پندهای الاهی

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: کریم سبحانی

توجیه استناد صفات متضاد به قلب

پاسخ این پرسش كه چرا در متون دینى، صفات متضادى به قلب نسبت داده شده و حتى برخى داراى قلب و برخى فاقد قلب معرفى گردیده‌اند، این است كه واژگانى چون قلب و نفس، معانى و كاربردهاى متعددى دارد و به كمك قراین، مناسبت و شأن سخن مى‌توان كاربرد و معناى مورد نظر را تشخیص داد. چنان‌كه در جلسه قبل گفته شد، قلب سه ویژگى و كاركرد اصلى دارد:
1. قلب، مركز فكر، ادراك و تعقل است و عمل فكر كردن، اندیشیدن
﴿ صفحه 40﴾
و تجزیه و تحلیل علمى به وسیله آن انجام مى‌پذیرد؛ چنان‌كه خداوند تعقل و اندیشیدن را ویژگى قلب معرفى مى‌كند:
أَفَلَمْ یَسِیرُوا فِی الأَْرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِها...؛(30) آیا در زمین گردش نكرده‌اند تا دل‌هایى داشته باشند كه با آن بیندیشند؟
2. دریافت‌هاى شهودى و حضورى از سوى قلب حاصل مى‌گردد. این دریافت‌ها از ادراك و علم حصولى متفاوت است و در گزاره‌هاى دین، گاه بر فرایند شهود و دریافت حضورى قلب «رؤیت» اطلاق گردیده است. امیر مؤمنان(علیه السلام) در بیان این ویژگى قلب مى‌فرمایند:
لاَ تُدْرِكُهُ الْعُیُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْعَیَانِ وَ لَكِنْ تُدْرِكُهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الاِْیمَانِ؛(31) چشم‌ها او را چون اجسام درنیابند، اما دل‌ها در پرتو ایمان راستین او را دریابند.
3. سومین كاركرد قلب، مركز بودن قلب براى احساسات و عواطف است. پس از شناخت كاركردهاى سه‌گانه قلب، روشن مى‌گردد كه منظور از قلب سالم و زنده، قلبى است كه از تفكر و دانش مطلوب و صحیح برخوردار گردد و همچنین داراى دریافت‌هاى حضورى و شهودى و دست كم برخوردار از قابلیت و استعداد براى شهود روحانى باشد. نیز احساسات و عواطف سازنده و مطلوب داشته باشد؛ چه این كه احساس كینه یا احساس دشمنى با دیگران نیز گرچه احساس هستند، ناپسند و نامطلوب شمرده مى‌شوند. به تعبیر دیگر، قلب مطلوب و سالم، قلبى است
﴿ صفحه 41﴾
كه استفاده صحیح از آن مى‌شود و داراى فكر صحیح، احساسات و عواطف پاك است. اما قلبى كه كاركرد نامطلوب و ناسالم دارد، حقیقتاً قلب نیست و چنان‌كه در آموزه‌هاى دینى، چشم ناسالم و ناپاك و چشمى كه حقایق را نمى‌بیند نابینا معرفى شده، قلب ناسالم كه حقایق را درك نمى‌كند و خاصیت و اثر مطلوب ندارد، كور دانسته شده است:
فَإِنَّها لا تَعْمَى الأَْبْصارُ وَلكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ؛(32) در حقیقت، چشم‌ها كور نیست؛ ولى دل‌هایى كه در سینه‌ها است كور است.

