50 درس اصول عقاید برای جوانان

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

درس ششم: رستاخیز را در همین جهان بارها دیده ایم

آیات قرآن به خوبى این حقیقت را نشان مى دهد که بت پرستان و همچنین سایر کفّار، نه تنها در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله)، بلکه در اعصار دیگر نیز از مسألۀ معاد و زنده شدن بعد از مرگ تعجّب مى کردند، و وحشت داشتند، و حتّى آن را دلیلى بر جنون گوینده آن مى شمردند و به یکدیگر مى گفتند:
(هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلَى رَجُلٍ یُنَبِّئُكُمْ إِذَا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّكُمْ لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ (7) أَفْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِباً أَم بِهِ جِنَّةٌ);(100) «آیا مردى را به شما نشان بدهیم که مى گوید هنگامى که بدن شما به کلّى متلاشى و در هر سو پراکنده شد، دوباره آفرینش جدیدى مى یابید؟!، آیا این مرد عمداً به خدا افترا بسته یا دیوانه است؟!».
آرى آن روز بر اثر عدم دانش و کوتاهى افکار، عقیده به عالم پس از مرگ و زنده شدن مردگان یک نوع جنون یا تهمت بر خدا محسوب مى شد، و اعتقاد به جوشش حیات از ماده بیجان، جنون آمیز تلقّى مى گردید.
ولى جالب این که قرآن در برابر این گونه افکار دست به استدلالات مختلفى زده که هم افراد عادى مى توانند از آن استفاده کنند، و هم اندیشمندان بزرگ، هر کدام به میزان توانایى فکر خود.
گرچه شرح همه دلائل قرآن در این زمینه نیاز به تألیف کتاب مستقلى دارد، ولى گوشه هایى از آن را در این جا مى آوریم:
1- گاهى قرآن به آنها مى گوید شما همواره با چشم خود صحنه هاى معاد را در زندگى روزانه مى بینید که چگونه موجوداتى مى میرند و بار دیگر زنده مى شوند باز هم از مسألۀ معاد در شک و تردید هستید؟!
(وَاللَّهُ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ فَتُثِیرُ سَحَاباً فَسُقْنَاهُ إِلَى بَلَدٍ مَّیِّتٍ فَأَحْیَیْنَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا كَذَلِكَ النُّشُورُ);(101) «خداوند کسى است که امواج باد را مأموریت داد که ابرها را به حرکت درآورند، و به سوى سرزمین هاى مرده برانند، و به وسیله آن زمین مرده را زنده کنند، رستاخیز نیز چنین است».
در فصل زمستان نگاهى به چهره طبیعت مى کنیم همه جا بوى مرگ مى دهد درختان کاملا از برگ و گل و میوه برهنه شده، و چوب خشک بى هیچ حرکتى بر جاى باقى مانده، نه گلى مى خندد، نه شکوفه اى مى شکفد و نه جنبش حیات در کوه ها و صحراها به چشم مى خورد.
فصل بهار فرا مى رسد، هوا ملایم مى شود، قطرات باران حیات بخش نازل مى گردد، یک مرتبه جنبشى در سراسر طبیعت آشکار مى شود: گیاهان مى رویند، درختان برگ مى آورند، شکوفه ها و گل ها ظاهر مى شوند، پرندگان بر شاخه هاى درختان جاى مى گیرند، و شور «محشر» بپا مى شود!
اگر زندگى بعد از مرگ مفهوم نداشت ما این صحنه را هر سال در برابر چشم خود نمى دیدیم، اگر زندگى بعد از مرگ امرى محال، و سخنى جنون آمیز باشد، به صورت یک امر حسّى در برابر چشمانمان تکرار نمى شود.
