جامی از زلال کوثر

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

فاطمه، بانى عظیم‌ترین خدمت

خدمت فاطمه (علیها السلام) به عالم هستى، قابل هیچ وصفى نیست. او هم به پدرش، به عنوان رسول خدا و هم به همسرش به عنوان ولىّ خدا و هم به امت اسلام به عنوان پیروان رسول خدا، خدمت كرد؛ خدمتى كه از عهده هیچ كسى، حتى یگانه همتایش امیرمؤمنان نیز بر نمی‌آمد. اگر زهرا(علیها السلام) و آن خطبه‌هاى هدایت‌گرانه‌اش نمی‌بود، امروز ما نیز باور نمی‌کردیم كه حق با على بوده است؛ چرا كه نفاق‌ها، کینه‌هاه‌ه، دنیاگرایى‌ها، ساده‌انگارى‌ها، سیاست‌بازى‌ها، تطمیع‌ها، تبلیغ‌ها، تحریف‌ها دست به دست هم داده و امامت را چنان به انزوا كشانده بود كه حتى اجازه نمی‌داد فریاد حقجویى على(علیه‌السلام) به گوش احدى از آیندگان برسد.
رسالت و امامت، تحقق‌بخش هدف خلقت بود و این فاطمه بود كه امامت را حیاتى دیگر بخشید، رسالت را مایه ثمر گردید و خلقت را به هدف نزدیك گردانید:
نخل نبوت ز تو شد بارور *** باغ امامت ز تو شد پر شجر
مهر تو رخشان ز بلنداى عرش *** سفره تو گستره عرش و فرش
علت غایى به دو عالم تویى *** جوهره عالم و آدم تویى.(220)
آرى، قیام فرهنگى فاطمه(علیها السلام)، حماسه‌اى بود كه تنها از عهده خودش بر می‌آمد.
﴿ صفحه 148 ﴾
آگاهى‌بخشى الهى زهرا(علیها السلام) به امت اسلامى، چنان در اوج بى‌مثالى است كه پژواك روح‌بخش آن تا قیام قیامت، در گوش جان جهان، طنین‌انداز خواهد ماند. فاطمه(علیها السلام)، مردم زمانه خویش را می‌شناخت و مىدانست آن مسلمان‌نمایان بى‌غیرت، لیاقتِ عبرت‌پذیرى از سخنان او و جسارت قیام به همراه او را ندارند؛ اما می‌خواست براى آیندگان، ضلالت را رسوا، حقیقت را برملا و حجت را تمام نماید:
من آنچه شرط بلاغ است با شما گفتم. اما مى‌دانم كه خوارید و در چنگال زبونى گرفتار. یارى نكردن وجودتان را فرا گرفته و ابر بى‌وفایى بر قلوبتان سایه گسترده. چه كنم كه دلم خون است و بازداشتن زبان شكایت از طاقت بیرون. مى‌گویم براى اتمام حجت بر مردمان. بگیرید این لقمه گلوگیر به شما ارزانى و ننگ حق‌كشى و حقیقت‌پوشى بر شما جاودانى!! یقین بدانید كه آسوده‌تان نگذارد تا شما را به آتش افروخته خدا بیازارد؛ آتشى كه هر دم فروزد و دل و جان را بسوزد. آنچه می‌کنید خدا می‌بیند و ستمكار به زودى داند كه در كجا می‌نشیند. فرجام كارتان را نگرانم و و چون پدرم شما را از عذاب خدا می‌ترسانم. به انتظار بنشینید تا میوه درختى را كه كشتید، بچینید و كیفر كارى را كه كردید، ببینید.(221)
فاطمه در قیام پرحماسه فرهنگى‌اش، لحظه‌اى از افشاگرى و روشنگرى‌هاى هدایت‌بخش خویش دست بر نداشت تا به همه مسلمانان طول تاریخ بفهماند كه سكوت در مقابل مهاجمان فرهنگى پذیرفتنى نیست؛ غفلت در مقابل هدف‌گیرانِ ولایت و رهبرى عقلایى نیست؛ پرده‌پوشى در مقابل منافقان داخلى فضیلتى نیست؛ ساده‌انگارى در مقابل طرح پرشتاب براندازى، تحمل‌كردنى نیست و آن هنگام كه اصل و اساس اسلام به ورطه خطر افتاده باشد، هیچ تقیه و بهانه‌اى براى احدى، چه زن و چه مرد، شرعى نیست. باید به پاخاست؛ باید فریاد برآورد؛ بایستى در برابر ضلالت قد علم كرد و همچون سیلى بنیانكن بر تیره خارهاى نفاق خروشید:
﴿ صفحه 149 ﴾
ما زنده از آنیم كه آرام نگیریم *** موجیم كه آسودگى ما عدم ماست.
