تماشای فرزانگی و فروزندگی

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: غلامرضا گلی زواره

ارتباط مفهومى و تحول

این‌كه ما از یك شیئى مفهومى داشته باشیم بعد مفهوم دیگرى هم به آن ضمیمه شود آیا این یك تحوّل حساب مى‌شود براى آن مفهوم و تصور اوّل؟ نه، این هیچ تحولى براى آن مفهوم نیست مثلا اگر خداى را به معناى «واجب الوجود» شناختیم و بعد «مدبّر بودن» هم بدان اضافه شد، مفهوم اول كامل‌تر نشده است بلكه ابتدا خدا را با یك مفهوم مى‌شناختیم و حالا با دو مفهوم مى‌شناسیم یعنى از نظر كمّى مفاهیمى افزوده شده و در نتیجه خدا را با دو مفهوم مى‌توانیم بیان كنیم یكى به عنوان واجب الوجود و دیگرى به عنوان مدبّر عالم، نه این‌كه مفهوم اوّل یعنى واجب الوجود غنى‌تر شده است.
﴿ صفحه 124 ﴾
پس به كار بردن تحول در این موارد مسامحه است. لذا ابتدا باید توجه داشت كه تحول گاه به كامل‌تر شدن است و گاه به عوض شدن. در اینجا واقعاً چه تحوّلى رخ داده است. آیا مفاهیم اضافه شده یا خود مفهوم بسیطى كه قبلا داشتیم تحوّل یافته و به مفهوم دیگرى تبدیل گردیده است؟
از این روى اگر از یك شیئى مفهومى داشته باشیم و بعد مفهومى بدان افزوده شود چون تصوّر اول ما تغییر نكرده است پس تحول نیست، مگر آن‌كه به اصطلاح خاص این را هم تحول بگوییم، و اگر مفهوم اول تغییر كرده، معلوم مى‌شود تصورمان عوض شده لذا یكى از این‌ها صحیح و دیگرى خطاست. به هر حال این‌ها مطالبى است كه باید به تفصیل مطرح شود كه تحول یعنى چه؟ در تصوّرات به چه معناست؟ در تصدیقات یعنى چه؟ و اگر بگوییم هر تحولى كه در هر علمى پدید مى‌آید مرهون تحول در علم دیگرى است آیا این دور یا تسلسل نیست؟ و در اینجا نمى‌توان به این مباحث پرداخت ولى اجمالا مى‌توان گفت كه در فلسفه ما، دو نوع بحث داریم: قبل‌العلم و بعدالعلم. منظور از مباحث بعدالعلم این است كه وقتى در یك علم فرضیه‌اى مطرح مى‌شود و به نظر صاحب‌نظران آن، فرضیه‌اى به اثبات مى‌رسد در آن علم مقبول واقع مى‌شود، سپس این فرضیه احتیاج به تبیین فلسفى دارد یعنى باید براى آن‌كه به عنوان «اصل موضوع» از علمى گرفته شده، یك تبیین عقلانى مطرح نمود مثلا وقتى علم اثبات كرد كه چیزى به نام انرژى وجود دارد و مبدأ حركت مى‌شود چون علم درباره ماهیت آن بحث نمى‌كند و بحث از ماهیت آن مسئله
﴿ صفحه 125 ﴾
فلسفى است، لذا فیلسوف درباره این موضوع كه علم مطرح كرده، تبیین فلسفى ارائه مى‌دهد كه جسم است یا نه، ابعاد دارد یا نه؟ از مادیات است یا غیر آن؟
فیلسوف درباره موضوعى كه علم مطرح كرده است تحلیل عقلانى مى‌دهد و مى‌گوید آنچه را كه شما مى‌گویید به فرض صحت، جسم است یا نه، پس پاسخ‌هاى فیلسوف همه در صورتى است كه چیزى به نام انرژى داشته باشیم، فیلسوف نمى‌گوید انرژى داریم یا نداریم، این قضاوت مربوط به علم است ولى بعد از این‌كه علم گفت: انرژى داریم، فیلسوف مى‌گوید اگر چنین چیزى باشد از نظر فلسفى چنین ماهیتى خواهد داشت و اگر روزى ثابت شود كه اصلا انرژى دروغ بوده، مثل خیلى چیزهایى كه تا حالا در علم مطرح شده و بعد مشخص گردیده كه واقعیت نداشته است مثل اِتِر یا فلوجستین، این اشكال به علم وارد است نه به فلسفه. چون فلسفه بنا بر این‌كه انرژى وجود داشته باشد، تحلیل مى‌دهد یعنى انرژى را به عنوان اصل موضوع از علم مى‌گیرد و اگر یك وقت معلوم شد انرژى وجود ندارد این به معناى تحول در فلسفه نمى‌باشد.

