رابطه علم و دین

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: علی مصباح

فصل5: علم دینی

مبحث بعدی دربارة علم دینی است. علم دینی اصطلاحی تقریباً نوپدید در ادبیات علمی و دینی ماست که نیاز به تبیین و توضیح دارد. علاوه بر معانی تصوری علم دینی، بحث‌های زیادی بر سر امکان تحقق علم دینی هم درگرفته است. آیا علم قابل دینی‌شدن است؟ آیا علم دینی با علم غیردینی متفاوت است؟ وجه تمایز علم دینی با علم غیردینی چیست؟ آیا هر علمی را می‌توان به دو قسم دینی و غیردینی تقسیم کرد؟ این‌ها سؤالاتی است که در این بخش سعی خواهیم کرد پاسخ دهیم.
ترکیبات وصفی گاهی ترکیب‌هایی توضیحی هستند، یعنی موصوف بدون وصف هم همان معنا را افاده می‌کند. اصطلاحاً گفته می‌شود در این موارد، قید مذکور قید احترازی نیست، بلکه قیدی توضیحی است که فقط برای روشن‌تر شدن مقصود بیان می‌شود، وگرنه بدون این وصف نیز همان معنا فهمیده
﴿ صفحه 160 ﴾
می‌شد. به عنوان مثال، در محاورات عرفی گاهی گفته می‌شود: «انسان دوپا». روشن است که قید در اینجا، قیدی توضیحی است، زیرا همه انسان­های سالم دو پا هستند. همچنین است تعابیری چون «خدای قادر» و مانند آن. ولی در اکثر موارد، صفت به مثابة قید احترازی است، و گویای این حقیقت است که موصوف دارای اقسامی است که برخی از آنها چنین صفتی را واجد بوده، بعضی دیگر فاقد این وصف‌اند.
در ترکیب وصفیِ علم دینی، «دینی» صفتی برای علم است. آیا این وصف توضیحی است یا احترازی؟ اگر قید «دینی» توضیحی باشد، به این معناست که هر علمی دینی است، ولی تلقی عمومی از این ترکیب آن است که این قید احترازی است و حاکی از آن است که علم، در یک حالت و بر اساس یک سلسله ملاک‌ها دینی است و در حالتی دیگر، غیردینی. از این رو، باید بررسی کرد که علم دینی با علم غیردینی چه تفاوتی دارد. «علم دینی» در مقابل علم غیردینی به این معناست که دو گونه علم داریم که هردو در «علم» بودن مشترک‌اند، ولی در برخی ویژگی‌ها که به رابطة آنها با دین مربوط می‌شود، با یکدیگر متفاوتند. هنگامی که علم را به دین ربط می‌دهیم و می­گوییم: علم دینی، معنای یاء نسبت این است که علمِ مطلق (که مَقسَم است)، خود به خود نه با دین خویشاوندی دارد و نه با آن سر ستیز و دشمنی دارد، بلکه نسبت به آموزه‌های دینی خنثاست. تنها بعد از آن که قید «دینی» یا «غیردینی» به آن اضافه شود، نسبت مثبت یا منفی آن با دین مشخص می‌شود. مانند واژة
﴿ صفحه 161 ﴾
عالِم» که خود به‌خود اقتضا ندارد مسلمان باشد یا غیرمسلمان، و به اصطلاح منطقی‌ها، نسبت به مسلمان بودن «لابشرط» است. عالم مسلمان و غیرمسلمان هر دو عالمند؛ بنابراین، وقتی می‌گوییم «عالِم مسلمان»، یعنی منظور ما فقط بخشی از عالم‌هاست که موصوف به وصف مسلمانی هستند. لازمة نقش احترازی برای وصف «دینى» در ترکیب علم دینی این است که در سایه این نسبت، وصفی برای علم حاصل شده است که اگر این قید را نمی‌آوردیم، آن وصف را نمی­داشت.
در آغاز بحث، توجه به این نکته لازم است ‌که ریشة این بحث به مباحث زبانی و ادبی بازمی‌گردد، و ماهیتی عقلی یا دینی ندارد. بنابراین به‌منظور یافتن ملاکی برای قضاوت در این‌گونه مسائل باید به اعتبارات عرفی و قراردادهای زبانی مراجعه کرد. به اعتقاد صاحب‌نظران در ادبیات، برای این که صفتی را به چیزی نسبت دهیم، کم‌ترین ارتباط (و به اصطلاح ادیبان، «ادنی ملابست»)(114)کافی است. عرف برای این‌که وصفی را به موضوعی نسبت دهد، به این بسنده می‌کند که یک نحو ارتباط و یک حیثیت نسبتی ـ‌ هرچند ضعیف ـ میان آنها لحاظ شود. در همه جا، ارتباط کامل در حد وحدت یا اتحاد، شرط صحت اتصاف نیست، بلکه گاهی یک مناسبت‌ خیلی کوچک برای برقراری نسبت کافی است. به عنون نمونه، برای این‌که ترکیب وصفی «دانشمند ایرانی» صحیح باشد، زادگاه یک
﴿ صفحه 162 ﴾
دانشمند لحاظ می‌شود، و اگر دانشمندی در ایران متولد شده باشد، می‌توان به او عنوان دانشمند ایرانی را اطلاق کرد، هرچند بخش زیادی از عمر خود را در خارج از این کشور سپری کرده‌باشد. امروز در مسائل حقوقی همین مقدار از ارتباط، ملاک بسیاری از احکام و قوانینی است که شهروندی و تابعیت یک شخص در آنها شرط شده است.
بنابراین نمی‌توان گفت: هر جا وصفی برای موضوعی ‌آورده می­شود، حد نصابی عقلی دارد که، به فرض، باید بیست درصد حیثیات وجودی‌اش به آن مربوط شود و نسبت معینی در آن لحاظ گردد؛ بلکه همین اندازه که عرف، برقراری نسبتی بین صفت و موصوف را صحیح بداند کافی است. صدق نسبت، صدقی عرفی است و برهان عقلی، دلیل تجربی، دلیل تاریخی، و یا نصی از کتاب و سنت ندارد. ریشه اینگونه مسائل زبانی و ادبی، فقط قرارداد عرفی است و استدلال‌بردار نیست.
البته گاهی ارتباطات بیشتری نیز در برخی نسبت‌ها لحاظ می‌شود. به عنوان مثال، برای این‌که ترکیب وصفی «دانشمند مسلمان» صحیح باشد، او باید حداقل‌هایی از دین اسلام (که حد نصاب اسلام است) را پذیرفته باشد، و صرف این‌که در یک کشور اسلامی متولد شده باشد، باعث نمی‌شود ‌بتوان به او «دانشمندمسلمان» یا «دانشمند اسلامی» گفت. هرچند در نسبت دادن یک دانشمند به یک کشور، تنها تولد او در آن کشور کافی است، اما در ترکیب دانشمند مسلمان، صرف تولد در دارالاسلام کافی نیست، بلکه تولد در کشور اسلامی اصلا
﴿ صفحه 163 ﴾
شرط صحت چنین نسبتی نیست. در اینجا ملاک نسبت را باید در باورهای شخص جستجو کرد. البته برای صدق چنین عنوانی بر یک شخص کافی است به ضروریات اسلامی اعتقاد داشته، به آنها ملتزم باشد. بنابراین، در این‌جا عرفْ ملابست بیشتری را شرط صحت نسبت قرارداد کرده است، و ما باید در کاربرد زبان و تفاهم‌های زبانی تابع قراردادهای عرفی باشیم. بعد از این مقدمه، به بررسی معانی ممکن و محتمل برای «علم دینی» می‌پردازیم.

