رابطه علم و دین

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: علی مصباح

6.2. تبیین و اثبات مبانی علوم

گام بعدی در تولید علم دینی یا اسلامی‌سازی علوم آن است که اصول موضوعة آنها را بر اساسی استوار بنا کنیم. اصول موضوعة مشترک میان همة علوم را می‌توان به چند دسته کلی تقسیم نمود: مبانی معرفت‌شناختی، مبانی هستی‌شناختی، مبانی انسان‌شناختی، و مبانی دین‌شناختی. البته این تقسیم حصر عقلی نیست و می‌توان به تناسب موضوعات و اهداف مختلف، مبانی دیگری نیز به این فهرست افزود.

6.2.1. مبانی معرفت‌شناختی علوم

بنیادی‌ترین سؤال‌ها در هر تلاش علمی، پرسش‌های مربوط به اصل
﴿ صفحه 242 ﴾
معرفت‌ است. مسائلی از قبیل این‌که معرفت انسان چیست و چند نوع است؛ چگونه و از چه راه‌هایی به‌دست می‌آید؛ چه اندازه و به چه دلیل اعتبار دارند؛ از چه راهی اعتبارشان اثبات می‌شود؛ و آیا می‌توان معرفت یقینی پیدا کرد؛ به چه دلیل؟ تا این مسائل حل نشوند، نوبت به اثبات اصول موضوعة یک علم هم نمی‌رسد، چه رسد به این‌که بخواهند بر اساس آن اصول موضوعه، مسائل علمی را حل کنند. تلاش برای پاسخ به این پرسش‌ها یک فعالیت صددرصدآکادمیک و علمی است، نه یک فعالیت ایدئولوژیک از روی تعصب به اسلام، و نه حتی برای تحقق بخشیدن به شعارهای انقلاب اسلامی. اگر مسلمان هم نبودیم، یا در سایة نظام جمهوری اسلامی زندگی نمی‌کردیم، این سؤالات برای ما به عنوان یک انسان جستجوگر و حقیقت‌جو مطرح بود، و هر فرد بی‌طرف و بی‌غرضی هم باید به عنوان یک کار علمی محض، از این مبانی آغاز کند، که در غیر این صورت، دیگر تلاش‌های علمی او بی‌ریشه، سست، و ابتر خواهد بود: «كَشَجَرَةٍ خَبِیثَةٍ اجْتُثَّتْ مِن فَوْقِ الأَرْضِ مَا لَهَا مِن قَرَارٍ»(133).
بنابراین، برای اسلامی‌سازی علوم، باید ابتدا مبانی معرفت‌شناختی علوم موجود را به دقت بررسی کرد، و اگر در این مبانی خللی وجود دارد، آنها را کشف، آسیب‌شناسی، و اصلاح نمود. پس از اثبات مبانی صحیح معرفت‌شناختی علوم، نوبت به بررسی نظریات
﴿ صفحه 243 ﴾
مطرح در این علوم بر اساس ارتباط آنها با مبانی می‌رسد. یکی از مهم‌ترین مسائل معرفت‌شناختی، که نقشی اساسی در علوم مختلف دارد، سؤال از راه‌ها و منابع معرفت است. منظور ما از یافتن راه‌ها و منابع معرفت، مشخصاً پاسخ به این سؤال است که آیا راه شناخت واقعیات هستی، منحصر در حواس پنج‌گانه است یا عقل و وحی هم به عنوان منابعی مستقل در زمینة شناخت حقایق کارآیی دارند؟ ما در معرفت‌شناسی اثبات می‌کنیم که همة راه‌های معرفت به معرفت‌های حسی ختم نمی‌شوند، و عقل جایگاهی مهم در معرفت‌ بشری دارد. به‌علاوه، به‌وسیلة دلایل عقلی، اعتبار راه وحی را نیز اثبات می‌کنیم.
بنابراین، اولین گام برای تولید علم دینی، و اسلامی‌کردن علوم، این است که مبانی علوم را با دلایل متقن اثبات کنیم. ادعای ما این است که می‌توانیم با دلایل عقلی یقینی، منظومه‌ای از علوم و معارف را ارائه بدهیم که منطقی‌ترین بحث‌ها در آن مطرح شده و به اثبات رسیده باشند، و با مبانی فکر اسلامی هم‌خوانی داشته باشند. از این‌رو می‌توان آن را علم اسلامی یا علم دینی نامید، زیرا این حقایق همان چیزی است که اسلام ـ و به فرمایش مقام معظم رهبری، «قرآن»ـ می‌گوید. این منظومة فکری از اساسی‌ترین نقطه در فکر بشر که معرفت‌شناسی است، شروع شده، به دنبال آن هستی‌شناسی، انسان‌شناسی، و دیگر علوم و معارف می‌آیند. تا معرفت‌شناسی صحیحی نداشته باشیم، نوبت به حل مسائل هستی‌شناختی نمی‌رسد، و بدون داشتن فهمی صحیح از مسائل کلی هستی (فلسفه)،
﴿ صفحه 244 ﴾
شناخت درستی از پدیده‌ها ـ اعم از پدیده‌های طبیعی و انسانی ـ نخواهیم داشت، و بدون شناخت کامل پدیده‌ها، درک روابط علّی و معلولی (و دیگر انواع رابطه) میان آنها میسر نمی‌شود.

