جامی از زلال کوثر

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

بزرگ‌ترین ظلم‌ها در حق على مرتضى(علیه‌السلام)

به بركت انقلاب هدفمند ایران و در پى نوشته‌ها، گفته‌ها و تبلیغ‌های فراوان، سطح محبت‌ها و معرفت‌های ما نسبت به اهل بیت(علیهم السلام) رو به فزونى نهاده است؛ اما با این وجود، هماره بایستى در تكاپوى آن باشیم كه این محبت‌ها و معرفت‌ها را گسترده‌تر و ژرف‌تر نماییم. بایستى در شناخت‌هایمان نسبت به انبیا، اولیا و به خصوص نسبت به امیر مؤمنان(علیه‌السلام)كه مظلوم‌ترین مردان عالم و حضرت زهرا(علیها السلام) كه مظلومه‌ترین بانوان عالم است، به طور مداوم تجدید نظر نماییم تا اگر نمی‌توانیم حق معرفت این بزرگواران را ادا نماییم، لااقل در حقشان ظلم نكرده باشیم.
از بزرگ‌ترین ظلم‌هایی كه در طول تاریخ در حق امیرمؤمنان، على(علیه‌السلام)، صورت پذیرفته، ظلمى است كه امروز در كشور ایران به این بزرگوار می‌شود؛ ظلمى كه معاصران و آیندگان على(علیه‌السلام) هرگز از عهده‌اش بر نیامده‌اند. امروز در جمهورى اسلامى ایران از سوى برخى از نویسندگان و گویندگان شاهد چنان ظلمى در حق على(علیه‌السلام) گشته‌ایم كه در طول تاریخ چنین ظلمى در حق احدى صورت نپذیرفته است؛ ظلمى كه ابن ملجم توانایى آن را نداشت.
كار این به ظاهر مسلمانان، هزاران برابر از كار خوارج نهروان، فجیع‌تر و گناهشان صدهزاران بار از گناهان ابن ملجم فراتر و سهمگین‌تر است. اگر ابن ملجم، جسم على(علیه‌السلام) را هدف قرار داد و با ضربتى زهرآگین حیات دنیوى و مادى او را گرفت؛ این دون صفتان، روح على(علیه‌السلام) را هدف قرار داده‌اند و با شبهه‌هایی زهرآگین در صدد گرفتن حیات معنوى او برآمده‌اند. اگر خوارج نهروان، در پى ترور شخص على(علیه‌السلام)بودند؛ اینان در پى ترور شخصیت او می‌باشند.
آیا باورمان می‌شود كه در جمهورى اسلامى ایران، كسانى آزادانه میدان قلم زدن یابند و بگویند: حقانیت و مشروعیت هر حكومتى در گرو انتخاب و خواست مردم است. على(علیه‌السلام)نیز مشروعیت حكومت خویش را به خواست و بیعت مردم مى‌دانست.
﴿ صفحه 153 ﴾
على(علیه‌السلام) آن هنگام حق حكومت یافت كه مردم به او روى آوردند؛ وگرنه تا پیش از بیعت مردم، حق حاكمیت از آن خلفاى سه‌گانه بود و على(علیه‌السلام) به هیچ وجه، حق حاكمیت نداشت. مشروعیت هر چیزى، تابع خواست عمومى است و اگر مردم با حقیقتى شرعى نیز مخالف باشند، شرعیت آن حقیقت از بین می‌رود.(226) آیا قابل اغماض و چشم‌پوشی است كه برخى با گستاخى تمام، پندارها و انگارهاى مغرضانه خویش را به ولایت فقیه كه استمرار ولایت معصوم است، سرایت دهند و بگویند: مشروعیت حكومت فقیه نیز همچون حكومت معصوم، تابع انتخاب و خواست مردم است؛ به گونه‌ای كه اگر مردم هم ولایت فقیه را بخواهند، او هیچ ولایتى نخواهد داشت؛ بلكه تنها وكیلى خواهد بود كه بایستى بى چون و چرا، مجرى اراده و خواست مردم باشد و اگر چنین نباشد، از مقام وكالت، فرو می‌افتد و مردم می‌توانند او را از حكومت، عزل نمایند.(227)
بایستى از ایشان سؤال شود شما كه مشروعیت ولایت و امامت را تابع انتخاب مردم
﴿ صفحه 154 ﴾
مى‌دانید ؛ نه به انتصاب الهى، با آیاتى كه بر ولایت انتصابى على(علیه‌السلام) از جانب خداوند دلالتى صریح دارد، چه می‌کنید؟! شمایان مگر ابلاغ ولایت الهى على(علیه‌السلام) را از سوى پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در غدیر قبول ندارید؟!(228)
مگر میراث‌دار سقیفه گشته‌اید كه چنین سخن می‌رانید؟!
