جامی از زلال کوثر

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

فاطمه، سفارش‌شده برترین رسول الهى

در فضیلت فاطمه زهرا(علیها السلام) همین بس كه اشرف مخلوقات و برترین كاینات، پیامبر رحمت، محمد مصطفى(صلى الله علیه وآله)، عُمرى را به معرفى فاطمه می‌پردازد؛ در هر فرصت مناسبى از فضل و فضیلت فاطمه سخن می‌راند و احترامى بى حد و حصر در حق وى روا می‌دارد تا شاید این فرشیان حق ناشناس، قدرشناس این گوهر دردانه عرشى گردند:
حق شناسان گر به دست آرند معیار تو را *** حد فوق ماسوا دانند مقدار تو را.(52)
آرى، رسول خدا(صلى الله علیه وآله) از همان آغاز تولد فاطمه(علیها السلام)، مأموریت می‌یابد تا به هر گونه ممكن، قدر و منزلت ملكوتى فاطمه(علیها السلام) را به امت خویش بشناساند؛ از این روى، شاهد آن می‌گردیم كه پیامبر مكرم اسلام در زمان‌ها و مكانهاى مختلف، به كرّات، به معرفى حبیبه خدا، فاطمه زهرا(علیها السلام) می‌پردازند. از همین جمله است معرفى تاریخى فاطمه(علیها السلام) از سوى پیامبر كه به عنوان سند افتخارى در صحیفه تاریخ، ثبت و جاودانه گردید:
روزى پیامبر، در حالى كه دست فاطمه(علیها السلام) را گرفته بودند، از منزل خارج شدند و در میان جمع مسلمانان حضور یافتند و خطاب به ایشان فرمودند:
هر كه این دختر را می‌شناسد كه می‌شناسد، اما هر كه او را نمی‌شناسد، بداند كه او فاطمه دختر محمد است. او پاره وجود من است. او قلب من است. او روح میان دو پهلوى من است. هر كه او را بیازارد مرا آزرده است و هر كه مرا بیازارد، همانا خدا را آزار و اذیت رسانیده است.(53)
اى كه روح و تنت از روح و تن ختم رُسُل ! *** در سراپاى تو پا و سر احمدْ مُدغَم
«و مَنْ آذاك فَقَدْ آذاىْ» محمد فرمود *** روح در روح، بدن در بدن آغشته به هم
این چنین نُسخه دگر، نُسخهنویس ایجاد *** نه رقم كرد و نخواهد پس از این كرد رقم.(54)
امثال این فرموده‌هاى حكمت‌آمیز در شأن فاطمه(علیها السلام) كه بسى هم فراوان است، از
﴿ صفحه 39 ﴾
زبان پاك وجودى صادر شده كه طبق صریح آیات قرآن، هرگز رفتارى از روى خواسته‌هاى نفسانى یا گفتارى برخاسته از احساسات غیرعقلایى از وى صادر نمی‌شود:
... وَ مَا یَنْطقُ عَن الْهَوى؛ اِنْ هُوَ الاَّ وَحْىٌ یوُحَى ؛ عَلَّمَهُ شَدیدُ الْقُوى؛(55)
و از سر هوا و خواست نفس سخن نمی‌گوید ؛ سخن او، جز وحیى نیست كه بر او الهام می‌شود ؛ فرشته نیرومند او را آموزانده است.
بارى، گفتارش عین حكمت است. رفتارش عین حقیقت است. سخنش عین وحى الهى است. كلامش عین خواست خدایى است. كردارش عین رضایت بارى است .چنین وجود نورانى و پاكى در شأن یگانه دخترش می‌فرماید:
فِداكِ اَبُوكِ یا فاطِمَةَ !(56) پدرت بادا فداى بود تو! اى فاطمه!
بضعه پاك تن احمد تویى! *** طور لقا، جلوه سرمد تویى!
شأن تو این بس كه تو را داده اَب *** امّ ابیها لقب اى منتخب!(57)
چنین تعابیر والایى نه برخاسته از فوران احساسات پدرانه؛ بلكه نشأت گرفته از نگاهى خدابینانه است. زبان مقدسى به چنین عبارات روح‌فزایى مترنم گردیده است كه جز به كلام وحیانى و خدایى متكلم نمی‌گردد.