فاطمه، در مقابل بدعت و تحریف اسلام، آرام ننشست، برخاست، جوشید و خروشید، افشاگرى نمود و روشنگرى كرد؛ چرا كه با الهام الهى و تحدیث جبراییل از آینده خبر داشت و مى‌دانست این روشنگری‌ها عاقبت دل‌هاى لایقى خواهد یافت و نقش بى‌نظیرى را در به ثمر رسانى امامت و محقق‌سازى هدف خلقت ایفا خواهد نمود.

سقیفه، سنگ بناى بدعت و جنایت

هنوز چند ماهى از حجةالوداع و بیعت همگان با وصىّ مصطفى نگذشته بود كه ابر سیاه پیمان‌شكنى جامعه اسلامى را به تیرگى و سیاهى كشانید.
هنوز چند ساعتى از عروج آخرین پیامبر نگذشته بود كه امت او تیغ حق‌كشى از نیام كینه و نفاق بر كشیدند و بر قلب یگانه وصىّ او نشاندند. هنوز چند لحظه‌اى از غسل بدن مطهر پیامبر رحمت نگذشته بود كه پیروانش، پاره تن و یگانه دختر او را مورد دردناک‌ترین بى مهری‌ها و ظلم‌ها قرار دادند.
چگونه می‌توان باور كرد كه پیشگامان بیعت با علىّ مرتضى و اولین منادیان بَخٍّ بَخٍّ لَكَ یا عَلى!(222) چنان عهد و پیمان تاریخى خویش را از یاد ببرند كه در زمره پیشوایان حق‌كشى و سردمداران پیمان‌شكنى و گمراهى درآیند:
آه از آن پیمان‌شكن كز كینه خمّ غدیر! *** آتشى افروخت تا هم خمّ و هم پیمانه سوخت.(223)
چگونه می‌توان باور كرد یاوران پیامبر؛ همانانى كه بارها از پیامبر شنیده بودند كه خشم فاطمه، خشم خداست و آزار رسانى به او، آزار رسانى به خداست، چنان در گرداب خودخواهى و غفلت گرفتار آیند كه همه چیز را به فراموشى سپارند و فجیع‌ترین
﴿ صفحه 150 ﴾
بى‌حرمتى‌ها و جسارت‌ها را در حق جگرگوشه پیامبر، روا دارند؛ او را به مسلخ دیوار و درى آتشین كشانند، سینه‌اش را در خون نشانند، پهلویش را در هم شكنند، صورتش را سیلى زنند و محسنش را به شهادت رسانند:
آه از آن ساعت كه از دست جفاى روزگار! *** خاطرت افسرد و پهلویت شكست از ضرب در
مهبط جبریل و آتش، این چه بیداد است داد! *** خانه حق را به ناحق دست ناحق زد شرر
عصمت پاك خدا و سقط محسن اى دریغ! *** زین جفاى بى‌حساب و زین خطاى بى شَمَر.(224)
سقیفه، نطفه‌گاه بدعتى شد كه تمام بدعت‌گذارى‌ها در اسلام را پشتوانه‌اى قوى گردید. سقیفه، گشاینده كوره‌راهى شد كه براى همه انحراف‌ها و گمراهی‌ها در طول تاریخ به گذرگاهى دایمى بدل گردید. سقیفه، توطئه‌گاه چنان حق‌كشى و ظلمى شد كه براى جمله ظلم‌ها و حقكشى‌ها، دستمایه‌اى بى‌نظیر گردید. سقیفه پایه‌گذار چنان ستم و جسارتى شد كه براى تمام ستم‌ها، بى‌حرمتى‌ها و جسارت‌ها در طول تاریخ اسلام زیربنایى مستحكم گردید. در سقیفه، نطفه همان بدعت، فساد و انحرافى بسته شد كه پاره تن مصطفى، حضرت زهرا(علیها السلام) امت اسلام را از آثار شوم و هولناك آن به شدت بر حذر می‌داشت:
اما به جان خودم سوگند! نطفه فساد بسته شد. باید انتظار كشید تا مرض فساد، پیكر جامعه اسلامى را از پاى در آورد!!! از این پس از پستان شتر به جاى شیر خون می‌دوشید و زهرى كه به سرعت هلاك‌كننده است! این‌جاست كه روندگان راه باطل، زیان كننده‌اند. و مسلمانان آینده خواهند دانست، سرانجام اعمال مسلمانان صدر اسلام چه بوده است؟! از این پس، قلب‌هاى شما با فتنه‌هاه‌ه آرام خواهد گرفت. بشارت باد شما را به شمشیرهاى كشیده و برّان! و به حمله و تهاجم‌هاى پى‌درپى ستمكاران! و به هم ریخته شدن امور اجتماعى همگان! و به استبداد و دیكتاتورى از سوى ظالمان؛ آن‌ها كه غنایم و حقوق شما را اندك پرداخت می‌کنند. و جمع شما را با شمشیرهاى خود درو می‌نمایند. پس حسرت و اندوه بر شما! كارتان به كجا خواهد انجامید؟
﴿ صفحه 151 ﴾
دریغا كه دیده حقیقتبین ندارید، بر ما هم تاوانى نیست و نمی‌توانیم شما را به كارى كه كراهت دارید الزام كنیم.(225)
بارى سقیفه، پیام‌آور همه ظلم‌ها و جسارت‌ها در حق ذریه پیامبر گردید:
پیام‌آور پهلوشكنى و به شهادترسانى فاطمه زهرا(علیها السلام)؛ زیربناى مظلومیت و در خوننشانى على مرتضى(علیه‌السلام)؛ زمینه‌ساز غربت و جگر پارگى امام حسن مجتبى(علیه‌السلام)؛ سنگ‌بناى فاجعه كربلا و بر نى شدن سر اباعبدالله(علیه‌السلام):
ضربه‌هاه‌ه بر بازوى زهرا اگر قنفذ نمی‌زد *** شمر دون بر حنجر سبط نبى، خنجر نمی‌زد
محسن شش‌ماه‌ه گر مقتول پشت در نمی‌شد *** حرمله تیرى به حلقوم على‌اصغر نمی‌زد
خصم اگر در كوچه سیلى بر رخ مادر نمی‌زد *** كعب نى هرگز كسى بر زینب اطهر نمی‌زد
گر نمی‌بردند مولا را به مسجد دست بسته *** هیچ كس غل بر تن آن عابد مضطر نمی‌زد
آرى، هنوز نیم قرنى از حجةالوداع نگذشته بود كه امت محمد، تیغ بر اوصیاى او كشیدند و با نام اسلام، قلب اسلام را كه امام است، هدف تیرها، تیغ‌ها و خنجرهاى كینه و نفاق خود قرار دادند. به ظاهر یگانه‌پرست شده بودند؛ اما در باطن همان بت‌هایی را می‌پرستیدند كه محمد به یارى على آن‌ها را در هم شكسته بود. رو به قبله نماز می‌گذاردند؛ در حالى كه با باطن قبله كه امامت است، پیكار می‌کردند. بارى، جاهلیت ریشه در درون دارد و اگر آن مشرك هواپرست كه در درون آدمى است، ایمان نیاورد چه سود كه بر زبان لااله الا الله براند؟!
عجبا! جهان را ببین كه چه وارونه می‌شود: روزى در صف پیشگامان هجرت و بیعت و دیگر روز در جرگه پیشوایان بدعت و ضلالت.
﴿ صفحه 152 ﴾

بزرگ‌ترین ظلم‌ها در حق على مرتضى(علیه‌السلام)

به بركت انقلاب هدفمند ایران و در پى نوشته‌ها، گفته‌ها و تبلیغ‌های فراوان، سطح محبت‌ها و معرفت‌های ما نسبت به اهل بیت(علیهم السلام) رو به فزونى نهاده است؛ اما با این وجود، هماره بایستى در تكاپوى آن باشیم كه این محبت‌ها و معرفت‌ها را گسترده‌تر و ژرف‌تر نماییم. بایستى در شناخت‌هایمان نسبت به انبیا، اولیا و به خصوص نسبت به امیر مؤمنان(علیه‌السلام)كه مظلوم‌ترین مردان عالم و حضرت زهرا(علیها السلام) كه مظلومه‌ترین بانوان عالم است، به طور مداوم تجدید نظر نماییم تا اگر نمی‌توانیم حق معرفت این بزرگواران را ادا نماییم، لااقل در حقشان ظلم نكرده باشیم.