مگر با پیشوایان سقیفه، همراز و همنوا گشته‌اید كه چنین قلم می‌زنید؟!
اینان با روح ولایت و امامت، به ستیزه‌جویی پرداخته‌اند؛ چرا كه ولایت را بزرگ‌ترین مانع در رسیدن به هواهاى نفسانى و آرزوهاى شیطانى خویش می‌بینند. ایشان دانسته‌اند مادامى كه محبت و عشق على بر قلوب مردم ما حکم‌فرماست، به اهداف جاه‌طلبانه خویش دست نخواهند یافت؛ از این‌رو سیاست علی‌زدایی را در پیش گرفته‌اند. حقانیت حق محض(229) را نه تابع مشیت الهى كه تابع خواست و انتخاب مردم مى‌دانند؛ یعنى در آن هنگامى كه مردم با غاصبان خلافت بیعت نمودند، مشروعیت حكومتشان ثابت گشت و هرگونه حقانیت و مشروعیتى از على(علیه‌السلام) سلب گردید. ولایت و حكومت على(علیه‌السلام) هنگامى مشروعیت یافت كه مردم، بعد از خلفاى سه‌گانه، متوجه على(علیه‌السلام) شدند، و با بیعت خویش او را برگزیدند.
اینان دنباله‌روان گمراه سقیفه و شاگردان همان مكتبند. اینان میراث‌دارانِ حق‌کشی در سقیفه‌اند.
بایستى از فاجعه سقیفه، درس عبرت بگیریم. منافقان ستیزه‌جو با ولایت و امامت را بشناسیم و رسوایشان نماییم تا مبادا سقیفه‌اى دیگر در تاریخ تكرار شود و فتنه‌ها و فسادها از هر سو بر ما هجوم آورد:
﴿ صفحه 155 ﴾
نكند مكر بنى ساعده تكرار شود! *** كه على در قفس خانه گرفتار شود
نكند حفظ ولى بر همگان عار شود! *** محرم راز على نخل و دل چاه شود
نكند حق على در عمل انكار شود! *** سیلى خصم زبون، نقش رخ یار شود.
از سوى دیگر منافقانى دون‌صفت با استفاده از انواع شگردهاى تبلیغاتى و تحریف‌های معنوى سعى کرده‌اند چنین وانمود كنند كه اصولاً علی(علیه‌السلام) انسان خشنى بود و از سیاست و شیوه حکومت‌داری آگاهى نداشت. اگر او از شگردهاى حكمرانى بهره‌اى داشت، اندكى از اصول خویش كوتاه می‌آمد و با همه كسانى كه با او بیعت كرده بودند، با سهل‌گیرى و مدارا رفتار می‌نمود و به هر كدام از ایشان، سهمى از حكومتش را عطا می‌کرد. در این صورت آن همه جنگ و خونریزى پیش نمی‌آمد و جان آن همه مسلمان بی‌گناه به هدر نمی‌رفت. گناه تمام آن خون‌ها بر گردن على است؛ چرا كه اهل تساهل و تسامح و سیاست‌کاری نبود.
عجب این‌جاست كه اینان داعیه‌دار طرفدارى از على(علیه‌السلام) و مدعى دوستى آل على(علیهم السلام) نیز می‌باشند؟!