این بیان نورانى پیامبر، برانگیزنده معرفتى بس عمیق نسبت به مقام بى‌نظیر فاطمه(علیها السلام)می‌تواند باشد و رساننده این واقعیت كه فاطمه(علیها السلام)، جان و جانان رسول خداست؛ فاطمه، رَوح و ریحان رسول خداست؛ فاطمه پاره‌اى از وجود رسول خداست و در یك كلام: فاطمه، مایه قوام و استمرار وجود رسول خداست:
مطلع نور ایزدى، مبدأ فیض سرمدى *** جلوه او حكایت از خاتم انبیا كند.(58)
نه تنها گفتار پیامبر، معرّف فضیلت و منزلت فاطمه می‌باشد؛ كه تمام رفتار پیامبر
﴿ صفحه 40 ﴾
نسبت به فاطمه، شناساى گوهر وجودى فاطمه می‌باشد؛ رفتارهایى برخاسته از اوج محبت، اكرام و احترام كه جز در مورد فاطمه، براى احدى سابقه نداشته است.
هر هنگام كه فاطمه به محضر پدر وارد می‌شود، پیامبر تمام قد به احترامش قیام می‌نماید، فاطمه‌اش را در آغوش می‌گیرد، بر دستانش بوسه می‌زند و او را بر جایگاه خویش می‌نشاند؛ و نیز چنین است احترام فاطمه نسبت به پدر:
هر گاه بر پیامبر وارد می‌شد، پیامبر او را خوش‌آمد می‌گفت، دستانش را می‌بوسید و او را در جایگاه خویش می‌نشاند. هر گاه كه پیامبر بر فاطمه وارد می‌شد، فاطمه از جابرمی‌خاست و به استقبالش می‌شتافت ،او را خوشآمد می‌گفت و دو دست پدر را می‌بوسید.(59)
در مقامی‌ دیگر، پیامبر رحمت، به سان گلى معطر، فاطمه را می‌بوید و در بیان وجه حكمت این رفتار عجیب خویش، پرده‌اى از سرّ این احترام‌هاى بى‌نظیر برمی‌دارد:
فاطمه، حوریه‌اى است به صورت انسان. هر زمان كه مشتاق رایحه بهشت می‌شوم، دخترم فاطمه را می‌بویم.(60)
احمد به سان عطر جنت بوید او را *** ایزد سلام از خود مكرر گوید او را
با گوش جان در وصف او بشنو ز طه: *** امّ ابیها، بضعةٌ منّى، فداها.(61)
از افقى دیگر
احترام‌هاى بى‌حد رسول نسبت به دخترش فاطمه را اگر از زاویه‌اى دیگر بنگریم، در بردارنده افتخارى بس عظیم براى همه زنان جهان در طول تاریخ می‌باشد. این گفتارها و رفتارهاى ویژه در بُرهه‌اى صادر می‌شود كه دختران، مایه ننگ و ذلت شمرده می‌شوند و سرنوشتى جز تحقیر و خوارى در انتظارشان نیست. در چنان محیطى، صحیفه تاریخ نظاره‌گر والاترین رفتارها و اکرام‌ها نسبت به یك دختر و آن هم از جانب برترین و
﴿ صفحه 41 ﴾
شریف‌ترین آفریدگان، می‌گردد؛ رفتارهایى سرشار از احترام، عشق و محبت كه براى همه زنان جهان، افتخاربخش است و ایجادگر احساس كرامت، عزت و شرافت؛ عزت و شرافتى كه در برهه‌هاى مختلف تاریخ، بدان وَقْعى نهاده نشده است و در بیشتر زمان‌ها به فلاكت، ذلت، فساد و هلاكت تبدیل گشته است. به فرموده حكیم فرزانه به ابدیت پركشیده‌مان:
ولادت با سعادت فاطمه، در زمان و محیطى واقع شد كه زن به عنوان یك انسان، مطرح نبود و وجود او موجب سرافكندگى خاندانش، در نزد اقوام مختلف جاهلیت، به شمار می‌رفت. در چنان محیط فاسد و وحشتزایى، پیامبر بزرگ اسلام دست زن را گرفت و از منجلاب عادات جاهلیت، نجات بخشید. تاریخ اسلام، گواه احترامات بى حد رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به این مولود شریف است تا نشان دهد كه زن، داراى بزرگى ویژه‌اى در جامعه می‌باشد كه اگر برتر از مرد نباشد، كمتر نیست. پس این روز، روز حیات زن و روز پایه‌گذارى افتخار و نقش بزرگ او در جامعه است.(62)

فاطمه، معیار رضایت و خشم كبریایى

پیامبر رحمت را در مقام معرفى فاطمه، فرموده‌هاى نورانى فراوانى است؛ اما در میان تمام این بیان‌هاى گهربار،حدیثى بسیار كوبنده و حیرت‌افزا جلب توجه می‌كند:
انَّ اللّهَ لَیَغَضَبُ بِغَضَبِ فاطِمَةَ وَ یَرْضى لِرِضاها(63)؛ خداوند با خشم فاطمه، خشمگین و با رضایتش، راضى می‌گردد.
