رابطه علم و دین

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: علی مصباح

5.1.2. علمی که موضوعش ارادة الهی باشد

یکی از وجوه مفروض برای جواز به‌کاربردن وصف «دینی» دربارة یک رشته یا گزارة علمی آن است که موضوع علم، ارادة الهی باشد. در توضیح این معنا ممکن است چنین گفته شود که اگر علم به معنای کشف واقع یا شناخت مطابق با واقع درنظر گرفته شود، درصورتی دینی است که دربارة‌ ارادة تشریعی یا تکوینی خداوند به مطالعه بنشیند،‌ و از آنجا که هستی همة‌ حقایق وابسته به اراده
﴿ صفحه 169 ﴾
تکوینی خداوند متعال است، و با امر تکوینی او به وجود می‌آیند: «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ كُنْ فَیَكُونُ»(116)، هر علمی که با چنین نگاهی به موضوع خود بپردازد در جرگة‌ علوم دینی وارد شده است. بنابراین، گرچه یک حقیقت ممکن است از راه‌های مختلفی کشف شود، و صرف مطابقت علم با واقعیت برای «علم بودن» آن کافی است، لکن این واقعیت مکشوف را می‌توان با نظری الهی نگریست و آن را مخلوق ارادة خداوند دانست، و می‌توان آن را با نظری طبیعی و مادی نگاه کرد و موجودی مستقل فرض کرد که در صورت اول با علم دینی و در صورت دوم با علم غیردینی سروکار داریم. همه مسائل فیزیک، شیمی، مکانیک و سایر علوم ـ به‌ویژه علوم پایه گاهی با این نظر نگریسته می­شوند که مثلاً در عالم انفجاری رخ داده و موجب پیدایش عناصر مختلف شده است که یک مجموعه‌ از آن هم کره زمین را تشکیل داده است؛ سپس تحولاتی در زمین پیدا شده تا اینکه موجودات زنده پدید آمده‌اند و ... . ولی گاه همین مسأله ـ حتی انفجار عظیم اولیه و فراهم شدن زمینه برای پیدایش موجودات زنده ـ از این منظر تفسیر می­شود که تدبیری الهی در کار بوده، و خداوند از ابتدا طرحی این‌چنین را در نظر گرفته و عالم را بر اساس آن آفریده است. همچنین یک عالم ریاضی ممکن است مسائل مربوط به حوزة کار خود را با این نگاه بررسی کند که حقایق ریاضی حاکی از ارادة الهی‌اند، درحالی که ریاضی‌دان دیگری می‌تواند همان حقایق
﴿ صفحه 170 ﴾
را کشف کند بدون آن که رابطة آنها با ارادة الهی را درنظر بگیرد. در هر دو صورت، حاصل تلاش این دو دانشمند، حل مسائل ریاضی است و هردو به حقایقی دست می‌یابند که واقعیتی را نشان می‌دهد، ولی در صورت اول، محصول این تلاش «علم دینی» است، درحالی که همان علم در حالت دوم علمی غیردینی خواهد بود. بنابراین، بر اساس این اصطلاح، روش و منبع معرفت،‌ و نیز هدف آن نقشی در دینی یا غیردینی بودن دانش ندارند، بلکه این نوع نگاه به روابط بین پدیده‌ها و سلسله علت‌ها و معلول‌ها، و نتیجه‌گیری دانشمند است که به آن صبغة دینی یا غیردینی می‌بخشد. به عبارت دیگر، ملاک دینی ‌بودن،‌ کشف ارادة الهی دانسته شده است. گاه برای توجیه این معنای علم دینی چنین استدلال می‌شود که: علت آن که علوم رایج در حوزه‌های علمیه را علوم دینی می‌نامند آن است که موضوع آنها ارادة تشریعی خداوند است، و به عنوان مثال، فقیه و مفسر قرآن کریم به دنبال کشف ارادة خداوند متعال‌اند. آنها ابتدا قصد دارند مقصود خداوند از الفاظ وحی را بفهمند تا از این طریق آنچه را خداوند از انسان خواسته کشف و عمل کنند. گفته می‌شود که همین ملاک می‌تواند در علوم دیگر نیز وجود داشته باشد به این صورت که کشف رازهای طبیعت نیز به مثابة کشف ارادة الهی در خلقت تلقی گردد.