شگفتا! بزرگ‌ترین افتراها به على(علیه‌السلام) و داعیه طرفدارى او؟! مىگویند چرا على(علیه‌السلام)، طلحه و زبیر را تحویل نگرفت؟ مگر این دو از بزرگان و پرنفوذان آن زمان نبودند؟ از كسانى بودند كه خلیفه دوم ایشان را هم‌طراز على (علیه‌السلام) جزء نامزدهاى خلافت معرفى كرده بود. زبیر از اصحاب رضوان بود كه پیامبر در حق او دعا كرده بود. زبیر، شخصیتى بزرگ بود كه هم در میان بنی‌هاشم و هم در میان دیگر طوایف از قدر و منزلتى عظیم برخوردار بود! این دو شخصیت مهم كشور، چند روز پس از بیعت با على(علیه‌السلام)، از او وقت ملاقات خصوصى گرفتند و با اجازه حضرت به خدمتش رسیدند. به محض ورودشان به اتاق، على(علیه‌السلام) چراغ را خاموش و شمعى را روشن نمودند. این دو نگاهى تعجب‌آمیز به یكدیگر كردند و آن گاه پرسیدند: جریان چیست؟! فرمود: آن چراغ از پول بیت‌المال بود كه براى حسابرسى بیت‌المال از آن استفاده می‌کنم. چون مسأله شما شخصى است،
﴿ صفحه 156 ﴾
آن چراغ را خاموش و این شمع را كه از آن خودم می‌باشد، روشن كردم. من حق ندارم از چراغ بیت‌المال براى گفت‌وگوهاى شخصى استفاده نمایم.
طلحه و زبیر كه چنین رفتار قاطعى را از على(علیه‌السلام) مشاهده كردند، با خود گفتند: ما براى چه آمده‌ایم؟ مگر می‌شود با این مرد بر سر حكومت اسلامى معامله كرد؟! از خانه على بیرون آمدند و از همان جا نقشه جنگ با على(علیه‌السلام) را طراحى كردند.
روشنفكران ملى و مذهبى، به سیره امام على(علیه‌السلام) اعتراض می‌نمایند كه چرا او با دو تن از بانفوذترین رجال سیاسى ـ اجتماعى زمانه خویش با تساهل و مدارا رفتار نكرد؟! چرا با شدت و قاطعیت، ایشان را از خود راند و به جنگ با خویش وادارشان ساخت؟! اگر ایشان را تحویل می‌گرفت و به شكرانه اینكه به او رأى داده بودند، حكومت كوفه و بصره را بینشان تقسیم می‌کرد، از شرشان راحت می‌گشت و آنگاه با كمال آسودگى، به دور از هرگونه جنگ و خونریزى، در مدینه حكومت می‌کرد.
اما على، طبعاً خشونت‌طلب بود و شیوه حکومت‌داری نمی‌دانست. وظیفه خویش را تشخیص نمی‌داد و تدبیر سیاسى نداشت. ما امروز، اسلام را بهتر از على می‌شناسیم. اسلام، دین رأفت و عطوفت است؛ نه دین شدت و خشونت. على، شایستگى رهبرى جامعه اسلامى را نداشت؛ طبع خشونت‌طلب خویش را اصلاح نكرده بود.
بایستى، بر این مصیبت خون گریست! اگر بر مصیبت ضربت خوردن على (علیه‌السلام) در محراب مسجد كوفه، می‌گرییم، بایستى بر چنین فاجعه‌ای در ایران اسلامى، خون بگرییم!! گناه اینان بیشتر است كه حقیقت و شخصیت على(علیه‌السلام) را می‌کشند یا گناه ابن ملجم كه بر فرق على(علیه‌السلام) شمشیر فرود آورد؟! كدامین مصیبت سنگین‌تر است؛ این‌كه روح على(علیه‌السلام) هدف قرار گیرد یا آنكه جسم او؟!!
