رابطه علم و دین

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: علی مصباح

2.1.8. شناخت پدیده‌های مادی با هر روشی

طبق اصطلاحی دیگر، که با توسعه در اصطلاح پیشین به وجود
﴿ صفحه 68 ﴾
آمده است، علم یعنی تلاش برای کشف واقعیت مادی، هرچند با روشی غیرتجربی. بر اساس این اصطلاح، اگر راه دیگری غیر از روش تجربی نیز برای کشف واقعیت حسی وجود داشت، قابل قبول است و علم به حساب می‌آید. به عنوان مثال، اگر پیامبری قبل از کشف تجربی، واقعیتی حسی مانند تعداد ستاره‌ها در یک کهکشان را بیان ‌کرده باشد، علم به حساب می‌آید، چرا که اِخبار وحیانی پیامبری صادق و متصل به منبع علم الهی، نیز راهی برای کشف واقعیتی عینی است. تفاوت این اصطلاح با اصطلاح قبلی این است که در این اصطلاح، کشف واقعیت محسوس و علم نامیده شدن آن مشروط به روش تجربی نیست.
در بحث از رابطة علم و دین، و امکان علم دینی، نتیجة عملی تفاوت میان این دو اصطلاح به خوبی آشکار می‌شود. برخی از مخالفان که مشخصة علم را تجربی بودن می‌دانند و این روش را در تعریف علم اخذ کرده، آن را مقوّم ماهیت علم فرض کرده‌اند، برای نفی معناداری «علم دینی» چنین استدلال می‌کنند که: هر رشته‌ای از دانش‌های بشری متدولوژی مخصوص به‌خود را دارد، و روش علم (علوم طبیعی) تجربه حسی است. حال، اگر همین مسائل هم از راهی غیر از تجربه حسی (مانند وحی) بررسی و حل شوند، دیگر علم نخواهند بود، زیرا علم (طبق تعریف) آن است که با متد تجربی سر و کار داشته باشد، در حالی که آنچه از راه وحی کشف شده است تجربی نیست و درنتیجه در تعریف علم نمی‌گنجد. جواب این است که در این‌جا با دو اصطلاح متفاوت از علم روبرو هستیم، و به
﴿ صفحه 69 ﴾
همین دلیل باید در ابتدای بحث، منظور خود از علم را روشن و بر سر آن توافق کنیم. اگر پذیرفتیم واژه علم را در گزاره‌هایی منحصر کنیم که با روش تجربی اثبات می‌شوند، طبق این اصطلاح، معارفی که در قرآن آمده «علم» به این معنا نخواهد بود، زیرا با روش تجربی اثبات نشده است. در این صورت، علم دینی به معنای معرفتی تجربی دربارة موجودات محسوس که از منابع دینی استفاده شده باشد نخواهیم داشت، زیرا هرچه از راه تجربه به دست آید «علم» خواهد بود، خواه دین هم آن را تأیید کند یا خیر، و در مقابل، هرچه از راه منابع دینی به دست آید «علم» نخواهد بود، خواه دربارة موضوعات محسوس باشد یا خیر.(33 )اما اگر علم را مطابق با اصطلاح اخیر تعریف کنیم، و محور تعریف علم را به جای روش آن، بر موضوع آن قرار داده، قید «روش تجربی» را در تعریف آن زائد بدانیم، در این صورت علم دینی هم خواهیم داشت؛ و آن در صورتی است که واقعیتی محسوس (مانند تعداد سیاره‌های منظومه شمسی) را از گفتار صادق مصدَّقی مانند جبرئیل، پیامبر ـ صلی‌الله علیه‌وآله ـ، یا امام معصوم ـ علیه‌السلام ـ کشف کنیم.