6.2.2. مبانی هستی‌شناختی علوم

همان‌گونه که گذشت، پس از درک و اثبات مبانی صحیح معرفت‌شناختی، نوبت به مسائل هستی‌شناختی می‌رسد. این دسته از مسائل در علمی به‌نام فلسفه مورد بحث قرار می‌گیرند که موضوع خود را کلی‌ترین مباحث مربوط به هستی قرار داده است. در اینجا از انواع هستی‌های ممکن و موجود بحث، و تلاش می‌شود تا با دلایلی قاطع به این‌گونه سؤالات زیربنایی پاسخ داده شود. هرگونه ادعا و نظریه‌ای در این حوزه باید با مبانی معرفت‌شناختی استواری پشتیبانی شود.
متأسفانه، آنچه امروزه در جهان علم (خواه علوم طبیعی یا علوم انسانی) رواج دارد، باوجود ادعاهای پرطمطراق و دهان‌پرکن، از چنین بنیادهایی بی‌بهره است. هم‌اکنون، حتی در کتاب‌های دانشگاهی جمهوری اسلامی، این‌گونه مطرح می‌شود که دربارة پیدایش جهان دو نظریه وجود دارد: یک نظریة دینی است که به آفرینش جهان از عدم توسط خداوند اعتقاد دارد؛ این نظریه را غیرعلمی می‌دانند، چون قابل تجربه حسی نیست. نظریة دیگر که قابل قبول‌تر، فهمش آسان‌تر، و «علمی» تلقی می‌شود، معتقد است که جهان در ابتدا به شکل توده‌ای از ماده متراکم بود که ناگهان در
﴿ صفحه 245 ﴾
اثر انفجاری عظیم، به تکه‌هایی کوچک و بزرگ تبدیل و در فضای لایتناهی منتشر شد، و کهکشان‌ها و منظومه‌ها از آنها پدید آمدند، که یکی از آنها منظومه شمسی است، و نسبت به عالم هستی چیزی به حساب نمی‌آید. سپس میلیون‌ها یا میلیاردها سال گذشت تا به‌صورتی اتفاقی، امکان پیدایش اولین سلول زنده در زمین فراهم شد. با گذشت میلیون‌ها سال دیگر، این سلول به موجودی از قبیل گیاهان تبدیل شد، و گیاهان تبدیل به حیوان شدند، و هر حیوانی به حیوانی دیگر تحول و تکامل یافت تا آن‌که زمانی ـ باز برحسب اتفاق بوزینه‌ای به انسان تبدیل شد! این مبنای کیهان‌شناسی و انسان‌شناسی مدرن است.
در بارة‌ این نظریه، جای این سؤال هست که این طرح مبتنی بر چه مقدماتی است؛ و بر اساس چه دلایلی این طرح ارائه شده است؟ آیا ادعای علمی بودن این نظریه به این معناست که کسی با چشم آن را دیده، یا در آزمایشگاهی اثبات شده است؟ آیا در اثر تجربة مکرر به چنین کشفی نائل شده‌اند؟! مگر مسئلة آغاز هستی قابل تکرار یا مشاهدة آزمایشگاهی است؟ کسانی که منصف باشند می‌گویند: این یک نظریة علمی نیست، بلکه فرضیه‌ای است که تلاش می‌شود به‌گونه‌هایی تأیید شود، چون در جهان نمونه‌هایی را می‌بینیم که گاهی انفجاری بدون ‌علت در جایی رخ می‌دهد، و نتایجی مشابه به‌بار می‌آورد. ولی این فرضیه هم مبتنی بر پیش‌فرضی فلسفی است،‌ که عبارت است از: پذیرش اصلِ پیدایشِ تصادفی یک پدیده بدون علت. این درحالی است که بر اساس یک
﴿ صفحه 246 ﴾
