خاطرات استاد قرائتی جلد2

نویسنده : حاج شیخ محسن قرائتی

مقدّمه مؤلّف

با لطف و اراده خداوند متعال، انقلاب اسلامى مردم ایران به رهبرى امام خمینى قدس سره در سال 1357 پیروز شد. در همان روزها آیةاللَّه شهید مطهرى با تلاش و پیگیرى، مرا به رادیو تلویزیون فرستاد و بحمداللَّه تا این تاریخ، بیش از بیست سال است كه بدون وقفه و هر هفته با مردم عزیز گفتگو داشته ام.
در این دوران، قدیمى ترین دوستى كه مرا یارى كرد، دانشمند عزیز جناب حجةالاسلام والمسلمین حاج سید جواد بهشتى بود كه در اكثر برنامه ها مشاور وهمكارم بود.
ایشان در تابستان 77 نوارهاى مرا در اختیار آقاى حسین رعیت پور وآقازاده خودشان آقاى مصطفى بهشتى و دو نفر از صبیّه هاى بنده (زهرا و زینب) قرار داد تا خاطرات، طنزها و تمثیلاتى را كه در لابلاى برنامه ها، از خودم یا دیگران بوده، استخراج نمایند.
این عزیزان كار خود را انجام دادند و جناب آقاى بهشتى نوشته ها را بازنویسى و پس از تلفیق با برخى خاطراتى كه حجةالاسلام والمسلمین محمّد موحدى نژاد جمع آورى نموده بودند، جهت چاپ در اختیار «مركز فرهنگى درسهایى از قرآن» قرار دادند و در دو جلد تنظیم گردید كه جلد اول آن خاطرات شخصى بنده است و جلد دوم خاطراتى از دیگران است كه بیان نموده ام.
این خاطرات، كوتاه، شیرین و آموزنده است، و امیدوارم جرقه هایى كه در آنها است، هر كدام كلید یك جریان فكرى و تربیتى شود.
والسلام
محسن قرائتى

نماز اوّل وقت

سال 58 در خدمت شهید بهشتى بودیم، عدّه اى از مهمانان خارجى هم حضور داشتند و ایشان گرم صحبت بودند. تا صداى اذان بلند شد، شهید بهشتى از حضّار معذرت خواهى كرد و گوشه اى سجّاده اش را انداخت و مشغول نماز شد.

شكنجه به خاطر نماز

یكى از آزاده ها مى گفت: روزى پس از اذان ظهر افسر اردوگاه همه را به محوطه ى باز اردوگاه فراخواند و تا نزدیك غروب همه را نگهداشت. چون وقت نماز مى گذشت یكى از برادرها گفت: اللَّه اكبر. او را بردند و كتك زدند. برادرى دیگر گفت: اللَّه اكبر. او را هم زدند، همین طور تعدادى از برادرها به خاطر نماز شكنجه شدند.
بالاخره دوستان تصمیم گرفتند به صورت نشسته و آهسته و به طورى كه افسران عراقى متوجّه نشوند، نماز ظهر و عصر را بخوانند.