5.1. معانی علم دینی

برای آن که تصویر روشنی از ترکیب وصفی «علم دینی» داشته باشیم، باید تعاریفی که از واژه‌های «علم» و «دین» بیان کردیم را مد نظر قرار دهیم و بر اساس هر یک از آنها معنای علم دینی را تشریح نماییم. همچنین باید ملاک‌ها و مناسبت‌هایی که عرفاً موجب می‌شوند تا وصف دینی به علم نسبت داده شود بررسی شوند. زیرا به لحاظ‌های مختلفی می‌توان صفتی را به چیزی دیگر نسبت داد، و هنگامی که علم دینی به صورت ترکیب وصفی به کار می‌رود عامل نسبت هم دخالت می‌کند. اگر این معیار­ها را در جدول نسبت‌های ممکن میان معانی مختلف علم و دین ضرب کنیم، رقمی بزرگ به‌دست می‌آید که نشان‌دهندة وجوه محتمل برای معنای علم دینی است. جهات ممکن برای صحت نسبت‌دادن وصف دینی به علم متعدد و مختلف‌اند، که چه‌بسا هیچ کدام نه نامعقول باشد و نه غیرعرفی. برای نشان دادن این
﴿ صفحه 164 ﴾
روابط،‌ نیاز است که نموداری سه بعدی ترسیم شود تا همة این عناصر را دربربگیرد.
نمودار سه‌بعدی معانی علم دینی

