رابطه علم و دین

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: علی مصباح

1.2. تحریر محل نزاع

برای این‌که نکته اصلی بحث گم نشود، لازم است جایگاه مبحث علم دینی، رابطة علم و دین، و اسلامی‌سازی علوم در هندسة مباحث اصلی روشن شود و با توجه به روابطی که با دیگر عناصر موجود در این طرح عظیم دارند برای حل مسائل آن‌ها اقدام شود. یکی از اولین گام‌ها برای حل یک مسأله، روشن شدن ماهیت مسأله و معنای آن است. هنوز هم برای بسیاری از اساتید و دانشجویان مخلص، بی‌غرض، و دلسوز در حوزه و دانشگاه‌، معنای اسلامی کردن علوم،‌ ضرورت و هدف آن روشن نیست و در این زمینه وحدت نظر و اجماعی وجود ندارد. همین امر موجب پراکندگی آراء و عدم توافق بر سر اصل مسأله شده، نیروی زیادی را در جهت کشمکش‌های بیهوده و نافرجام به‌هدر می‌دهد. کسانی به همین دلیل با اصل این موضوع مخالفت می‌کنند و آن را امری احساسی و غیرعلمی تلقی می‌کنند. حتی درمیان کسانی که به این تحول باورمندند نیز تصوراتی گوناگون و گاه غیرواقعی وجود دارد که در نهایت به سوء تفاهم در میان
﴿ صفحه 31 ﴾
اندیشمندان دامن زده، احتمال شکست این طرح عظیم و درنتیجه، سرخوردگی و ناامیدی از دست‌یابی به اهداف بلند انقلاب اسلامی را قوت می‌بخشد. به عنوان مثال، گاهی تصور می‌شود اسلامی‌سازی علوم تنها یک شعار سیاسی است، و به این دلیل ضرورت یافته است که انقلاب اسلامی به دنبال قطع همة رشته‌های پیوند با امپریالیسم جهانی است، و یکی از این پیوندها، ارتباط علمی با غرب است. بر این اساس استدلال می‌شود که ما باید همة علوم پایه، تجربی، و انسانی موجود را دور بریزیم و علومی جدید بنا کنیم. برخی بر این باورند که علوم رایج بر اساس دیدگاهی شیطانی و با اهدافی تجاوزگرانه بنا شده‌اند و هرگز برای تحقق اهداف اسلامی و انقلابی کارآیی ندارند، و به همین دلیل باید علومی مستقل به‌وجود آورد که از این پیرایه‌ها پاک باشند و برای اهداف اسلامی مفید واقع گردند! این‌گونه برداشت‌های نادرست از موضوع ناشی از عدم توجه به محل نزاع و مدعای مورد بحث است که به نتایجی ناصحیح نیز منجر می‌شود. از این رو مهم است که نکته اصلی محل بحث و علت مطرح شدن این مسأله روشن شود تا از حاشیه‌روی و افتادن در وادی مغالطات مصون بمانیم.
اسلام به ما می‌آموزد که علم به معنای کشف حقیقت ـ باصرف نظر از زمان، مکان، شخص، یا آیینی که چنین کشفی به آن مستند باشدـ دارای ارزش است، و بر اساس تعالیم اسلامی باید چنین علمی را ـ در هر گوشه از عالم که باشد و به هر قیمتی ـ جست‌وجو و کسب
﴿ صفحه 32 ﴾
کرد.(5)بنابراین، اگر علم به معنای کشف حقیقت در اختیار کسانی باشد که با ما اختلاف نژادی دارند، یا در اقلیم‌های دیگری زندگی می‌کنند، و یا تابع دین و مذهب دیگری هستند، این اختلافات به‌هیچ‌وجه از ارزش علم‌شان نمی‌کاهد؛ بلکه به علم آن‌ها احترام می‌گذاریم و سعی می‌کنیم از آن در مسیر صحیح و برای تحقق اهداف اسلامی به بهترین وجهی استفاده کنیم. اگر ما در مقابل علوم غربی موضع می‌گیریم و می‌خواهیم دانشگاه‌های خود را از بعضی داده‌های علوم غربی پاکسازی کنیم، صرفاً به دلیل «غربی» بودن آنها نیست، چرا که همین موضع را نسبت به علوم «غربی» نیز داریم؛ بلکه به این دلیل است که نقص‌ها، کمبودها، و احیانا اشتباهات و مغالطاتی در داده‌های آن‌ها مشاهده می‌کنیم، و حس حقیقت‌جویی ما ـ علاوه بر وظیفه دینی­مان ـ اقتضا می‌کند آن کاستی‌ها و کژی‌ها را برنتابیم و سعی‌ کنیم حقایق را هرچه دقیق‌تر و واقعی‌تر به دست آوریم.
