تماشای فرزانگی و فروزندگی

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: غلامرضا گلی زواره

نوآورى‌هاى حكیمانه

علامه در مسایل فلسفى ابتكارات و نوآورى‌هایى هم داشت و موفق گردید در زمینه‌هاى زیر تلاش‌هاى ارزنده‌اى انجام دهد:
1ـ یك سلسله مباحث مورد نیاز عصر را كه در كتب فلسفى سنتى مطرح نشده بود و یا به صورت استطرادى مطرح بود، مورد بحث قرار دادند، به عنوان نمونه مقاله ششم كتاب «اصول فلسفه و روش رئالیسم» تحت عنوان «اعتبارات در فلسفه اسلامى» كاملا جدید است اگرچه ریشه‌هاى آن قبلا كم و بیش وجود داشته است.
2ـ مطرح نمودن شبهاتى كه از ناحیه مكاتب گوناگون فلسفى به خصوص الحادى انتشار مى‌یافت و پاسخ دادن به آن‌ها كه سایر اساتید به این امر توجه نداشتند و علاّمه كتاب «اصول فلسفه و روش رئالیسم» را در این راستا به رشته نگارش درآورد. در واقع نیاز مُبرم و شدیدى به این
﴿ صفحه 115 ﴾
تلاش وجود داشت و كسى متكفل رفع این عطش فكرى نبود ولى علامه با كمك شاگردان برجسته‌اش همچون متفكر شهید استاد مرتضى مطهرى(رحمه الله) این كار را شروع نمود كه محصولات خوبى هم به بار آورد.
3ـ كتاب‌هاى درسى حوزه را در عرصه حكمت و فلسفه به صورت آثارى منقّح تبدیل كردند. از موقعى كه اسفار توسط ملاصدرا تألیف شد همین كتاب تدریس مى‌گردید و كسى كه به فلسفه اسلامى علاقه داشت و مى‌خواست با این معارف آشنا شود، كتاب درسى او، اسفار بود. بعد كه كتاب شرح منظومه حكیم ملا هادى سبزوارى به نگارش درآمد، این اثر، به متن آموزشى در حكمت اسلامى تبدیل شد. در حالى كه نه اسفار و نه این اثر، از آغاز به عنوان كتاب درسى تألیف نشده بود و هیچ كدام مشخّصات و امتیازات لازم را به عنوان نوشتارى آموزشى نداشتند. به عنوان نمونه در اسفار، مباحث ناهماهنگ و احیاناً تكرارى است و گاه مطالب عرفانى و نقلى در ضمن مباحث فلسفى آمده است و شرح منظومه هم پیچیدگى‌ها و غموضى دارد كه متناسب با كتاب درسى به خصوص به عنوان اولین متن آموزشى نمى‌باشد.
ایشان دو كتاب تألیف كردند یكى «بدایة الحكمة» و دیگرى «نهایة الحكمة»(37) كه واقعاً براى تدریس بر دیگر كتاب‌ها برترى دارد. زیرا هم وقت كمترى را براى تدریس مى‌گیرند و هم نتیجه بهترى نصیب فرا گیران
﴿ صفحه 116 ﴾
مى‌شود. همچنین نظم منطقى بهترى دارند و حشو و زوائدشان كمتر است و اصولا مباحثى كه ارتباطى به فلسفه ندارد در آنها دیده نمى‌شود، خواه نكات ذوقى و عرفانى و خواه مطالب نقلى، بلكه فلسفه خالص مى‌باشد، به‌علاوه تقدیم و تأخیرهایى در مباحث فلسفى آمده كه در اسفار و شرح منظومه به این صورت مشاهده نمى‌گردد.