چه فرق مى کند حیات زمین بعد از مرگ یا حیات انسان بعد از مردن؟
* * *
2- گاهى نیز قرآن دست آنها را گرفته، به سوى آغاز آفرینش مى برد، آفرینش نخستین را یادآور مى شود، و به آن مرد عرب بیابانى که قطعه استخوان پوسیده اى را به دست گرفته، خدمت پیامبر اسلام آورده و فریاد مى زند: «اى محمّد! چه کسى قادر است این استخوان پوسیده را زنده کند؟ به من بگو چه کسى مى تواند؟!» و گمان مى کند دلیل دندان شکنى بر ضد مسألۀ معاد به چنگ آورده; قرآن به پیامبر دستور مى دهد: (قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ);(102) «بگو همان کسى که او را در آغاز از ماده بیجان، از همین آب و خاک آفرید، بار دیگر او را زنده مى کند».
چه تفاوتى میان آغاز خلقت و آفرینش مجدد است؟!
و لذا در آیات دیگر در یک جمله بسیار کوتاه و پرمعنى مى گوید:
(كَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُّعِیدُهُ);(103) «همان گونه که در آغاز آفریدیم باز مى گردانیم».
3- گاه قدرت عظیم خدا را در پهنه آفرینش زمین و آسمان، یادآور شده مى گوید:
«آیا خدایى که آسمان ها و زمین را آفرید قادر نیست همانند آن را بیافریند؟ آرى او بر این کار قادر است و او خلق کننده آگاه است، هر زمان چیزى را اراده کند به آن فرمان مى دهد: موجود باش، آن هم موجود مى شود(104)».
کسانى که در این مسائل تردید مى کردند افرادى بودند که فضاى فکرشان از محیط کوچک خانه محقّرشان فراتر نمى رفت، وگرنه مى دانستند بازگشت مجدد ساده تر از آغاز خلقت است، و تجدید حیات مردگان در برابر قدرت خداوندى که آسمان ها و زمین را آفریده مسألۀ پیچیده اى نیست.
4- گاه رستاخیز «انرژى ها» را در نظر آنها منعکس کرده، مى گوید: (الَّذِی جَعَلَ لَكُم مِّنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نَاراً فَإِذَا أَنتُم مِّنْهُ تُوقِدُونَ);(105) «ببینید خداوندى که از درخت سبز و شجر اخضر، آتش مى آفریند قادر است که انسان ها را بعد از مرگ زنده کند».
هنگامى که در این تعبیر عجیب قرآن دقیق مى شویم، و از علوم روز کمک مى گیریم علم به ما مى گوید: موقعى که چوب درختى را مى سوزانیم و آتشى از آن به دست مى آید، این حرارت و گرما همان انرژى و حرارت و نور آفتاب است که در طول سالیان دراز در آن ذخیره شده، ما خیال مى کردیم آن نور و حرارت مرده و نابود شده، امّا امروز مى بینیم از نو جان مى گیرد و لباس تازه اى از حیات در تن مى پوشد.
آیا براى خداوندى که این قدرت را دارد که ده ها سال نور و حرارت آفتاب را در بدنه درختى ذخیره کند و در یک لحظه همه آنها را بیرون فرستد، تجدید حیات مردگان امر مشکلى است؟(106)
به هر حال مى بینیم که قرآن با چه منطق مستدل و روشن به آنها که در مسألۀ معاد شک و تردید داشتند و حتّى ادعاى آن را دلیل بر جنون مى پنداشتند پاسخ دندان شکن مى دهد، و امکان معاد را به روشنى اثبات مى کند که فقط گوشه اى از آن را در بالا آورده ایم.