﴿ صفحه 33 ﴾
به اعتقاد ما، روشی که امروزه بر فضای علمی غرب غالب است و کم‌یا بیش به کشورهای دیگر هم سرایت کرده است، هرچند عناصر درستی دارد، ولی من حیث المجموع روشی ناقص و نادرست است. تکیه ما بر نادرستی علوم غربی به دلیل سیطرة این علوم بر فضای علمی و دانشگاهی ما از یک سو، و ریشه‌دواندن آنها در تاروپود جامعه و ساختار اداری و سیاسی کشور از سوی دیگر است که حیات اجتماعی ما را به شدت تحت تأثیر قرار داده است، به‌ویژه در علوم انسانی که به یک معنا، نرم‌افزار مدیریت کشور و تصمیم‌گیری‌های خرد و کلان در ساحت‌های مختلف اجتماعی به حساب می‌آید. ما در مقابل، روشی را پیشنهاد می‌کنیم که بتواند جلوی آن آسیب‌ها و آفت‌ها را بگیرد و از نواقص آن به دور باشد. آموزه‌های اسلامی دانشمند مسلمان را به گونه­ای تربیت می‌کند که بتواند از این کاستی‌ها و کژی‌ها دور و سالم بماند، و از این جهت، اسم این روش و علم برآمده از آن را «اسلامی» می‌گذاریم.
روشن است که هر علمی برای تحقیق در موضوعات مربوط به خود نیازمند یک سری اصول موضوعه، اصول متعارفه، یا پیش‌فرض‌هایی است که آنها را به عنوان اصول مسلم از دیگر شاخه‌های دانش وام می‌گیرد. این اصول حتی در مواردی که اثبات شده باشند برای تجربه‌گرایان قابل استناد نیستند، چرا که براساس نظر ایشان، مسائل غیرتجربی از اعتبار علمی برخوردار نیستند و شأن واقع‌نمایی ندارند،‌ چه رسد به اصولی که اثبات نشده باشند. درصورتی که این پیش‌فرض‌ها در جای خود به درستی اثبات نشده
﴿ صفحه 34 ﴾
باشند، یا صرفاً‌ به عنوان حدس‌هایی اثبات‌نشده برای تبیین برخی پدیده‌ها «فرض» شوند، ضمانتی برای صحت نخواهند داشت. یکی از اشکالات کلی بر علومی که امروزه به نام علوم غربی نامیده می‌شوند این است که بر یک سلسله اصول موضوعه‌ای مبتنی هستند که یا در جای مناسب خودشان اثبات نشده­اند، و یا حتی ابطال شده‌اند، ولی همچنان به عنوان مبنای اثبات و تبیین مسائل علمی مورد استناد دانشمندان قرار می گیرند.
بسیاری از مسائلی که در علوم مختلف به عنوان «نظریات علمی» مطرح و مشهور می‌شوند و اعتبار جهانی پیدا می‌کنند، بر اصول متافیزیکی نادرستی مبتنی‌اند. به عنوان مثال، در کیهان‌شناسی، نظریة پیدایش تصادفی عالَم، شهرتی جهانی دارد، و بر اساس آن، منشأ پیدایش جهان به این صورت تبیین می‌شود که در مادة اولیة متراکم انفجاری رخ داده، و کهکشان‌ها، منظومه‌های مختلف کیهانی، اجرام سماوی، و ... بر اثر همین انفجار پدید آمده­اند. ایشان در پاسخ به سؤال از چرایی این انفجار، به این بسنده می‌کنند که آن را ناشی از یک تصادف تلقی می‌کنند. معنای فلسفی و متافیزیکی این پاسخ، پذیرش امکان پیدایش بعضی از پدیده‌ها بدون هیچ‌گونه علتی است، زیرا تصادف در اینجا به معنای پیدایش پدیده‌ای بدون علت است. حتی در فیزیک کوانتوم جدید نظریاتی مانند خروج تصادفی یک الکترون از مدار وجود دارد که مبتنی بر پذیرفتن اصل تصادف است. این در حالی است که ما در متافیزیک به طور قطعی ثابت می‌کنیم که چنین چیزی محال است و هیچ پدیده‌ای بدون
﴿ صفحه 35 ﴾
علت نمی‌تواند تحقق پیدا کند! این واقعیت که بسیاری از نظریات علوم تجربی بر اصول متافیزیکی نادرست ـ‌مانند امکان تصادف‌ـ مبتنی است ما را به این نکته مهم و زیربنایی متفطن می‌سازد که باید اول چنین مسائلی را در الهیات و متافیزیک بررسی کنیم و پس از رسیدن به پاسخ، به سراغ نقد و بررسی و تحقیق در مسائل علمی تجربی برویم. درصورتی که ثابت شود تصادف به این معنا ممکن نیست، همة نظریاتی که بر چنین فرضی مبتنی شده‌اند، ابطال می‌شوند و نیازمند بازنگری و بازسازی خواهند بود.