نسبت به سیاست الهى على(علیه‌السلام) در همان زمان نیز اعتراض‌هایی وجود داشت؛ از این رو حضرت پیش از شروع پیكار با جنگ‌افروزان جمل، در جمع كثیرى از مسلمانان سخنرانى كردند و علت تصمیم جنگ با آن نابكاران را چنین تبیین فرمودند:
﴿ صفحه 157 ﴾
وَقَدْ قَلَّبْتُ هذَا الْأَمْرِ بَطْنَهُ وَ ظَهْرَهُ فَما وَجَدْتُنى یَسَعُنى اِلّا قِتالُهُمْ اَوِ الجُحُودُ به ما جاءَنى بِهِ مُحَمَدٌ(صلى الله علیه وآله وسلم)؛(230) پشت و روى این كار را نیك نگریستم و دریافتم كه جز این راهى ندارم كه یا جنگ با آنان را پیش گیرم و یا آنچه را كه محمد براى من آورده است، انكار نمایم؛ پس پیكار را از تحمل عقاب، آسان‌تر دیدم و رنج این جهان را بر كیفر آن جهان برگزیدم.
اى مردم! تصمیم من بر جنگ و كارزار با این منافقان و از دین خارجان، هرگز دفعى و بدون فكر و تأمل نبود. مسأله را کاملاً سنجیدم و دیدم كه این امر بین دو چیز دایر است كه سومى ندارد: یا باید با اینان بجنگم یا بایستى كافر شوم و دین محمد(صلى الله علیه وآله وسلم) را انكار نمایم.
آرى طبق آیین اسلام در مواردى باید در اوج صلابت و قاطعیت رفتار كرد؛ هر چند لازم آید كه در جنگى چون جنگ صفین بیش از صد هزار مسلمان كشته شوند. على (علیه‌السلام) فرمود: اگر با فتنه‌افروز‌ان جمل وارد جنگ نمی‌شدم، بایستى دین اسلام را انكار می‌نمودم؛ اما اسلام‌شناسان معاصر! مى‌گویند: على نمی‌بایست وارد جنگ می‌شد. بایستى خشونت را كنار می‌گذاشت و رأفت و عطوفت را در پیش می‌گرفت. همچون پدرى مهربان، بر سر همه دست نوازش می‌کشید و حكومتش را بین ایشان تقسیم می‌نمود.
شگفتا كه اینان از على(علیه‌السلام) هم اسلام‌شناس‌تر شده‌اند!
البته پیدایش چنین نگرشى در جامعه ما، رهاورد ترویج اندیشه تساهل و تسامح است؛ همان اندیشه‌ای كه دنیاى غرب آن را به عنوان نسخه‌ای شفابخش به عالم اسلام تحمیل نموده است؛ اندیشه‌ای كه بر باددهنده غیرت دینى و فروپاشنده عزت اسلامى است.
مگر نه این است كه طبق دیدگاه توحیدى، ولایت و حاكمیت، تنها از آن خداست و هر كه از جانب او داراى اذن و اجازه باشد، حق ولایت و حاكمیت بر مردم را داراست؟! اگر قدرى ژرف‌تر در گفته‌هاى ایشان دقت كنیم، به این نتیجه می‌رسیم كه مشكل اصلى
﴿ صفحه 158 ﴾
اینان، با خداست. اینان می‌خواهند آزادِ آزاد باشند و در این راستا، براى خداوند نیز حق ولایت و حاكمیتى قایل نمی‌باشند(231): بَلْ یُریِدُ الْإِنْسَنُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ(232)؛ بلكه انسان می‌خواهد (آزاد باشد و بدون هیچ ترسى) در تمام عمر گناه كند.
چنین سخنانى، همچون سخن فتنه‌افروز‌ان سقیفه و سردمداران بی‌غیرتی در دوران فاطمه (علیها السلام) است. در مقابل چنین یاوه‌هایى، بایستى چونان فاطمه زهرا(علیها السلام) به پاخاست و با استدلالى آهنین، مشت محكمى بر دهانشان كوبید:
واى بر آنان كه راه شهوت و هواى نفس را برگزیده‌اند و تنها بر طبق آرا و خواسته‌هاى نفسانى خویش عمل می‌کنند. هزاران واى بر اینان! آیا كلام خدا را نشنیده‌اند كه در مقابل خواست خدا و رسولش، هیچ رأى و خواسته‌ای مقبول نیست: وَ رَبُّكَ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ وَ یَخْتَارُ مَا كَانَ لَهُمُ الْخَیَرَةُ؛(233)پروردگارت هر چه را بخواهد می‌آفریند و هر كه را بخواهد بر می‌گزیند. براى ایشان در برابر خداوند، هیچ حق و اختیارى نیست.
