قرآن در آیینه نهج البلاغه

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی

تلقین و تكرار؛ سلاح مهم شیاطین

یكى از راه كارهاى شیاطین براى اغواى انسان‌‌ها اصرار و مقاومت آنان بر وسوسه آدمیان
﴿ صفحه 90 ﴾
و نفوذ در ذهن و عقل آنهاست. به همین دلیل، قرآن آنها را به لقب وسواس و خنّاس یاد مى‌‌كند و مردم را راهنمایى مى‌‌كند كه از شرّ شیاطین انس و جنّ به خدا پناه ببرند؛ زیرا شیاطین با وسوسه دمادم و القاى تخیلات بر قلب انسان درصدند تا ذهن و عقل انسان‌‌ها را در سیطره خود قرار دهند و افكار او را در سراشیب سقوط و گمراهى جهت بخشند.
شیاطین و انسان‌‌هاى شیطان‌‌صفت خود مى‌‌دانند كه براى جاى‌‌دادن تخیلات شیطانى در اذهان مردم خداپرست باید آن قدر بگویند و بنویسند و تكرار كنند تا اذهان را با تخیلات باطل خود مأنوس نموده، به تدریج در فكر و عقل آنها نفوذ كنند. خود آنان مى‌‌گویند آن قدر باید گفت و نوشت و تكرار كرد تا مردم را دچار شک و تردید نمود.
آنان با الهام گرفتن از ابلیس، در درجه اول در صدد اغوا و منحرف كردن طبقه تحصیل‌‌كرده و در حال تحصیل‌‌اند؛ زیرا گمان مى‌‌كنند با فریب دادن آنها، بهتر مى‌‌توانند عموم مردم را منحرف كنند. غافل از آن كه خداى متعال مشعل‌‌هاى فروزانى براى هدایت مسلمانان و شیعیان قرار داده و مردم مسلمان به لطف الهى و با الهام گرفتن از علوم و معارف آنان به شگردهاى شیطانى دشمنان پى خواهند برد و روزبه‌‌روز در پیروى از قرآن پایدارتر و استوارتر مى‌‌گردند.

استناد به متشابهات؛ شگردى دیگر در مقابله با قرآن

پیش از این به این مطلب اشاره شد كه یكى از مقامات پیامبر(صلى الله علیه وآله) و ائمّه‌‌معصومین(علیهم السلام)مقام تفسیر و تبیین وحى الهى است؛ قرآن از یك سو داراى محكمات و متشابهات است و از سوى دیگر چنان كه قبلا بدان اشاره شده داراى ظاهر و باطن است كه دسترسى به عمق معارف آن جز براى پیامبر و ائمّه معصومین و آشنایان به علوم الهى میسر نیست و تبیین باطن آن جز از عهده دانش‌‌آموختگان مكتب اهل‌‌بیت برنمى‌‌آید.
بنابراین طبق حكم عقل و روش عقلا مبنى بر لزوم رجوع عالم به جاهل، براى فهم قرآن و معارف دین راهى جز رجوع به‌‌آورنده این كتاب الهى و ائمّه معصومین(علیهم السلام) و دانش‌‌آموختگان مكتب آنها نیست. لكن چنین نیست كه همه انسان‌‌ها از روش عقلایى تبعیت كنند و یا خود را پاى‌‌بند عقل و اصول منطقىِ فهم و تفهیم و تفهّم بدانند. كسانى
﴿ صفحه 91 ﴾
وجود دارند كه تنها در پى گمراه كردن مردمند و هدفشان جز ایجاد شبهه و فتنه در جامعه نیست. قرآن نیز این معنا را پیش‌‌بینى كرده است:
هُوَ الَّذِى اَنْزَلَ عَلَیْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ اُمُّ الْكِتابِ وَ اُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَاَمَّا الَّذینَ فى قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْویلِهِ وَ ما یَعْلَمُ تَاْویلَهُ اِلاّ اللهُ وَ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ یَقُولُونَ امَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا وَ ما یَذَّكَّرُ اِلاّ اُولُوا الاْلْباب(54). این آیه، قرآن كریم را به دو بخش محكمات و متشابهات تقسیم و از محكمات به «امّ الكتاب» یاد كرده است. بخشى از قرآن، آیات محكمند كه نسبت به بخش دوم، یعنى متشابهات، جنبه مادر و ریشه و اصل دارند.
