تماشای فرزانگی و فروزندگی

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: غلامرضا گلی زواره

روندى مورد تأمّل

براى این‌كه مشخص گردد كتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم در روند تفكر فلسفى معاصر چه تأثیرى داشته است، باید به مسیر جریان‌هاى فكرى ایران قبل از نگارش این اثر اشاره‌اى داشته باشیم. بعد از این‌كه فلسفه با تأثیرپذیرى از اندیشه‌هاى ارسطو و افلاطونیان اسكندریه در جهان اسلام رواج یافت، دو مكتب فلسفى در بین متفكران مسلمان متداول گشت، مكتب مشائیین كه چهره‌هاى برجسته‌اش ابونصر فارابى و ابوعلى‌سینا بودند شیخ شهاب‌الدین سهروردى هم مكتب اشراق را در جهان اسلام بنیان نهاد كه این متفكران غالباً اهتمام به ترویج و نشر افكار افلاطون و قدماى فلسفه داشتند. این روند فكرى ادامه داشت تا این‌كه ملاصدرا در قرن یازدهم هجرى درصدد برآمد تا افكار اشراقى و مشایى را مورد نقد و بررسى قرار دهد و علاوه به مطالبى كه در این دو جریان اندیشه حكیمانه مطرح گردید وى از مسایل عرفانى و ذوقى هم بهره گرفت و با استفاده از متون دینى و تعلیم و تربیت اسلامى و آشنایى كه وى با آیات قرآن كریم و روایات ائمه(علیهم السلام) داشت مكتب فلسفى جدیدى را پى‌ریزى كرد كه آن را حكمت متعالیه نامید و بدین‌گونه از زمان صدرالمتألهین تا دهه‌هاى اخیر تقریباً روند حركت فلسفى، سیر یك‌نواختى را طى مى‌كرد و مباحث جدید و نگرش‌هاى بدیع و تازه
﴿ صفحه 146 ﴾
كمتر مطرح مى‌گردید و عملا در محافل فكرى و فلسفى نظرات ملاصدرا توضیح داده شده و تبیین مى‌گردید و یا احیاناً در خصوص تدوین و تبویب آنها اقداماتى صورت مى‌گرفت، در این مدت كه فلسفه بدین صورت در كشور پیشرفت مى‌كرد ارتباط فلسفه اسلامى با فلسفه غربى قطع بود.
بدیهى است برخلاف آن‌كه یونان باستان زادگاه حكمت و پرورشگاه فلسفه بود در اروپا، در قرون وُسطى تفكر فلسفى یك حالت ایستایى، توقف و جمود را پیدا كرد و حتى افكار ارسطو و افلاطون در اروپا درست شناخته نشد تا این‌كه آثار و نوشته‌هاى ابن سینا و ابن رُشد در اندلس(44) رواج یافت و از راه این سرزمین كه قرن‌ها در اختیار مسلمانان بود، فلسفه اسلامى وارد اروپا شد. در واقع اروپایى‌ها از طریق افكار و اندیشه‌هاى متفكّران مسلمان با افكار یونان باستان هم آشنا شدند ولى بعد از رنسانس تا زمان معاصر ارتباط روشنى بین مجامع فلسفى اروپا و محافل فلسفى شرق و اسلام وجود نداشت.
در اروپا حركت فلسفى روندى ویژه یافت و در اثر حس‌گرایى و علوم تجربى مكاتب جدید فلسفى حضور خود را نشان داد و به جاى این‌كه مسیر مستقیمى در فلسفه وجود داشته و پدید آید برخى افكار پراكنده و ناهمگون در محافل فلسفى غرب طرح شد كه بسیار با هم متناقض و متفاوت بود و هیچ كدام از استحكام و اتقان كافى برخوردار نبودند.
﴿ صفحه 147 ﴾
ولى به هر حال این مكاتب مختلف فلسفى اعمّ از آنهایى كه رسماً الحادى و مادّى بودند و یا آنهایى كه حتى خودشان را فلسفه الهى قلمداد مى‌كردند راههاى مشخص را طى نمى‌كردند و بدون این‌كه از افكار فلاسفه اسلامى آن عصر مُطلع باشند همان مسیر خودشان را ادامه مى‌دادند. در شرق هم حكمت سنتى به روش گذشته، روند خود را تداوم مى‌داد بدون این‌كه توجهى به افكار جدید در محافل فلسفى غربى داشته باشند و این شیوه براى فلسفه به عنوان یك علم و مجموعه‌اى از افكار و اندیشه‌هاى متفاوت ضرر داشت كه وقتى از برخورد صحیح و منطقى بین مكاتب و نظریات گوناگون محروم باشد از رشد و شكوفایى و تعالى لازم بى‌بهره مى‌گردد. یعنى فلسفه هم در شرق اسلامى در اثر عدم آشنایى با افكار فلسفى غرب یك حالت جمود و ركود پیدا كرده بود و از سوى دیگر، فلاسفه غربى هم از افكار درخشان مثل صدرالمتألهین و اصحاب و پیروانش محروم بودند تا این‌كه در سده اخیر در اثر ارتباط دانشجویان كشورهاى مسلمان با نواحى اروپایى، خواه ناخواه، آشنایى‌هایى غیر مستقیم و پراكنده و ناقص با مكاتب فلسفى غرب پیدا شد و مخصوصاً بعد از این‌كه ماتریالیسم دیالكتیك به عنوان یك فلسفه علمى مطرح شد و شعار طرفدارى از علوم و بهره مندى از دانش‌هاى تجربى براى پى ریزى مبانى فلسفى و تبیین مبانى آن از طرف این مكتب ارائه شد، در برخى كشورهاى اسلامى و جهان سوم به دلیل استبدادزدگى، محرومیت و برخى نابرابرى‌هاى اجتماعى از یك سو و نیز جاذبه‌هاى سیاسى و اقتصادى این مكتب، طرفدارانى پیدا كرد.
﴿ صفحه 148 ﴾

