تماشای فرزانگی و فروزندگی

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: غلامرضا گلی زواره

ترویج حكمت

از ویژگى‌هاى فكرى و اخلاقى علامه این بود كه كارهایشان را حكیمانه انجام مى‌دادند، یعنى از سر هوس، سلیقه شخصى و بدون استدلال و تفكر وارد هیچ عرصه‌اى نمى‌گردیدند. هر تلاشى را كه آغاز مى‌كردند مبنى بر برهان و استدلال خاصى بود كه براى ضرورت آن در نظر مى‌گرفتند. تدریس فلسفه كه در حوزه شروع كردند و نیز كوششى كه براى رواج حكمت در قم نمودند بر اساس منطقى بود كه به آن رسیدند و اجمالش این بود كه جامعه ما به مسایل اعتقادى اسلامى نیاز دارد به این نحو كه قبل از آن‌كه چنین مسائلى با دلایل نقلى بیان گردد باید با دلیل‌هاى عقلى و خردمندانه تبیین شود و شبهاتى نیز كه در این ارتباط مطرح مى‌گردد باید با شواهد حكیمانه رد شود. به كسى كه مى‌خواهد درباره خداوند تحقیق كند، جا ندارد كه گفته شود:
«در قرآن چنین آمده یا امام معصوم(علیه السلام) چنین فرموده است».
﴿ صفحه 121 ﴾
زیرا او اصولا خدا و رسولش و جانشینان او را قبول ندارد و تنها استدلال عقلى مى‌تواند به او كمك نماید.
بنابراین براى ضرورى‌ترین مسایل دینى و اعتقادى كه همان باور به وجود خدا و عالم غیب باشد و نیز در سایر مباحث كلامى، احتیاج به بحث با شیوه‌اى عقلانى داریم و این همان است كه «فلسفه» نام گرفته است.
پس براى حوزه علمیه‌اى كه شأنش اثبات عقاید و دفاع از باورهاى اسلامى است، ضرورى‌ترین اُمور پرداختن به بحث فلسفى براى ثابت نمودن اعتقادات و رفع شبهات مربوط به آن است. چون در حوزه جاى چنین درسى با وسعت لازم خالى بود، لذا علاّمه لازم دانستند كه فلسفه در حدى كه این احتیاجات را برطرف كند، توسعه یابد و مى‌دانیم با این همه گسترشى كه یافته و در حوزه هم به طور رسمى تدریس مى‌شود، در حد كفایت نمى‌باشد.
بنابراین از دیدگاه ایشان پرداختن به مباحث فلسفى واجب كفایى بود و براى كسانى كه استعداد و توانایى لازم را در این زمینه داشتند حكم یك واجب عینى را داشت یعنى واجب كفایى در اثر فقدان «من به الكفایه» تعیّن پیدا كرده بود.

فلسفه و علوم تجربى

یكى از نكاتى كه درباره بعد فلسفى علامه طباطبایى مطرح است، موضوع تأثیرپذیرى این شاخه از دانش بشرى از علوم تجربى است. این محور نیاز
﴿ صفحه 122 ﴾
به بحثى تفصیلى دارد كه در این فرصت كوتاه نمى‌توان بدان پرداخت ولى اجمالا باید گفت كه:
فلسفه یك اصطلاح قدیم دارد كه شامل طبیعیات، ریاضیات و حتى علوم عملى مثل علم اخلاق، تدبیر منزل و سیاست مى‌شده است و همه این علوم را مجموعاً فلسفه مى‌گفتند و در واقع تمام دانش‌هاى برهانى را اعم از این‌كه با شیوه تجربى یا تعقلى محض اثبات گردد فلسفه مى‌گفتند ولى امروزه فلسفه در برابر علوم تجربى به كار مى‌رود و دیگر فیزیك، شیمى، روان‌شناسى، اخلاق و نظایر آنها را در زمره فلسفه به حساب نمى‌آورند.
پس باید اوّل روشن شود كه وقتى مى‌گوییم فلسفه آیا طبیعیات را جزء آن بدانیم یا حكمت را در مقابل علوم محض (تجربى و عملى) به كار ببریم.
وقتى گفته مى‌شود فلسفه از علوم بهره مى‌برد معنایش این است كه این اصطلاح را در مقابل علوم به كار برده‌ایم و آن‌گاه رابطه بین علم و فلسفه را مطرح كرده‌ایم، پس وقتى فلسفه مى‌گوییم شامل علوم طبیعى و ریاضى نمى‌شود و توجه به این نكته از خلط مباحث مى‌كاهد.
فلسفه یك سلسله مباحث ماوراء الطبیعیة یعنى چیزهایى است كه امور عامه، نامیده مى‌شود یعنى همان فلسفه اُولى و یا علم اعلى، فلسفه‌اى كه امروز مى‌گوییم، این مباحث است كه علامه در دو كتاب «بدایة الحكمة» و «نهایة الحكمة» آورده است.
این فلسفه در واقع یك سلسله مباحث قبل العلم بوده كه هیچ ارتباطى با مسایل علوم ندارد یعنى بودن یا نبودن علوم تجربى هیچ تأثیرى در این
﴿ صفحه 123 ﴾
مباحث نخواهد داشت و مطالب مستقلى است كه از بدیهیات و وجدانیات به دست مى‌آید. چه این‌كه در بحث‌هاى خداشناسى آنچه كه مبتنى بر فلسفه محض باشد مثل «برهان صدیقین» هیچ ربطى به دانش‌هاى تجربى نخواهد داشت لذا تحول در هر كدام از این علوم بر آن تأثیرى نمى‌گذارد چون كاملا استقلال دارند. مثل ریاضیات كه چهار عمل اصلى‌اش با هیچ دانشى مرتبط نمى‌باشد و سایر علوم دگرگون شوند یا نشوند این قواعد سر جاى خود هست و تحول پیدا نمى‌كند.
این‌كه گاه گفته مى‌شود كه در امثال این موارد هم تحوّل وجود دارد به این نحو كه مفاهیم روشن‌ترى از آن به دست آوریم، یك نوع مسامحه است كه به كار مى‌رود چون باید دید كه تحوّل علم به چیست؟