محكمات قرآن عبارت از آیاتى است كه معانى آنها روشن است و معارف آنها قابل تردید نیست. این آیات، اصول و امّهات معارف قرآن را تشكیل مى‌‌دهند. معیار و ملاك درستى و نادرستى «معارف دینى» محكمات و امَّهات قرآن است. در مقابل، آیاتى هستند كه بدون كمك گرفتن از محكمات قابل فهم نیستند و چنان نیست كه همگان به عمق معناى آنها پى ببرند. از این بخش از آیات قرآن به متشابهات تعبیر مى‌‌شود.
قرآن مردم را از تبعیتِ متشابهات بدون توجه به محكمات و تفسیر و تبیین پیامبر(صلى الله علیه وآله)و ائمّه معصومین(علیهم السلام) منع كرده است. قرآن كریم تبعیت از متشابهات را نشانه انحراف دل مى‌‌داند و مى‌‌فرماید كسانى كه متشابهات قرآن را ملاك فكر و فهم و اعتقادات خود قرار مى‌‌دهند در پى فتنه و تأویل و تحریف قرآن هستند. به بیان قرآن، تأویل و تفسیر آیات متشابه را جز خدا و راسخین در علم و ائمّه معصومین(علیهم السلام) نمى‌‌دانند. راسخین در علم كسانى هستند كه با دل و جان بندگى خدا را پذیرفته‌‌اند و مى‌‌گویند ما به قرآن ایمان آورده‌‌ایم؛ چه محكمات و چه متشابهاتش، همه از سوى پروردگار است.

حكمت وجود متشابهات در قرآن

در این جا ممكن است این سؤال مطرح شود كه چرا قرآن به گونه‌‌اى نازل نشده است كه
﴿ صفحه 92 ﴾
همه آیات آن بیّن و محكم و بدون هیچ ابهام و اجمالى باشد، تا براى همه به طور یكسان قابل فهم و استفاده باشد؟
براى پاسخ به این سؤال ابتدا به ذكر مقدمه‌‌اى كوتاه مى‌‌پردازیم: ذهن ما انسان‌‌هاى عادى تابع عوامل طبیعى است. انسان‌‌هاى عادى هنگامى كه از مادر متولد مى‌‌شوند از طریق حواس ابتدا با محسوسات آشنا مى‌‌شوند و در آغاز، فهم و ادراك آنها در محدوده محسوسات و مادیات شكل مى‌‌گیرد؛ لكن به تدریج قواى فكرى انسان رشد مى‌‌كند و كم كم قدرت تجرید پیدا مى‌‌كند و در نتیجه قدرت درك مطالب مافوق مادى براى او حاصل مى‌‌شود. هر قدر عقل انسان از رشد و قدرت تجرید بیش‌‌ترى برخوردار شود و از فضاى مادّه و مادیات فراتر رود به همان میزان حقایق ماوراى طبیعى را بهتر درك مى‌‌كند و چون همه انسان‌‌ها از نظر رشد عقلى در سطح یكسانى نیستند از نظر ادراك امور نامحسوس نیز یكسان نمى‌‌باشند. كم نیستند انسان‌‌هایى كه ده‌‌ها سال از عمرشان مى‌‌گذرد، امّا فهم و درك آنها در همان حدّ فهم و درك اطفال هفت، هشت ساله باقى مانده است و بعد از گذشت عمرى، هنوز ممكن است خدا و مجردات را زمانى و مكانى تصور كنند؛ زیرا فهم و استعداد آنها و قدرت تعقل و توانایى ذهنى آنان هم‌‌چنان در محدوده مادیات باقى مانده است، در حالى كه اساس دین، ایمان به غیب است؛ یعنى ایمان به حقایق مجرد و غیرمادى. قرآن مى‌‌فرماید: ذلِكَ الْكِتابُ لا رَیْبَ فیهِ هُدىً لِلْمُتَّقینَ الَّذینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیب(55)؛ آن قرآن بى‌‌شك هدایت‌‌گر پرهیزكاران؛ یعنى كسانى كه ایمان به غیب مى‌‌آورند، مى‌‌باشد.