از بزرگ‌ترین ظلم‌هایی كه در طول تاریخ در حق امیرمؤمنان، على(علیه‌السلام)، صورت پذیرفته، ظلمى است كه امروز در كشور ایران به این بزرگوار می‌شود؛ ظلمى كه معاصران و آیندگان على(علیه‌السلام) هرگز از عهده‌اش بر نیامده‌اند. امروز در جمهورى اسلامى ایران از سوى برخى از نویسندگان و گویندگان شاهد چنان ظلمى در حق على(علیه‌السلام) گشته‌ایم كه در طول تاریخ چنین ظلمى در حق احدى صورت نپذیرفته است؛ ظلمى كه ابن ملجم توانایى آن را نداشت.
كار این به ظاهر مسلمانان، هزاران برابر از كار خوارج نهروان، فجیع‌تر و گناهشان صدهزاران بار از گناهان ابن ملجم فراتر و سهمگین‌تر است. اگر ابن ملجم، جسم على(علیه‌السلام) را هدف قرار داد و با ضربتى زهرآگین حیات دنیوى و مادى او را گرفت؛ این دون صفتان، روح على(علیه‌السلام) را هدف قرار داده‌اند و با شبهه‌هایی زهرآگین در صدد گرفتن حیات معنوى او برآمده‌اند. اگر خوارج نهروان، در پى ترور شخص على(علیه‌السلام)بودند؛ اینان در پى ترور شخصیت او می‌باشند.
آیا باورمان می‌شود كه در جمهورى اسلامى ایران، كسانى آزادانه میدان قلم زدن یابند و بگویند: حقانیت و مشروعیت هر حكومتى در گرو انتخاب و خواست مردم است. على(علیه‌السلام)نیز مشروعیت حكومت خویش را به خواست و بیعت مردم مى‌دانست.
﴿ صفحه 153 ﴾
على(علیه‌السلام) آن هنگام حق حكومت یافت كه مردم به او روى آوردند؛ وگرنه تا پیش از بیعت مردم، حق حاكمیت از آن خلفاى سه‌گانه بود و على(علیه‌السلام) به هیچ وجه، حق حاكمیت نداشت. مشروعیت هر چیزى، تابع خواست عمومى است و اگر مردم با حقیقتى شرعى نیز مخالف باشند، شرعیت آن حقیقت از بین می‌رود.(226) آیا قابل اغماض و چشم‌پوشی است كه برخى با گستاخى تمام، پندارها و انگارهاى مغرضانه خویش را به ولایت فقیه كه استمرار ولایت معصوم است، سرایت دهند و بگویند: مشروعیت حكومت فقیه نیز همچون حكومت معصوم، تابع انتخاب و خواست مردم است؛ به گونه‌ای كه اگر مردم هم ولایت فقیه را بخواهند، او هیچ ولایتى نخواهد داشت؛ بلكه تنها وكیلى خواهد بود كه بایستى بى چون و چرا، مجرى اراده و خواست مردم باشد و اگر چنین نباشد، از مقام وكالت، فرو می‌افتد و مردم می‌توانند او را از حكومت، عزل نمایند.(227)
بایستى از ایشان سؤال شود شما كه مشروعیت ولایت و امامت را تابع انتخاب مردم
﴿ صفحه 154 ﴾
مى‌دانید ؛ نه به انتصاب الهى، با آیاتى كه بر ولایت انتصابى على(علیه‌السلام) از جانب خداوند دلالتى صریح دارد، چه می‌کنید؟! شمایان مگر ابلاغ ولایت الهى على(علیه‌السلام) را از سوى پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در غدیر قبول ندارید؟!(228)
مگر میراث‌دار سقیفه گشته‌اید كه چنین سخن می‌رانید؟!