برخی از مهم‌ترین جهاتی که موجب می‌شود عرفاً نسبت دادن یک صفت به چیزی معقول باشد، و با مبحث کنونی نیز مناسبت دارند، عبارتند از:
1. محل پیدایش یک علم،
2. عدم تنافی یک علم با یک دین،
3. سازگاری مبانی، مسائل، و منابع یک علم با یک دین،
4. استناد برخی مبانی و مسائل یک علم به یک دین،
5. استنباط همة مسائل یک علم از منابع یک دین،
6. کمک یک علم به اثبات یا دفاع از تعالیم یک دین،
7. هم‌هدف بودن یک علم با یک دین،
8. کمک یک علم به تحقق هدف یک دین.
﴿ صفحه 165 ﴾
امکان نسبت‌دادن دین به علم بر اساس برخی تعریف‌هایی که پیش از این برای علم و دین بیان شد، با درنظر گرفتن برخی جهات اتصاف، از نظر عرفی بی‌معنا و درنتیجه غیرممکن است. به عنوان نمونه، اگر علم به معنای شناخت حصولی تجربی باشد، و در مقابل، دین به مجموعة باورها و ارزش‌های معطوف به سعادت بشر محدود شود، در این صورت چیزی به نام علم دینی نخواهیم داشت، زیرا اعتقاد یا عدم اعتقاد به خدا و دیگر آموزه‌های دینی تأثیری در کشف‌کردن رابطة‌ میان دو پدیده محسوس از راه تجربه ندارد،‌ همان‌گونه که دیگر گرایش­ها و نگرش­های پژوهش‌گر ربطی به علم نخواهد داشت. کسی که گرایش به زهد دارد یا با نگرشی بدبینانه به هستی می‌نگرد، با دانشمندی که گرایش و نگرشی برخلاف او دارد می‌توانند در مسائل تجربی به یک نتیجه برسند. علت این حقیقت آن است که با صرف نظر از بینش و نگرش دانشمند، علم تجربی در محدوده‌ای که برای آن تعریف شده است عمل می‌کند و راه خود را می‌رود. اختلاف نگرش‌های هستی‌شناسانه یا قضاوت‌های ارزشی عالمان در محتوای علم دخالتی ندارد، که اگر دخالت کنند دیگر علم (به معنای شناخت تجربی مطابق با واقع) نخواهد بود. آنچه مطابق با این اصطلاح، علم نامیده می‌شود، خود فرمول‌هایی است که از روابط میان پدیده‌ها حکایت می‌کند؛ اما نوع نگاه دانشمند به هستی و اعتقادات او خارج از ماهیت علم است و در آن دخالتی ندارد.
البته، هنگامی که از محدودة تعیین‌شده برای علم (بر اساس تعریف)
﴿ صفحه 166 ﴾
خارج شویم، باورها و ارزش‌های شخص می‌تواند منشأ آثار زیادی باشد. به عنوان مثال، یک دانشمند مسلمان می‌تواند از کشفیات و مسائل علوم تجربی این‌گونه نتیجه بگیرد که خداوند نظام هستی را چنان برقرار کرده است که چنین روابطی دقیق میان پدیده‌های مادی و کمیت‌ها پدید آید. در نتیجة چنین نگرشی است که با هر کشف جدید تجربی، یقین دانشمند مسلمان به قدرت و حکمت الهی بیشتر می‌شود، همان‌گونه که عکس این حرکت در مورد دانشمند ملحد اتفاق می‌افتد. او با هر کشف جدید بر این دیدگاه خود اصرار بیشتری می‌ورزد که برای تبیین روابط علّی میان پدیده‌های جهان مادی نیازی به موجودی ماورای مادی نیست، و اصولاً نه نیازی به اثبات او احساس می‌کند و نه دلیلی برای آن می‌یابد.
این نگاه‌ها و نتایج حاصل از آنها، درهرصورت، ماهیت فرمول‌های تجربی را تغییر نمی‌دهند. به دیگر سخن، پاسخ یک مسألة تجربی در هر صورت یکی است، چه شخص مسلمان آن را حل کند یا غیرمسلمان. تنها چیزی که ممکن است در این میان تغییر کند، تأثیری است که این کشفیات بر تقویت یا تضعیف اعتقادات دینی یا ضددینی محقق می‌گذارد، که آن هم جزء ماهیت علم تجربی (به این معنا) نیست. بنابراین، اگر علم و دین را به این معنا درنظر بگیریم، نوع نگاه محقق جزء علم نیست، بلکه نگاه یک ناظر بیرونی به محتوای علم و نتیجه‌گیری غیرتجربی (و غیرعلمی) از آن است، و کاربرد واژة «علم» دربارة آن، نوعی مجاز به حساب می‌آید. پس، علم بر اساس این معنا، نه دینی است و نه غیردینی. اما
﴿ صفحه 167 ﴾
بر اساس برخی از دیگر تعریف‌ها برای علم و دین، تعبیر علم دینی می‌تواند معنادار باشد که در اینجا به مهم‌ترین وجوه محتمل آنها اشاره می‌کنیم.

