تماشای فرزانگی و فروزندگی

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: غلامرضا گلی زواره

معناى عصرى شدن دین چیست؟

این روزها صحبت از عصرى شدن دین است ولى باید توجه داشت كه این ادّعا یك تغییر مبهم و متشابه است، اولا مقصود از دین چیست؟ ثانیاً عصرى شدن به چه معناست؟
دین طبق یك اصطلاح، شامل اصول عقاید، اصول اخلاقى و احكام مى‌شود، آیا مقصود از عصرى شدن دین این است كه عقاید هم باید
﴿ صفحه 136 ﴾
عصرى شود؟ یا مقصود فقط احكام است؟ سؤال دیگر این است كه عصرى شدن یعنى چه؟ این عنوان یك معناى صحیح مى‌تواند داشته باشد كه عبارت است از این‌كه باید دین را مطابق نیازهاى هر زمانى تبیین كنیم كه در این زمان قابل قبول است و قابل فهم است. نیز به مطالبى كه در این زمان بیشتر مورد حاجت است بپردازیم. به این معنا عصرى كردن دین صد‌در‌صد صحیح است. مثلا یك زمان اسلام مواجه با مسیحیت است در این حال باید درباره تثلیث و مقابلش، توحید، بحث كرد و یك زمان ماتریالیسم مطرح است كه دیگر تكیه بر آن مباحث درباره تثلیث جایى ندارد، بلكه باید پیرامون ماوراى ماده و طبیعت بحث كرد.
امّا اگر منظور از عصرى كردن دین این باشد كه در هر زمان تمام حقایق دین قابل تحول است، طبق شرایطى كه مطابق آن زمان است كه اگر زمانى مثلا مردم اصلا ماوراءالطبیعة را نمى‌پذیرند، نباید آن را مطرح كنیم، یعنى دین عوض مى‌شود و باید به دین مادى معتقد شد و چون مردم غیر از جسم را قبول ندارند به خدایى كه جسم است، باید ایمان آورد و یا چون مردم در زمانى خاص احكام قطعى و ضرورى اسلام را مثل حُرمت فحشا، نمى‌پسندند، باید از آن دست برداریم و حتى، العیاذ بالله، اعمال شنیع را در آن زمان جایز بدانیم به این معنا عصرى شدن یعنى انكار بخشى از دین در هر زمان و نسخ احكام به حسب شرایط مختلف و خواست مردم، چه این‌كه برخى نسبت به احكام حدود و قوانین جزایى اسلام، چنین گرایشى دارند و یا مى‌گویند چون شناخت ما از انسان در این عصر عوض شده، به احكام كیفرى اسلام هم اثر مى‌گذارد.
﴿ صفحه 137 ﴾
اگر عصرى شدن به این معنا باشد پس بهتر است خودمان را راحت كنیم و بگوییم دین یعنى لادین یعنى اسلام دروغ است؟! والاّ اسلامى كه فحشا در آن تجویز شود، اسلامى كه حدود آن برداشته شود و حدّ سارق و زانى نداشته باشد، این دیگر اسلام نیست، مگر آن‌كه اسلام را چیزى جامع بین نقیضین تصوّر كنیم چه اینكه چه بسا برخى مى‌خواهند بگویند كه الفاظ حتى قابل آن هستند كه دو مفهوم متناقض از آن‌ها فهمیده شود و لازمه این حرف آن است كه اگر یك روزى كسى معتقد شد كه تمام حدود اسلام لغو است و یا هیچ عبادتى در این زمان جا ندارد آیا باز هم اسلام این است؟ اگر معتقد شدند كه اصلا غیر از جسم چیزى وجود ندارد و خدایى كه دین اسلام را معرفى كرده، این‌گونه است. اگر عصرى شدن این است بهتر است بگوییم اسلامى نیست والاّ اسلامى كه بین وجود و عدم خدا، بین توحید و تثلیث، قابل جمع باشد این دیگر چه اسلامى است؟!
اگر در مقام معرفت بگوییم، این معرفت اسلامى است و آن هم معرفت اسلامى است، بهتر است كه بگوییم اسلامى وجود ندارد! این دو برداشت از یك شىء نیست و چه بسا افرادى كه این سخنان را مطرح مى‌كنند توجه به این لوازم ندارند و آیا به این لوازم مى‌توان مُلتزم بود؟ و آیا هیچ فرد متدیّنى به دین اسلام احتمال چنین مطالبى را مى‌تواند بدهد؟
و لذا این مطالب را ما حمل مى‌كنیم بر این‌كه توجّه به لوازم فاسد مطلب خود ندارد والاّ اگر توجه داشته باشند كه كار خیلى مُشكل است.(42)
﴿ صفحه 138 ﴾
﴿ صفحه 139 ﴾