2.1.9. مجموعة مسائل به مثابة بستر تلاش برای شناخت حصولی

تا اینجا همة اصطلاحات «علم» به نوعی به شناخت واقعیت مربوط
﴿ صفحه 70 ﴾
می‌شد، و تفاوت آنها به شرط‌ها و قیدهایی برمی‌گشت که به واقعیت مورد مطالعه اضافه می‌شدند. مطابق با اصطلاحات پیشین، هر گزاره‌ای که حاکی از واقعیت باشد (با در نظر گرفتن قیودی که در بعضی اصطلاحات شرط شده بود) می‌توانست علم به حساب آید. اما اصطلاح دیگری که چه در محافل علمی و چه در محاورات عرفی رواج بسیار دارد، آن است که علم به تک‌گزاره‌های معرفتی گفته نمی‌شود، بلکه به مجموعه‌ای از مسائل اطلاق می‌شود که در محوری خاص مشترک باشند. این محور می‌تواند یک موضوع، هدف، یا مناسبتی دیگر باشد که به مثابة نخ تسبیحی گزاره‌های پراکندة یک علم را به یکدیگر پیوند می‌زند. در این اصطلاح، اثبات شدن یا نشدن مسائل علم، یا حالت یقین، ظن، یا شک دانشمندان و متخصصان نسبت به پاسخی که به مسائل علم می‌دهند، یا روش اثبات مسائل مطرح نیست،‌ بلکه ملاک علم بودن آن است که مجموعة مسائلی مرتبط با یکدیگر باشند؛‌ گویا که برای آنها نوعی وحدت فرض شده باشد،‌ و آن مجموعة‌ به‌هم پیوسته علم نامیده می‌شود، به گونه‌ای که دیگر تک تک گزاره‌ها شایستة نام «علم» نیستند. از این رو، می‌توان مجموعه‌ای از گزاره‌های مرتبط را به عنوان یک کل درنظر گرفت و گفت: کسی عالم به این علم است، و کسی جاهل به آن،‌ زیرا «علم» در این تعریف، چیزی است که می‌شود نسبت به آن جهل داشت. به دیگر سخن، علم در این اصطلاح به رشته‌های دانش گفته می‌شود که بر اساس موضوع، هدف، روش، یا محوری دیگر طبقه‌بندی شده‌اند. به این لحاظ است
﴿ صفحه 71 ﴾
که رشته‌های مختلف علوم چون: علم نحو، علم صرف، علم لغت، علم تاریخ، علم جغرافیا، علم زمین‌شناسی، علم باستان‌شناسی، علم کیهان‌شناسی، علم ریاضیات، علم فیزیک، علم زیست‌شناسی، علم شیمی، علم فلسفه، علم کلام، و ... به وجود می‌آیند. شاید شایع‌ترین کاربرد امروزی واژه علم، که در بحث­هایی مانند اسلامی‌کردن علوم هم به کار برده می‌شود، همین معناست.
گاهی نیز منظور از علم، نه مجموعه‌ای از قضایا و گزاره‌ها، بلکه روند فعالیت دانشمندان برای به‌دست آوردن اطلاعات دربارة واقعیات و حل مسائل مربوط به آن است.(34)خود این تلاشْ به تنهایی مقوّم علم تلقی می‌شود، خواه به نتیجه برسد یا نرسد، نتیجة‌ به‌دست آمده قطعی باشد یا ظنی، مطابق با واقع باشد یا نباشد. هنگامی که سخن از نظریه‌های ابطال‌شده در علم هیأت و نجوم به‌میان می‌آید، و فرضیات یا تئوری‌هایی مانند تئوری زمین‌ ـ مرکزی بطلمیوس، که دیرزمانی است بطلان آنها ثابت شده، نیز جزئی از این علم دانسته می‌شوند، به چنین معنایی از علم اشاره می‌شود.