قانون فلسفی یقینی و استثناناپذیر، هیچ معلولی بدون علت به‌وجود نمی‌آید. همان‌گونه که ملاحظه می‌شود، اثبات یکی از اساسی‌ترین فرضیات علوم تجربی که پایة بسیاری از علوم است، بر پیش‌فرضی فلسفی استوار است؛ پیش‌فرضی که اصول بدیهی فلسفی آن را رد می‌کنند!
بنابراین، اولین نقد به علوم رایج آن است که از اصول بدیهی منطق تخطی کرده، و پیش از اثبات اصول موضوعة خود، به اثبات و رد مطالب پرداخته است. این یک نقد منطقی است و ربطی به مسلمان بودن یا متدین بودن ناقدین، یا نامسلمان بودن یا ملحد بودن دانشمندان علوم ندارد. همان‌گونه که در منطق گفته شده‌ است: قضایای علوم ـ که گزاره‌هایی متشکل از حداقل یک موضوع و محمول‌اندـ باید با برهان اثبات شوند، و برهان باید از مقدمات بدیهی (اصول متعارفه) یا مقدمه‌هایی که از بدیهیات به‌دست آمده باشند (اصول موضوعه) تشکیل شود. این درحالی است که چنین روندی در علوم طی نمی‌شود.
در علوم انسانی هم وضع به همین منوال است. در آنجا هم منطقاً باید از نقطه‌ای شروع کرد که ریشه‌ای‌ترین مسائل حل شوند، و بر اساس آنها باید با طی مراحل منطقی، گام‌به‌گام پیش رفت تا به شناخت حقیقت انسان رسید. در این هنگام نوبت به طرح این سؤال می‌رسد که روح در انسان چه موقعیتی دارد؛ پدیده‌های روحی چگونه‌اند؛ کدام را باید تقویت و کدام را باید تضعیف کرد؛ احساسات و عواطف را باید چگونه به‌کار گرفت؛ چگونه باید از
﴿ صفحه 247 ﴾
آن‌ها استفاده کرد،‌ و چگونه باید آن‌ها را کنترل کرد؟ این درست نیست که بدون دلیل، گفته شود: روح همین خواص و کارکرد مغز است. حداکثر دلیلی که برای این مدعای بزرگ می‌آورند این است که می‌گویند: هنگام تحقق کارهایی که به روح نسبت داده می‌شوند، فعالیت‌هایی در مغز دیده می‌شود، و از اینجا نتیجه می‌گیرند که آن افعال تنها و تنها کار مغز است و هیچ عامل دیگری در آن مؤثر نیست. این درحالی است که اولاً، روش تجربی (که تنها روش معرفت‌زای مورد قبول این مدعیان است) از اثبات عدم چیزی عاجز است و نمی‌توان از مشاهداتی، هرچند پرشمار، نتیجه گرفت که آنچه نیافته‌ایم وجود ندارد. عدم وجود چیزی به نام روح با هیچ تجربه‌ای قابل اثبات نیست، و در نتیجه انکار روح غیرمادی ادعایی غیرتجربی و غیرعلمی است.
ثانیاً، این احتمال وجود دارد که فعالیت‌‌های مغزی مورد نظر، درواقع انفعال و عکس‌العمل باشند و نه فعالیت؛ به این معنا که فعالیت از آنِ روح است که این آثار را ایجاد می‌کند، و یکی از آثارش هم در مغز به‌صورت فعالیت‌های عصبی ظاهر می‌شود. تجربه نمی‌تواند نشان دهد که از دو پدیدة هم‌زمان، کدام‌یک علت است و کدام معلول. هنگام ‌ترس، هم حالتی روانی به‌وجود می‌آید، هم ترشحاتی در برخی غدد رخ می‌دهد، هم مغز متأثر می‌شود، و هم رنگ پوست تغییر می‌کند. تجربه نمی‌تواند نشان دهد که کدام‌یک در رتبة مقدم و در جایگاه علت است، و کدام‌یک مؤخر و معلول. البته با دقت فلسفی می‌توان دریافت که درچنین مواردی تأثرات