فصل ششم: اثرى گران‌سنگ

﴿ صفحه 140 ﴾
﴿ صفحه 141 ﴾

انگیزه نگارش

آنچه به عهده این جانب گذاشته شده، توضیح مختصرى درباره كتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم مى‌باشد، ابتدا از كتاب معرفى اجمالى مى‌نمایم و بعد انگیزه تألیفش و در خاتمه آثار این نوشتار را در روند حركت فلسفى و فكرى معاصر مورد بررسى قرار مى‌دهم.
امّا معرفى كتاب: این اثر در 5 مجلّد و شامل چهارده مقاله است، نخستین مقاله‌اش به تعریف فلسفه و مباحث شناخت‌شناسى و به اصطلاح اپیستمولوژى اختصاص دارد و بقیه مقالات این كتاب مربوط به هستى‌شناسى و فلسفه اُولى است، تمام مقاله چهاردهم درباره خداشناسى است، هر مجلّد كتاب از دو بخش متمایز و قابل تفكیك تشكیل شده است، یك بخش متن كتاب مى‌باشد به قلم مرحوم علامه طباطبایى(رحمه الله) و یك بخش شامل مقدمه و پاورقى‌هایى كه استاد شهید مرحوم مرتضى مطهرى آنها را مرقوم فرموده‌اند.
براى روشن شدن انگیزه نگارش این كتاب ضرورت دارد نظرى اجمالى به شرایطى كه در آن اوضاع این كتاب نوشته شده، بیافكنیم. نوشتار مورد اشاره در حدود سال 1330 ه‌.‌ش، تألیف شده و جلد
﴿ صفحه 142 ﴾
اوّلش در سال 1332 ه‌.‌ش به حلیه طبع آراسته گردیده است و مُجلّدات بعدى در طول چندین سال به تدریج به طبع رسیده است، در آن ایّام در فرهنگ كشور ایران، افكار فلسفى غربى و الحادى رسوخ یافته بود و روشنفكرها و فارغ التحصیلان دانشگاه‌ها تدریجاً با مكاتب فلسفى غرب آشنا مى‌گردیدند، این آشنایى از چند راه صورت مى‌گرفت: مباحثى كه در دانشگاه تدریس مى‌گردید و نیز آثارى كه در دانشگاههاى اروپایى فرا‌مى‌گرفتند، عده‌اى نیز از طریق ترجمه چنین آثارى یا به زبان اصلى با این مباحث آشنا مى‌شدند و بدین‌گونه مكاتب ماتریالیستى و ضد الهى افكار خود را به جامعه فرهنگى و دانشگاهى ایران منتقل مى‌نمودند.
امّا در حوزه فلسفه اسلامى كار چشمگیر و ارزشمندى انجام نگرفته بود و به تدریج دو نوع فلسفه پدید آمد یكى فلسفه شرقى و اسلامى و دیگرى هم فلسفه غربى كه حاوى مبانى فكرى چندین مكتب بود و هر كدام از این‌ها در گوشه و كنار جهان حامیانى داشت و در دانشكده‌هاى گوناگون دنیا مورد بررسى قرار مى‌گرفت.
كم‌كم این فكر در اذهان شكل گرفت كه فلسفه اسلامى توان مقاومت در مقابل فلسفه غربى والحادى را ندارد و چنین پندارى را به دانشجویان و تحصیل كرده‌هاى دانشگاهى القا كردند كه دیگر دوران فلسفه اسلامى سپرى شده و حالا نوبت فلسفه‌هاى جدید است كه معمولا در غرب مطرح مى‌شود.
در صورتى كه اتقان و استحكام مباحث فلسفه اسلامى به مراتب بیشتر از فلسفه‌هاى غربى بوده و آن‌چه مى‌بایست انجام مى‌گرفت تطبیق و مقارنه‌اى بود كه ضرورت داشت طىّ آن موضع فلسفه اسلامى درباره
﴿ صفحه 143 ﴾
حكمت غربى و اروپایى تبیین مى‌گردید و حقانیّت و برترى این فلسفه بر تفكّرات غربى والحادى ثابت مى‌گشت.
