رابطه علم و دین

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: علی مصباح

5.1.7. علمی با روش معتبر نزد دین

مناسبت روش‌شناختی دیگری که ممکن است برای تجویز و توجیه دینی‌دانستن یک علم مورد استناد قرار گیرد، آن است که روش آن علم مورد تأیید دین باشد، و اعتبار آن در آموزه‌های دینی به اثبات رسیده باشد. به عنوان مثال، ممکن است گفته شود: در شرع مقدس اسلام، استفاده از روش عقلی برای استنباط معارف و احکام دین مورد تأیید بلکه تأکید قرار گرفته است، و فهم عقلی در علوم شرعی (مانند فقه) حجت دانسته شده، محصول آن «علم دینی» نامیده می‌شود؛ از اینجا می‌توان نتیجه گرفت که روش عقلی در دیگر علوم نیز حجت است و فهم حاصل از آن، با صرف نظر از موضوع و محمولش، مصداق «علم دینی» دانسته می‌شود.
این کاربرد برای علم دینی نیز بر اصطلاحی حداقلی از دین، و اکتفا به کم‌ترین حد ممکن از مناسبت آن با علم مبتنی شده است. به عبارت دیگر، «ادنی ملابست» در اینجا ملاک انتساب علم به دین قرار داده شده، که رابطه‌ای واقعی میان آن دو ایجاد نمی‌کند، بلکه به همین اندازه است که از نظر ادبی قابل توجیه باشد. اما این استدلال که: چون عقل در علوم شرعی حجت است و استفاده از آن
﴿ صفحه 196 ﴾
ضرری به «دینی» دانستن آنها نمی‌زند، پس هرجا پای عقل درمیان باشد وصف «دینی» هم مناسبت پیدا می‌کند، استدلالی ضعیف و مغالطی است، زیرا نه واژة «عقل» و نه «حجیت» در هردو جا به یک معنا به‌کار نرفته‌اند.
توضیح آن‌که: موضوع علوم شرعی و تعبدی، مانند فقه، رفتار مکلفین است، و هدف آن نیز کشف و فهم ارادة تشریعی الهی است. راه‌های کشف این مسأله یا مراجعه به قرآن کریم است که خداوند متعال نازل فرموده است، یا بررسی سنت پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله و امامان معصوم صلوات‌الله‌علیهم‌اجمعین است که پشتوانه عصمت دارد، و یا مراجعه به عقل قطعی است که بدیهی یا قریب به بدیهی باشد و در آن مورد حکم یقینی و ضروری داشته باشد. عقل در اینجا از منابع دین به حساب می‌آید و کاشف از اراده تشریعی خداوند است که ارزش‌ها و باید و نبایدهای دینی را استنباط می‌کند. این دسته از ادراکات عقل اصطلاحاً «عقل عملی» نامیده می‌شود. اما عقلی که در علم، فلسفه، صنعت، تکنولوژی، و ... به کار می‌رود و واقعیات تکوینی عالم را کشف می‌کند «عقل نظری» است که به مطالعة پدیده‌ها، و چگونگی تحقق آنها می‌پردازد و کاری به رفتار انسان و خوب و بد آن و ارتباط آنها با دین و دستورات الهی ندارد. حوزة فعالیت عقل به این معنا، از حوزة دین به معنای متعلَّق ارداة تشریعی خداوند جداست.
اما «حجت» نیز در این استدلال به یک معنا به کار نرفته است. تعبیر «حجت باطنی بودن عقل» از روایات اهل‌بیت علیهم‌السلام گرفته