این اصطلاح، از آن جهت که کاربردی ویژه برای این واژگان ارائه می‌دهد، مشکل منطقی یا فلسفی ندارد، ولی باید به پیش‌فرض‌ها و لوازم آن توجه شود تا از یک سو با دیگر
﴿ صفحه 171 ﴾
اصطلاحات و معانی علم دینی اشتباه نشود، و از دیگر سو، محدوده و میزان تأثیرگذاری آن در حل مشکل علم دینی روشن شود. پیش‌فرض‌های این اصطلاح عبارتند از این‌که: اولاً تنها دانسته‌هایی «علم» تلقی می‌شوند که صحیح و مطابق با واقع باشند، خواه از روش‌ عقلی به دست آمده باشند، یا تجربه، و یا دیگر روش‌های ممکن؛ ثانیاً تنها علوم یقینی مطابق با واقع موضوع علم دینی قرار می‌گیرند؛ و ثالثاً نگاه الهی به پدیده‌ها و دخالت دادن ارادة الهی در روابط میان آنهاست که دینی‌بودن یک علم را رقم می‌زند. لازمة پیش‌فرض اول آن است که فرضیات علمی و نیز نظریاتی که از جهت منطقی به حد یقین نمی‌رسند (و اکثر نظریات علمی را شامل می‌شوند) از دایرة علم خارج‌اند. لازمة پیش‌فرض دوم نیز آن است که دانش‌های ظنی که ممکن است دست‌خوش تغییر شوند، هیچ نسبتی با دین ندارند، و بنابراین نه دینی‌اند و نه غیردینی.
اما پیش‌فرض سوم نیاز به تأمل بیشتری دارد. ابتدا باید معنای ارادة خدا و نقش آن در دینی‌شدن یک علم را به روشنی تعریف کرد. همان‌گونه که در معارف دینی و مباحث علم کلام به تفصیل بحث شده است، خداوند دو نوع اراده دارد: اراده تکوینی و اراده تشریعی. اراده تکوینی خدا همان است که در جهان به وسیله سلسلة علل و اسباب تحقق پیدا می‌کند و به پیدایش یک پدیدة مادی یا غیرمادی منجر می‌شود. این سبب‌ها و علت‌ها گاه عادی و شناخته‌شده‌اند، و گاه فوق عادی و ناشناخته برای بشر، مانند آنچه در اختیار انبیا و اولیای خاص الهی قرار می‌گیرد. خداوند متعال اراده تشریعی هم دارد که
﴿ صفحه 172 ﴾
برحسب آن، شریعت‌های الهی و احکام عملی آنها شکل می‌گیرند. یکی از تفاوت‌های این دو نوع ارادة‌ الهی آن است که تخلف مراد از اراده تکوینی خدا محال است. هر آنچه ارادة تکوینی الهی به آن تعلق گیرد حتما‍ً تحقق پیدا می‌کند؛ برخلاف ارادة تشریعی او که مستلزم تحقق بی‌قیدوشرط متعلَّق اراده الهی نیست. آنچه خدا با ارادة تشریعی از انسان‌ها خواسته است، در قالب دین از طریق پیامبران و معصومان بیان فرموده است، و انسان‌ها می‌توانند با اختیار خود آن‌ها را بپذیرند و عمل کنند، یا نپذیرند و به آنها تحقق نبخشند: «وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَّبِّكُمْ فَمَن شَاء فَلْیُؤْمِن وَمَن شَاء فَلْیَكْفُرْ»(117).