چرا شنیده‌اند؛ اما همان‌گونه كه خداوند سبحان می‌فرماید: چشمانشان بیناست ولیكن قلب‌هایشان كور گردیده است. چه دور است پندپذیرى ایشان! بساط آرزویشان را در دنیا گسترانده و مرگشان را به فراموشى سپرده‌اند.(234)
﴿ صفحه 159 ﴾
اینان از اختیار خدا و رسولش، روى برگردانده و به سوى خواست خویش روى نهاده‌اند؛ در حالى كه قرآن ندای‌شان می‌کند كه: وَ مَاكَانَ لِمُؤْمِن وَ لَامُؤْمِنَة اِذَا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ اَمْراً اَنْ یَكُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ اَمْرِهِمْ؛(235) هیچ مرد و زن با ایمانى را حق آن نباشد كه چون خدا و رسولش امرى را مقرر دارند، چون و چرا و اختیارى از خویش روا دارند.(236)

بزرگ‌ترین ظلم‌ها در حق فاطمه زهرا(علیها السلام)

قدر و منزلت بی‌کرانه ناموس الهى و بانوى خلوت كبریایى، چنان غریب و ناشناخته مانده است كه حتى دوستان و دل‌سپردگانش نیز از تقریر و تفسیر خدمت‌های بی‌نظیر او در حق جامعه اسلامى عاجز و ناتوان مانده‌اند. گاهى حماسه و قیام سهمگین فاطمى چنان كوتاه و نارسا و همراه با برداشت‌هایی ناقص و معیوب ارائه می‌شود كه با كمال دردمندى بایستى آن را به حساب غربت و ناشناختگى زهرا(علیها السلام) گذاشت. بسیار ساده‌انگار و سطحی‌نگر بوده‌ایم اگر بینگاریم كه داستان فدك تنها قصه غصبى بود كه بر آن اعتراض شد: عده‌اى ملك شخصى فاطمه(علیها السلام) را با زور و تزویر به تصرف در آوردند. فاطمه(علیها السلام) از آنجا كه این ملك را براى خود، همسر و فرزندانش می‌خواست، نتوانست غصب آن را تحمل كند؛ از این روى به پاخاست و زبان به اعتراض گشود. عاقبت، فریاد دادخواهىاش به جایى نرسید و حقش پایمال گردید.
آیا وجود اندكْ معرفتى به وارستگى زهرا و دل‌بریدگی او از دنیا به چنین تحلیلى اجازه رخ نمایى می‌دهد؟! آیا صاحبان اندكْ شناختى نسبت به پارسایى اهل بیت(علیهم السلام) می‌توانند این پندار را برتابند كه زهراى وارسته از سوى الله از روى دلبستگى به دنیا به
﴿ صفحه 160 ﴾
مسجد بیاید و در جمع مهاجران و انصار، آن خطبه آتشین را قرائت نماید، غاصبان خلافت را به محاكمه كشاند و مردمان در غفلت خفته را به قیام و تكاپو فراخواند تا فقط حق از دست رفته خویش را بازیابد؟!
به خدا بزرگ‌ترین ظلم‌ها در حق زهراى مرضیه (علیها السلام) آن است كه اوج مقام عرشی‌اش را با كوتاه اندیشه‌هاى فرشىمان چنان فرو كشانیم كه گمان شود چون میراث او را ظالمانه غصب كردند و حقش را جسورانه لگدمال نمودند، تاب تحمل از كف داد و برآشفت. در جمع مسلمانان بر غاصبان فدك خروشید. و آن گاه كه لبیكى نشنید، به خانه پناه برد و در سوز هجران پدر و غم از دست رفتن فدك، آن قدر غصه خورد و گریست تا دق كرد و از دنیا گریخت.