فکر کنید و پاسخ دهید
1- چرا مشرکان از مسألۀ معاد تعجّب مى کردند؟
2- چگونه صحنه معاد را در جهان گیاهان همه سال با چشم مى بینیم؟
3- قرآن در پاره اى از آیاتش زندگى دوران جنین را نشانه معاد مى گیرد، چرا؟
4- رستاخیز انرژى ها چیست؟
5- چرا قرآن روى «الشجر الاخضر» (درخت سبز) تکیه کرده است؟

درس هفتم: معاد و فلسفه آفرینش

بسیارى سؤال مى کنند خداوند ما را براى چه آفریده؟
و گاه از این فراتر مى روند مى گویند: اصلا فلسفه آفرینش این جهان بزرگ چیست؟
باغبان درخت را براى میوه مى کارد، و زمین را براى محصولى شخم کرده و بذرافشانى مى کند، باغبان آفرینش براى چه منظور ما را آفریده است؟
آیا خدا کمبود داشت که با آفرینش ما جبران مى شد؟ در این صورت باید نیازمند باشد، نیاز داشتن با مقام پروردگار و بى نهایت بودن وجود او سازگار نیست.
در پاسخ این سؤال سخن بسیار است ولى در چند جمله مى توان پاسخ روشنى را خلاصه کرد و آن این که:
اشتباه بزرگ این است که ما صفات خدا را با خودمان مقایسه کنیم، ما چون موجود محدودى هستیم هر کارى را براى رفع کمبود مى کنیم، درس مى خوانیم کمبود علم ما برطرف شود.
کار مى کنیم کمبود مالى نداشته باشیم.
به سراغ بهداشت و درمان مى رویم سلامت ما تأمین شود.
امّا در مورد خداوند که وجودى است بى نهایت از هر نظر، اگر کارى انجام دهد باید هدف او را در بیرون وجود او جستجو کنیم، او خلق نمى کند تا سودى کند، بلکه هدف او این است تا بر بندگان جُودى کند.
او آفتابى است پرفروغ و بى انتها، بى آن که نیازى داشته باشد نورافشانى مى کند تا همگان از نور وجود او بهره مند شوند، این اقتضاى ذات بى انتها و پرفیض اوست که دست موجودات را گرفته و در مسیر تکامل به پیش مى برد.
آفرینش ما از عدم خود یک گام برجسته تکاملى بود، فرستادن پیامبران و نزول کتب آسمانى و تعیین قوانین و برنامه ها، هر یک پایه اى براى این تکامل ما محسوب مى شود.
این جهان دانشگاه بزرگى است و ما دانشجویان این دانشگاه.(107)
این جهان مزرعه آماده اى است و ما کشاورزان این مزرعه.(108)
و این جهان تجارتخانه پرسودى است و ما تاجران این بازار.(109)
ما چگونه مى توانیم براى آفرینش بشر هدفى قائل نشویم؟ در حالى که وقتى درست به اطراف خود نگاه مى کنیم و ذره ذره موجودات را مى نگریم هر کدام داراى هدفى است.
در کارگاه عجیب بدن ما هیچ دستگاهى بى هدف نیست حتّى مژه هاى چشمان ما و گودى کف پاى ما!
چگونه ممکن است ساختمان وجود ما هر ذره اش هدفى داشته باشد، امّا مجموع وجود ما بى هدف باشد؟
از وجود خودمان بیرون مى آییم، و به جهان بزرگ مى نگریم، هر دستگاهى را جداگانه داراى هدف مى بینیم، هدف از تابش آفتاب، هدف از بارش باران، هدف از ترکیب مخصوص هوا، ولى آیا ممکن است مجموع این جهان بى هدف باشد؟!
حقیقت این است که در دل این عالم پهناور گوئى تابلوى بزرگى براى نشان دادن هدف نهایى نصب شده که گاه بر اثر عظمتش نمى توانیم آن را در لحظات نخستین ببینیم، و روى آن نوشته شده است «تربیت و تکامل».