این مسأله در علومی که معمولاً به عنوان «علوم انسانی»‌ یا «علوم اجتماعی»‌ شناخته می‌شوند جدی‌تر است. بخشی از علوم انسانی موجود صریحاً بر اصول موضوعه‌ای مبتنی هستند که از فلسفه‌های مادی‌گرا و غیراسلامی به عاریت گرفته شده‌اند؛ اصولی که بطلان آنها در معرفت‌شناسی و فلسفة اسلامی(6)به اثبات رسیده است. مقام معظم رهبری (ادام الله ظله العالی) بارها به این نکتة مهم اشاره فرموده‌اند:
پایه و مبنای علوم انسانی‌ای كه امروز در غرب مطرح است، از اقتصاد و جامعه شناسی و مدیریت و انواع و اقسام رشته‌های علوم انسانی، بر مبنای یك معرفت
﴿ صفحه 36 ﴾
ضددینی و غیردینی و نامعتبر از نظر كسانی است كه به معرفت والا و توحیدی اسلامی رسیده باشند.(7)
ما علوم انسانى‌مان بر مبادى و مبانى متعارض با مبانى قرآنى و اسلامى بنا شده است. علوم انسانى غرب مبتنى بر جهان‌بینى دیگرى است؛ مبتنى بر فهم دیگرى از عالم آفرینش است و غالباً مبتنى بر نگاه مادى است. ... باید در زمینه‌هاى گوناگون به نكات و دقائق قرآن توجه كرد و مبانى علوم انسانى را در قرآن كریم جستجو كرد و پیدا كرد.(8)
روشن است که این مطلب به آن معنا نیست که اساتیدی که این علوم را تدریس می‌کنند، دانشجویانی که آنها را می‌آموزند،‌ یا مدیرانی که بر اساس آموزه‌های این علوم تصمیم‌گیری و برنامه‌ریزی می‌کنند، ماتریالیست یا منکر خدا هستند؛ بلکه به این معناست که مبانی و اصول موضوعه‌ای که زیربنای تحلیل‌ها و تبیین‌های این علوم را تشکیل می‌دهند منطقاً مستلزم نادیده‌گرفتن (یا حتی انکار) برخی مبانی دینی است، هرچند همة دانشمندانی که در این حوزه‌ها مشغول فراگیری و پژوهش‌اند به این نکته توجه آگاهانه نداشته باشند. پذیرش این مبانی غلط و تحلیل‌های برآمده از آنها شخص را ـ هرچند به‌صورت ناآگاهانه ـ به قبول گزاره‌هایی (از جنس گزاره‌های توصیفی یا دستوری) سوق می‌دهد که به‌طور
﴿ صفحه 37 ﴾
صریح یا ضمنی با مبانی، آموزه‌ها، و دستورات دینی تنافی پیدا می‌کنند. این درحالی است که ممکن است دانشمند علوم انسانی در همان حال،‌ شدیداً به انجام تکالیف عبادی مذهبی پای‌بند باشد. نمونه‌های بسیاری از این واقعیت را می‌توان در برخی مکاتب و نظریات مطرح در رشته‌های مختلف علوم انسانی، به‌ویژه روان‌شناسی و جامعه‌شناسی، به وضوح مشاهده کرد. مثلاً برخی نظریه‌های روان‌شناختی بر این پیش‌فرض استوار است که روان انسان چیزی جز برآیند و نمودهای فعل و انفعالات مغز و سلسله اعصاب نیست،‌ و اصولاً‌ هر امر دیگری جز همین روابط مادی،‌ فیزیکی، و فیزیکوشیمیایی عصبی خرافه‌ای بیش نیست. به‌عنوان نمونه، مکتب «اتصال‌گرایی»(9) در علوم ادراکی بر این باور استوار است که همة کارکردهای ادراکی سطح عالی از طریق مدل اتصال و ارتباط سلول‌های عصبی قابل تبیین است.(10)افراد ضعیف‌النفس که از یک سو از مبانی فلسفی استواری برخوردار نیستند، و از سوی دیگر از عدم اعتماد به نفس رنج می‌برند، تحت تأثیر هیمنة علوم غربی خود را باخته، این مطالب با همة پیش‌فرض‌های غلط و اثبات‌ناشده‌شان را به مثابة واقعیات انکارناپذیر باور کرده، توصیه‌ها و دستورالعمل‌های آنها را مبنای رفتار و تصمیم‌گیری‌های خود قرار داده، به تضاد آنها با مبانی و اعتقادات و ارزش‌های دینی توجه نمی‌کنند.