دین به این معنا کاشف از ارادة تشریعی الهی است و نه کاشف از هر اراده‌ای،‌ تا شامل ارادة تکوینی او هم بشود. آنچه در عرف رایج به «علوم دینی» معروف است،‌ به مواردی مربوط می‌شود که با مطالعه و بررسی متون دینی یا با استفاده از مقدمات یقینی و روش بدیهی عقلی می‌توان خواسته خداوند متعال از انسان را استنباط کرد. این ارداة‌ الهی به حوزة رفتارهای اختیاری انسان مربوط شده، از سنخ اراده تشریعی الهی است، و ارتباطی با اراده تکوینی او ندارد. درمقابل، خواست و مشیّت خداوند اقتضا کرده است که زمین بر گرد خورشید بگردد، نور و گرمای خورشید زمین را بهره‌مند گرداند، باران در اثر بخارشدن آب دریاها و سردشدن آن در طبقات بالای جوّ به زمین ببارد، و ... . این‌ها همه مصداق‌هایی
﴿ صفحه 173 ﴾
برای ارادة تکوینی الهی‌اند و از قلمرو ارادة تشریعی و دین به این معنا خارج‌اند. بنابراین نمی‌توان از این مقدمه که علوم دینی در اصطلاح رایج، کاشف از ارادة الهی‌اند، نتیجه گرفت: هر علمی که کاشف از هر نوع ارادة الهی (حتی ارادة تکوینی) باشد «دینی» است؛ زیرا چنین استدلالی مشتمل بر مغالطة اشتراک لفظی است.
نکتة دیگر دربارة پیش‌فرض سوم آن است که دخالت دادن نوع نگاه دانشمند در علم،‌ جعل اصطلاحی جدید برای علم برخلاف اصطلاح متعارف و مورد بحث در محافل مربوط است. پرسشی که در محافل دینی و علمی دربارة رابطة میان علم و دین و معنای علم دینی مطرح است به معنایی از علم نظر دارد که نوع نگاه و تفسیر دانشمند تأثیری در نتیجة تحقیق نداشته باشد. البته نگاه دانشمند این اثر را دارد که وی از نتایج تحقیق خود در یک مسأله یا رشتة علمی چه استفاده‌ای برای دیگر زمینه‌ها داشته باشد. همان‌گونه که وی می‌تواند از یک مسألة ریاضی به عنوان مقدمه‌ای برای پاسخ دادن به سؤالی در فیزیک بهره ببرد، همچنین قادر خواهد بود با نگاهی الهی به ریاضیات، از یک مسئلة ریاضی به عنوان مقدمه‌ای برای استدلالی کلامی سود برد. اما این استفادة‌ از علم به معنای دینی‌شدن ریاضیات نبوده، مستلزم هیچ‌گونه تغییری در علوم نخواهد بود، بلکه نوعی کاربرد برای علم ریاضیات به حساب می‌آید و بیرون از حدود تعریف‌شده برای علم است. موضوع، مسائل، مقدمات، منابع، روش، و نتایج ریاضیات در هر دو نگاه یکسان‌اند، و تنها تفاوت در این است که یک دانشمند این حقایق را به عنوان
﴿ صفحه 174 ﴾
اراده و فعل خدا تماشا می‌کند و دیگری چنین نتیجه‌ای از آن نمی‌گیرد. دخالت دادن این جهت‌گیری فکری و نتیجه‌گیری بعدالعلم در خود علم در واقع جعل اصطلاحی جدید برای علم و خروج از محل بحث است. ایمان و کفر برای فراگیری علوم حصولی که باید از استاد فراگرفت، در آزمایشگاه تجربه کرد، یا از اسناد و مدارک به دست آورد، دخالتی ندارند و از این رو، هم مؤمن می‌تواند آنها را با به‌کارگیری متدولوژی درست از منابع معتبر کسب کند و هم کافر.
حتی شرط فهم و کسب معرفت نسبت به بعضی از مسائل دینی هم این نیست که شخص حتما‍ً مؤمن باشد، و همین دلیل است که کافران نیز می‌توانند برخی معارف بنیادین دین را فهم کنند و به حقانیت دین ایمان بیاورند. اگر چنین نبود، کافران برای عدم ایمان خود حجت داشتند و فرستادن پیامبران کاری بیهوده می‌نمود. البته مرتبه‌ای‌ از معرفت وجود دارد که در واقع به ایمان مربوط می‌شود و بالعرض به معرفت نسبت داده می­شود و گاهی در اثر ایمان و کفر تفاوت پیدا می‌کند. این مرتبه از معرفت، سطحی از ارتباط انسان عالم با معلوم است که اگر کسی ایمان داشته باشد، آن را به گونه­ای دیگر درک می‌کند. این نوع از درک و فهم فقط درک حاصل از استدلال یا مشاهده نیست، بلکه نورانیتی قلبی است که خدای متعال آن را به همه نمی‌دهد: «إن تَتَّقُواْ اللّهَ یَجْعَل لَّكُمْ فُرْقَاناً»(118).