﴿ صفحه 248 ﴾
بدنی تابع حالات روحی است، همان‌گونه که در برخی موارد نیز تحولات بدنی می‌توانند موجب برخی تأثرات روحی شوند.
در هرصورت، نه می‌توان و نه باید یکی را به دیگری فروکاست، و صرفاً به این دلیل که روح را در آزمایشگاه نمی‌بینیم، آن را انکار کرده، یا به امری مادی تقلیل دهیم. چنین رویکردی به منزلة پاک کردن صورت مسأله‌ای است که از حل آن عاجزیم. چنین برخوردی با مسائل علمی، نمی‌تواند روح کنجکاو و حقیقت‌جوی انسان را سیراب کند، و بیش از آن‌که راهکاری برای کشف حقیقت باشد، سازوکاری برای سرپوش گذاشتن بر جهل است.
اثبات موجودهایی غیرمادی و مجرد، از زیربنایی‌ترین مسائل هستی‌شناختی است که مسائل و افق‌هایی جدید فراروی علوم می‌گشاید، علاوه بر آن‌که برخی اعتقادات دینی مانند خدا، وحی، و ملائکه را تبیین می‌کند. همچنین در قلمرو انسان‌شناسی، اثبات روح مجردی که بتواند مستقل از بدن باقی بماند، گام اول در شناخت صحیح و منطقی از انسان را تشکیل می‌دهد. با پذیرش این حقیقت، البته راه برای اثبات و پذیرفتن برخی از اعتقادات دینی و اسلامی چون عوالم مافوق عالم جسمانی مانند برزخ و قیامت نیز هموار می‌شود. با انکار روح غیرمادی، همة آن اعتقادات نیز به‌ناچار انکار می‌شوند،‌ هرچند افراد به این لوازم منطقی انکار خود توجه نداشته باشند. خلاصة این بخش از نقد علوم رایج آن است که این علوم بر اصول موضوعة مادی‌گرایانه و هستی‌شناسی ماتریالیستی مبتنی شده‌اند، درحالی که این مبنایی غیرعلمی و نادرست است.
﴿ صفحه 249 ﴾
معنای اسلامی­سازی علوم در این مرحله آن است که فرضیات و نظریاتی علمی که بر اصولی (مثل ماتریالیسم و اصالت ماده) مبتنی باشد که خلاف واقع است و اسلام هم آن اصول را نفی می‌‌کند، تغییر یابند و مبانی صحیح سنگ‌بنای تحقیقات جدید قرار گیرند. علمی دینی است که دست‌کم در مبانی هستی‌شناختی خود با مبانی هستی‌شناختی دین تعارض نداشته باشد. این تحول علاوه بر مقام پژوهش، باید در مقام آموزش نیز تجلی کند و در کتاب‌های درسی و دانشگاهی ظهور داشته باشد. این به‌هیچ وجه نباید بدان معنا تفسیر شود که مطالب و نظریات غیراسلامی حذف شوند. بحث کردن، خواندن و فهمیدن چنین مباحثی اشکال ندارد، ولی باید درکنار مبانی صحیح و متقن دینی ذکر شود. سبک و سیاق کلامی که بیان می‌شود یا کتابی که نوشته می‌شود باید این باشد که مبنای صحیح با دلایل عقلی و نقلی اثبات شود، و بطلان نظریات دیگر به‌گونه‌ای مستدل و منطقی نشان داده شود. به‌عنوان مثال، وجود موجوداتی غیرمادی، یا روح مستقل از بدن که پس از فنای بدن باقی می‌ماند با دلایل معتبر اثبات شود، و سپس تذکرداده شود که نظریاتی برخلاف این هم گفته شده است، و دلایل ضعف و مردود بودن آنها ذکر شود.