سؤالی که در اینجا مطرح می‌شود آن است که آیا هر رشتة علمی، از آن جهت که مجموعه‌ای از سؤال‌هاست، علم نامیده می‌شود، یا تنها مجموعة جواب‌های صحیح به آن مسائل «علم»‌اند؟ به عنوان مثال، آیا این سؤال که «قانون اول مکانیک نیوتن درست است یا خیر؟»، جزء علم فیزیک است، یا جواب صحیحِ این سؤال؟
﴿ صفحه 72 ﴾
آیا این جملة استفهامی که «نسبیت انیشتین نظریه‌ای مطابق با واقع است یا خیر؟»، بخشی از علم فیزیک است، یا تنها جوابی صحیح (و مطابق با واقع) که برای آن اثبات می‌شود علم به حساب می‌آید؟ پس حتی طبق این اصطلاح، که علم، مجموعه مسائلی است که محور واحد، آن‌ها را با هم مرتبط می‌کند، باز هم جای این سؤال وجود دارد که آیا قیدِ کشف رابطه صحیح بین موضوع و محمول را باید اضافه کنیم یا اینکه هر نوع تلاشی برای کشف آن رابطه ـ هر چند با نتایج مختلف ـ هم جزء علم است؟ انتخاب هر یک از این دو گزینه ریشه در دیدگاه‌های متفاوت معرفت‌شناختی دارد، و نتایجی متفاوت نیز (به‌ویژه برای مبحث علم دینی) در پی خواهد داشت.
دسته‌ای از کسانی که تنها «مسائل» را مبنای علم‌بودن می‌دانند و به درستی و نادرستی پاسخ‌ها نظر ندارند، معتقدند هیچ‌‌گونه رابطة علّی میان پدیده‌ها وجود ندارد، و آنچه ما به عنوان قوانین کلی و عام در علم کشف و درک می‌کنیم، صرفاً فرضیاتی ذهنی و اختراعات موهومی است که دستگاه فکری ما برای ایجاد رابطه میان پدیده‌های پراکنده محسوس می‌آفریند،‌ بدون آن‌که از یک رابطة واقعی و عینی میان پدیده‌های خارجی حکایت کند. عدة دیگر، نسبی‌گرایان(35)و شکاکان(36)هستند که معتقدند انسان هرگز به
﴿ صفحه 73 ﴾
یقین دست‌رسی ندارد، و به همین دلیل، در علم نیز به دنبال کشف واقع نیستند، بلکه آن را صرفاً بستری می‌دانند تا کسانی تلاش کرده، نظریاتی را ابراز کنند که از آن‌ها نتایجی عملی گرفته شود. این نظریات زمانی تأیید و زمانی دیگر رد می‌شوند، اما هیچ کدام واقعیت را کشف نمی‌کنند، ولی این به علم بودن آنها ضرری نمی‌زند. آنان معتقدند: علوم طبیعیِ در اختیار بشر هیچ وقت ثابت نبوده است، بلکه نظریاتی در طبیعیات، شیمی، فیزیک، کیهان‌شناسی، و ... مطرح شده و پس از چندی تغییر کرده است. این تحول نظریات در طول تاریخ وجود داشته، وجود دارد، و پیش‌بینی می‌شود که همیشه وجود خواهد داشت. اما این تغییرات موجب خروج از «علم» نمی‌شود، بلکه علم هیأت، علم نجوم، علم فیزیک، و ...، یک علم است که شاهد آمد و شد نظریات مختلفی در درون خود است. بنابراین، علم بر اساس این اصطلاح، به معنای بستری برای تلاش عالمان و تولد و مرگ نظریه‌هاست، خواه این نظریات مطابق با واقعیت باشند یا خیر. هر نظریه تا وقتی که از طرف جامعه علمی مربوط مورد قبول واقع شده و از آن استفاده می‌شود، یک نظریه علمی به حساب می‌آید، و هرگاه نظریه مفیدتری مطرح شد،‌ نظریه پیشین جای خود را به نظریه جدید می‌دهد ولی همچنان بخشی از علم باقی می‌ماند.(37)