﴿ صفحه 175 ﴾
این سطح دیگری از معرفت است که به چیزی بیش از تعلیم و تعلم، بیش از تفکر، و بیش از به‌کارگرفتن ابزارهای علمی نیاز دارد، و به دلیل آن‌که مقدماتش فقط در مؤمن حاصل می‌شود، چنین معرفتی نیز به مؤمنان اختصاص می‌یابد و کافران از دست‌یابی به آن محرومند. اما در علوم حصولی و آموزش و پژوهش‌های متداول هیچ فرقی بین مؤمن و کافر وجود ندارد، و این سطح از علم و معرفت برای همه میسر است.

5.1.3. علمی که موضوعش قول یا فعل الهی باشد

اصطلاح دیگری برای علم دینی، که شباهت بسیاری به معنای پیشین دارد، آن است که وصف دینی را برای علومی به‌کار می‌برد که موضوعش قول یا فعل الهی باشد. در استدلال بر چنین کاربردی گفته شده است:‌ علت آن‌که به علوم حوزوی «علوم دینی» گفته می‌شود آن است که موضوع آنها کلام (قول) خداوند متعال است و هدفشان فهم معنای کلام اوست؛ و اگر می‌توان تلاش برای فهم کلام الهی را علم دینی نامید، چرا تلاش برای فهم افعال الهی (که بخشی از آن در طبیعت تجلی می‌کند) را علم دینی ندانیم. بنابراین استدلال، اگر مطالعة‌پدیده‌های طبیعی و روابط میان آنها با توجه به این حقیقت انجام شود که همة‌ پدیده‌های طبیعی افعال الهی‌اند، و انگیزه دانش‌جو و پژوهش‌گر در این علوم آن باشد که مظاهر فعل الهی را مطالعه و کشف کند،‌ حاصل این تلاش‌ها علمی دینی خواهد بود،‌ هرچند با روش تجربی به حل و اثبات مسائل خود
﴿ صفحه 176 ﴾
بپردازد. به دیگر سخن، علم دینی علمی است که به خداشناسی بیانجامد، خواه از راه شناخت کلام او یا از طریق شناخت افعال او. آشنا شدن با خدا هدف دین است،‌ و هر علمی بتواند به ما کمک کند تا با خدا آشنا شویم، از آن جهت علم دینی است که به هدف دین (شناخت ذات، صفات، و افعال خداوند) کمک می‌کند. به این صورت، همة علوم می‌توانند دینی باشند، هرچند علم غیردینی را نیز نمی‌توان به‌کلی نفی کرد، زیرا کسانی که این بینش و انگیزه را ندارند، محصول تلاش‌شان علم دینی به این معنا نخواهد بود.
این اصطلاح نیز مانند اصطلاح پیشین، هرچند از نظر ادبی قابل توجیه است و از نظر فلسفی مشکل خاصی ندارد، ولی در برخی از نکات با نقدهایی که بر معنای قبلی شد مشترک است. ازجملة نقدهایی که بر این معنا وارد می‌شود آن است که در کاربردهای شایع در محافل علمی و دینی چنین معنایی از علم دینی اراده نمی‌شود. هنگامی که از رابطة علم و دین سخن به میان می‌آید، یا وقتی دربارة امکان یا ضرورت علم دینی بحث درمی‌گیرد، محل نزاع اینجا نیست، و جعل این اصطلاح هرچند بدون اشکال است ولی کمکی به حل آن مسأله نمی‌کند. به‌علاوه،‌ هر علم موضوع خاصی دارد که نسبت به نگاه دینی یا غیردینی دانشمند و انگیزة‌ او از تحقیقاتش «لابشرط» است. موضوع پزشکی سلامتی بدن و علاج بیماری‌هاست، و اگر یک پزشک آن را به عنوان فعل الهی درنظر نگیرد، از دایرة علم پزشکی خارج نشده است. بنابراین، اعتقاد به ارتباط موضوع یک علم با فعل الهی (با همة‌ اهمیت و شرافتش)، و انگیزة
﴿ صفحه 177 ﴾
استفاده از نتایج آن برای ارتقای معرفت دینی به خداوند، از محدودة تعریف‌شده برای این علوم خارج است، و نوعی استفاده از نتایج علم برای اثبات یا تعمیق معارف دینی است که درجای خود بسیار مهم بوده، در ارزش‌گذاری افعال انسان‌ها جایگاه والایی دارد.