و در جایگاهى دیگر، خطاب به خود فاطمه(علیها السلام) می‌فرماید:
یا فاطِمَةَ! اِنَّ اللّهَ لَیَغْضَبُ لِغَضَبِكَ وَ یَرْضى لِرِضاك.(64)؛ اى فاطمه! همانا خدا با خشم تو خشم می‌گیرد و با رضایت تو راضى می‌گردد.
این دو حدیث نورانى كه منابع شیعه و سنى هر دو بدان مزین گشته‌اند، جلوه‌نُماى اوج
﴿ صفحه 42 ﴾
مقام و منزلت فاطمه(علیها السلام) می‌باشد؛ مقام و منزلتى بى‌نظیر كه نورانیتش، فراتر از هزاران خورشید بر تارك جهان درخشیدن گرفته است: خشم فاطمه، عین خشم خدا و رضایتش، عین رضایت خدا.
در این كه فاطمه به رضاى خدا، راضى است، شكى نیست؛ اما رضایت محض فاطمه به رضاى الهى، مقام راضیه‌گى اوست. در این كه فاطمه، مورد رضایت خداست، تردید نیست؛ اما رضایت كامل خداوند از فاطمه، مقام مرضیگى اوست.
این حدیث گهربار، اثباتگر مقامی‌ بسیار والاتر براى «راضیه مرضیه» می‌باشد:
نه این كه فاطمه، راضى است به رضاى خدا - هر چند چنین نیز می‌باشد؛ چرا كه فاطمه، «راضیه»(65) است - و نه این كه فاطمه، محبوب و مرضى خداست - هر چند این چنین نیز هست؛ چرا كه فاطمه، «مرضیه»(66) است - بلكه اوج مقام فاطمه در این است كه رضاى او، رضاى خداست و قهر او، قهر خدا و به عبارتى بهتر:
خدا، به رضایت فاطمه راضى است و به نارضایتىاش، ناراضى.
آرى، فاطمه هموست كه قهرش معیار قهر خدا و خوشنودىاش، ملاك خوشنودى خداست؛ چرا كه او، آیینه تمامنُماى جمال و جلال كبریایى است و مظهر جمیع اسما و صفات الهى.
فاطمه هموست كه معیار است، ملاك است، شاهین میزان است(67) و عیارسنج وجود انسان است:
منم كه «عصمةُ اللّه» و به ساق عرش زیورم *** حبیبه خدا منم، حُباب نور داورم
رضاى من، رضاى او؛ ولاى من، ولاى او *** كه من «ولیّةُ اللّه» و ز هر بدى مطهرم.(68)

فاطمه، جلوه‌نماى جمال خدایى

خداوند متعال، نور پیامبر برگزیده خود محمد(صلى الله علیه وآله) را از نور عظمت و جلال بى‌مثال
﴿ صفحه 43 ﴾
خویش آفرید و در پى آن، نور فاطمه(علیها السلام) را از نور محمّد(صلى الله علیه وآله) برگرفت(69):
محمد در ازل شد پرتوى انوار سبحان را *** پس از وى مرتضى شد معدن آن، عكس درخشان را
به جان فاطمه تاباند آن گه شعله‌اى زان را *** بتول آیینه شد؛ آیینه‌اى اوصاف یزدان را.(70)
آن هنگام كه خداوند، نور زهرا را از نور پدرش، محمّد مصطفى(صلى الله علیه وآله)، برگرفت آسمان‌ها را چنان درخشش و نورانیتى فرا گرفت كه ملایكه را جملگى مات و مبهوت خود ساخت؛ چرا كه تا پیش از آن، چنان نور و ضیایى را ندیده بودند.