﴿ صفحه 38 ﴾
موضوع علوم انسانی «انسان» است، و علوم انسانی دستوری مانند اخلاق، سیاست، اقتصاد عملی، و... عمدتاً صبغة ارزشی دارند و قضاوت قطعی درباره این احکام ارزشی مبتنی بر شناخت انسان با تمام ابعاد وجودی اوست. این در حالی است که علم تجربی (Science) نمی تواند بیش از بعد مادی انسان را بررسی و اثبات ‌کند، و به همین دلیل حتی ادعا می‌شود که انسان چیزی غیر از بدن نیست و روح وجود ندارد، چرا که در قلمرو علم تجربی و محدودة تجربة بشری واقعیتی فرامادی قابل درک و تجربه نیست. این درحالی است که اگر حقیقت انسان فقط همین جسم مادی پنداشته شود که عمر کوتاهی دارد، ارزش‌های اخلاقی و حقوقی او در همین محدودة زندگی دنیوی تعریف و تعیین می‌شوند، و نمی­توان ارزش‌های کلی و مطلق اخلاقی را برای او اثبات کرد. این در حالی است که اگر ثابت شود انسان غیر از این بدن مادی، عنصر شریف‌تری به نام روح دارد که از احکامی مخصوص به خود برخوردار بوده، حیات جاودان داشته، با بدن تعامل دارد به‌گونه‌ای که هم روح در بدن اثر می‌گذارد، و هم بدن در روح اثر می‌گذارد، نتیجه کاملاً متفاوت می­شود. اثبات قطعی هرگونه حکم ارزشی درباره چنین موجودی که دارای بعد غیرمادی است متوقف بر درک رابطه دو بعد بدن و روح، و نیز تشخیص نوع تأثیر رفتارها در زندگی بی­نهایت انسان است. پذیرش این مبانی برای علوم تجربی مدرن که اساس روش‌ها و پیش‌فرض‌های خود را بر انکار یا نادیده‌گرفتن چنین جهانی استوار ساخته‌اند ممکن نیست.
﴿ صفحه 39 ﴾
علوم طبیعی نه تنها با روش‌های تجربی خویش از اثبات چنین مطالبی عاجزند،‌ بلکه قبول آنها به عنوان اصول موضوعة متافیزیکی نیز برای آنها چالش‌برانگیز است، چرا که از لحاظ معرفت‌شناختی برای شناخت‌های متافیزیکی ارزشی قائل نیستند.