* * *
اکنون که به هدف آفرینش خود اجمالا آشنا شدیم سخن در این جاست که آیا زندگى چند روزه دنیا با تمام مشکلات و گرفتارى ها و ناکامى هایش مى تواند هدف آفرینش ما باشد؟
فرض کنید من شصت سال در این دنیا زندگى کنم، همه روز از صبح تا شام براى به دست آوردن روزى تلاش نمایم، و شب خسته و وامانده به منزل باز گردم، و نتیجه اش این باشد که در طول عمرم چندین تُن غذا و آب مصرف کنم، و با زحمت و دردسر، خانه اى فراهم سازم، و بعد بگذارم و از این جهان بروم آیا این هدف ارزش آن را دارد که مرا به این زندگى پر درد و رنج بخواند؟
راستى اگر مهندسى، ساختمان عظیمى را در وسط بیابانى بر پا کند و سالیان دراز در تکمیل و تنظیم آن بکوشد و تمام وسائل را در آن فراهم سازد و هنگامى که از او سؤال کنند منظورت چیست؟ بگوید: هدفم این است که در تمام عمر این ساختمان، رهگذرى از این راه بگذرد و یک ساعت در آن بیاساید! آیا همه تعجّب نخواهیم کرد و نخواهیم گفت: یک ساعت آسودن یک راهگذر، این همه تشکیلات و مقدّمات و ذى المقدّمات نمى خواهد.
* * *
به همین دلیل آنها که عقیده به رستاخیز و زندگى پس از مرگ ندارند زندگى این جهان را پوچ مى دانند، و این سخن در کلمات مادّى ها زیاد به چشم مى خورد که زندگى این جهان بى هدف است، حتّى گاه افرادى از آنها دست به انتحار مى زنند چرا که از این زندگى مادى تکرارى و بى هدف خسته شده اند.
چیزى که به زندگى هدف مى دهد و آن را معقول و حکیمانه مى کند این است که مقدّمه جهان دیگرى باشد، و تحمّل مشکلات این زندگى و چیدن این همه مقدّمات براى آن، به خاطر استفاده در مسیر یک زندگى جاودان باشد.
در این جا مثال جالبى سابقاً داشتیم و آن این که اگر جنینى که در شکم مادر است عقل و هوش کافى مى داشت و به او مى گفتند: بعد از این زندگى که تو در این جا دارى خبرى نیست، حتماً او به زندگیش اعتراض مى کرد، و مى گفت: «این چه معنى دارد من در این محیط زندانى باشم؟ خون بخورم و دست و پا بسته در گوشه اى بیفتم و بعد هیچ؟ آفریدگار چه هدفى از این آفرینش داشت؟!» امّا اگر به او اطمینان دهند که این چند ماه یک مرحله زودگذر و دوران آمادگى براى یک زندگى نسبتاً طولانى در دنیاست، جهانى که نسبت به محیط جنین وسیع و پرنور و پرشکوه است، و نسبت به آن مواهب گوناگون دارد، در این موقع او قانع مى شد که دوران جنینى مفهوم و هدف قابل ملاحظه اى دارد و به همین دلیل قابل تحمّل است.
قرآن مجید مى گوید: (وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولَى فَلَوْلَا تَذكَّرُونَ);(110) «شما زندگى این جهان را دانستید، چگونه متذکّر نمى شوید (که بعد از آن جهان دیگرى وجود دارد).
خلاصه این که: این جهان با تمام وجودش فریاد مى زند که بعد از آن جهان دیگرى است وگرنه لغو و بیهوده و بى معنى بود.
این سخن را از زبان قرآن مجید بشنوید مى فرماید: (أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثاً وَأَنَّكُمْ إِلَیْنَا لَا تُرْجَعُونَ);(111) «آیا شما گمان کردید که شما را بیهوده آفریدیم و شما به سوى ما باز نمى گردید؟»
اشاره به این که اگر «معاد» که در قرآن از آن تعبیر به بازگشت به سوى خدا شده در کار نبود آفرینش انسان با بیهودگى مساوى بود.
نتیجه این که فلسفه آفرینش مى گوید: بعد از این جهان باید جهان دیگرى وجود داشته باشد.