﴿ صفحه 197 ﴾
شده است، و بزرگان هم آن را در کلماتشان‌ به کار می‌برند. در اصول کافی نقل شده است: «إِنَّ لِلّهِ عَلَى النَّاسِ حُجَّتَیْنِ : حُجَّةً ظَاهِرَةً، وَ حُجَّةً بَاطِنَة»(124)؛ خدا بر مردم دو نوع حجت دارد: یک حجت ظاهری (که خارج از وجودشان است)، و یک حجت باطنی (درون وجودشان). حجت باطنی «عقل» است، و حجت ظاهری «انبیا» هستند. برای این‌که معنای حجت‌بودن عقل در این روایت را بفهمیم باید معنای حجت‌بودن انبیا را درک کنیم زیرا در هردو مورد با یك سیاق و به یک معنا به‌کار رفته است. حجت بودن انبیا به این معناست که تعالیم پیامبران الهی به‌گونه‌ای است که پذیرش و عمل بر طبق آنها انسان را به سعادت می‌رساند، و مخالفت با آنها شقاوت انسان را در پی دارد. تخلف از دستورات ایشان موجب استحقاق عقوبت می‌شود، و موافقت با آنها موجب ثواب و سعادت است. حجت بودن انبیا به این معناست که وقتی پیامبران دستوری را بیان می‌کنند، از یک سو، خداوند می‌تواند کسانی را که مخالفت کرده‌اند مؤاخذه کند، و از سوی دیگر، بندگانی که تبعیت نموده‌اند قابل مؤاخذه نیستند، حتی اگر اشتباهاً به خطا رفته باشند. هنگامی که حجیت عقل را در این بستر معنایی قرار دهیم، معنای آن روشن می‌شود. این‌که روایت شریف، عقل را در کنار پیامبران حجت دانسته است به این معناست که اگر عقل در محدودة توانایی­اش، دربارة درستی یا نادرستی عملی حکمی قطعی صادر
﴿ صفحه 198 ﴾
کرد، مانند بیان انبیا در آن مورد است و مخالفت با آن می‌تواند برای شخص مخاطره‌آمیز باشد و خداوند می‌تواند او را به همین دلیل مورد مؤاخذه قرار دهد. به عنوان نمونه، عقل می‌فهمد که ظلم بد است و عدالت خوب است. اگر هیچ آیه و روایتی هم بر این مطلب وجود نداشت، خداوند بر ما حجت داشت که نباید ظلم کنیم، زیرا آن را با عقل می‌فهمیم. عقل به این معنا حجت باطنی است و همان نقش حجت ظاهری را ایفا می‌کند. این معنای عقل به روشنی بر «عقل عملی» منطبق می‌شود.
اما هنگامی که از حجیت عقل در علوم طبیعی یا علوم پایه سخن به میان می‌آید، منظور چیست؟ در این موارد که به عقل نظری مربوط می‌شود و مستقیماً ارتباطی با ارزش‌های عملی و ثواب و عقاب الهی ندارد، حجیت به چه معناست؟ به نظر می‌رسد کاربرد واژة حجت در این موارد خلاف مصطلح عرفی است، ولی به هر معنایی به‌کار رود، غیر از معنایی است که در روایت برای آن درنظر گرفته شده است و در علوم شرعی به آن استناد می‌شود. به همین دلیل، استفاده از آن در استدلال برای دینی‌دانستن همة علومی که با روش عقلی به اثبات مسائل خود می‌پردازند، نوعی مغالطة اشتراک لفظی را به دنبال دارد و منتج نیست.

