدیل مى‌كند. كسى كه در سایه تلاش و عنایت الاهى به این سرمایه و كیمیاى ارزشمند دست یافته، باید در حفظ آن بكوشد و نگذارد خیالات و وسوسه‌هاى شیطانى در دل او راه یابند و سرمایه ارزشمند یاد و توجه خدا را از او بستانند. او باید بداند كه به جاى انحطاط و آلوده ساختن دل به مسائل پست و حقیر، به نعمت و سرمایه یاد و ذكر خدا دست یافته كه وسیله نیل
﴿ صفحه 127﴾
او به هدایت و سعادت ابدى است و در برابر خطرات، تهدیدات و مشكلاتْ باعث آرامش و آسودگى او مى‌گردد.
آرى، یاد و ذكر خدا به انسان هویت و شخصیت مى‌بخشد و در مواجهه با اضطراب‌ها و خطرها باعث اطمینان و آرامش خاطر انسان مى‌گردد؛ چون در آن حالْ انسان خود را در پناه قدرت بى‌نهایت الاهى مى‌یابد. تصور كنید كودكى كه مادرش را گم كرده یا كسى او را اذیت كرده و او گریان به دنبال مادرش مى‌گردد، وقتى به مادرش برسد، به آغوش مادر پناه مى‌برد، و در این حال به یكباره نگرانى‌ها و اضطراب‌هایش به آرامش و احساس آسودگى تبدیل مى‌شود. انسانِ بى‌بهره از یاد خدا و گرفتار شده در دریاى پرتلاطم سرگشتگى و خودفراموشى نیز وقتى به خداوند پناه آورد و دل را كانون یاد و توجه به خداوند ساخت، به یكباره آرامش مى‌یابد و احساس مى‌كند گم‌شده خود را بازیافته است. امیر مؤمنان(علیه السلام) در این مورد مى‌فرمایند:
عَجِبْتُ لِمَنْ یَنْشُدُ ضَالَّتَهُ وَقَدْ أَضَلَّ نَفْسَهُ فَلاَ یَطْلُبُهَا؛(94) در شگفتم از كسى كه به دنبال گم‌شده‌اش مى‌گردد، در حالى كه خویشتن گم كرده و در پى یافتن آن نیست!
﴿ صفحه 128﴾
﴿ صفحه 129﴾

جلسه هفتم: جلوه‌هاى رفتارى بندگى خدا و اعتقاد به توحید

وَاعْبُدْنِی وَلاَ تُشْرِكْ بِی شَیْئاً وَتَحَرَّ مَسَرَّتِی إِنِّی أَنَا السَّیِّدُ الْكَبِیرُ إِنِّی خَلَقْتُكَ مِنْ نُطْفَة مِنْ مَاء مَهِین مِنْ طِینَة أَخْرَجْتُهَا مِنْ أَرْض ذَلِیلَة مَمْشُوجَة فَكَانَتْ بَشَراً فَأَنَا صَانِعُهَا خَلْقاً فَتَبَارَكَ وَجْهِی وَتَقَدَّسَ صَنِیعِی لَیْسَ كَمِثْلِی شَیْءٌ وَأَنَا الْحَیُّ الدَّائِمُ الَّذِی لاَ أَزُولُ؛ مرا پرستش كن و دیگرى را شریك من مساز و درصدد كسب رضاى من بر‌آى. من همان سروَر بزرگ‌مرتبه‌اى هستم كه تو را از نطفه‌اى از آب حقیر و پستِ برگرفته از گلى كه از زمین رام تركیب یافته [از عناصر] برآوردم. پس از آن، تو بشر و انسان گردیدى و من از آن نطفه خلق و موجودى [زنده] ساختم. بزرگ و فرخنده است ذات من و در آفرینش من نقصى نیست و من بى‌همتا و بى‌مانندم. من زنده ابدى زوال‌ناپذیرم.
﴿ صفحه 130﴾