ویژگى حیات مطلوب قلب

پاسخ این پرسش كه آیا حیات براى قلب مطلوب است و یا مرگ، این است كه حیات قلب گونه‌هاى متفاوتى دارد. گاه حیات قلب آثار سازنده و مطلوب دارد و انسان در پرتو این حیات انسان به تعالى و كمال مى‌رسد. بى‌شك چنین حیاتى براى قلب مطلوب است. اما گاه قلب داراى گونه‌اى از حیات است كه آثار نامطلوبى چون سرمستى، بدمستى و غفلت دارد. چنین حیاتى كه امرى عارضى براى قلب است، از نگاه ارزشمدارانه، نامطلوب و ناپسند است و از این جهت، براى قلب مرگْ بر چنین حیاتى ترجیح دارد. چنان‌كه زندگى زمانى براى انسان ارزش دارد كه در بردارنده آثار مطلوب و سازنده باشد، وگرنه اگر زندگى بى‌فایده و بى‌ثمر باشد و آثار مطلوبى نداشته باشد، مرگ بر آن ترجیح دارد. در حقیقت
﴿ صفحه 42﴾
چون از گذر این زندگى، قابلیت‌ها و استعدادهاى ارزشمند انسان براى رسیدن به تعالى و كمالْ معطل مانده است، نمى‌توان نام حیات و زندگى بر آن نهاد. خداوند براى تبیین این حقیقت، حیات و زندگى اهل دوزخ را چنین ترسیم مى‌كند:
ثُمَّ لا یَمُوتُ فِیها وَلا یَحْیى؛(33) آن‌گاه نه در آن [آتش] مى‌میرد و نه زندگانى مى‌یابد.
كسى كه گرفتار آتش جهنم شده، نمى‌میرد؛ چون اگر بمیرد، عذاب و آتش جهنم را احساس نمى‌كند و رنج نمى‌برد. اما از نظر قرآن، حیات و زندگى هم ندارد؛ چون در قیامت كسى حیات واقعى دارد كه از رضوان و تجلیات الاهى و نعمت‌هاى بهشتى برخوردار باشد. كسى كه در قیامت رنج مى‌برد، از حیات واقعى بى‌بهره است.
حیاتى مطلوب است كه سرچشمه آثار مطلوب و زمینه‌ساز تكامل انسان باشد و مصالح واقعى انسان در پرتو آن تأمین گردد و او را به كمالات عالى الاهى برساند. این همان حیاتى است كه قرآن انسان‌ها را بِدان دعوت مى‌كند. به پاس چنین حیاتى است كه قرآن بر مردمى كه در آغاز در غفلت و جهل به سر مى‌بردند و بهره‌اى از حقایق و معارف الاهى نداشتند و در واقع چون فاقد حیات متعالى انسانى بودند، مرده بودند، منّت مى‌گذارد كه ما با فرستادن پیامبران و هدایت خویش، به شما حیات بخشیدیم:
﴿ صفحه 43﴾
أَوَمَنْ كانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْناهُ وَجَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ لَیْسَ بِخارِج مِنْها...؛(34) آیا كسى كه مرده[دل] بود و زنده‌اش كردیم و براى او نورى [از علم و معرفت] قرار دادیم كه بِدان در میان مردم راه مى‌رود، همانند كسى است كه در تاریكى‌ها راه مى‌رود و از آن بیرون شدنى نیست؟
آرى، از منظر قرآن، حیات واقعى انسان با نورى همراه است كه مسیر صحیح زندگى را مى‌نمایاند و در پرتو آن، انسان صلاح و فساد خویش را مى‌شناسد و با بصیرت و آگاهى به سوى سعادت گام برمى‌دارد. اما زندگى حیوانى كه با غرق گشتن در شهوت‌ها و لذت‌هاى مادى و غافل شدن از حق، همراه است، مرگ حقیقى انسان است؛ چون از گذر این زندگى نكبت‌بار، انسان از هدایت به سوى سعادت و كمال بازمى‌ماند و بهره‌اى از ارشاد و راهنمایى فرستادگان خدا نمى‌برد و حتى اصرار و پافشارى بزرگ‌ترین پیامبر و برگزیده الاهى براى هدایت او سودى نمى‌بخشد و خداوند براى دلدارى وى مى‌فرماید:
إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى وَلا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ * وَما أَنْتَ بِهادِی الْعُمْیِ عَنْ ضَلالَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلاّ مَنْ یُؤْمِنُ بِآیاتِنا فَهُمْ مُسْلِمُونَ؛(35) تو نتوانى كه مردگان را شنوا گردانى و نه به كران آواى دعوت را بشنوانى، آن‌گاه كه پشت بگردانند. و تو راهنماى كوران [كوردلان] از
﴿ صفحه 44﴾
گمراهى‌شان نیستى، نتوانى بشنوانى مگر كسانى را كه به آیات [نشانه‌ها و سخنان] ما ایمان دارند و مسلمان‌اند.