با توجه به نمونه­هایی از کاستی‌های علوم غربی که اشاره شد، این نتیجه به دست می­آید که پیشرفت علم و رسیدن به نتایج مطمئن‌تر و یقینی‌تر مرهون این است که در گام اول، برای اثبات بسیاری از مسائل مورد نیاز، از روش‌هایی غیر از روش‌ تجربه حسی استفاده کنیم. نمونة بارز چنین مسائلی، اثبات اصل علیت و بطلان تصادف ـ به معنای تحقق معلول بدون علت ـ است. با وجود آن که این اصل زیربنای همة علوم تجربی است و بدون آن هیچ علمی قادر به کشف قوانین علمی نخواهد بود، ولی خود این اصل با تجربه قابل اثبات نیست، زیرا روش تجربی فقط با حسیات سر و کار دارد، در حالی که بحث ما درباره ماورای حس است. از این رو، این اصل و اصول مشابه آن باید با روش عقلی در معرفت‌شناسی که شاخه‌ای از علوم فلسفی (متافیزیکی) است اثبات شوند،‌ واین به معنای پذیرش این مطلب است که غیر از ابزار حسی و روش تجربی، راه­های دیگری هم برای کسب معرفت وجود دارند که حتی از راه‌های حسی و تجربی معتبرترند و از طریق آن‌ها اینگونه مسائل را می‌توان کشف و اثبات کرد. اثبات راه دیگری برای معرفت، ما را وارد حوزه مسائل معرفت‌شناسی می‌کند. در این علم باید بررسی شود که اصولا چند راه برای شناخت وجود دارد؛
﴿ صفحه 40 ﴾
اعتبار آن‌ها در چه حدی است؛ حقیقت عقل و شهود چیست؛ ارزش ادراکات عقلی چه اندازه است؛ آیا ارزش ادراکات عقلی بیشتر است یا ارزش ادراکات حسی؛ شهود عرفانی چیست و چه مقدار قابل اعتماد است؛ آیا آن‌چه انبیا به عنوان وحی الهی ادعا کرده­اند می‌تواند منبع شناخت باشد یا نه؛ و ...؟
گام دوم آن است كه یک هستی‌شناسی تحقیقی داشته باشیم و اصول هستی شناختی مورد نیاز در حوزة علوم را در آنجا حل و فصل كنیم. مسائلی از قبیل این كه آیا هستی در ماده و روابط مادی میان پدیده ها خلاصه می‌شود،‌ یا موجودات غیرمادی (مجرد) هم وجود دارند؛ درصورت وجود موجودات غیرمادی، چه رابطه‌ای میان آنها با پدیده‌های مادی برقرار است؛ آیا همة موجودات غیرمادی از یک سنخ هستند یا درمیان آنها نیز تفاوت‌ها و سلسله مراتبی وجود دارد؛ و ...؟ این سنخ مسائل در شاخه‌ای از دانش به نام متافیزیک (فلسفة‌ اولیٰ، الهیات بالمعنی الاعم) مورد بحث و کنکاش واقع می‌شود.
در گام سوم، اثبات هستی و چیستی موضوع هر علم باید در دستور کار قرار گیرد. یک فیزیک‌دان باید پیش از ورود به مباحث فیزیکی، وجود جهان فیزیکی را اثبات کند، و دربارة ویژگی‌ها و مؤلفه‌های موجودات این جهان به درجه‌ای از یقین و اطمینان علمی برسد؛ درغیر این صورت، هرچه در فیزیک می‌پژوهد نقشی بر آب یا حبابی تهی را می‌ماند که در نهایت چیزی از آن باقی نمی‌ماند. در علوم انسانی هم،‌ یک محقق باید انسان را درست بشناسد، ابعاد وجودیش را مورد توجه قرار دهد،
﴿ صفحه 41 ﴾
تعامل و فعل و انفعالات موجود میان بدن و روح را درست درک کند و مورد توجه قرار دهد. این دسته از مسائل غالباً در «فلسفة علوم» مورد بحث و بررسی قرار می‌گیرند، و برای این کار، از استدلال‌های عقلی و شهودهای عرفانی (روش‌های تجربه روحی) بهره برده می‌شود تا بتوان،‌ به عنوان مثال، وجود روح و ارتباطش با بدن را به درستی تبیین کرد.
در بحث از رابطة علم و دین، باید همة این مراحل و مراتب مختلف علم را در نظر گرفت و رابطة هر یک از آنها را با دین سنجید. از سوی دیگر، دین با تعاریف مختلفی که برای آن شده و عناصر گوناگونی که برای آن در نظر گرفته می‌شود، می‌تواند روابطی متنوع را با هریک از مراحل و معانی علم داشته باشد. از این رو،‌ قضاوتی کلی دربارة رابطه علم و دین، قضاوتی خام و غیرعلمی خواهد بود، بلکه بحث منطقی از چنین رابطه‌ای اقتضا می‌کند که از یک سو، ابعاد مختلف علم و معانی گوناگون آن را از یکدیگر تفکیک کنیم، و از سوی دیگر،‌ تعاریف مختلف دین و اجزاء گوناگون آن را به‌طور مجزا در نظر بگیریم، و رابطة‌ هر یک از گزینه‌های ممکن را با یکدیگر بسنجیم. سوگمندانه،‌ بسیاری از کسانی که در این باب به بحث نشسته‌اند و به نظریه‌پردازی پرداخته‌اند،‌ به این نکته کمتر توجه کرده‌اند و همین خود منشأ سوء تفاهم‌ها و اختلافات بیشتر گشته است.