فکر کنید و پاسخ دهید
1- چرا نمى توان صفات خدا را با صفات خلق مقایسه کرد؟
2- هدف از آفرینش ما چه بوده است؟
3- آیا زندگى این جهان مى تواند هدف آفرینش این انسان باشد؟
4- مقایسه زندگى دوران جنینى با زندگى این جهان چه چیزها به ما مى آموزد؟
5- قرآن چگونه از آفرینش این جهان بر وجود آخرت استدلال مى کند؟

درس هشتم: بقاى روح نشانه اى بر رستاخیز

هیچ کس نمى داند از چه زمانى انسان به فکر وجود «روح» افتاد.
همین قدر مى توان گفت: انسان از آغاز فرقى میان خود و موجودات دیگر این جهان مى دیده است، فرق میان او و سنگ و چوب و کوه و صحرا، و فرق میان او و حیوانات.
انسان حالت خواب را دیده بود، و همچنین حالت مرگ را، او مى دید بى آن که جسم و ماده تغییرى پیدا کند دگرگونى عظیمى در وضع او به هنگام خواب و مرگ پیش مى آید، و از همین جا فهمید که گوهر دیگرى علاوه بر این جسم در اختیار اوست.
و نیز مى دید با حیوانات نیز فرق دارد، چرا که او در تصمیم گیرى هایش آزادى و اختیار دارد، در حالى که حیوان حرکاتش غریزى و اجبارى است.
مخصوصاً دیدن صحنه هایى در عالم خواب و در آن موقعى که دستگاه هاى بدن خاموش و در گوشه اى افتاده است گواهى مى داد که نیروى مرموزى بر وجود او حاکم است که آن را «روح» نامید.
هنگامى که اندیشمندان بشر فلسفه را بنیان نهادند «روح» به عنوان یک مسألۀ مهم فلسفى خود را در ردیف دیگر مسائل جاى داد. از آن به بعد همه فلاسفه درباره آن اظهار نظر کردند، تا آنجا که به گفته بعضى از دانشمندان اسلامى در حدود «هزار قول و نظریه» پیرامون حقیقت روح و دیگر مسائل مربوط به آن اظهار شده است. سخن در این جا بسیار است، امّا مهم ترین مطلبى که دانستن آن لازم به نظر مى رسد پاسخ این سؤال است که:
آیا روح مادى است یا غیر مادى؟ و به تعبیر دیگر: داراى استقلال است یا از خواص فیزیکى و شیمیایى مغز و سلسله اعصاب مى باشد؟
جمعى از فلاسفه مادى اصرار دارند که روح و پدیده هاى روحى هم مادى هستند و از خواص سلول هاى مغزى، و هنگامى که انسان مى میرد روح نیز از میان مى رود، همان گونه که اگر ساعتى را با ضربه چکش درهم بشکنیم کار کردن او نیز از بین خواهد رفت!
در مقابل این گروه فلاسفه الهى هستند، و حتى جمعى از فلاسفه مادى، که براى روح اصالت قائلند، معتقدند با مرگ تن روح نمى میرد و به حیات خود ادامه خواهد داد.
براى اثبات این مسأله یعنى اصالت و استقلال و بقاى روح، دلائل فراوان و پیچیده اى اقامه کرده اند که ما در این مختصر بعضى از روشن ترین آنها را با عباراتى ساده و روان براى آگاهى جوانان عزیز مطرح مى کنیم:
1- یک جهان بزرگ را در محیط کوچکى نمى توان جاى داد
فرض کنید در کنار دریاى عظیمى نشسته اید که در مجاورت آن کوه ها سر به آسمان کشیده است، امواج خروشان و لرزان آب خود را بى مهابا بر صخره هاى ساحلى مى کوبد و با خشم و شدّت به دل دریا باز مى گردد.
صخره هاى عظیم دامنه کوهستان نشان مى دهد که در بالاى کوه چه غوغایى است، آسمان نیلگون نیز خیمه اى بر این کوه و دریا زده و هنگام شب شکوه و عظمت خود را نشان مى دهد.
یک لحظه به این منطره نگاه مى کنیم، سپس چشم بر هم گذارده صحنه اى را که دیده ایم در ذهن خود و با همان عظمت و مقیاس مجسم مى کنیم.