﴿ صفحه 74 ﴾
به عنوان نمونه، زمانی نظریه مرکزیت زمین به عنوان نظریه‌ای مقبول در علم هیأت مطرح بود و دانشمندان براساس آن بسیاری از مسائل هیأت را حل، روابط متعددی را محاسبه و تبیین، و حوادث بسیاری مانند خسوف و کسوف را پیش‌بینی می‌کردند. این نظریه با وجود آن‌که بعدها غلط بودنش اثبات شد، ولی برخی از دستاوردها و نتایجش درست از آب در می‌آمد و به همین دلیل مفید بود، از آن استفاده می‌شد، و جزئی از علم محسوب می‌شود. مثال دیگر، برخی نظریات طب قدیم مانند اخلاط اربعه (سودا،‌ صفرا، بلغم، و خون)، و عناصر اربعه (آب، باد، خاک، و آتش) است که در گذشته براساس همین نظریات، مسائل زیادی را تبیین می‌کردند و امراض مختلفی را معالجه می‌نمودند. طبق این اصطلاح، هم قانون بویل بخشی از علم است و هم نظریه لاپلاس؛ همچنان‌که هم نظریه نیوتن جزئی از علم است و هم نسبیت اینشتین، و ممکن است نظریه سومی هم پیدا شود که با هردو نظریه مخالف باشد که آن هم به نوبه خود، نظریه‌ای فیزیکی خواهد بود. پس باید به این نکته توجه شود که وقتی مجموعه‌ای از مسائل را علم بدانیم، اسکلت یک علم را همین مسأله‌ها ـ از آن جهت که مسأله‌اند ـ تشکیل می‌دهند، هرچند به صورت استفهامی مطرح شوند، و طبعاً جواب‌های مختلفی را برمی‌تابند. بنابراین، هر تلاشی برای حل یک مسأله ـ خواه این تلاش موفق باشد یا ناموفق‌ ـ کوششی عالمانه در راه یافتن پاسخ یک سؤال است. بر اساس این اصطلاح، همه این نظریات علمی‌اند،‌ زیرا در علم بودن، کشف واقع شرط نیست، بلکه هدف علم آن است که
﴿ صفحه 75 ﴾
تئوری‌هایی مطرح و پردازش شود و فرمول‌هایی به دست آید که بتوان از آنها در زندگی استفاده کرد.
بنا بر تعریفی از علم که شامل علم فقه می‌شود، می‌توان مثال دیگر را از علم فقه زد. در تعریف علم فقه گفته می‌شود: علمی است که احکام شرعی را از راه ادله معتبر شرعی ـ کتاب، سنت، اجماع، و عقل ـ کشف می‌کند. موضوع این علم، تکالیف شرعی است، و محور همه‌ احکام شرعی، حکم خداست. ممکن است در یک زمان، دربارة یک موضوع، چند نظریه مختلف در میان فقهای بزرگ وجود داشته باشد، که بر اساس این تعریف، همة آنها جزء علم فقه است. مثلا زمانی در موضوع نماز جمعه در عصر غیبت امام معصوم دو فتوای ناسازگار وجود داشت: بعضی آن را واجب و بعضی دیگر حرام می‌دانستند. اگر علم فقه را همان اسکلت مسائل فقهی بدانیم، بدان معناست ‌که آنچه بخشی از فقه را تشکیل می‌دهد این سؤال است که: «هل تجب صلوة الجمعة یوم الجمعة فی عصر الغیبة أو لا؟»، و استنباط فقیه در پاسخ این سؤال هرچه باشد (واجب تعییینی، واجب تخییری، حرام، جایز، یا مستحب) فتوایی فقیهانه بوده، بخشی از علم فقه محسوب می‌شود،‌ زیرا لازمة چنین علمی آن نیست که به مطلبی یقین داشته باشیم، یا واقع برای ما کشف شود.