بنابراین اساس ایمان این است كه انسان به حقایقى غیر از محسوساتْ ایمان بیاورد و به آنها اعتقاد داشته باشد. امّا حقیقت و كُنه آن حقایق چیست، مطلبى است كه فهم آن جز با الهام‌‌هاى الهى كه بر دل انبیا و ائمّه معصومین(علیهم السلام) وارد مى‌‌شود، قابل درك نیست. ما انسان‌‌هاى متعارف براى درك شمّه‌‌اى از امور و حقایق ماوراى طبیعى راهى جز
﴿ صفحه 93 ﴾
تقویت قواى عقلانى خود و گذر تدریجى از محسوسات به مجردات و امور ماوراى طبیعت نداریم.
از طرف دیگر، الفاظى كه در حوزه مجرّدات به كار مى‌‌رود، غالباً در ابتدا براى معانى محسوس وضع شده است؛ یَدُ اللهِ فَوْقَ اَیْدیهِم(56)؛ دست خدا بالاى دستان آنهاست، یا: وَ هُوَ الْعَلِىُّ الْعَظِیم(57)؛ خدا بالا و بزرگ است. واژه‌‌هاىِ فوق، على، عالى و عُلوّ، همه به معناى بالا است در مقابل سافل و پایین. بدیهى است انسان در ابتدا از این واژه‌‌ها معنایى فراتر از معناى حسى درك نمى‌‌كند؛ مثلا انسان سَرِ خود را ملاكِ بالا بودن قرار مى‌‌دهد و هر چه از مُحاذات سر به طرف آسمان قرار گرفته باشد آن را «بالا» مى‌‌داند و براى معناى «پایین»، پاى خویش را ملاك قرار مى‌‌دهد و آنچه از آن فروتر باشد پایین مى‌‌داند. به همین لحاظ است كه مى‌‌گوید آسمان بالا و زمین پایین است. لكن با ورود به زندگى اجتماعى، به تدریج از این معانى حسى، پاى فراتر نهاده، معناى غیر حسى و انتزاعى آنها را درك مى‌‌كند؛ یعنى آن‌‌گاه كه گفته مى‌‌شود فلان شخص مقامش بالاست یا بالاتر رفته است، دیگر انسان از این واژه آن معناى حسى بالاتر از سر بودن را نمى‌‌فهمد و از پایین آمدن مقام، آن معناى حسى برایش تداعى نمى‌‌شود.
بدیهى است در این گونه كاربردها معنایى كه منظور مى‌‌شود از لوازم مادى و محسوس، تجرید شده است. آن‌‌گاه كه گفته مى‌‌شود «كسى كه همه هستى را با یك اراده مى‌‌آفریند مقامش بسیار عالى است» آن علوّى كه به پروردگار نسبت داده مى‌‌شود بى‌‌نهایت فراتر از آن علوّى است كه به یك رئیس نسبت به زیردستانش اطلاق مى‌‌شود. و فاصله بین این دو، فاصله بین صفر تا بى‌‌نهایت و فاصله بین حقیقت و مجاز است؛ زیرا هر علوّ و مقام اعتبارى، عاریتى و از بین رفتنى است، به جز علوّ حقیقى كه شایسته خداوند جهان‌‌آفرین و از آن اوست. اوست كه اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَیْئاً اَنْ یَقُولَ لَهُ كُنْ فَیَكُون(58).