ولى در حوزه‌هاى علمیه چنین كارى انجام نگرفته بود و كسى هم درصدد انجامش نبود، علامه طباطبایى معتقد بودند باید چنین مباحث تطبیقى انجام گیرد و مباحثى طرح گردد كه در آنها هم فلسفه غربى بیان شود و نیز از موضع فلسفه اسلامى این تفكر نقد شود. آنچه موجب تقویت این انگیزه مى‌گردید، این بود كه در آن دوران فلسفه ماركسیسم با عوامل گوناگونى كه سبب جاذبه دروغین و رشد كاذبش مى‌شد در این كشور رواج مى‌یافت و دست‌هاى مختلفى بودند كه این فلسفه را ترویج مى‌كردند كه البته برخلاف آن تبلیغات شدیدى كه طرفدارانش از آن مى‌نمودند، از نظر اتقان و استوارى بحث‌ها چندان ارزشى نداشت ولى چون جهان‌بینى مكتب‌هاى اقتصادى و مادّى ماركسیستى مطرح مى‌گردید و مباحث آن با شعارهاى فریبنده‌اى كه در طرفدارى از مظلومین، كارگران، كشاورزان و رنجبران، بین عده‌اى جذابیت یافت، این‌گونه شعارهاى بدون پایه و اساس در ایران نیز در حال رواج بود و توجه به چنین پدیده‌اى باعث گردید كه مرحوم علامه طباطبایى(رحمه الله) اهتمام جدّى به طرح مباحث تطبیقى فلسفى داشته باشد.
همان‌گونه كه علامه شهید مطهرى در مقدمه‌اى كه بر كتاب مذكور (اصول فلسفه و روش رئالیسم) نوشته‌اند یادآور شده‌اند: یك انجمن علمى ـ فلسفى توسط علامه در قم بنیان نهاده شد و عده‌اى از مشاهیر و فضلاى برجسته حوزه و محققان دینى از جمله شهید مطهرى در این انجمن شركت داشتند و طى آن مباحث فلسفه تطبیقى مطرح مى‌گردید و
﴿ صفحه 144 ﴾
مورد بحث و ارزیابى قرار مى‌گرفت و در نتیجه مقرّر گردید حاصل این بحث‌ها و نقدها به صورت مقالاتى كه مجموع آن‌ها كتابى را تشكیل مى‌دهد به نگارش درآید، این تلاش توسط شخص مرحوم علامه انجام پذیرفت و چهارده مقاله نوشته و مقرر گردید براى طبع آن اقدام شود ولى با توجّه به این‌كه مباحث فلسفى، مشكل است و فهمش براى عموم آسان نیست ضرورت داشته كه درباره هر كدام از موضوعات توضیحاتى داده شود تا گستره استفاده از آن‌ها، گسترش یابد و كسانى كه به چنین مطالبى علاقه دارند و در هر سطحى از معلومات و آگاهى هستند بتوانند از این كتاب استفاده كنند، از این جهت قرار شد كه استاد مطهرى(رحمه الله) مقدمه، توضیحات و پاورقى‌هایى براى این اثر بنویسند، كه ابتدا براى چهار مقاله‌اش نوشته شد كه در جلد اوّل درج گردید و تقریباً حجم پاورقى‌ها و مقدماتى كه آن متفكر شهید مرقوم نمودند دو برابر اصل كتاب است.
پس انگیزه تألیف این كتاب در درجه اوّل، انجام بحث‌هاى تطبیقى بین فلسفه اسلامى و فلسفه غربى و به‌ویژه نقّادى فلسفه ماركسیسم بود.
ماتریالیسم دیالكتیك در آن ایام رواج چشمگیرى یافته و نشریاتى هم این افكار را منتشر مى‌كردند، مجله‌اى تحت عنوان نشریه «دنیا» تئورى‌هاى ماركسیسم را كه غالباً جنبه فلسفى داشت، طى مقالاتى مى‌نوشت، دكتر تقى ارانى،(43) نكاتى را به نگارش در مى‌آورد كه از نظر
﴿ صفحه 145 ﴾
فكرى در میان ماركسیست‌ها و كشورهاى كمونیستى و حامیان مكاتب الحادى اهمیت شایان توجهى داشت.