مگر با پیشوایان سقیفه، همراز و همنوا گشته‌اید كه چنین قلم می‌زنید؟!
اینان با روح ولایت و امامت، به ستیزه‌جویی پرداخته‌اند؛ چرا كه ولایت را بزرگ‌ترین مانع در رسیدن به هواهاى نفسانى و آرزوهاى شیطانى خویش می‌بینند. ایشان دانسته‌اند مادامى كه محبت و عشق على بر قلوب مردم ما حکم‌فرماست، به اهداف جاه‌طلبانه خویش دست نخواهند یافت؛ از این‌رو سیاست علی‌زدایی را در پیش گرفته‌اند. حقانیت حق محض(229) را نه تابع مشیت الهى كه تابع خواست و انتخاب مردم مى‌دانند؛ یعنى در آن هنگامى كه مردم با غاصبان خلافت بیعت نمودند، مشروعیت حكومتشان ثابت گشت و هرگونه حقانیت و مشروعیتى از على(علیه‌السلام) سلب گردید. ولایت و حكومت على(علیه‌السلام) هنگامى مشروعیت یافت كه مردم، بعد از خلفاى سه‌گانه، متوجه على(علیه‌السلام) شدند، و با بیعت خویش او را برگزیدند.
اینان دنباله‌روان گمراه سقیفه و شاگردان همان مكتبند. اینان میراث‌دارانِ حق‌کشی در سقیفه‌اند.
بایستى از فاجعه سقیفه، درس عبرت بگیریم. منافقان ستیزه‌جو با ولایت و امامت را بشناسیم و رسوایشان نماییم تا مبادا سقیفه‌اى دیگر در تاریخ تكرار شود و فتنه‌ها و فسادها از هر سو بر ما هجوم آورد:
﴿ صفحه 155 ﴾
نكند مكر بنى ساعده تكرار شود! *** كه على در قفس خانه گرفتار شود
نكند حفظ ولى بر همگان عار شود! *** محرم راز على نخل و دل چاه شود
نكند حق على در عمل انكار شود! *** سیلى خصم زبون، نقش رخ یار شود.
از سوى دیگر منافقانى دون‌صفت با استفاده از انواع شگردهاى تبلیغاتى و تحریف‌های معنوى سعى کرده‌اند چنین وانمود كنند كه اصولاً علی(علیه‌السلام) انسان خشنى بود و از سیاست و شیوه حکومت‌داری آگاهى نداشت. اگر او از شگردهاى حكمرانى بهره‌اى داشت، اندكى از اصول خویش كوتاه می‌آمد و با همه كسانى كه با او بیعت كرده بودند، با سهل‌گیرى و مدارا رفتار می‌نمود و به هر كدام از ایشان، سهمى از حكومتش را عطا می‌کرد. در این صورت آن همه جنگ و خونریزى پیش نمی‌آمد و جان آن همه مسلمان بی‌گناه به هدر نمی‌رفت. گناه تمام آن خون‌ها بر گردن على است؛ چرا كه اهل تساهل و تسامح و سیاست‌کاری نبود.
عجب این‌جاست كه اینان داعیه‌دار طرفدارى از على(علیه‌السلام) و مدعى دوستى آل على(علیهم السلام) نیز می‌باشند؟!
شگفتا! بزرگ‌ترین افتراها به على(علیه‌السلام) و داعیه طرفدارى او؟! مىگویند چرا على(علیه‌السلام)، طلحه و زبیر را تحویل نگرفت؟ مگر این دو از بزرگان و پرنفوذان آن زمان نبودند؟ از كسانى بودند كه خلیفه دوم ایشان را هم‌طراز على (علیه‌السلام) جزء نامزدهاى خلافت معرفى كرده بود. زبیر از اصحاب رضوان بود كه پیامبر در حق او دعا كرده بود. زبیر، شخصیتى بزرگ بود كه هم در میان بنی‌هاشم و هم در میان دیگر طوایف از قدر و منزلتى عظیم برخوردار بود! این دو شخصیت مهم كشور، چند روز پس از بیعت با على(علیه‌السلام)، از او وقت ملاقات خصوصى گرفتند و با اجازه حضرت به خدمتش رسیدند. به محض ورودشان به اتاق، على(علیه‌السلام) چراغ را خاموش و شمعى را روشن نمودند. این دو نگاهى تعجب‌آمیز به یكدیگر كردند و آن گاه پرسیدند: جریان چیست؟! فرمود: آن چراغ از پول بیت‌المال بود كه براى حسابرسى بیت‌المال از آن استفاده می‌کنم. چون مسأله شما شخصى است،
﴿ صفحه 156 ﴾
آن چراغ را خاموش و این شمع را كه از آن خودم می‌باشد، روشن كردم. من حق ندارم از چراغ بیت‌المال براى گفت‌وگوهاى شخصى استفاده نمایم.