فروتنى در طرح مباحث

در این دو كتاب علامه ابتكاراتى هم در مسایل فلسفى دارند كه به صورت اشاره، گاهى نظر خودشان را بیان فرموده‌اند، چون از خصوصیات اخلاقى ایشان، فروتنى ویژه بود و در جلسات درس رسمى و نیز در جلسات غیر رسمى كه پنج‌شنبه و جمعه داشتند از این‌كه اظهار كنند من نظر ویژه‌اى دارم و یا نظر دیگران را رد مى‌كنم، خیلى پرهیز داشتند و اگر احیاناً نقدى بر مطالب دیگر داشتند آن‌چنان نبود كه مشخص باشد كه مشغول انتقاد كردن هستند ولى برخى از اساتید بعد از نقل گفته‌هاى دیگران، با صراحت به نقدشان مى‌پردازند و آشكارا مى‌گویند این نظر را نمى‌پذیریم و چند اشكال بر آن داریم.
حتى یك بار یاد ندارم كه فرموده باشند: این مسئله را حل كردم و دیگران موفق نشده بودند اشكال آن را برطرف كنند و یا بگویند: مبناى جدیدى داریم. حتى در مواردى كه مى‌خواستند به مطلبى اشكال قطعى نمایند، خیلى آرام و ملایم مطرح مى‌كردند كه به سختى مشخص مى‌گردید كه وارد نقّادى شده‌اند و این ویژگى از روح تواضعشان
﴿ صفحه 117 ﴾
سرچشمه مى‌گرفت. لذا در كتابهایشان هم شاید نتوان مواردى را یافت كه صریحاً به عنوان یك مطلب ابتكارى مطرح كرده باشند بلكه بر اثر مقایسه مطالبشان با نكات مندرج در سایر كتاب‌ها متوجه مى‌شویم كه اختلاف نظر ایشان با سایرین در كجاست.
به هر حال ایشان نظرات خاصى داشتند. از جمله گاه براى مسئله‌اى دلیل خاصى اقامه مى‌كردند كه سایرین نداشتند و یا تبیین خاص و تقریر جدیدى از یك دلیل مى‌نمودند كه دیگران آن تقریر را ندارند. مثلا در مورد بُرهان صدیقین، تفكر خاصى دارند كه در كتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم آورده‌اند و آن نحو از تقریر، كاملا ابتكارى است.
همچنین نكته‌هایى بیان مى‌فرمودند كه كلید حل بسیارى از مشكلات پیچیده فلسفى است. مثلا ایشان بیانى دارند در توجه انسان به «اصل علیّت» و نیز «جوهر و عَرَض» و این‌كه چگونه ذهن بشر با این مفاهیم آشنا گردیده است در حالى كه در سایر كتاب‌هاى فلسفى اصلا چنین بحثى مطرح نیست.
در روش رئالیسم، این بیان را دارند كه چنین مفاهیمى از علوم حضورى اخذ مى‌گردد یعنى وقتى رابطه نفس را با كیفیاتش مقایسه مى‌كنیم، مشاهده مى‌كنیم، كیفیت نفسانى حالتى براى نفس است كه بدون نفس نمى‌تواند وجود داشته باشد و قائم به نفس است و لذا آن را عَرَض براى نفس تلقّى مى‌كنیم ولى نفسْ موضوع مستقلى است یعنى جوهر، پس مفهوم جوهر و عرض را از نفس خودمان مى‌گیریم. همچنین درباره قانون «علت و معلول» شبیه این بیان را دارند در حالى كه در كتاب‌هاى سنتى فلسفه و دروس سایر اساتید، این بیانات یافت نمى‌شود.
﴿ صفحه 118 ﴾