ضرورت تحوّل در تلاش‌هاى فلسفى

به این ترتیب، این ضرورت احساس شد كه مى‌باید بحث‌هاى تطبیقى انجام گیرد و موضع محكم و استوار فلسفه اسلامى در برابر فلسفه‌هاى دیگر روشن شود و جلو چنین توهّمى گرفته شود كه دیگر دوره حكمت اسلامى به پایان رسیده است و حالا نوبت فلسفه‌هاى جدید است. ولى متأسفانه در حوزه‌هاى علمیه و كانون‌هاى دینى به واسطه شرایط خاصى كه حكم‌فرما بود و نیز محدودیت‌هایى كه در اثر فشارهاى رژیم سیاسى پهلوى، اعمال مى‌گردید، امكان این‌گونه حركت‌هاى فكرى و نهضت‌هاى فرهنگى بسیار ضعیف بود تا این‌كه مرحوم علاّمه طباطبایى(رحمه الله) تلاش ارزنده‌اى براى جهان اسلام انجام دادند و با آن دوراندیشى خاصى كه داشتند اقدام به چنین تحولى ابتكارى نمودند كه به صورت كتاب «اصول فلسفه و روش رئالیسم» شكل گرفت‌؛ كتابى كه ویژگى‌هاى منحصر به فردى داشت، در آغاز اصرار بر این بود كه مباحث جدید فلسفه غربى طرح گردد و مورد نقّادى و ارزیابى قرار گیرد ولى این به تنهایى كفایت نمى‌كرد براى این‌كه اولا به كندى و بطئ انجام مى‌گرفت و ثانیاً نتایجش در یك محدوده خاص از اهل فن و كسانى كه تحصیلات بالایى در فلسفه داشتند آشكار مى‌گردید و به همان جمع فضلا و فلاسفه اسلامى محدود مى‌گشت.
در حالى كه فلسفه‌هاى غربى به اشكال گوناگونى در میان توده‌هاى مختلف مردم رواج پیدا كرده بود. از یك طرف از راه رُمان و داستان‌نویسى‌ها مطالب را به خورد مردم مى‌دادند. از سوى دیگر با
﴿ صفحه 149 ﴾
كمك گرفتن از ادبیات هر كشورى سعى مى‌نمودند كه مطالبشان را با بهترین قلم و آرایش‌هاى ذوقى و ادبى بنویسند. نیز نكاتى را كه مى‌خواستند منتشر كنند، از جاذبه‌هاى هنرى و ذوقى برخوردار باشد و مردم به دلیل عبارات جذّاب و فنون هنرى، جذب این مطالب مى‌شدند. این شیوه یكى از سیاست‌هاى مهم نظریه‌پردازان كمونیست بود كه در هر كشورى نفوذ مى‌كردند، بهترین نویسندگان و هنرمندان آن سرزمین را جذب مى‌نمودند و آن‌ها را در عرصه‌هاى فكرى، فرهنگى و ادبى به كار مى‌گرفتند تا اندیشه‌هاى بیمار خویش را با پیرایه‌هاى ادبى و هنرى در سطح وسیعى در جامعه گسترش دهند. پس براى این‌كه با این برنامه مقابله شده باشد، لازم بود تلاش شود، فلسفه اسلامى علاوه بر این‌كه جنبه تطبیقى پیدا مى‌كند در سطح جامعه شكل عمومى و فراگیر به خود گیرد و اقشار وسیعى از مردم با این مطالب آشنا شوند.
آموختن فلسفه به شیوه سنتى براى دانشجویان فلسفه كه مدت زیادى از وقتشان را صرف آموختن این دانش مى‌كردند، كار دشوارى بود. معروف است كه فهم مباحث حكمت آسان نیست و افراد ویژه و ممتازى مى‌توانند آن را درك كنند‌؛ ولى به هر حال چاره‌اى نبود جز این‌كه فلسفه گسترش یابد و اقدامى اساسى در این زمینه صورت گیرد و سعى شود مسایل فلسفى از چارچوب مدارس و محافل فلسفى خارج شود و در اختیار فرهنگیان، روشنفكران، تحصیل كرده‌ها و سایر علاقه‌مندان قرار گیرد تا بتواند از این رهگذر با فلسفه‌هاى دیگر به مقابله برخیزد و بدانند كه حناى آن فلسفه‌ها در مقابل حكمت اسلامى رنگى ندارد. بر این اساس
﴿ صفحه 150 ﴾
و با وجود آن‌كه در یك كتاب سنتى فلسفى مباحث در قالب واژه‌هاى ویژه فلسفى كه اصطلاحات غامض و پیچیده دارد به نگارش در مى‌آید و زبانش نیز عربى است، كتاب اصول فلسفى و روش رئالیسم را علامه طباطبایى با مطالبى به زبان فارسى و عباراتى ساده و قابل فهم براى غیر متخصّصان نگاشت.