5.1.4. علم غیرمخالف با آموزه‌های دینی

دیگر از معیارهای حداقلی مطرح‌شده برای دینی‌نامیدن علوم (که شاید از معیار پیش‌گفته قدری قوی‌تر باشد) آن است که مبانی و اهداف یک رشتة علمی، یا گزاره‌ها و نظریات مطرح در آن(119)، با آموزه‌های دینی اسلام تنافی نداشته باشند. این عدم تنافی شامل مواردی نیز می‌شود که اصولاً زمینه‌ای برای تنافی وجود نداشته باشد، مانند جایی که موضوع و مسائل یک علم به‌کلی با موضوع و مسائل دین بیگانه باشند. به عبارتی دیگر، در اینجا تقابل میان تنافی و عدم تنافی با دین از قبیل تقابل میان عدم و ملکه نیست که شأنیت در آنها لحاظ شده باشد. این شاخص از معیار اول خاص‌تر و از نظر محتوایی معیّن‌تر است، ولی از آن جهت که تنها به وجه سلبی بسنده می‌کند شاخص مثبتی به دست نمی‌دهد. «علم دینی» به این معنا شامل هر علمی می‌شود که اصطکاکی با اسلام نداشته باشد، و این بدان معناست که علومی مانند ریاضیات، منطق، فیزیک، شیمی و ... که موضوع آن‌ها ارتباطی مستقیم با مسائل و اهداف دینی و اسلامی
﴿ صفحه 178 ﴾
ندارند، با همة نظریات مختلف، متغیر، و گاه متناقضی که در آنها وجود دارد «دینی» تلقی شوند، چرا که هیچ‌کدام از آنها با آموزه‌های دینی تعارض و تنافی پیدا نمی‌کنند. گویا بر اساس همین برداشت از علم دینی بود که بعضی از نهادها و مؤسسات در برهه‌ای همت خود را مصروف این امر کردند که با بررسی کتاب‌های دانشگاهی در رشته‌های مختلف علوم، تنها مواردی را که با نظریات اسلامی تنافی دارند حذف یا جایگزین کنند، و از این‌راه به اسلامی‌سازی علوم و تولید علوم دینی یاری رسانند.(120)
مطابق این معنا از علم دینی، تنها علومی «دینی» نیستند که یا مانند سِحْر و جادو رشته‌ای علمی با اهداف و روش‌هایی مخالف اهداف و ارزش‌های دینی باشند، و یا نظریاتی علمی باشند (و با استفاده از روش آن علم بصورت یقینی، ظنی، یا احتمالی اثبات شده باشند) که مورد قبول تعدادی از صاحب‌نظران آن علم قرار گرفته‌اند ولی با آموزه‌های صریح و یقینی دینی تنافی دارند. لازمة این مدعا آن است که دین در زمینة موضوع، روش، و اهداف همان رشتة علمی، یا دربارة همان مسأله، یا دست‌کم دربارة اصول موضوعه و پیش‌فرض‌های آن، نظر صریح و اثبات‌شده‌ای داشته باشد که نظریة علمی مربوط را رد کند. بنابراین، حتی اگر نظریات دینی مطرحی در نفی تئوری‌هایی علمی وجود داشته باشند که به حد یقین نمی‌رسند، باز هم مجوزی برای غیردینی شمردن آن تئوری‌ها
﴿ صفحه 179 ﴾
به‌شمار نمی‌آیند. به عنوان مثال، بسیاری از نظریات مطرح در روان‌شناسی رفتارگرا بر اصول فلسفة ماتریالیسم و انکار ماورای ماده مبتنی شده است،‌ به‌گونه‌ای که تفسیرهای آن از پدیده‌های روانی و راه‌حل‌های آن برای مسائل مربوط، با مبانی ضروری دینی سازگار نیستند. چنین علومی غیردینی یا ضددینی نامیده می‌شوند. درمقابل، علومی که اینگونه با مبانی و آموزه‌های دینی تنافی نداشته باشند ـ هرچند به این دلیل که از لحاظ موضوع، مسائل، یا روش تحقیق کاملاً با دین بی‌ارتباط‌اندـ «دینی» نامیده می‌شوند، زیرا معیار حداقلی «عدم تنافی با دین» را واجدند.