و اللّه! فاطمه(علیها السلام) هیچ عشقى به فدك نداشت؛ و اللّه! فاطمه(علیها السلام) به دنیا ذره‌اى دلبستگى نداشت؛ فاطمه(علیها السلام)، مستغرق بحر وصال گشته بود و غرق در شهود آن جمال بىمثال:
آن كه او مستغرق عشق خداست *** كى نظر او را به جمله ما سواست.(237)
در این مقام، نگرشى بر پیشینه فدك و پژوهشى در علت بخشش آن از جانب پیامبر به فاطمه زهرا(علیها السلام)، می‌تواند ما را به كشف علل حقیقى قیام بزرگ زهرا(علیها السلام) در مقابل غاصبان فدك، نزدیک‌تر سازد.

پیشینه و فرجام فدك

فدك، سرزمینى بسیار وسیع و آباد در سراشیبى خیبر، واقع در شمال مدینه بود كه قلعه‌اى بزرگ و مستحكم، چشم‌هاى سرشار، نخلستان‌هایى پربار و باغ‌هایى پرشمار را شامل می‌گردید. ساكنان این سرزمین، یهودیانى بودند كه با اهل خیبر در ارتباط بوده، تحت ریاست مردى به نام «یوشع بن نون» در آن منطقه روزگار می‌گذراندند.
﴿ صفحه 161 ﴾
نامگذارى این سرزمین، به «فدك» از آن جهت بوده كه اولین ساكن آن، مردى به اسم «فدك بن هام» بوده است.(238) از آن سرزمین آباد و پهناور، هم اكنون نیز باغهاى متعددى در 100 كیلومترى شمال مدینه بر جاى مانده است.
چگونگى فتح فدك
در سال هفتم هجرت، حدود چهار سال قبل از رحلت پیامبر، منطقه حاصل‌خیز خیبر به تصرف مسلمانان در آمد. یك روز پس از فتح خیبر، جبراییل از جانب خداوند بر پیامبر نازل شد و فرمان فتح فدك را آورد. در این فرمان، تصریح شده بود كه فدك بایستى تنها به دست پیامبر و على (علیهما السلام) فتح گردد و مسلمانان نبایستى در آن شركت نمایند.
هنگامى كه شب فرا رسید، آن دو بزرگوار در تاریكى شب از لشكر جدا شده و خود را به قلعه فدك رسانیدند. ساكنان فدك كه خبر فتح قلعه عظیم خیبر را در روز قبل دریافت كرده بودند، در قلعه فدك و پشت درهاى بسته، شبى پر اضطراب را مى‌گذرانیدند.
در پى نقش‌هاى دقیق، امیرمؤمنان، على(علیه‌السلام) با كمك پیامبر و امداد الهى از دیوار بلند قلعه بالا رفت و آن هنگام كه بر فراز دیوار قلعه قرار گرفت، با صدایى رسا، به گفتن اذان و تكبیر پرداخت. ساكنان قلعه فدك كه خویش را در محاصره مسلمانان پنداشتند، شتابان رو به سوى در قلعه نهادند تا در زمین‌هاى پیرامون آن پراكنده گردند.
در این هنگام، امیر مؤمنان از دیوار قلعه پایین آمد و به همراه پیامبر كه بر در قلعه منتظر بود، راه فراریان را بستند و با آنان درگیر شدند و پس از آن‌كه هیجده نفر از دلیرمردان آنان را به هلاكت رساندند، اهل فدك را به اسارت درآورده، به همراه غنایم، با خود به مدینه آوردند.(239)
مالكیت فدك
از آنجا كه فدك، تنها به دست پیامبر و امیر مؤمنان(علیهما السلام) و بدون کوچک‌ترین دخالتى از جانب دیگران، به فتح كامل درآمده بود، به فرموده صریح قرآن، این سرزمین به خداوند، رسول خدا و اقرباى او و نیز به یتیمان، مسكینان و در راه ماندگان تعلق می‌گرفت: وَ مَا أَفَاءَ
﴿ صفحه 162 ﴾
اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمَا اَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْل وَلارِكَاب وَلكِنَّ اللَّهَ یُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلَى مَنْ یَشَاءُ وَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَىء قَدِیرٌ.(240)و آنچه را خداوند از یهودیان به رسولش بازگردانده و بخشیده، چیزى است كه شما براى به دست آوردن آن نه اسبى تاختید و نه شترى؛ ولى خداوند رسولان خویش را بر هر كس بخواهد مسلط می‌سازد و خدا بر هر چیز تواناست.