مختصات برجسته

ویژگى‌هاى این كتاب را مى‌توانیم در چند محور مشخص كنیم:
1ـ طرح مباحث جدید در فلسفه اسلامى كه قبلا در فلسفه‌هاى غربى مطرح شده بود خواه آن‌كه به صورت صحیحى پاسخ داده شده باشد و یا به صورت مغلوط.
2ـ طرح مباحث جدیدى از علاّمه طباطبایى و همكاران و شاگردانشان كه موجب غناى فلسفه سنتى اسلامى گردید یعنى در این اثر مطالبى آمده است كه در كتابهاى علماى پیشین فلسفه دیده نمى‌شود از جمله آنها مباحثى است كه در مقاله پنجم و ششم آمده و شهید مطهرى در مقدمه كتاب بدان اشاره نموده است.
3ـ سادگى بیان و رسا بودن مطالب در عین اتقان و استحكام، به طورى كه براى تمام كسانى كه صلاحیت درك این گونه مطالب را دارند، مُیسّر گردیده است.
از این جهت، كتاب مزبور را باید نقطه عطفى تعیین‌كننده و سرنوشت‌ساز در حركت فكرى و فلسفى تلقّى كرد. یعنى اگر این كتاب به
﴿ صفحه 151 ﴾
رشته تألیف درنیامده بود و مباحث فلسفى به صورت گذشته و سنّتى و محدود در قالب‌هاى خاصى باقى مى‌ماند، دانشجویان و فراگیران این رشته از علوم اسلامى هیچ‌گاه توان تطبیق این مباحث را با فلسفه غربى پیدا نمى‌كردند و نمى‌توانستند درباره آن به درستى و به شكل اصولى قضاوت كنند و درستى و نادرستى آن را از هم تشخیص دهند و به نقد و ارزیابى بگذارند.
4ـ مباحثى كه در كتاب مورد اشاره، توسط علامه طباطبایى و شاگرد برجسته‌اش به نگارش درآمده است در جهت تقویت فلسفه اسلامى و غناى حكمت شیعى بسیار مؤثر بود و چون سادگى و روشنى لازم را داشت، موجب گردید كه قشر عظیمى از جامعه اسلامى با این رشته از دانش دینى آشنا گردند.