تماشای فرزانگی و فروزندگی

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: غلامرضا گلی زواره

فروتنى در طرح مباحث

در این دو كتاب علامه ابتكاراتى هم در مسایل فلسفى دارند كه به صورت اشاره، گاهى نظر خودشان را بیان فرموده‌اند، چون از خصوصیات اخلاقى ایشان، فروتنى ویژه بود و در جلسات درس رسمى و نیز در جلسات غیر رسمى كه پنج‌شنبه و جمعه داشتند از این‌كه اظهار كنند من نظر ویژه‌اى دارم و یا نظر دیگران را رد مى‌كنم، خیلى پرهیز داشتند و اگر احیاناً نقدى بر مطالب دیگر داشتند آن‌چنان نبود كه مشخص باشد كه مشغول انتقاد كردن هستند ولى برخى از اساتید بعد از نقل گفته‌هاى دیگران، با صراحت به نقدشان مى‌پردازند و آشكارا مى‌گویند این نظر را نمى‌پذیریم و چند اشكال بر آن داریم.
حتى یك بار یاد ندارم كه فرموده باشند: این مسئله را حل كردم و دیگران موفق نشده بودند اشكال آن را برطرف كنند و یا بگویند: مبناى جدیدى داریم. حتى در مواردى كه مى‌خواستند به مطلبى اشكال قطعى نمایند، خیلى آرام و ملایم مطرح مى‌كردند كه به سختى مشخص مى‌گردید كه وارد نقّادى شده‌اند و این ویژگى از روح تواضعشان
﴿ صفحه 117 ﴾
سرچشمه مى‌گرفت. لذا در كتابهایشان هم شاید نتوان مواردى را یافت كه صریحاً به عنوان یك مطلب ابتكارى مطرح كرده باشند بلكه بر اثر مقایسه مطالبشان با نكات مندرج در سایر كتاب‌ها متوجه مى‌شویم كه اختلاف نظر ایشان با سایرین در كجاست.
به هر حال ایشان نظرات خاصى داشتند. از جمله گاه براى مسئله‌اى دلیل خاصى اقامه مى‌كردند كه سایرین نداشتند و یا تبیین خاص و تقریر جدیدى از یك دلیل مى‌نمودند كه دیگران آن تقریر را ندارند. مثلا در مورد بُرهان صدیقین، تفكر خاصى دارند كه در كتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم آورده‌اند و آن نحو از تقریر، كاملا ابتكارى است.
همچنین نكته‌هایى بیان مى‌فرمودند كه كلید حل بسیارى از مشكلات پیچیده فلسفى است. مثلا ایشان بیانى دارند در توجه انسان به «اصل علیّت» و نیز «جوهر و عَرَض» و این‌كه چگونه ذهن بشر با این مفاهیم آشنا گردیده است در حالى كه در سایر كتاب‌هاى فلسفى اصلا چنین بحثى مطرح نیست.
در روش رئالیسم، این بیان را دارند كه چنین مفاهیمى از علوم حضورى اخذ مى‌گردد یعنى وقتى رابطه نفس را با كیفیاتش مقایسه مى‌كنیم، مشاهده مى‌كنیم، كیفیت نفسانى حالتى براى نفس است كه بدون نفس نمى‌تواند وجود داشته باشد و قائم به نفس است و لذا آن را عَرَض براى نفس تلقّى مى‌كنیم ولى نفسْ موضوع مستقلى است یعنى جوهر، پس مفهوم جوهر و عرض را از نفس خودمان مى‌گیریم. همچنین درباره قانون «علت و معلول» شبیه این بیان را دارند در حالى كه در كتاب‌هاى سنتى فلسفه و دروس سایر اساتید، این بیانات یافت نمى‌شود.
﴿ صفحه 118 ﴾