5.1.8. علمی با مسائل دینی

فرض دیگر آن است که متدولوژی به‌کار گرفته شده در شناخت موضوعات یا حل مسائل یک علم، در دینی یا غیردینی ‌دانستن آن
﴿ صفحه 199 ﴾
دخالت داده نشود، بلکه تنها ملاک برای اتصاف آن به دینی بودن این دانسته شود که موضوع آن علم از موضوعات دینی باشد. همان‌طور که روشن است، علم در اینجا به معنای مجموعة‌ مسائلی دربارة موضوعی مشخص به‌کار رفته، و مقصود از دین نیز محتوای کتاب و سنت است. به عنوان مثال، علم خداشناسی، یک علم ـ به اصطلاح عام آن ـ است، یعنی مجموع مسائلی حول محور خداست. از سوی دیگر، موضوع این علم اساس دین و به یک معنا مهم‌ترین موضوعی است که دین مقدس اسلام به آن پرداخته است.(125) بنابراین علم خداشناسی به موضوعی می‌پردازد که اساساً جزء مسائل و دغدغه‌های دینی است. از این جهت می‌توان به این علم صفت دینی داد به این معنا که مسائل آن عیناً در دین هم مطرح است،‌ هرچند روش اثبات آن در علم و دین متفاوت باشد، یا ممکن است احیاناً به نتایجی مختلف یا حتی متضاد برسند. آنچه این اتصاف را تجویز می‌کند، بنا به تعریف، اتحاد موضوع است؛‌ اما اتحاد روش و یا اتحاد موضع در آن شرط نشده است.
در این اصطلاح با علمی روبرو هستیم که عین دین است و با آن وحدت دارد. مسائلی که در این علم دینی مطرح‌اند، عیناّ هم در دین وجود دارند و هم در علم. این نوع ملابست بین علم و دین،
﴿ صفحه 200 ﴾
نزدیک‌ترین مناسبتی است که می‌تواند بین علم و دین وجود داشته باشد. در مقابل، علمی قرار می‌گیرد که موضوع و مسائلش با مسائل دین تباین دارد و هیچ ربطی به یکدیگر ندارند. مطابق با همین اصطلاح است که علوم حوزوی را علوم دینی می‌نامند و آنها را از علوم دانشگاهی جدا می‌کنند، چرا که آنچه مانند علم فیزیک یا ریاضیات در دانشگاه‌ها مورد بحث و تحقیق قرار می‌گیرد خودبه‌خود ارتباطی با دین و بخش‌های اصلی آن از قبیل اعتقادات، اخلاق، و احکام ندارد. آنها عمدتا‍ً با روش‌های تجربی یا عقلی محض مطالعه می‌شوند، و از منابع دینی در حل وفصل مسائلشان استفاده نمی‌کنند. اما علوم دینی در این اصطلاح به علومی مانند خداشناسی، معاد، نبوت، و فقه گفته می‌شود که مسائلشان در متن دین آمده است، و با مسائل دین به نحوی اتحاد دارند.
علومی نیز یافت می‌شوند که حالت مرزی و بینابین دارند، به این معنا که بعضی از مسائلشان با مسائل دینی تداخل و اشتراک دارند. ممکن است این علوم را نیز به علوم دینی ملحق کرد که در این صورت می‌توان گفت علمی دینی است که در مسائلش با مسائل دینی اشتراک داشته باشد. ولی اگر علمی هیچ وجه مشترکی با دین از جهت مسائل نداشته باشد، علمی غیردینی خواهد بود. نکتة قابل توجه آن است که در این اصطلاح، به هدف یا کاربرد یک علم توجه نمی‌شود، بنابراین هدف مشترک یک علم با دین، یا امکان کاربردهای مشترک میان آن دو، نقشی در دینی دانستن علم به این معنا ندارد. همچنین اگر دین به معنای اعتقادات و ارزش‌های
﴿ صفحه 201 ﴾
معطوف به سعادت در نظر گرفته شود، برخی از علومی که در اینجا دینی نامیده شدند، از دایرة علوم دینی خارج می‌گردند.