مشکل دیگر، عدم توجه به اشتراکات لفظی و پیامدهای ناگوار آن برای مباحث علمی است. خلط اصطلاحات یکی از شایع‌ترین عواملی است که در علوم موجب مغالطه اشتراک لفظی شده، به سوء تفاهم و
﴿ صفحه 42 ﴾
منازعات بی‌حاصل می‌انجامد. گاهی برای یکی از معانی اصطلاحی بار ارزشی خاصی فرض می‌شود و چنین وانمود می‌شود که یک قضیه، یک علم، یا یک سبک و روش اثبات مسائل خیلی مهم‌تر است، یا واژه‌ای اگر به معنای خاصی به‌کار رود مسأله حل می‌شود، یا معانی دیگر از نظر منطقی غلط هستند. واقعیت آن است که هیچ‌یک از معانی اصطلاحی اصالت ندارد، و «لا مشاحّة فی‌الاصطلاح». لکن اگر بخواهیم در دام مغالطات نیفتیم باید در آغاز هر بحث، اصطلاح مورد نظر خویش در آن مبحث را به روشنی بیان کنیم و تلاش خود را به‌کار ببندیم که تا آخر بحث به آن معنای اصطلاحی پای‌بند بمانیم. درغیر این صورت، به دلیل آن که اصطلاحات و تعریف‌های گوناگون از آنها به‌شدت در هم تنیده شده و گاه به جای یکدیگر به کار می‌روند، گاهی امر بر تیزهوشان و متخصصین نیز مشتبه می‌شود، و لفظی با یک معنای اصطلاحی را در معنای اصطلاحی دیگری به کار می‌برند و به نتایج غلطی می‌رسند،‌ و مبحث حاضر نیز از این امر مستثنا نیست. این درحالی است که اگر از ابتدا چهار واژه کلیدی بحث (اصطلاحات علم، دین، علم دینی، و دینی‌کردن علم) را درست تفسیر کنیم و ارتباطشان را با هم بسنجیم، بسیاری از بحث‌هایی که در این زمینه‌ها صورت گرفته و گاه پاسخ‌هایی در حد تناقض و با 180درجه اختلاف‌نظر برای آنها مطرح شده است، به هم نزدیک می‌شوند و راه‌حل قابل قبولی پیدا می‌کنند. بنابراین،‌ برای پیشبرد منطقی بحث، ابتدا به تحلیل مفاهیم کلیدی بحث می‌پردازیم.

فصل 2: معناشناسی علم و دین

﴿ صفحه 43 ﴾

2.1. معانی علم

اولین واژه در این مبحث، کلمه «علم» است. این واژه و واژگان مترادف آن در زبان فارسی، مانند معرفت، دانش، و شناخت، و معادل‌های آن در زبان‌های دیگر، مانندscience ، knowledge، connaissance، wissenschaft، و مانند آنها غالباً از مشترکات لفظی به حساب می‌آیند که معانی بسیار گوناگونی دارند. این معانی لغوی و اصطلاحی به قدری با یکدیگر اختلاف دارند که پیدا کردن وجه مشترکی میان آنها، اگر ممتنع نباشد، دست‌کم بسیار مشکل‌ است. تنها می‌توان گفت بین معانی مختلف این واژه‌ها مناسبتی وجود دارد و آن این‌که فی‌الجمله در همة کاربردهای آن‌ها مفهوم «آگاهی» وجود دارد، و آنچه اصطلاحات مختلف را از یکدیگر متمایز می‌سازد، خصوصیات، ویژگی‌ها، و قیودی است که برای آگاهی مورد نظر درتعریف
﴿ صفحه 44 ﴾
علم لحاظ می‌شود. معنای لغوی واژه علم، آگاهی از واقعیت است(11). این معنا که شامل علم حضوری و حصولی می‌شود(12)تمام اقسام آگاهی را دربر می‌گیرد به‌گونه‌ای که حتی درباره علم خدای متعال هم صادق است،‌ در حالی که روشن است ماهیت و نحوة علم الهی قابل مقایسه با علوم بشری نبوده، معنای عالم بودن خدا نسبت به همه چیز این نیست که خداوند برای آگاهی از حقایق، روش تجربی را به کار برده و یا استدلالی عقلی تشکیل می‌دهد. بلکه آنچه به‌کار بردن واژة علم دربارة خداوند متعال را تجویز می‌کند وجود عنصر آگاهی، باصرف نظر از نحوة وجود یا راه کسب آن، است که قدر مشترک و معنای لغوی «علم» است.