مَا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْ اَهْلِ الْقُرَى فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِى الْقُرْبَى وَ اَلْیَتَمَى وَ الْمَسَكِینِ وَ ابْنِ الْسَّبِیلِ كَىْ لایَكُونَ دُولَةً بَیْنَ الْأَغْنِیَاءِ مِنْكُمْ... .(241)
آنچه را خداوند از اهل این آبادى‌ها به رسولش بازگرداند، از آن خدا و رسول و خویشاوندان او و یتیمان و مستمندان و در راه ماندگان است تا (این اموال عظیم) در میان ثروتمندان شما دست به دست نگردد... .
طبق وحى الهى، سرزمین فدك به طور یكپارچه، به مالكیت رسول خدا در آمد و قرار شد كه هر كس از اهل فدك، مسلمان شود، خمس اموالش را و هر كس بر یهودیت باقى بماند، تمام اموالش را به پیامبر پرداخت نماید. یهودیان فدك از پیامبر تقاضا كردند تا به آنان اجازه دهد در زمین‌هاى زراعى فدك كار كنند و تمام درآمد آن را به حضرت تسلیم نموده، تنها اجرت آن را دریافت نمایند. پیامبر این پیشنهاد را پذیرفت و پس از محاسبه‌اى كه انجام گرفت، قرار شد سالیانه 120000 دینار طلا به عنوان درآمد فدك به پیامبر تسلیم گردد.
حكمت بخشش فدك به فاطمه(علیها السلام)
اندك مدتى پس از فتح فدك، پیامبر از جانب خداوند مأموریت یافت تا حق اقرباى خویش را بدیشان بپردازد: وَ ءَاتِ ذَاالْقُرْبَى حَقَّهُ.(242) در پى نزول این آیه، پیامبر از جبرئیل پرسید: منظور از «ذاالقربى» چه كسانى می‌باشند و حق ایشان چیست؟!
جبرئیل از جانب خداوند عرضه داشت: «فدك را به فاطمه عطا كن!»(243). پیامبر بلافاصله
﴿ صفحه 163 ﴾
حضرت زهرا(علیها السلام) را فراخواند و فرمود: خداوند فدك را براى پدرت فتح كرد و چون لشكر اسلام آنجا را فتح نكرده‌اند، هیچ سهم و نصیبى از آن نمی‌برند و مالكیت آن به اذن خداوند از آن من است تا خواست خداوند را درباره آن اجرا گردانم. هم‌اكنون دستور خداوند بر عطاى فدك به تو نازل شده و از سوى دیگر، مهریه مادرت، خدیجه، بر عهده پدرت مانده است. پدرت به دستور خداوند و در قبال مهریه مادرت، فدك را به تو عطا می‌کند. آن را براى خود و فرزندانت بردار و مالك آن باش!(244)
فاطمه زهرا(س) به پدر عرضه داشت: شما بر جان و مال من صاحب اختیارید و تا شما زنده‌اید، نمی‌خواهم در آن تصرفى داشته باشم. پیامبر فرمود ترس من از آن است كه نااهلان، تصرف نكردن تو را در زمان حیاتم بهانه‌اى قرار دهند و بعد از من، آن را از تو منع نمایند. فاطمه عرضه داشت: پس آن‌گونه كه صلاح مى‌دانید، عمل نمایید.(245)
پیامبر، ورقه‌اى خواست و امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) را فراخواند و از او خواست تا سند مالكیت فدك را براى حضرت زهرا(س)، به عنوان اعطایى پیامبر، تنظیم نماید. و آن گاه پیامبر(ص)، على(علیه‌السلام) و امّ ایمن را بر این امر شاهد گرفت و پس از شهادت‌دهى امّ ایمن، در شأن او فرمود: «امّ ایمن زنى از زنان اهل بهشت است».(246) سپس پیامبر، مردم را به منزل حضرت زهرا فرا خواند و به آنان خبر داد كه فدك ازآن فاطمه است و در همان جا اولین درآمد فدك را به عنوان اهدایى فاطمه(علیها السلام) بین مردم تقسیم فرمودند و بدین صورت مالكیت فاطمه(علیها السلام) بر فدك را رسمیت بخشیدند.(247)
﴿ صفحه 164 ﴾
در پى این بخشش، حضرت زهرا(علیها السلام) نماینده‌اى از جانب خویش براى فدك تعیین نمود و كارمندانى را تحت فرمان او سپرد تا پس از محاسبه دقیق و پرداخت حق‌الزحمه كارگران، سود خالص آن را خدمت آن حضرت تقدیم نمایند. در طول چهار سال مالكیت پرافتخار حضرت زهرا (علیها السلام) تمام درآمد سالیانه فدك كه بالغ بر 120000 سكه طلا می‌شد(248)، به دست سخاوتمند آن حضرت در امور خیر و سامان‌بخشى به زندگى نیازمندان مصرف می‌گشت.