5.1.9. علمی که برای اثبات دین به آن نیاز است

عامل دیگری که کاربرد وصف دینی برای یک علم را موجّه می‌سازد آن است که آن علم (خواه رشتة علمی یا مسأله‌ای علمی) در اثبات مسائل دینی مورد نیاز باشد، به‌گونه‌ای که بدون آن نتوان مسائل دینی را اثبات کرد. به دیگر سخن، اگر علمی اصول موضوعة دین را فراهم کند، شایستة نام «علم دینی» دانسته می‌شود. همان‌گونه که در منطق بیان شده است، در قضایای غیربدیهی، برای اثبات محمول برای موضوع باید از اصول موضوعه‌ای استفاده کرد که در جایی دیگر اثبات شده باشند. اصول موضوعه یا از قبیل مصادرات است و یا اصول متعارفه. برای اثبات حقایق دینی ـ در زمینه عقاید، اخلاق، و احکام ـ یا پاسخ به سؤال‌های دینی به مقدماتی نیاز است که در علوم دیگر مورد بحث و بررسی و اثبات واقع می‌شوند. چنین علومی را می‌توان به یک معنا «علم دینی» نامید.
از آنجا که بخش عمده‌ای از منابع معرفت دینی، متون اصیل دینی است که به زبان عربی است، مطابق با این اصطلاح، باید علومی چون لغت و ادبیات عربی،‌ علوم صرف و نحو عربی، معانی و بیان، و علوم مربوط به فصاحت و بلاغت عربی را از علوم دینی دانست،‌ چرا که این علوم در فهم آیات و روایات دخالت دارند، و بدون دانستن آنها نمی‌توان منابع اصیل دینی را درست فهمید.
﴿ صفحه 202 ﴾
همچنین علومی مانند تفسیر قرآن و اصول فقه که قواعد فهم درست را فراهم می‌آورند نیز علومی دینی خواهند بود، همان‌گونه که علومی چون علم رجال و درایه که شناخت اسناد و محتوای روایات به آنها بستگی دارد از این قبیل‌اند. این در بخش علوم نقلی است که فهم دین و اثبات مسائل آن وابسته به متون است. اما بخشی از مسائل دینی (به‌ویژه در بخش اعتقادات) بر پایة مقدمات و قواعد عقلی استوارند که باید در معرفت‌شناسی و فلسفه بحث و اثبات شوند. از این‌رو، می‌توان فلسفه را نیز علمی دینی دانست چرا که اثبات بخشی از مسائل دین بر آن مبتنی است. گرچه برخی از اعتقادات دینی و دلایل اثبات آنها در قرآن کریم و روایات معصومان نیز مورد اشاره قرار گرفته است، مانند «وَ إِلَـهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ»(126)و «لَوْ كَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ»(127)، ولی با استناد به قرآن و روایات نمی‌توان یگانگی خدای متعال را اثبات نمود، زیرا پیش از مراجعه به متون دینی ابتدا باید وجود خداوند، یگانگی او، پیامبری رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله، و حقانیت قرآن به‌عنوان کتاب آسمانی اسلام، و حجیت کلام معصومان ثابت شده باشد، تا بتوان به استناد این‌که در قرآن مطلبی آمده است آن را معتبر دانست. پیش از اثبات این مقدمات (که همگی نیازمند دلایل عقلی‌اند) نمی‌توان یگانگی خداوند را صرفاً به این دلیل که در قرآن کریم آمده است اثبات نمود. بنابراین، فلسفه‌ای که برای
﴿ صفحه 203 ﴾
اثبات دین نیاز است، به این معنا علمی دینی است، چون بدون این مقدمات و قواعد، مسائل دینی اثبات نمی‌شوند. روشن است كه در این صورت، منظور از فلسفه مجموعة مسائل مربوط به موضوع فلسفه است و نه یک نظریة خاص در فلسفه. در یک جمله، علم دینی در این اصطلاح یعنی «ما یتوقّفُ علیه اثباتُ مسائلِ الدین»، و شاید طبق همین اصطلاح است که به مجموعة علومی که در حوزه‌های دینی تدریس و تحقیق می‌شود «علوم دینی» گفته می‌شود. درصورتی که علم به‌معنای شناخت یک قضیه باشد، همان قضیه را علم دینی می‌نامند،‌ ولی اگر به معنای یک رشتة علمی باشد، کافی است که برخی از مسائل آن چنین رابطه‌ای را با برخی از مسائل دین داشته باشند تا عنوان علم دینی بر آن صدق کند.