آرى، نور فاطمه از نور عظمت و جلالت الهى سرچشمه گرفت و تمام آسمان‌ها را غرق نورافشانى خویش گردانید؛ تا جایى كه ملایكه آسمان‌ها از عظمت این آفریده خدایى، جملگى بر آستان ربوبى سر به سجده ساییدند و مات و حیران پرسیدند:
اى پرورش‌دهنده ما! و اى سید و سرور ما! حقیقت این نور بى‌نظیر چیست؟!
در پاسخِ سؤال خویش، شنیدار این وحى الهى شدند كه:
هذا نُورٌ مِنْ نُورى وَ اَسْكَنْتُهُ فى سَمائى، خَلَقْتُهُ مِنْ عَظمَتى، اُخرِجُهُ مِنْ صُلبِ نَبّى مِنْ اَنْبِیائى اُفَضِّلُهُ عَلى جَمیعِ الاَنْبیاء، وَ اُخرِجُ مِنْ ذلِكَ النُّورِ اَئِمَّةً یَقُومُونَ باَمرى، یَهْدُونَ اِلى حَقّى وَ اَجْعَلُهُمْ خُلَفائى فى اَرْضى بَعْدَ اِنْقِضاءِ وَحیى؛(71) این آفریده، پرتوى است از نور من كه در آسمانم جایش داده‌ام؛ او را از عظمت بى‌انتهاى خویش آفریده‌ام؛ او را از صُلب پیامبرى از پیامبرانم خارج خواهم گردانید كه با فضیلت‌ترین پیامبران است؛ از این نور، امامانى را برمی‌انگیزم كه امرِ مرا اقامه می‌كنند و به حقیقت من رهنمون می‌شوند؛ ایشان را جانشینان خویش در روى زمین، بعد از خاتمه وَحیَم، قرار خواهم داد.(72)
نورش ازلى بود به انوار الهى *** در جلوهگرى بود به آثار الهى
گردید عیان از رخش اسرار الهى *** دو دیده او دیده بیدار الهى.(73)
﴿ صفحه 44 ﴾
بارى، نور فاطمه همان نور بى‌همتاى الهى است كه ملایكه هفت آسمان را حیران و شیفته خود ساخت. فاطمه، همان شاهكار آفرینش خدایى است كه ملایكه را به خضوع و سجده در مقابل عظمت خویش واداشت.
حدیث نامبردار، جلوه‌نُماى نور فاطمه در نخستِ آفرینش بود و اینك بنگریم نور فاطمه را در خاتمه قیامت، در جنات عدن:
بهشتیان در جنت‌هاى جاویدان غرقِ لذت بَرى از انواع نعمت‌هاى بهشتى می‌باشند كه به ناگاه نورى فروزنده همچون نور خورشید، همه بهشت‌ها را نورافشان می‌كند. تلألؤ این نور، تمام توجه بهشتیان را از لذت‌ها و نعمت‌هاى بهشتى بازگردانده، به خود معطوف می‌دارد. در این هنگام ، در حالى كه غرق تماشاى این نور گشته‌اند، با تعجب و حیرت از یكدیگر می‌پرسند: این نور چیست و از آن كیست؟! شاید كه پروردگار پرعزّتِ ما جلوه‌گر شده و بر ما نظر افكنده است!!!(74)
برخى دیگر در پى نظاره این نور بى‌مثال به مناجات با خداوند دل می‌سپارند و می‌پرسند: پروردگارا! همانا در كتاب خود در وصف بهشت فرموده‌اى: لایَرَوْن فیها شمساً؛ بهشتیان، در جنّت خورشیدى نمی‌بینند؛ پس این خورشید فروزان كه نور همه جنان در پیشگاه آن بى‌فروغ است، چیست؟!(75)
عده‌اى دیگر از جنتیان، حقیقت این نور را از رضوان، كلیددار و نگاهبان بهشت، جویا می‌شوند:
اى رضوان! پروردگار پرعزت و جلالت ما فرموده است: لا یَرَوْن فیها شمساً و لازمهریراً؛ در بهشت، نه آفتابى بینند و نه سرمایى(76) پس این نور بى مانند چیست؟!(77)