ضرورت زدودن سرمستى دل با خشیت از خدا

آنچه از آن سخن گفتیم، حیات معنوى و روحانى بود. اما گاه قلب از آن جهت كه مشاعر و احساسات حیوانى در آن زنده و بالنده است، برخوردار از حیاتْ معرّفى مى‌شود و اگر كسى احساسات حیوانى بر قلبش چیره نشود و آن احساسات رو به خمودى و خاموشى نهاده باشد، دل‌مرده شناخته مى‌شود. البته آنچه طبیعت انسان خواهان آن است، به خودى خود مطلوب است؛ خواه جنبه دنیوى داشته باشد و خواه جنبه اخروى. صرف شادى و لذت بردن نامطلوب نیست، به ویژه اگر آن شادى و لذت دنیوى، مطلوب خدا و مورد رضایت او و امام زمان ـ عجل الله فرجه الشریف ـ و در نتیجه موجب سعادت اخروى گردد. اما به‌جز تربیت‌شدگان در مكتب انبیا، شادى‌هاى نوع مردم منحصر به لذت‌هاى دنیوى و براى دنیا است و با توجه به این كه آنان به دنیا اصالت مى‌دهند، وقتى هوس‌هاى دنیوى‌شان ارضا مى‌شود، شاد مى‌گردند و اگر از این هوس‌ها محروم بمانند، دلگیر و اندوهگین مى‌شوند. البته چنین حالتى ناپسند و نامطلوب است و بر این اساس خداوند مى‌فرماید:
إِنَّ اللهَ لا یُحِبُّ الْفَرِحِینَ؛(36) خدا شادى كنندگان [سرمست] را دوست نمى‌دارد.
﴿ صفحه 45﴾
«فرِح» كسى است كه در شادى بر لذت‌هاى دنیایى افراط و زیاده‌روى مى‌كند. بى‌تردید چنین شادى و لذتى مطلوب نیست و در شمار شادى‌هاى كودكانه و نابخردانه جاى مى‌گیرد. در زبان فارسى واژه‌اى كه این معنا را مى‌رساند، سرمستى و سرخوشى است.
كسانى كه در مكتب انبیا تربیت نشده‌اند، گاه دچار سرمستى و سرخوشى مى‌شوند و غرق شادى مى‌گردند. آن‌ها در پوست خود نمى‌گنجند، حق و وظایف الاهى را فراموش مى‌كنند و غفلت و بى‌خبرى از حق، دلشان را تیره مى‌سازد. در نتیجه، میل به عبادت و مناجات با خدا از آنان گرفته مى‌شود. این دسته در هر مجلسى با خنده‌هاى پى‌درپى و شوخى‌هاى ناپسند و حتى در مواردى با پایكوبى و رقص، مى‌كوشند خود را سرزنده نگه دارند. این نوع سرخوشى و سرزندگى در دید برخى زنده‌دلى معرفى مى‌شود و اگر كسى چنین حالتى نداشت، گفته مى‌شود دل‌مرده است. بى‌شك چنین شادى و به تعبیر دیگر این سرمستى‌ها مطلوب نیست و اگر چنین حالتى در انسان پدید آمد، باید با آن مبارزه كند و بى‌تردید میراندن این شادى‌هاى كاذب، كودكانه، نابخردانه و سرمستى‌هاى جاهلانه لازم و مطلوب است. پس از این نظر، دل‌مردگىِ به معناى مبارزه با شادى‌هاى جاهلانه، مضرّ و خطرناك، مطلوب است. انسان باید زمینه حزن و اندوه را در خودش پایدار بدارد و با اندیشه در رفتار و كردار خویش و پشیمانى از اشتباه‌ها و لغزش‌هاى خود و گریه و تضرع، زمینه‌هاى توجه به خدا و درك محضر او را فراهم آورد. بر این اساس خداوند به حضرت موسى(علیه السلام) فرمود:
﴿ صفحه 46﴾
أمِتْ قَلْبَكَ بِالْخَشْیَةِ؛ دلت را با خوف و خشیت از خدا بمیران.
آنچه باعث درك عظمت خدا و توجه به معبود مى‌گردد، خوف و خشیت دل است. در مقابل، سرمستى و غرور شیطانى، باعث عدم توجه به خدا و عدم درك عظمت او و احساس سرسنگینى در برابر معبود مى‌گردد. براى مبارزه با این بیمارى خطرناك و كنترل نفس هوس‌باز چموش، باید احساس خُردى و كوچكى در انسان زنده گردد و زشتى اعمال و رفتار نمایان شود. در نتیجه، خوف و خشیت از خدا در دل پدید آید تا امكان بهره‌گیرى از افكار صحیح و پندهاى حكیمانه و سازنده فراهم شود:
إِنَّما تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ وَخَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ؛(37) بیم دادن تو تنها كسى را [سودمند] است كه از كتاب حق پیروى كند و از خداى رحمان در نهان بترسد.
انذار كه وظیفه اصلى پیامبران است، در كسى اثر مى‌كند كه از خدا خشیت و خوف داشته باشد؛ یعنى تا حالت خشیت در دل پدید نیاید و حالت غرور و سرمستى از دل زدوده نگردد و انسان عیوب و نقایص خویش را در پیشگاه الاهى مجسم نكند و در برابر عظمت پروردگار خویش خضوع نداشته باشد، مواعظ سازنده در دل او اثر نمى‌كند. او خوشى‌ها و سرگرمى‌هاى دنیا و گذران وقت در مجلس عیش و نوش و شنیدن و دیدن صداها و تصویرهاى شادى‌بخش را، بر حضور در مجلس
﴿ صفحه 47﴾
انذار و موعظه كه در آن از مرگ، قیامت، جهنم و عذاب سخن به میان مى‌آید ترجیح مى‌دهد. اگر هم به طور اتفاقى و به‌ناچار در چنین مجلسى حضور یابد، آن موعظه‌ها هیچ اثرى در او نمى‌بخشد.
بنابراین، زدودن قساوت از دل و ایجاد حالت خوف و خشیت از خداوند در آن، باعث میراندن جاذبه‌ها و جلوه‌هاى حیات حیوانى و جایگزین ساختن حیات انسانى و الاهى مى‌گردد. آن‌گاه در سایه این حیات الاهى و معنوى، انسان در پیشگاه خدا احساس خردى و كوچكى مى‌كند و با پروردگار خویش انس مى‌گیرد. از توجه به مظاهر دنیا و غفلت و دنیازدگى و دلبستگى به زخارف پوچ دنیا كه از آثار غفلت از خدا و كمالات متعالى انسانى است، رها مى‌گردد. او به درستى درمى‌یابد كه هدف او و آنچه براى آن آفریده شده، تعالى و كمالات متعالى انسان و نیل به قرب الاهى و بهره‌مندى از رضوان حق در عالم آخرت است. مَثل او مَثل كسى است كه برلیان‌شناس نیست و برلیان قیمتى ارزشمند را از خرمهره و شیشه‌هاى بى‌ارزش تمیز نمى‌دهد، وقتى به جاى برلیان آن شیشه‌هاى بى‌ارزش را در اختیارش مى‌نهند، به تصور این كه برلیان است، بدان‌ها دل مى‌بندد، اما وقتى سر عقل آمد و متوجه بى‌مقدارى آن شیشه‌هاى داراى زرق و برق فریبنده گشت، آن‌ها را دور مى‌ریزد و به تلاش براى رسیدن به برلیان قیمتى دست مى‌یازد.
كسى كه قدر لذت‌هاى معنوى و اخروى، انس با خدا و رسیدن به قرب الاهى را شناخت و فهمید لذت‌هاى دنیا در مقابل آن‌ها پشیزى نمى‌ارزد، حاضر نمى‌شود دل خود را با لذت‌هاى دنیایى مشغول سازد و
﴿ صفحه 48﴾
لحظه‌اى انس با خدا، براى او از سراسر عمرى كه با لذت‌هاى دنیایى صرف گردد، ارزشمندتر است. اگر كسى لذت انس با خدا را درك كرد و به خلوتگاه نجواى با معبود باریافت و مقصد و مسیر خویش را بازشناخت، دیگر به جلوه‌ها و جاذبه‌هاى دنیا، نظیر پوشش فاخر و نو اعتنایى ندارد. از دید او، این دلبستگى‌ها بچه‌گانه است و نداشتن آنچه مایه شادمانى كودك‌صفتان است، او را اندوهگین نمى‌سازد. او به دلیل بى‌اعتنایى به دنیا و تعلق خاطر نداشتن به مظاهر دنیوى، به راحتى از بهرمندى خویش از دنیا درمى‌گذرد و آنچه را دارد در اختیار دیگران مى‌نهد.