دعوت به توحید و پرستش خدا سرآغاز دعوت پیامبران

دعوت به توحید، پرستش خدا و نفى شریك براى ذات بى‌همتاى پروردگار، در سرلوحه دعوت همه پیامبران الاهى قرار دارد.
وَلَقَدْ بَعَثْنا فِی كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللهَ وَاجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ؛(95) و هرآینه در هر امتى پیامبرى برانگیختیم كه خداى را بپرستید و از طاغوت [هر معبودى جز خدا ]دورى كنید.
خداوند در نجواى با محبوب خویش، حضرت موسى(علیه السلام)، با توجه به دعوت به توحید، ایشان را به پرستش خود و نفى شریك براى ذات بى‌همتاى خود و كسب خوشنودى و رضایت خویش دعوت مى‌كند. آن‌گاه بر حضرت موسى(علیه السلام) منت مى‌نهد و مى‌فرماید: من تو را از نطفه‌اى بى‌مقدار و خاكى پست آفریدم و با تدبیر و تربیت من رشد كردى و به این مرتبه رسیدى. شبیه همین اعلام و دعوت در آغاز بعثت و نبوت آن حضرت انجام پذیرفت.
پس از آن‌كه حضرت موسى(علیه السلام) جان خویش را در خطر دید، از مصر گریخت و به شهر مدین وارد شد و آنجا در سایه درختى به استراحت پرداخت. در آن هنگام مردم را مشاهده كرد كه براى برداشتن آب اطراف چاهى گرد آمده‌اند و دید كه دو دختر منتظرند مردان از اطراف چاه پراكنده گردند تا نزدیك شوند و آب بردارند. حضرت موسى(علیه السلام) به
﴿ صفحه 131﴾
آن دو دختر گفت: چرا اینجا آمده‌اید؟ گفتند: پدر ما پیر و بیمار است و ما براى برداشت آب به اینجا آمده‌ایم و منتظریم مردان كنار روند تا آب برداریم. حضرت موسى(علیه السلام) دلو را گرفت و پر از آب كرد و گوسفندانشان را سیراب نمود. سپس برگشت و در زیر درخت آسود و فرمود: پروردگارا! من به آن خیرى كه برایم بفرستى فقیر و نیازمندم. در روایت آمده كه در حضرت موسى(علیه السلام) در هنگامه‌اى آن دعا را كرد كه به نصف یك دانه خرما محتاج بود.
وقتى دختران به نزد شعیب برگشتند، به آنان گفت: چرا زود به خانه برگشتید؟ گفتند مرد صالحِ مهربانى را یافتیم كه براى ما از چاه آب كشید. شعیب به یكى از دختران گفت: برو آن مرد را نزد من بیاور. آن دختر نزد حضرت موسى(علیه السلام) آمد و با نهایت حیا گفت: پدرم شما را خواسته است تا پاداش رحمت آب كشیدن را به شما بدهد. موسى به او گفت: راه را به من نشان بده و از پشت سر من حركت كن كه ما فرزندان یعقوب از پشت سر به زنان نگاه نمى‌كنیم.
چون آن حضرت نزد شعیب رسید و داستان خود را براى شعیب نقل كرد، شعیب گفت: مترس كه از دست ستمكاران نجات یافتى. یكى از دختران گفت: او را اجیر كن كه مرد نیرومند و درستكارى است. شعیب به آن حضرت گفت: مى‌خواهم هشت سال خود را اجیر من گردانى و در مقابل آن یكى از دخترانم را به عقد تو درمى‌آورم. پس از آن‌كه موسى(علیه السلام) به وعده خود وفا و با دختر حضرت شعیب ازدواج كرد، تصمیم گرفت به مصر برگردد.
﴿ صفحه 132﴾
در بازگشت از مدین به سوى مصر، به همراه همسرش در وادى طوى و در صحراى سینا در شبى تاریك و سرد راه را گم كرد. ناگاه از دور آتشى را مشاهده نمود. به همسرش گفت: اینجا منتظر بمان تا نزد آتش بروم و پس از آگاهى از مسیر، با پاره‌اى از آتش برگردم. وقتى به آتش رسید، فراروى خود درختى سبز و خرم دید كه سر تا پاى آن را آتش فرا گرفته بود. وقتى به آن درخت نزدیك شد، درخت از او دور شد. حضرت موسى(علیه السلام) ترسید و برگشت. اما آتش به او نزدیك شد و آغازین سخن و وحى الاهى كه با همان وحى نبوت حضرت موسى(علیه السلام) آغاز گشت، از درون آن آتش این‌گونه به گوش آن حضرت رسید:
إِنَّنِی أَنَا اللهُ لا إِلهَ إِلاّ أَنَا فَاعْبُدْنِی وَأَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرِی؛(96) همانا منم خداى یكتا. خدایى جز من نیست، پس مرا بپرست و نماز را براى یاد من برپا دار.(97)
با توجه به این كه مهم‌ترین وظیفه انسان، عبادت و پرستش خدا است و نیز با توجه به این كه پرستش خدا، نمایانگر عالى‌ترین ارتباط بنده با خداوند است كه افق روشن تعالى و كمال و نیل به سعادت را به روى او مى‌گشاید، در بیش از ده آیه قرآن آمده كه پیامبران خدا، رسالت و دعوت خود را با جمله «یا قَوْمِ اعْبُدُوا الله» آغاز كردند. از جمله خداوند درباره حضرت نوح(علیه السلام)مى‌فرماید:
﴿ صفحه 133﴾
لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ فَقالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللهَ ما لَكُمْ مِنْ إِله غَیْرُهُ؛(98) همانا نوح را به سوى قومش فرستادیم. پس گفت: اى قوم! خدا را بپرستید كه براى شما معبودى جز او نیست... .
همچنین در قرآن درباره حضرت عیسى(علیه السلام) آمده است كه آن حضرت، بندگى و پرستش خداوند را صراط مستقیم و تنها راه نیل به سعادت و حق معرفى كرد و خطاب به قومش فرمود:
إِنَّ اللهَ هُوَ رَبِّی وَرَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقِیمٌ؛(99) در حقیقت خداوند پروردگار من و پروردگار شما است، پس او را بپرستید [كه] راه راست همین است.
در جاى دیگر، خداوند از پیمان بندگان با خداوند مبنى بر بندگى نكردن شیطان و بندگى خود خبر مى‌دهد و كسانى را كه از این پیمان سرپیچى كرده و به پیروى شیطان پرداخته‌اند، سرزنش مى‌كند:
أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْكُمْ یا بَنِی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ * وَأَنِ اعْبُدُونِی هذا صِراطٌ مُسْتَقِیمٌ؛(100) اى فرزندان آدم! مگر با شما عهد نكرده بودم كه شیطان را مپرستید، زیرا وى دشمن آشكارتان است و این كه مرا بپرستید كه این راه راست است؟
﴿ صفحه 134﴾
فراتر از آنچه گفته شد، خداوند نه فقط بندگى و پرستش را تنها وظیفه انسان نمى‌داند و پریان را نیز موظف به بندگى خود مى‌داند، بلكه هدف از آفرینش آن دو موجود را آفرینش و بندگى خویش برمى‌شمرد:
وَما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإِْنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ؛(101) و پریان و آدمیان را نیافریدم مگر براى این كه مرا بپرستند.