﴿ صفحه 45 ﴾
و در نهایت، پاسخِ خود را می‌یابند؛ مناجاتیان از طریق جبراییل(78) و دیگران از زبان كلیددار جنان، رضوان: این نور، نور خورشید نیست و لیكن على(علیه السلام) با فاطمة(علیها السلام) فرمود و در پى آن، تبّسمی‌ بر لبان فاطمه نقش بست. این نور، از لبخند فاطمه تابش و اشراق گرفته است.(79)
بارى، همان نورى كه در ابتداى خلقت، حیرتفزاى ملایكه گشت و ایشان را واله و حیران خود گرداند، در خاتمه قیامت، شگفت‌افزاى بهشتیان می‌گردد و ایشان را شیفته جمال خویش می‌سازد:
فیض نخست و خاتمه نور جمال فاطمه *** تا كه دل ار نظاره در مبدأ و منتها كند.803)
نور تبسم فاطمه زهرا(علیها السلام) به روى على مرتضى(علیه السلام) در فردوس اعلى، نورافشان جنان و لذت‌بخش جنتیان می‌گردد؛ چنان نورى بى‌مثال كه انوار جنان با وجود آن، توان فروغ و پرتوافشانى نمی‌یابند و لذتى وصف‌ناشدنى كه تمام نعمت‌ها، لذت‌ها و بهجت‌هاى بهشتى در پیشگاه آن، مجال دلربایى و عشوه‌گرى نمی‌یابند.
در جلوه‌نُمایى، آثار سمایى، آیات خدایى بر حضرت او حصر *** از همت والاش، از رحمت عظماش، آثار نبى فاش، آیات خدا قصر
انوار جلى بود، سرازلى بود، او جفت على بود از كون و مكان طاق.(81)
نور تبسم فاطمه(علیها السلام) به روى امیرمؤمنان(علیه السلام) در بهشت، والاترین لذت و بى‌مثال‌ترین
﴿ صفحه 46 ﴾
ابتهاج بهشتیان می‌شود و این خود شاهد دیگرى است بر كمال ظرفیت وجودى فاطمه.
هر موجودى به اندازه ظرفیت وجودى خویش، پرتوى از نور جمال احدى را نمودار می‌سازد؛ از این روى به هر میزان كه ظرفیت وجودى موجود کامل‌تر باشد، تجلّیات بیشترى از انوار جمال را منعكس می‌نماید. در نتیجه، هر چه مرتبه وجودى قوی‌تر باشد، جمال آن بیشتر و مشاهده آن لذت‌بخش‌تر خواهد بود.
فاطمه، كوثر بی‌کرانه محمدى است كه از لحاظ مرتبه وجودى به اوج كمال و از لحاظ تجلى انوار جمال به اوج جلوه‌نُمایى رسیده است؛ از این روى زیبایى و دلربایى آن جمال بى‌مثال در بهشت جاویدان، زیبایی‌هاى دیگر را از جلوه می‌اندازد؛ به گونه‌اى كه بهشتیان، لذت‌ها و نعمت‌هاى بى‌شمار بهشتى را به كلى رها می‌سازند و با سرور و لذتى وصف‌ناشدنى محو تماشاى جمال فاطمه كه نه، غرق نظاره نور خدا می‌گردند:
اى تو آن دختر زیبا كه به زیبایى تو *** مادر دَهر نیاورد و نیارَد به شكم
دختر این گونه به صُلب ازلیت نایاب *** نیست فرزند، چنین قدرت حق را به رِحَم
نه به پشت قِدَم این نقش و نه در بطن حُدوث *** پس از این نقش مجرّد، «فَلَقَدْ جَفَّ قَلَم»
تو اگر سلسله‌جنبان نشدى هیچ نبود *** كِى به هستى ز عَدَم‌ خانه كسى داشت قَدَم
مطلع شمس جمال و افق ماه جلال *** مشرق سِرّ وجود و فلك خلق و شِیَم
آفتاب از افق چرخ نیاید بیرون *** ماهتاب تو زند گر به سَرِ چرخ عَلَم.(82)
﴿ صفحه 47 ﴾