تحلیل‌هاى فلسفى و دانش‌هاى طبیعى

بسیارى از مباحث فلسفى از این قبیل است و بر اساس فرضیاتى در علوم طبیعى، تحلیل‌هاى عقلى و فلسفى ارائه شده است. از جمله تحلیل‌هایى كه مبتنى بر افلاك نُه‌گانه است كه مثلا براى آن‌ها «نفس» اثبات كرده‌اند. این‌گونه مباحث فلسفى بر این فرض است كه در طبیعیات افلاك نه‌گانه
﴿ صفحه 126 ﴾
ثابت گردد و اگر مشخص شود كه اصلا افلاكى وجود ندارد این در واقع عیب فلسفه نمى‌باشد نقص و كاستى از دانش طبیعى است و دگرگونى در آن علم پیدا شده است و به این معنا مى‌توان گفت در فلسفه تحول به وجود نیامده بلكه آنچه براى فلسفه موضوع تلقّى مى‌گردید، لا‌موضوع شده است.
پس اگر منظور از تأثیر علوم تجربى بر فلسفه، تأثیر در فلسفه بعدالعلم باشد كه با تغییر موضوعاتى كه علوم براى فلسفه مطرح كرده‌اند، تحلیل فلسفى هم تغییر مى‌كند، پذیرفتنى است ولى این اثربخشى صرفاً در بخش دوم فلسفه یعنى فلسفه بعدالعلم است نه فلسفه قبل‌العلم كه در آن بخش، فلسفه متأثّر از علوم تجربى نیست.
بر این اساس، برخلاف آن‌چه ادعا مى‌شود همیشه مباحث فلسفى مبتنى بر طبیعیات است و چون طبیعیات قدیم تغییر كرده باید كتاب فلسفه جدید نگاشت، بخش‌هاى اصلى فلسفه هیچ ربطى به علوم تجربى ندارد و اگر تمامى علوم تجربى هم محو گردند كمترین تأثیرى در فلسفه قبل‌العلم ندارد.
مطلب دیگر آن‌كه، علوم تجربى مى‌توانند در فلسفه به صورت قضیه موجبه جزئیه تأثیر بگذارند و این جور نیست كه هر تحولى كه در علمى پدید مى‌آید در فلسفه اثر بگذارد بلكه آن موضوعاتى كه به عنوان «اصل موضوع» براى فلسفه مطرح بوده، اگر تغییر كند، بحث فلسفى‌اش دگرگون مى‌شود. این‌كه گاه ادّعا مى‌شود مجموعه علوم بشرى چون «كثیر الاضلاع» است كه با اضافه یا كم شدن و یا تغییر یك ضلع، كل آن
﴿ صفحه 127 ﴾
مجموعه عوض مى‌شود یك بیان تمثیلى و شاعرانه است و ابداً چنین رابطه‌اى بین علوم وجود ندارد. بلكه مسایلى داریم كه هیچ ارتباطى به هم ندارند و كاملا استقلال دارند. مثلا مسایل قواعد چهار عمل اصلى حساب باشد یا نباشد، بحث «امكان و وجوب» و «برهان صدیقین» سر جاى خودش هست و بر هم تأثیرى ندارند.
این‌كه گفته‌اند چنین مباحثى در روش‌شناسى علم اثر خود را مى‌گذارند و بدین‌گونه روش‌شناسى گسترش مى‌یابد كه شامل فلسفه هم مى‌شود، خالى از مغالطه نیست. چون اگر به فرض در روش‌شناسى اثر بگذارد در شیوه همان دانش تأثیر خود را بروز مى‌دهد یعنى اگر مشخص گردید كه روشى در علوم تجربى غلط بوده و عوض شود، روش این علوم تغییر یافته نه شیوه مرتبط با علوم عقلى و نقلى.
و چون در فلسفه بعدالعلم، بخش‌هایى مبتنى بر فرضیه‌هاى طبیعى قدیم بوده است از جمله در مباحث نفس، لذا مرحوم علامه طباطبایى در پاورقى‌هاى اسفار یا نهایة الحكمة اشاره فرموده‌اند كه این مسایل مربوط به آن بخش‌هاست. مثل این‌كه قواى نفس چندتاست و چه تعداد حس داریم كه مربوط به علوم تجربى است و فلسفه خالص بحثى در این زمینه ندارد (البته فلسفه به معنایى كه در مقابل علوم تجربى به كار مى‌رود) ولى در كتاب «نفس» كه بخشى از طبیعیات بوده به عنوان بخشى از فلسفه به معناى عامش كه شامل مباحث طبیعى هم مى‌شده بحث از نفس و قواى آن كرده‌اند زیرا در كتابهاى كهن از این موضوع بحث كرده‌اند و مباحث نفس را از مباحث مربوط به طبیعیات مى‌شمرده‌اند كه موضوع آن جسم
﴿ صفحه 128 ﴾
است و با فلسفه اُولى مرز مشخصى دارد، چون كه اگر مطلب طبیعى باشد از فلسفه اولى خارج مى‌گردد و تغییر رایج و شایع در زبان ملاصدرا و دیگران این است كه موضوع فلسفه موجود است قبل از آن‌كه تخصّص طبیعى یا ریاضى پیدا كند یعنى اگر آهنگ بحث طبیعى یا ریاضى باشد دیگر فلسفه اولى نخواهد بود. پس اگر از حواس پنج‌گانه انسان در فلسفه صحبت مى‌شود این به عنوان فلسفه عام است كه طبیعیات را هم شامل مى‌شود والاّ در فلسفه به معناى خاصش كه مقابل علوم تجربى است جایى براى این بحث‌ها نمى‌ماند و چون در مباحثى مثل نفس، از طبیعیات قدیم استفاده مى‌شده و آن فرضیه‌هاى گذشته ابطال شده لذا علامه طباطبایى فرموده‌اند:
«در این مباحث باید به علوم تجربى مراجعه كنید» و حق هم همین است.