طلحه و زبیر كه چنین رفتار قاطعى را از على(علیه‌السلام) مشاهده كردند، با خود گفتند: ما براى چه آمده‌ایم؟ مگر می‌شود با این مرد بر سر حكومت اسلامى معامله كرد؟! از خانه على بیرون آمدند و از همان جا نقشه جنگ با على(علیه‌السلام) را طراحى كردند.
روشنفكران ملى و مذهبى، به سیره امام على(علیه‌السلام) اعتراض می‌نمایند كه چرا او با دو تن از بانفوذترین رجال سیاسى ـ اجتماعى زمانه خویش با تساهل و مدارا رفتار نكرد؟! چرا با شدت و قاطعیت، ایشان را از خود راند و به جنگ با خویش وادارشان ساخت؟! اگر ایشان را تحویل می‌گرفت و به شكرانه اینكه به او رأى داده بودند، حكومت كوفه و بصره را بینشان تقسیم می‌کرد، از شرشان راحت می‌گشت و آنگاه با كمال آسودگى، به دور از هرگونه جنگ و خونریزى، در مدینه حكومت می‌کرد.
اما على، طبعاً خشونت‌طلب بود و شیوه حکومت‌داری نمی‌دانست. وظیفه خویش را تشخیص نمی‌داد و تدبیر سیاسى نداشت. ما امروز، اسلام را بهتر از على می‌شناسیم. اسلام، دین رأفت و عطوفت است؛ نه دین شدت و خشونت. على، شایستگى رهبرى جامعه اسلامى را نداشت؛ طبع خشونت‌طلب خویش را اصلاح نكرده بود.
بایستى، بر این مصیبت خون گریست! اگر بر مصیبت ضربت خوردن على (علیه‌السلام) در محراب مسجد كوفه، می‌گرییم، بایستى بر چنین فاجعه‌ای در ایران اسلامى، خون بگرییم!! گناه اینان بیشتر است كه حقیقت و شخصیت على(علیه‌السلام) را می‌کشند یا گناه ابن ملجم كه بر فرق على(علیه‌السلام) شمشیر فرود آورد؟! كدامین مصیبت سنگین‌تر است؛ این‌كه روح على(علیه‌السلام) هدف قرار گیرد یا آنكه جسم او؟!!
نسبت به سیاست الهى على(علیه‌السلام) در همان زمان نیز اعتراض‌هایی وجود داشت؛ از این رو حضرت پیش از شروع پیكار با جنگ‌افروزان جمل، در جمع كثیرى از مسلمانان سخنرانى كردند و علت تصمیم جنگ با آن نابكاران را چنین تبیین فرمودند:
﴿ صفحه 157 ﴾
وَقَدْ قَلَّبْتُ هذَا الْأَمْرِ بَطْنَهُ وَ ظَهْرَهُ فَما وَجَدْتُنى یَسَعُنى اِلّا قِتالُهُمْ اَوِ الجُحُودُ به ما جاءَنى بِهِ مُحَمَدٌ(صلى الله علیه وآله وسلم)؛(230) پشت و روى این كار را نیك نگریستم و دریافتم كه جز این راهى ندارم كه یا جنگ با آنان را پیش گیرم و یا آنچه را كه محمد براى من آورده است، انكار نمایم؛ پس پیكار را از تحمل عقاب، آسان‌تر دیدم و رنج این جهان را بر كیفر آن جهان برگزیدم.
اى مردم! تصمیم من بر جنگ و كارزار با این منافقان و از دین خارجان، هرگز دفعى و بدون فكر و تأمل نبود. مسأله را کاملاً سنجیدم و دیدم كه این امر بین دو چیز دایر است كه سومى ندارد: یا باید با اینان بجنگم یا بایستى كافر شوم و دین محمد(صلى الله علیه وآله وسلم) را انكار نمایم.