5.1.1. علمی با خاستگاه اسلامی

شاید بتوان گفت: رقیق‌ترین مناسبت که دینی و اسلامی خواندنِ برخی از علوم را توجیه می‌کند، پیدایش و رشد یک رشتة علمی یا یک نظریه در سرزمینی اسلامی است. لازم به یادآوری است که «علم» گاهی به یک گزارة علمی تجربی گفته می‌شود، و گاه به یک رشتة علمی. گاهی برخی از علوم، یا برخی نظریات علمی، به این دلیل که در یك سرزمین اسلامی متولد شده، یا رشد کرده‌اند شایسته وصف «اسلامی» دانسته می‌شوند. برای مثال، چه بسا یك روش درمانی در یكی از كشورهای اسلامی ابداع شده، و سپس به دیگر سرزمین‌ها گسترش پیدا كرده است، و به همین مناسبت مصداقی برای طب اسلامی به این معنا تلقی می‌شود، همان‌گونه که گاهی از طب چینی سخن به میان می‌آید. هنگامی که از فلسفة اروپایی یا علوم غربی سخن گفته می‌شود، همین نسبت میان وصف و موصوف درنظر گرفته می‌شود. طبیعی است که در این نسبت‌ها، غالباً نظر به تک‌گزاره‌ها و نظریات علمی است و کمتر به یک رشتة علمی با همة مسائل و نظریات مطرح در آن مربوط می‌شود.
مشابه چنین رابطه‌ای را می‌توان در جایی سراغ گرفت که یک علم را به این دلیل «اسلامی» می‌نامند که توسط دانشمندان مسلمان
﴿ صفحه 168 ﴾
(و نه الزاماً در یک کشور اسلامی)، تولید شده است. در این کاربرد، علم اسلامی در حقیقت به معنای علمِ عالمان مسلمان است و بهتر است به آن علم مسلمانان گفته ‌شود. توصیف چنین علمی به اسلامی بودنْ یک استعمال مجازی برای لفظ «اسلامی» است. شبیه این کاربرد، جایی است که تعبیر مدیریت اسلامی به معنای «مدیریت مدیران مسلمان» به‌کار می‌رود و محتوای آن نیز بررسی توصیفی نحوة مدیریت مدیران مسلمان در طول تاریخ است. چنین برداشتی از «مدیریت اسلامی» گرچه از نظر ادبی صحیح است و علاوه بر توصیف واقعیات، ممكن است بتوان درسهایی عملی نیز از آن استنتاج كرد، اما وجه اتصاف آن به اسلام بسیار ضعیف و ناقص است، علاوه بر این‌که از نظر ادبی نیز استعمالی حقیقی به حساب نمی‌آید.(115)