بدون شک این نقشه ذهنى و این صحنه و خیال با این عظمت، محلّى مى خواهد ممکن نیست در سلّول هاى کوچک مغزى نقش بندد، وگرنه باید یک نقشه وسیعى بر یک نقطه کوچک منطبق گردد، در حالى که ما آن نقشه را با تمام عظمت در درون ذهن خود احساس مى کنیم.
این نشان مى دهد که غیر از جسم و سلول هاى مغزى، گوهر دیگرى داریم که مى تواند هر نقشه اى را با هر عظمتى و با هر مقیاسى در خود منعکس کند، مسلماً این گوهر باید ماوراى جهان ماده باشد، چرا که در جهان ماده چنین چیزى را نمى یابیم.
* * *
2- خاصیّت برون نمایى روح
ما خواصّ فیزیکى و شیمیایى زیادى در وجود خودمان سراغ داریم، حرکات معده و قلب، جنبه فیزیکى دارد، امّا تأثیر ترشّحات بُزاق و عصیر معده روى غذا یک عامل شیمیایى است، و نظیر این عوامل در سرتاسر جسم ما فراوان است.
اگر روح و اندیشه و فکر، همه مادى و از خواص فیزیکى و شیمیایى سلول هاى مغزى است پس چرا میان آن و سایر خواصّ جسمانى ما فرق بسیار بزرگى وجود دارد؟
فکر و اندیشه و روح ما را به جهان بیرون ارتباط و پیوند مى دهد، و از آنچه در اطرافمان مى گذرد آگاه مى سازد، امّا خواص شیمیایى بزاق و عصیر معده و حرکات فیزیکى چشم و زبان و قلب ما هرگز چنین حالتى را ندارد.
به تعبیر دیگر، ما به خوبى احساس مى کنیم با جهان بیرون وجودمان مربوط هستیم، و از مسائل آن آگاه هستیم، آیا جهان بیرون به درون ما مى آید؟ مسلماً نه، پس مسأله چیست؟
حتماً نقشه آن پیش ما مى آید که با استفاده از خاصیّت برون نمایى روح به جهان بیرون وجود خود پى مى بریم، و این خاصیّت در هیچ یک از پدیده هاى فیزیکى و شیمیایى بدن ما وجود ندارد. (دقّت کنید)
باز به تعبیر دیگر: براى آگاهى از موجودات خارجى و عینى یک نوع احاطه بر آنها لازم است، این احاطه کار سلول هاى مغزى نیست، سلول هاى مغزى تنها مى توانند از خارج متأثّر شوند، همان گونه که سایر سلول هاى بدن متأثر مى شوند.
این تفاوت نشان مى دهد که غیر از تغییرات فیزیکى و شیمیایى بدن، حقیقت دیگرى در این جا وجود دارد که ما را بر خارج وجودمان محیط مى سازد، این چیزى جز روح نیست، حقیقتى که فراتر از جهان ماده و خواص ماده است.
* * *
3- دلائل تجربى اصالت و استقلال روح
خوشبختانه امروز دانشمندان از طرق مختلف علمى و تجربى اصالت و استقلال روح را ثابت کرده اند و پاسخ دندان شکن محکمى براى منکران استقلال روح و تمام کسانى که آن را از خواصّ ماده و تابع آن مى دانند فراهم آورده اند.
1- خواب هاى مغناطیسى (هیپنوتیسم و مانیتیسم) از جمله این دلائل زنده است که در طى آزمایش هاى بسیار زیاد به ثبوت رسید و بسیارى آن را دیده اند و براى آنها که ندیده اند شرح کوتاهى لازم است و آن این که:
افرادى با روش هاى مختلف علمى توسط کسانى به خواب فرو مى روند، خواب کننده «عامل» نام دارد شخص خواب رونده را که «مدیوم» مى نامند از طریق تلقینى و تمرکز فکر و نیروى مغناطیسى چشم و مانند آن در خواب عمیقى فرو مى برد، امّا نه همچون خواب هاى عادى، بلکه خوابى که مى تواند با او رابطه برقرار سازد سخن بگوید و از او جواب بشنود.