پرورش‌هاى پُرمایه

عده‌اى از دانشگاهیان گفته‌اند بارها خدمت ایشان رسیده بودیم، گاهى برخى افراد كه در سطح بالاى علمى بودند و حتى عده‌اى از متفكران اروپایى خاطرنشان مى‌ساختند ما همه‌جا رفتیم كسى به سؤالات ما پاسخ نداده؛ ولى علامه با فروتنى ویژه و با مهارت علمى و توانایى به پرسش‌هاى ما جواب‌هاى قانع‌كننده داده‌اند. یكى از آنها آمده بود و درباره حكمت‌هایى از نماز و اسرار آن سؤال كرد علامه طورى جواب داد كه آن شخص از شدت ذوق و هیجان گریست و افزود سال‌هاى سال در كشورهاى اسلامى چنین مسئله‌اى در ذهنم بود و برایش پاسخى نمى‌یافتم جز این‌كه اكنون علامه به آن جواب قانع كننده‌اى داد، بعد كه از ایران رفت، نامه نوشت و تشكر كرد. او از قیافه الهى و نورانى علامه هم سخن گفته بود.
یك روز عیدى براى تبریك خدمتشان رفتیم، حرف زدنشان خیلى آرام بود، در هر مجلسى كه ایشان حضور داشت، سكون و آرامش ویژه‌اى حكمفرما بود. هیچ‌گاه تكیه نمى‌دادند، اگر هم خسته مى‌شدند، جایى قرار مى‌گرفتند كه تعیّنى نداشته باشد مشخص نبود كه چه‌جایى است، مقیّد بودند گمنام و دور از شهرت و آوازه مشغول كارهاى علمى و فرهنگى باشند، در درس هم نگاهى بر افق‌هاى بالاتر داشتند و در قیافه اشخاص نگاه نمى‌كردند، حالت حیا در ایشان قوى بود. در مسجد سلماسى كه مشغول تدریس بودند تمنّا كردیم بنشینند وسط و درس بگویند تا حداقل صدایشان به اطراف بیشتر برسد چون حاضر نمى‌شدند
﴿ صفحه 119 ﴾
روى صندلى قرار گیرند و مى‌گفتند نمى‌خواهم یك وجب بلندتر از شاگردان بنشینم و در این صورت قادر به تكلّم نخواهم بود. سرانجام با اصرار فراوان، وادارشان كردیم وسط مسجد نشسته و درس بگویند.
سال‌ها افتخار درك محضر استادمان مرحوم آیت‌الله طباطبایى(رحمه الله) را داشتم. گاهى اتفاق مى‌افتاد در یك جلسه، در یك برخورد، در یك نشست چند سؤال مى‌كردم، ایشان با صراحت مى‌گفتند: «نمى‌دانم»! شخصى چون علامه طباطبایى كه كمتر كسى به رتبه علمى او در جهان اسلام مى‌رسد، این گونه است كه وقتى شاگردى چیزى مى‌پرسد، مى‌گوید نمى‌دانم! سؤال دوم را كه مى‌كردم، باز هم مى‌فرمود نمى‌دانم! البته یك پرورش و تربیتى در این برخورد نهفته بود، بعد از این‌كه این كلمه نمى‌دانم را بر زبان جارى مى‌ساخت، تأمّلى مى‌نمود و مى‌فرمود احتمال دارد این‌گونه باشد، مى‌خواست شاگردش را این‌گونه رشد دهد كه از این‌كه چیزى را نمى‌دانى واهمه‌اى به دل راه مده، یاد بگیر، تمرین كن، به خودت عادت بده، از استادت یاد بگیر كه چیزى را كه جوابش را حاضر ندارى با استوارى و صراحت بگو «نمى‌دانم» مگر هر انسانى باید همه چیز را بداند؟ همه چیز را همگان دانند، از ما سؤالى مى‌كنند، در این زمینه مطالعه‌اى نداریم باید به اهلش ارجاع دهیم یا این‌كه پاسخ را به بعد موكول كنیم. این طریقه بهتر از آن است كه جوابى بدهیم اما قانع كننده نباشد و خود شبهه‌اى دیگر را در ذهن سؤال كننده بوجود آورد.
این نكته اخلاقى و آموزشى مهمى است كه علامه به شاگردانش یاد داد و ما همه باید آن را تمرین كنیم و به كار بندیم. این همان است كه
﴿ صفحه 120 ﴾
قرآن بر آن تأكید دارد: «وَلا یَخافُونَ لَوْمَةَ لائِم»(38) «وَیَخْشَوْنَهُ وَلا یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ الله»(39) كسانى كه در این وادى قدم مى‌نهند جز از خدا نباید از كسى بترسند، از هیچ ملامتى نهراسند.(40)

ترویج حكمت

از ویژگى‌هاى فكرى و اخلاقى علامه این بود كه كارهایشان را حكیمانه انجام مى‌دادند، یعنى از سر هوس، سلیقه شخصى و بدون استدلال و تفكر وارد هیچ عرصه‌اى نمى‌گردیدند. هر تلاشى را كه آغاز مى‌كردند مبنى بر برهان و استدلال خاصى بود كه براى ضرورت آن در نظر مى‌گرفتند. تدریس فلسفه كه در حوزه شروع كردند و نیز كوششى كه براى رواج حكمت در قم نمودند بر اساس منطقى بود كه به آن رسیدند و اجمالش این بود كه جامعه ما به مسایل اعتقادى اسلامى نیاز دارد به این نحو كه قبل از آن‌كه چنین مسائلى با دلایل نقلى بیان گردد باید با دلیل‌هاى عقلى و خردمندانه تبیین شود و شبهاتى نیز كه در این ارتباط مطرح مى‌گردد باید با شواهد حكیمانه رد شود. به كسى كه مى‌خواهد درباره خداوند تحقیق كند، جا ندارد كه گفته شود:
«در قرآن چنین آمده یا امام معصوم(علیه السلام) چنین فرموده است».
﴿ صفحه 121 ﴾
زیرا او اصولا خدا و رسولش و جانشینان او را قبول ندارد و تنها استدلال عقلى مى‌تواند به او كمك نماید.
بنابراین براى ضرورى‌ترین مسایل دینى و اعتقادى كه همان باور به وجود خدا و عالم غیب باشد و نیز در سایر مباحث كلامى، احتیاج به بحث با شیوه‌اى عقلانى داریم و این همان است كه «فلسفه» نام گرفته است.
پس براى حوزه علمیه‌اى كه شأنش اثبات عقاید و دفاع از باورهاى اسلامى است، ضرورى‌ترین اُمور پرداختن به بحث فلسفى براى ثابت نمودن اعتقادات و رفع شبهات مربوط به آن است. چون در حوزه جاى چنین درسى با وسعت لازم خالى بود، لذا علاّمه لازم دانستند كه فلسفه در حدى كه این احتیاجات را برطرف كند، توسعه یابد و مى‌دانیم با این همه گسترشى كه یافته و در حوزه هم به طور رسمى تدریس مى‌شود، در حد كفایت نمى‌باشد.
بنابراین از دیدگاه ایشان پرداختن به مباحث فلسفى واجب كفایى بود و براى كسانى كه استعداد و توانایى لازم را در این زمینه داشتند حكم یك واجب عینى را داشت یعنى واجب كفایى در اثر فقدان «من به الكفایه» تعیّن پیدا كرده بود.