﴿ صفحه 94 ﴾
بنابراین وقتى قرآن مى‌‌گوید هُوَ الْعَلِىُّ الْعَظیم(59)؛ نه علوّ خداوند علوّ مادى و محسوس است، نه از عظیم و بزرگ بودنش معناى مادى و محسوس منظور است. اما این كه حقیقت علوّ و بزرگى خدا چیست، مسأله‌‌اى است كه عقل بشر بدان نمى‌‌رسد. البته در بسیارى از موارد لفظ دیگرى هم غیر از الفاظى كه براى معانى محسوس به كار مى‌‌رود وجود ندارد و به‌‌ناچار همین الفاظ براى اشاره به معانى مجرّد به كار مى‌‌رود؛ مثلا مى‌‌گوید خدا بالا و بزرگ است. بالا همان لفظى است كه براى بالایى سقف نسبت به كف به كار مى‌‌رود و بزرگ همان لفظى است كه درباره كوه دماوند به كار مى‌‌رود؛ لكن آن‌‌گاه كه این الفاظ درباره خدا به‌‌كار مى‌‌رود از معانى محسوس خود تجرید مى‌‌شود؛ البته باز چنان نیست كه با تجرید نیز بتوان به حقیقت آن رسید.
گفته مى‌‌شود الفاظ و معانى‌‌اى كه نزدیك شدن به حقیقت آنها از طریق مذكور صورت مى‌‌گیرد از یك نوع تشابه برخوردارند كه مى‌‌تواند باعث ابهام و مغالطه شود. آن كس كه هنوز نتوانسته معانى مذكور را از شوائب و لوازم حسى تجرید كند وقتى گفته مى‌‌شود خدا بالاست گمان مى‌‌كند خدا بالاى آسمان‌‌هاست، در حالى كه خدا جسم نیست تا مكان براى او تصور شود: اَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ الله(60). امّا او بیش از آن نمى‌‌فهمد. البته تكلیفى هم بیش از آنچه مى‌‌فهمد ندارد؛ چون بیش از آن قدرت ندارد.
آن كسى كه از این مرحله گذشته و داراى قدرت فهم بیش‌‌ترى شده است و معانى اعتبارى را نیز درك مى‌‌كند، وقتى گفته مى‌‌شود اِنَّ اللهَ عَلِىٌّ عَظیْم، فكر مى‌‌كند بالایى و علوِّ خدا نیز مثل علوّ و بالا بودنِ مرتبه رئیس نسبت به زیر دستان است؛ امّا این معنا كجا و علوّ خدا كجا؟!
آن كسى كه عمر خویش را در راه تحصیل علم و دانش و حكمت و درك معانى مجرد سپرى كرده است معنایى بس فراتر از معانى مذكور، از علوّ و بالایى درك مى‌‌كند و مى‌‌گوید خدا نسبت به ماسواى خود علوّ وجودى دارد.
﴿ صفحه 95 ﴾
همه مخلوقات وجود دارند و خدا نیز وجود دارد، امّا وجود خداى تبارك و تعالى از نظر علوِّ مرتبه وجودى با موجودات دیگر قابل مقایسه نیست، امّا باز این كه حقیقت آن علوّ و بالایى و بلندى مرتبه وجودى چیست، مطلبى است كه هر كس به قدر فهمش مى‌‌تواند بدان نزدیك شود. هر چند درك كنه آن براى كسى میسر نمى‌‌شود. اكنون با توجه به توضیح مذكور مى‌‌گوییم، وقتى خدا بخواهد براى ما انسان‌‌ها درباره امورى كه بالاتر از فهم عادى ماست سخن بگوید، باید الفاظى به كار گیرد كه ما با تأمّل در آنها به قدر فهممان آن را درك كنیم، هر چند ادراك كنه آن معانى بالاتر از فهم ماست. در چنین مواردى چاره‌‌اى جز به‌‌كارگیرى الفاظ متشابه نیست.