مشکل این تفسیر برای علم دینی آن است که ارزش معرفت‌شناختی دانش‌های بشری به ندرت، و تنها در شرایطی خاص، به درجة یقین می‌رسد. این وضعیت هم در جایی صادق است که شناخت انسان از راه تجربه یا عقل به‌دست می‌آید و به پدیده‌های طبیعی و انسانی تعلق می‌گیرد، و هم هنگامی مشاهده می‌شود که معارف ما از راه تأمل در متون دینی فراچنگ می‌آید و به معرفتی دینی منتهی می‌گردد. اکثر نظریات و تئوری‌هایی که در علوم رایج مطرح می‌شوند ظنی‌اند، و به همین دلیل بعد از مدتی ابطال شده، تئوری‌هایی جدیدی جایگزین آن‌ها می‌شوند. آن‌چه از تئوری‌های علمی انتظار می‌رود این است که برای مسائل مورد بحث خود پاسخ‌ها و راه‌حل‌هایی روش‌مند بیابند؛ پاسخ‌هایی که قابل دفاع بوده، در حد قابل قبولی نیازهای مربوط را تأمین کنند، هرچند از نظر منطقی به معرفت‌هایی صددرصد یقینی منجر نشوند. از این رو،
﴿ صفحه 180 ﴾
تقریباً در همه علوم نظریاتی وجود دارند که تا مدتی از پذیرش عمومی برخوردارند، و به تعبیری، پارادیم غالب را تشکیل می‌دهند، ولی پس از چندی اشتباه یا کمبود آنها معلوم گشته، ابطال می‌شوند یا مشمول استثنا و تبصره می‌شوند. چنین تحولاتی در جهان علم به وفور یافت می‌شود، ولی هیچ‌یک از آنها موجب نمی شود تا یک نظریه از قلمرو آن علم خارج شود،‌ بلکه نظریات مخالف و احیاناً متضاد عملاً در کنار هم پیکرة یک علم را تشکیل می‌دهند و به رشد و شکوفایی آن مدد می‌رسانند.
مشابه این وضعیت در علوم و معارف دینی نیز دیده می‌شود. از آنجا که این معارف نیز محصول تلاش‌های نظری و تأملات و استدلال‌های عقلی‌ دانشمندان دین‌شناس‌اند، از آفت کاستی‌ها و کژی‌ها در امان نیستند. از این رو، اختلافاتی در میان دانشمندان و متخصصان رشته‌های متنوع علوم دینی رخ می‌دهد که ریشه در اختلاف فهم‌های ایشان از متونی یکسان دارد. اختلاف فقیهان در فتواهای عملی، و متخصصان فن تفسیر در فهم معنا و مراد از آیات قرآن کریم، با وجود تلاش خالصانه و پرهیزگارانة ایشان در کشف مقصود خداوند و معصومان علیهم‌السلام، خود نشان‌گر این حقیقت است که در معارف دینی نیز معرفت یقینی گوهری کم‌یاب است،‌ و آنچه سکة رایج است، معارفی ظنی است که اگر با رعایت شرایط و با روش صحیح به‌دست آمده باشد، شرعاً حجت و معتبر خواهد بود. بنابراین، تئوری‌هایی علمی که با معارف یقینی دینی تنافی داشته باشند زیاد نخواهند بود، و اکثر علوم و نیز نظریات علمی را
﴿ صفحه 181 ﴾
می‌توان زیرمجموعة خانوادة بزرگ «علم دینی» به این معنا به حساب آورد. با این حساب، معنای دینی بودن و فایدة تقسیم علوم به دینی و غیردینی به زیر سؤال می‌رود.