پرورش‌هاى پُرمایه

عده‌اى از دانشگاهیان گفته‌اند بارها خدمت ایشان رسیده بودیم، گاهى برخى افراد كه در سطح بالاى علمى بودند و حتى عده‌اى از متفكران اروپایى خاطرنشان مى‌ساختند ما همه‌جا رفتیم كسى به سؤالات ما پاسخ نداده؛ ولى علامه با فروتنى ویژه و با مهارت علمى و توانایى به پرسش‌هاى ما جواب‌هاى قانع‌كننده داده‌اند. یكى از آنها آمده بود و درباره حكمت‌هایى از نماز و اسرار آن سؤال كرد علامه طورى جواب داد كه آن شخص از شدت ذوق و هیجان گریست و افزود سال‌هاى سال در كشورهاى اسلامى چنین مسئله‌اى در ذهنم بود و برایش پاسخى نمى‌یافتم جز این‌كه اكنون علامه به آن جواب قانع كننده‌اى داد، بعد كه از ایران رفت، نامه نوشت و تشكر كرد. او از قیافه الهى و نورانى علامه هم سخن گفته بود.
یك روز عیدى براى تبریك خدمتشان رفتیم، حرف زدنشان خیلى آرام بود، در هر مجلسى كه ایشان حضور داشت، سكون و آرامش ویژه‌اى حكمفرما بود. هیچ‌گاه تكیه نمى‌دادند، اگر هم خسته مى‌شدند، جایى قرار مى‌گرفتند كه تعیّنى نداشته باشد مشخص نبود كه چه‌جایى است، مقیّد بودند گمنام و دور از شهرت و آوازه مشغول كارهاى علمى و فرهنگى باشند، در درس هم نگاهى بر افق‌هاى بالاتر داشتند و در قیافه اشخاص نگاه نمى‌كردند، حالت حیا در ایشان قوى بود. در مسجد سلماسى كه مشغول تدریس بودند تمنّا كردیم بنشینند وسط و درس بگویند تا حداقل صدایشان به اطراف بیشتر برسد چون حاضر نمى‌شدند
﴿ صفحه 119 ﴾
روى صندلى قرار گیرند و مى‌گفتند نمى‌خواهم یك وجب بلندتر از شاگردان بنشینم و در این صورت قادر به تكلّم نخواهم بود. سرانجام با اصرار فراوان، وادارشان كردیم وسط مسجد نشسته و درس بگویند.
سال‌ها افتخار درك محضر استادمان مرحوم آیت‌الله طباطبایى(رحمه الله) را داشتم. گاهى اتفاق مى‌افتاد در یك جلسه، در یك برخورد، در یك نشست چند سؤال مى‌كردم، ایشان با صراحت مى‌گفتند: «نمى‌دانم»! شخصى چون علامه طباطبایى كه كمتر كسى به رتبه علمى او در جهان اسلام مى‌رسد، این گونه است كه وقتى شاگردى چیزى مى‌پرسد، مى‌گوید نمى‌دانم! سؤال دوم را كه مى‌كردم، باز هم مى‌فرمود نمى‌دانم! البته یك پرورش و تربیتى در این برخورد نهفته بود، بعد از این‌كه این كلمه نمى‌دانم را بر زبان جارى مى‌ساخت، تأمّلى مى‌نمود و مى‌فرمود احتمال دارد این‌گونه باشد، مى‌خواست شاگردش را این‌گونه رشد دهد كه از این‌كه چیزى را نمى‌دانى واهمه‌اى به دل راه مده، یاد بگیر، تمرین كن، به خودت عادت بده، از استادت یاد بگیر كه چیزى را كه جوابش را حاضر ندارى با استوارى و صراحت بگو «نمى‌دانم» مگر هر انسانى باید همه چیز را بداند؟ همه چیز را همگان دانند، از ما سؤالى مى‌كنند، در این زمینه مطالعه‌اى نداریم باید به اهلش ارجاع دهیم یا این‌كه پاسخ را به بعد موكول كنیم. این طریقه بهتر از آن است كه جوابى بدهیم اما قانع كننده نباشد و خود شبهه‌اى دیگر را در ذهن سؤال كننده بوجود آورد.
این نكته اخلاقى و آموزشى مهمى است كه علامه به شاگردانش یاد داد و ما همه باید آن را تمرین كنیم و به كار بندیم. این همان است كه
﴿ صفحه 120 ﴾
قرآن بر آن تأكید دارد: «وَلا یَخافُونَ لَوْمَةَ لائِم»(38) «وَیَخْشَوْنَهُ وَلا یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ الله»(39) كسانى كه در این وادى قدم مى‌نهند جز از خدا نباید از كسى بترسند، از هیچ ملامتى نهراسند.(40)