ارتباط مفهومى و تحول

این‌كه ما از یك شیئى مفهومى داشته باشیم بعد مفهوم دیگرى هم به آن ضمیمه شود آیا این یك تحوّل حساب مى‌شود براى آن مفهوم و تصور اوّل؟ نه، این هیچ تحولى براى آن مفهوم نیست مثلا اگر خداى را به معناى «واجب الوجود» شناختیم و بعد «مدبّر بودن» هم بدان اضافه شد، مفهوم اول كامل‌تر نشده است بلكه ابتدا خدا را با یك مفهوم مى‌شناختیم و حالا با دو مفهوم مى‌شناسیم یعنى از نظر كمّى مفاهیمى افزوده شده و در نتیجه خدا را با دو مفهوم مى‌توانیم بیان كنیم یكى به عنوان واجب الوجود و دیگرى به عنوان مدبّر عالم، نه این‌كه مفهوم اوّل یعنى واجب الوجود غنى‌تر شده است.
﴿ صفحه 124 ﴾
پس به كار بردن تحول در این موارد مسامحه است. لذا ابتدا باید توجه داشت كه تحول گاه به كامل‌تر شدن است و گاه به عوض شدن. در اینجا واقعاً چه تحوّلى رخ داده است. آیا مفاهیم اضافه شده یا خود مفهوم بسیطى كه قبلا داشتیم تحوّل یافته و به مفهوم دیگرى تبدیل گردیده است؟
از این روى اگر از یك شیئى مفهومى داشته باشیم و بعد مفهومى بدان افزوده شود چون تصوّر اول ما تغییر نكرده است پس تحول نیست، مگر آن‌كه به اصطلاح خاص این را هم تحول بگوییم، و اگر مفهوم اول تغییر كرده، معلوم مى‌شود تصورمان عوض شده لذا یكى از این‌ها صحیح و دیگرى خطاست. به هر حال این‌ها مطالبى است كه باید به تفصیل مطرح شود كه تحول یعنى چه؟ در تصوّرات به چه معناست؟ در تصدیقات یعنى چه؟ و اگر بگوییم هر تحولى كه در هر علمى پدید مى‌آید مرهون تحول در علم دیگرى است آیا این دور یا تسلسل نیست؟ و در اینجا نمى‌توان به این مباحث پرداخت ولى اجمالا مى‌توان گفت كه در فلسفه ما، دو نوع بحث داریم: قبل‌العلم و بعدالعلم. منظور از مباحث بعدالعلم این است كه وقتى در یك علم فرضیه‌اى مطرح مى‌شود و به نظر صاحب‌نظران آن، فرضیه‌اى به اثبات مى‌رسد در آن علم مقبول واقع مى‌شود، سپس این فرضیه احتیاج به تبیین فلسفى دارد یعنى باید براى آن‌كه به عنوان «اصل موضوع» از علمى گرفته شده، یك تبیین عقلانى مطرح نمود مثلا وقتى علم اثبات كرد كه چیزى به نام انرژى وجود دارد و مبدأ حركت مى‌شود چون علم درباره ماهیت آن بحث نمى‌كند و بحث از ماهیت آن مسئله
﴿ صفحه 125 ﴾
فلسفى است، لذا فیلسوف درباره این موضوع كه علم مطرح كرده، تبیین فلسفى ارائه مى‌دهد كه جسم است یا نه، ابعاد دارد یا نه؟ از مادیات است یا غیر آن؟
فیلسوف درباره موضوعى كه علم مطرح كرده است تحلیل عقلانى مى‌دهد و مى‌گوید آنچه را كه شما مى‌گویید به فرض صحت، جسم است یا نه، پس پاسخ‌هاى فیلسوف همه در صورتى است كه چیزى به نام انرژى داشته باشیم، فیلسوف نمى‌گوید انرژى داریم یا نداریم، این قضاوت مربوط به علم است ولى بعد از این‌كه علم گفت: انرژى داریم، فیلسوف مى‌گوید اگر چنین چیزى باشد از نظر فلسفى چنین ماهیتى خواهد داشت و اگر روزى ثابت شود كه اصلا انرژى دروغ بوده، مثل خیلى چیزهایى كه تا حالا در علم مطرح شده و بعد مشخص گردیده كه واقعیت نداشته است مثل اِتِر یا فلوجستین، این اشكال به علم وارد است نه به فلسفه. چون فلسفه بنا بر این‌كه انرژى وجود داشته باشد، تحلیل مى‌دهد یعنى انرژى را به عنوان اصل موضوع از علم مى‌گیرد و اگر یك وقت معلوم شد انرژى وجود ندارد این به معناى تحول در فلسفه نمى‌باشد.