علت غصب فدك
ده روز پس از رحلت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) و در حالى كه فاطمه زهرا(علیها السلام) با پهلوى شكسته در بستر بیمارى آرمیده بود، خبر آوردند كه فدك از دست رفت. مأموران ابوبكر به دستور او نماینده حضرت زهرا(علیها السلام) را از فدك اخراج كرده و آن را همچون خلافت به تصّرف خویش درآورده بودند.
بزرگ‌ترین سؤالى كه به ذهن خطور می‌کند این است كه چرا غاصبان خلافت در اقدامى عجولانه به غصب فدك پرداختند؟! مگر در فدك چه رازى نهفته بود كه تاب تحمل را از غاصبان ربود و آنان را به اقدامى وادار نمود كه ممكن بود بنیان حكومت غاصبانه‌شان را در هم فرو ریزد؟! مالكیت فاطمه(علیها السلام) بر فدك، واقعیتى نبود كه احدى بتواند آن را انكار نماید؛ اما چرا با این وجود، دستگاه خلافت با شتاب تمام به غصب فدك و انكار مالكیت فاطمه(علیها السلام) بر آن اقدام نمود؟!
راز غصب فدك در این بود كه غاصبان می‌دانستند واگذارى فدك به اهل‌بیت(علیهم السلام) امرى فراتر از یك میراث‌گذارى عادى است كه بزرگ خاندانى براى بازماندگانش بر جاى می‌نهد. می‌دانستند كه فدك روى دیگر سكه امامت است؛ امامت و خلافت به حكم خدا ویژه اهل‌بیت(علیهم السلام) بود و فدك، پشتوانه حكم خدا بود.
می‌دانستند كه فدك، بعد اقتصادى خلافت است و خلافت، بعد سیاسى فدك و این دو، فدك و خلافت، قوی‌ترین پشتوانه‌هاى امامت و استمراربخش نبوت است. آنان به
﴿ صفحه 165 ﴾
خوبى می‌دانستند كه بدون غصب این دو توأمان، نمی‌توان امام برحق را خانهنشین و حكومتى ظالمانه را بر پا ساخت.
آرى، بخشش فدك به فاطمه زهرا(علیها السلام)كاملا حساب شده و از روى حكمت الهى صورت پذیرفته بود تا قوی‌ترین پشتوانه اقتصادى امامت و بر طرف‌ساز احتیاجات مالى خلافت باشد. وگرنه به فرموده مولاى متقیان على(علیه‌السلام): اهل بیت كجا و چشمداشت به فدك كجا؟!
بارى، غصب فدك به منظور درهم‌شكنى و تصاحب مستحکم‌ترین پشتوانه ولایت و امامت صورت پذیرفت و این همان سیاستى است كه امروزه عده‌اى از منافق‌صفتان داخلى در ایران اسلامى پیش گرفته‌اند و تلاش می‌نمایند تا با دلیل‌تراشى‌هاى واهى پشتوانه‌هاى مالى و اقتصادى ولایت را تضعیف نمایند و در نهایت از تحت اختیار رهبرى خارج گردانند.(249)