آرى طبق آیین اسلام در مواردى باید در اوج صلابت و قاطعیت رفتار كرد؛ هر چند لازم آید كه در جنگى چون جنگ صفین بیش از صد هزار مسلمان كشته شوند. على (علیه‌السلام) فرمود: اگر با فتنه‌افروز‌ان جمل وارد جنگ نمی‌شدم، بایستى دین اسلام را انكار می‌نمودم؛ اما اسلام‌شناسان معاصر! مى‌گویند: على نمی‌بایست وارد جنگ می‌شد. بایستى خشونت را كنار می‌گذاشت و رأفت و عطوفت را در پیش می‌گرفت. همچون پدرى مهربان، بر سر همه دست نوازش می‌کشید و حكومتش را بین ایشان تقسیم می‌نمود.
شگفتا كه اینان از على(علیه‌السلام) هم اسلام‌شناس‌تر شده‌اند!
البته پیدایش چنین نگرشى در جامعه ما، رهاورد ترویج اندیشه تساهل و تسامح است؛ همان اندیشه‌ای كه دنیاى غرب آن را به عنوان نسخه‌ای شفابخش به عالم اسلام تحمیل نموده است؛ اندیشه‌ای كه بر باددهنده غیرت دینى و فروپاشنده عزت اسلامى است.
مگر نه این است كه طبق دیدگاه توحیدى، ولایت و حاكمیت، تنها از آن خداست و هر كه از جانب او داراى اذن و اجازه باشد، حق ولایت و حاكمیت بر مردم را داراست؟! اگر قدرى ژرف‌تر در گفته‌هاى ایشان دقت كنیم، به این نتیجه می‌رسیم كه مشكل اصلى
﴿ صفحه 158 ﴾
اینان، با خداست. اینان می‌خواهند آزادِ آزاد باشند و در این راستا، براى خداوند نیز حق ولایت و حاكمیتى قایل نمی‌باشند(231): بَلْ یُریِدُ الْإِنْسَنُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ(232)؛ بلكه انسان می‌خواهد (آزاد باشد و بدون هیچ ترسى) در تمام عمر گناه كند.
چنین سخنانى، همچون سخن فتنه‌افروز‌ان سقیفه و سردمداران بی‌غیرتی در دوران فاطمه (علیها السلام) است. در مقابل چنین یاوه‌هایى، بایستى چونان فاطمه زهرا(علیها السلام) به پاخاست و با استدلالى آهنین، مشت محكمى بر دهانشان كوبید:
واى بر آنان كه راه شهوت و هواى نفس را برگزیده‌اند و تنها بر طبق آرا و خواسته‌هاى نفسانى خویش عمل می‌کنند. هزاران واى بر اینان! آیا كلام خدا را نشنیده‌اند كه در مقابل خواست خدا و رسولش، هیچ رأى و خواسته‌ای مقبول نیست: وَ رَبُّكَ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ وَ یَخْتَارُ مَا كَانَ لَهُمُ الْخَیَرَةُ؛(233)پروردگارت هر چه را بخواهد می‌آفریند و هر كه را بخواهد بر می‌گزیند. براى ایشان در برابر خداوند، هیچ حق و اختیارى نیست.
چرا شنیده‌اند؛ اما همان‌گونه كه خداوند سبحان می‌فرماید: چشمانشان بیناست ولیكن قلب‌هایشان كور گردیده است. چه دور است پندپذیرى ایشان! بساط آرزویشان را در دنیا گسترانده و مرگشان را به فراموشى سپرده‌اند.(234)
﴿ صفحه 159 ﴾
اینان از اختیار خدا و رسولش، روى برگردانده و به سوى خواست خویش روى نهاده‌اند؛ در حالى كه قرآن ندای‌شان می‌کند كه: وَ مَاكَانَ لِمُؤْمِن وَ لَامُؤْمِنَة اِذَا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ اَمْراً اَنْ یَكُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ اَمْرِهِمْ؛(235) هیچ مرد و زن با ایمانى را حق آن نباشد كه چون خدا و رسولش امرى را مقرر دارند، چون و چرا و اختیارى از خویش روا دارند.(236)