در همین حال روح او را به نقاط مختلفى مى فرستد، و گاه خبرهاى تازه اى با خود مى آورد، و از مسائلى که در حال عادّى اطّلاعى نداشت اطّلاع مى یابد.
گاه به غیر زبان مادریش که هرگز با آن آشنا نبوده در حال خواب مغناطیسى سخن مى گوید.
گاه مسائل پیچیده ریاضى را در آن حال حل مى کند.
گاه مطالبى را روى الواحى که درون صندوقى قرار داده اند و در آن را محکم بسته اند مى نویسند.
و حتّى گاه ارواح به صورت شبح ها و سایه هاى روشنى در این گونه جلسات ظاهر مى شوند که ما شرح آن را در کتاب «عود ارواح» آورده ایم.
2- «اسپرى تیسم» یا «ارتباط با ارواح» بعد از مرگ یکى دیگر از نشانه هاى اصالت و استقلال روح است.
هم اکنون جمعیّت هاى روحیون در سراسر جهان وجود دارند که به گفته دانشمند معروف مصرى «فرید وجدى» در حدود سیصد مجلّه و روزنامه از طرف آنها در سراسر جهان انتشار مى یابد، افراد سرشناسى از شخصیّت هاى مختلف در جلسات آنها شرکت مى کنند، و در حضور آنها ارتباط با ارواح برقرار مى شود، و کارهاى خارق العاده اى انجام مى گیرد.
گرچه گروهى از شیادان بدون هیچ گونه اطّلاع و آگاهى از مسألۀ ارتباط با ارواح، براى کلاه بردارى از مردم، مدّعى علم ارتباط با ارواحند و از این راه سوء استفاده فراوان کرده اند، امّا این سوء استفاده ها مانع از آن نخواهد بود که واقعیّتى در این میان وجود دارد، واقعیّتى که محقّقان بزرگ به آن معترفند، و آن امکان ارتباط با ارواح است.(112)
همه اینها دلیل بر اصالت و استقلال روح آدمى و بقاى آن بعد از مرگ است، و گامى است مؤثّر به سوى معاد و زندگى پس از مرگ.
3- رؤیاهایى که ما مى بینیم و صحنه هایى که در عالم خواب در نظر ما مجسم مى شود و گاهى پرده از روى حوادث آینده برمى دارد و مسائل پنهانى را گاه آشکار مى سازد آنچنان که نمى توان آن را حمل بر تصادف و اتّفاق کرد دلیل دیگرى بر اصالت و استقلال روح است.
غالب افراد در زندگى خود نمونه هایى از رؤیاهاى صادق را سراغ دارند و شنیده اند که چگونه خوابى را که فلان دوست و آشنا دیده عیناً و بدون کم و زیاد بعد از مدّتى تعبیرشده است به طورى که نشان مى دهد روح انسان با عوالم دیگرى در حالت خواب در ارتباط است و گاه حوادث آینده را مى بیند.
مجموع این امور به خوبى نشان مى دهد که روح مادى نیست و خاصیّت فیزیکى و شیمیایى مغز انسان نمى باشد، بلکه حقیقى است ماوراى طبیعى که با مرگ این بدن از بین نمى رود و این خود راه را براى اثبات مسألۀ معاد و عالم پس از مرگ هموار مى سازد.
فکر کنید و پاسخ دهید
1- فرق میان فلاسفه الهى و گروهى از مادّیّین در مسألۀ روح چیست؟
2- منظور از عدم انطباق بزرگ بر کوچک که از دلایل اصالت روح است، چیست؟
3- از خواب مغناطیسى چه مى دانید؟
4- منظور از ارتباط با ارواح چیست؟
5- چگونه رؤیاهاى صادقه دلیل بر اصالت و استقلال روح است؟