بنابراین آیاتى كه بیانگر امور ماوراى طبیعى و فراتر از فهم انسان‌‌هاى عادى است، خواه‌‌ناخواه، مرتبه‌‌اى از تشابه را خواهد داشت، و باید به كمك محكمات به حقیقت آنها راهنمایى و نزدیك شد. مثلا آن‌‌گاه كه قرآن مى‌‌گوید هُوَ العَلِىُّ الْعَظِیم(61)، و ما حقیقت و كنه علوِّ مرتبه وجودى، و حقیقت عظمت خدا را درك نمى‌‌كنیم و باید آن را به وسیله محكمات قرآن، مانند لَیْسَ كَمِثْلِهِ شَىء(62)، تفسیر كنیم تا دچار بدفهمى و تفسیر نابجا نشویم. آیه اول مى‌‌گوید خدا بالا و بزرگ است و در آیه دوم مى‌‌گوید توجه داشته باشید خدا مانند و مثل ندارد؛ یعنى هر نوع علوِّ مرتبه و بزرگى براى خدا تصور كنید علوّ و بزرگى خدا را درك نكرده‌‌اید؛ زیرا خدا از آن بالاتر است.
در باب صفات خدا نیز امر بدین منوال است. آن‌‌گاه كه گفته مى‌‌شود خدا عالم است، خدا قدرت دارد، بدیهى است حقیقت علم در مورد خداوند، فراتر و غیر از آن معنایى است كه درباره انسان با ادراك صورت‌‌هاى ذهنى در ذهن حاصل مى‌‌شود. امّا حقیقت علم یا قدرت خدا چیست، و به طور كلى حقیقت اوصاف خدا چیست، مطلبى است كه جز براى خدا كه ذاتش عین علم و عین حیات و قدرت است قابل فهم نیست.
خداى متعال نیز براى راهنمایى بشر به خود و اوصاف خداوندى‌‌اش همین الفاظى كه
﴿ صفحه 96 ﴾
بشر ابتدا از آن معانى محسوس را درك مى‌‌كند به كار گرفته است تا بشر از آن معارف بلند، هر چند به قدرى اندك، بى‌‌بهره نماند.
بنابراین وجود آیات متشابه در قرآن، از حكمت‌‌هاى الهى است كه بدون آنها راه انسان براى ادراك معانى و معارف مجرّد و غیر محسوس كاملا بسته مى‌‌شود. امّا استفاده از متشابهات و تفسیر و تبیین آنها چنان كه قبلا بدان اشاره شد مطلبى است كه باید به كمك محكمات صورت گیرد؛ لكن چنان نیست كه همه افراد و كسانى كه درصدد فهم قرآن و معارف آن برمى‌‌آیند مسیر منطقى و عقلایى و طبیعىِ مذكور را براى فهم معارف الهى برگزینند. در آیه مورد بحث، خداوند به وجود آیات متشابه و محكم در قرآن اشاره مى‌‌كند و مى‌‌فرماید كسانى كه فى قُلُوبِهِمْ زَیْغ(63)؛ از نظر روحى داراى گرفتگى روحى و قلبى هستند و به كج‌‌فكرى و كج‌‌اندیشى مبتلا شده‌‌اند و به تعبیر دیگر فى قُلُوبِهِمْ مَرَض(64)؛ قلب و روح آنها بیمار است، آیات متشابه را ملاك فكر و عمل خود قرار مى‌‌دهند، و بدون توجه به آیات محكم قرآن، متشابهات را بر معانى محسوس حمل مى‌‌كنند و زمینه گمراهى خود و دیگران را فراهم مى‌‌كنند.