از سوی دیگر، اگر فقط پاسخ صحیح مسائل را علم بدانیم، در این صورت، جواب‌ها و راه‌حل‌هایی که مطابق با واقع نباشند، یا بعدها کشف شود که کلیّت نداشته یا غلط بوده‌اند، اصلا علم به‌حساب نمی‌آیند،‌ بلکه به عنوان شبه‌ـ‌‌علم، علم‌نما، یا اوهام
﴿ صفحه 76 ﴾
طبقه‌بندی می‌شوند. بر اساس این تعریف از علم، باید گفت:‌ زمانی که کپلر و کپرنیک کشف کردند تئوری زمین ـ ‌مرکزی درست نیست، در واقع روشن شد که تا آن زمان علم هیأت وجود نداشته، بلکه آنچه به نام علم رواج داشته، تنها سلسله‌ای از اوهام بوده که عده‌ای را به خود مشغول کرده بوده است. همچنین در مسائل فقهی مورد اختلاف، باید بگوییم یکی‌ از دو فتوای متعارض، «فقه» است و دیگری‌ فقه نیست؛ و اگر روزی ثابت شد که هیچ‌یک از دو فتوای معارض درست نبوده، و مثلاً نماز جمعه در عصر غیبت نه واجب است و نه حرام، بلکه مستحب است، باید بگوییم هیچ کدام از آن دو فتوا جزء علم «فقه» نبوده و صرفاً توهماتی به نام علم بوده است.

2.1.10. نقش روش در طبقه‌بندی علوم

سؤالی دیگر که در این فضا قابل طرح می‌باشد این است که اگر علم را به اصطلاح اخیر مد نظر قرار دهیم (مجموعه‌ای از مسائل دارای محور واحد)، مرز میان علوم را چه چیزی تعیین می‌کند، و ملاک تفکیک علوم از یکدیگر چیست؟ آیا روش (متدولوژی)(38)علوم نقشی در تقسیم‌بندی علوم خواهند داشت، و جزء مقوّم علم خواهند بود یا خیر؟ اگر مجموعه‌ای از مسائل موضوع ـ محور را بتوان با دو روش اثبات کرد، آیا با دو علم سروکار خواهیم داشت یا با یک علم؟ آیا اگر مسأله­ای را با دو روش اثبات کردیم، از دو
﴿ صفحه 77 ﴾
مسأله در دو علم سخن گفته­ایم، یا با صرف نظر از روش اثبات، فقط ماهیت مسأله را نگاه کرده و آن‌ را مسألة یک علم می‌دانیم که با دو روش قابل حل است؟ در اینجا نیز با دو اصطلاح دربارة‌ «علم» روبرو‌ هستیم که یکی از آنها روش را بخشی از ماهیت علم تلقی می‌کند،‌ و دیگری جایگاهی برای آن در تعریف علم نمی‌بیند.
به عنوان مثال، برخی از مسائل اخلاقی را می­توان با دو متد عقلی و نقلی ـ اثبات کرد. مثلا این مسأله که «آیا راست گفتن در همه جا لازم است یا می‌شود گاهی دروغ گفت؟» را گاه با برهان عقلی و روش تعقلی اثبات می‌کنیم ـ اگر برهان در این موارد جاری باشد ـ و گاه برای اثباتش به آیات و روایات استناد می‌کنیم. بر اساس یک اصطلاح که متد حل مسائل را در تقسیم‌بندی علوم دخیل می‌داند، اگر یک مسئله اخلاقی را با روش عقلی اثبات کردیم، جزء یک علم محسوب می‌شود، و اگر همان مسأله را با روش نقلی اثبات کردیم، جزء علمی دیگر به حساب می‌آید. بنابراین، با وجود آن‌که مسائل یکی هستند،‌ ولی به دلیل تفاوت روش‌ها، می‌توان گفت: یک اخلاق عقلانی و فلسفی داریم و یک اخلاق دینی و وحیانی. ولی مطابق با اصطلاح دیگر که تفاوت در روش را موجب تمایز میان دو علم نمی‌شمارد، در هر صورت با مسائل یک علم مواجه‌ایم.
یکی از نتایج توجه به چنین اختلاف اصطلاحی این است که اگر تعدد روش را موجب تعدد علوم بدانیم، در آن صورت، می‌توان برخی از علوم را به دینی و غیردینی تقسیم کرد؛ به این معنا که اگر مسائل مربوط براساس منابع دینی و وحیانی و روش نقلی اثبات
﴿ صفحه 78 ﴾
شوند، با علمی دینی سروکار داریم، و اگر همان مسائل براساس منابع غیردینی و روش‌هایی مانند عقلانی، تجربی، و ... اثبات شوند، علمی غیردینی به وجود می‌آید. اما اگر روش را خارج از علم بدانیم؛ به این معنا که علم در هر صورت یکی است، چه مسائلش با این متد اثبات شود و چه با آن متد، در این صورت، علم دینی و غیردینی نخواهیم داشت.