تعمیم بى‌مورد

پس اصلا این مباحث جزء فلسفه نمى‌باشد تا ما بگوییم كه این بخش از فلسفه عوض شده است بلكه مربوط به علوم طبیعى است و آن بخش از این‌گونه مسایل كه از علوم تجربى تأثیر مى‌پذیرد به طبیعیات ارتباط دارد نه فلسفه. یك بخش هم مربوط به فرضیات علوم است كه فلسفه تحلیل عقلى برایش مطرح كرده است و اگر اصل موضوع غلط باشد به فلسفه آسیبى وارد نمى‌شود زیرا فلسفه به نحو قضیه شرطیه نظر داده است و در واقع بخش فلسفه بعدالعلم حقیقتش یك سلسله قضایاى شرطیه است به این معنا كه اگر این موضوع راست باشد این تحلیل صحت خواهد داشت.
﴿ صفحه 129 ﴾
پس آنچه را علامه طباطبایى(رحمه الله) به علوم حواله داده‌اند یا مربوط به فلسفه به معناى عامش بوده كه شامل طبیعیات و علوم تجربى هم مى‌شده و یا منظور آن بخش فلسفه بعد از علم است كه چون در علوم تجربى تحولات مهمى پیش آمده، طبیعتاً تحلیل‌هایى هم كه مبتنى بر فرضیات قدیم بوده باید جاى خودش را عوض كند و به تحلیل‌هاى جدید برسد. پس نمى‌توان گفت كه فلسفه به نام متافیزیك و فلسفه به معناى خاص كه در مقابل علم به كار مى‌رود، تحول مى‌یابد.
امثال این تعبیرات كه «فلسفه غیر تجربى و حتى كلام و نقل چنان هم‌آغوشند كه اگر یكى از آن‌ها سیلى بخورد همه از هیبت آن رخ زرد خواهند شد» و یا «هر نقصى بالقوه چنین توانى را دارد كه بناى فلسفه را ویران كند» شاعرانه به نظر مى‌رسد و اگر بخواهیم دقیقاً ارزیابى كنیم، باید بگوییم این تغییرات، برخاسته از تعمیم‌هاى بى‌جایى است كه شخصى كه دقیق باشد و منطقى بحث كند، هرگز به خودش اجازه نمى‌دهد كه چنین تعمیم‌هایى را به كار ببرد. مخصوصاً كسانى كه اصولا به اصول عقلى ضرورى و كلّى پاى بند نمى‌باشند آن وقت چگونه به خودشان اجازه مى‌دهند كه از یك موارد خاصى، نتایج كلّى و عام بگیرند كه هر تغییرى در هر علمى حتى علوم نقلى، بالقوه اساس فلسفه یا سایر علوم را مى‌تواند در هم بریزد(؟)