2.1.11. نقش هدف و غایت در طبقه‌بندی علوم
ملاک دیگری که گاه برای طبقه‌بندی علوم و تفکیک آنها از یکدیگر مورد توجه قرار می‌گیرد، هدف وغایت علم است،‌ به این معنا که با تغییر هدف از طرح و حل یک مسأله،‌ وارد فضای علم دیگری می‌شویم. اگر مسأله‌ای برای هدفی خاص مانند زندگی آسوده‌ دنیوی ـ مطرح شود و برای حل آن تلاش شود، یک علم به وجود می‌آید، و درصورتی که همان مسأله برای هدفی دیگر ـ مانند رسیدن به سعادت اخروی و قرب به خدا مدنظر قرار گیرد و حل شود، علمی دیگر تولید می‌شود. درمقابل، اصطلاح دیگری وجود دارد که غایت را در تعریف و تقسیم علم دخالت نمی‌دهد و تا هنگامی که سؤال یکسان باشد، آن را مسألة همان علم به حساب می‌آورد،‌ هرچند اهدافی متفاوت موجب توجه به آن شده باشند، یا غایاتی مختلف به پاسخ‌هایی متفاوت برای آن انجامیده باشند. البته منطق‌دانان، کم‌ یا بیش، بحث‌هایی در زمینه‌ ماهیت علوم و ملاک تفکیک میان آن­ها مطرح کرده‌اند، و برخی معیار اختلاف علوم را موضوعات آنها
﴿ صفحه 79 ﴾
دانسته‌اند و برخی اغراض و اهداف را ملاک تمایز علوم از یکدیگر معرفی کرده‌اند، و دستة سوم نیز بر تعدد روش‌ها به عنوان عامل تفکیک علوم از هم تأکید ورزیده‌اند،‌ و هریک نیز دلایل و مرجحاتی برای قول خود ذکر کرده‌اند.
برخی هدف را نه تنها در ملاک طبقه‌بندی علوم، بلکه در تعریف «علم» دخالت داده‌اند،‌ و به عنوان مثال، «شناخت واقعیت» را به عنوان هدف و جزء مقوّم علم به‌شمار آورده‌اند. در مقابل، «دین» نیز با هدف آن،‌ یعنی «رسیدن به سعادت» تعریف می‌شود به‌گونه‌ای که معیار دینی بودن یک مطلب این دانسته می‌شود که در رسیدن به سعادت نقشی داشته باشد، و در غیر این صورت «دینی» نخواهد بود، هرچند در منابع دینی آمده باشد. بر این اساس، محتوای دین باورها، ارزش‌ها، و احکام عملی است که درهدایت ما دخالت دارند، و راه رسیدن به سعادت را به ما نشان می‌دهند.
نکته‌ای که باید در همة این‌گونه موارد به آن توجه داشت این است که همة این اصطلاحات، نوعی قرارداد زبانی است،‌ و هیچ‌یک برهان عقلی یا دلیل وحیانی ندارد، و مخالفت با هیچ‌کدام از آنها نه موجب تناقض و خلاف عقل می‌شود و نه منجر به خروج از دین و مخالفت با دستور وحی. آنچه مهم است این است که باید در هر بحثی دربارة علم (و ارتباط آن با دین)، ابتدا مشخص کنیم که ماهیت علم را چه می‌دانیم و آن را به روشنی تعریف کنیم و تا آخر بحث به آن وفادار مانده، از خلط مفاهیم و اصطلاحات به شدت بپرهیزیم. در این صورت است که می‌توان امیدوار بود
﴿ صفحه 80 ﴾
بسیاری از اختلافات (که ناشی از مغالطة اشتراک لفظی است) از میان رخت بربندند.