50 درس اصول عقاید برای جوانان

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

درس پنجم: رستاخیز در ترازوى عدالت

با کمى دقّت در نظام جهان هستى و قوانین آفرینش مى بینیم همه جا قانونى بر آن حکومت مى کند و هر چیزى در جاى خود قرار دارد.
در بدن انسان این نظام عادلانه به قدرى ظریف پیاده شده که کوچک ترین تغییر و ناموزونى در آن سبب بیمارى یا مرگ مى گردد.
فى المثل در ساختمان چشم، قلب، و مغز دقیقاً هر چیز به جاى خویش است، و به اندازه لازم، این عدالت و نظم نه تنها در سازمان بدن انسان که در کل عالم خلقت حکم فرماست، که:
«بالعدل قامت السموات و الارض; به وسیله عدل آسمان ها و زمین برپاست(97)».
یک اتم به قدرى کوچک است که میلیون ها از آن را مى توان بر نوک سوزن جاى داد، فکر کنید ساختمان آن چقدر باید دقیق و منظم باشد که میلیون ها سال به حیات خود ادامه دهد.
این به خاطر همان عدالت و محاسبه فوق العاده دقیق نظام الکترون ها و پروتون ها است و هیچ دستگاه کوچک و بزرگ از این نظام شگرف بیرون نیست.
آیا راستى انسان یک موجود استثنایى است؟ یک وصله ناهمرنگ براى این جهان بزرگ است که باید آزاد باشد هر بى نظمى و ظلم و بى عدالتى مى خواهد مرتکب شود؟ یا در این جا نکته اى نهفته است؟
اختیار و آزادى اراده
حقیقت این است که انسان یک تفاوت اساسى با تمام موجودات جهان دارد و آن داشتن «آزادى اراده و اختیار» است.
چرا خدا او را آزاد آفریده، و تصمیم گیرى را به او واگذار کرده تا هر چه مى خواهد انجام دهد؟
دلیلش این است که اگر او آزاد نمى بود تکامل نمى یافت، و این امتیاز بزرگ ضامن تکامل معنوى و اخلاقى اوست، مثلا اگر کسى را با فشار سرنیزه وادار به کمک کردن به مستضعفان و کارهایى که به سود جامعه است کنند البته این کارهاى خیر راه مى افتد، ولى هیچ گونه تکامل اخلاقى و انسانى براى کسى که این کمک را کرده ایجاد نمى کند، در حالى که اگر با میل و اراده خود یک صدم آن را بدهد به همان اندازه در مسیر تکامل اخلاقى معنوى گام برداشته است.
بنابراین نخستین شرط تکامل معنوى و اخلاقى داشتن اختیار و آزادى اراده است که بشر با پاى خود این راه بپیماید نه به اضطرار، همچون عوامل اضطرارى جهان طبیعت، و اگر خداوند این موهبت بزرگ را به انسان بخشیده به خاطر همین هدف عالى است.
ولى این نعمت بزرگ همچون گلى است که خارهایى نیز در کنار آن مى روید، و آن سوء استفاده افراد از این آزادى و آلوده شدن به ظلم و فساد و گناه است.
البته براى خدا هیچ مانعى نداشت که اگر انسانى دست به ظلم و ستم بیالاید فوراً او را به چنان بلایى مبتلا سازد که دیگر فکر این کار به مغز او نیاید، دستش فلج شود، چشمش بى نور، و زبانش از کار بیفتد.
درست است که در این صورت هیچ کس از آزادى سوء استفاده نمى کرد و به سراغ گناه نمى رفت ولى این پرهیزگارى و تقوى در حقیقت جنبه اجبارى داشت، و هیچ گونه افتخارى براى انسان محسوب نمى شد، بلکه از ترس مجازات شدید و سریع، فورى و بدون وقفه بود.
پس به هر حال انسان باید آزاده باشد، و در برابر امتحانات گوناگون پروردگار قرار گیرد، و از مجازات هاى فورى - جز در موارد استثنایى - مصون باشد تا ارزش وجودى خود را نشان دهد.
ولى در این جا یک مطلب باقى مى ماند. و آن این که: اگر وضع به همین منوال بماند و هر کس راهى را انتخاب کند قانون عدالت پروردگار که بر جهان هستى حاکم است نقض خواهد شد.
این جاست که یقین مى کنیم براى انسان دادگاه و محکمه اى تعیین شده که همگان بدون استثنا باید در آن حضور یابند و به جزاى اعمال خود برسند و سهم خود را از عدالت عمومى جهان آفرینش دریافت دارند.
آیا ممکن است نمرودها و فرعون ها و چنگیزها و قارون ها یک عمر به ظلم و ستم ادامه دهند و حساب و کتابى براى آنها در کار نباشد؟
آیا ممکن است مجرمان و پرهیزگاران در کفه عدالت پروردگار یکسان باشند؟
و به گفته قرآن: (َفَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِینَ كَالْمُجْرِمِینَ (35) مَا لَكُمْ كَیْفَ تَحْكُمُونَ);(98) «آیا کسانى را که تسلیم در برابر قانون خدا و حق و عدالتند همچون مجرمان قرار دهیم؟ چگونه حکم مى کنید؟».
و در جاى دیگر مى گوید: (أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ كَالْفُجَّارِ);(99) «آیا ممکن است پرهیزگاران را همچون فاجران قرار دهیم؟».
درست است که گروهى از بدکاران در این جهان به مکافات اعمال خویش مى رسند و یا سهمى از آن را دریافت مى دارند.
و درست است که محکمه وجدان مسألۀ مهمّى است.
و نیز درست است که عکس العمل هاى گناه و ظلم و ستم و عواقب شوم بى عدالتى ها گاه دامان خود انسان را مى گیرد.
امّا اگر درست دقّت کنیم مى بینیم هیچ یک از این امور سه گانه آنچنان عمومى و همگانى نیست که هر ظالم و گنهکارى را درست به اندازه ظلم و گناهش کیفر بدهد، و بسیارند کسانى که از چنگال مکافات عمل، مجازات وجدان، و بازتاب هاى اعمال شوم خود فرار مى کنند، یا به قدر کافى کیفر نمى شوند.
باید براى این گونه افراد، و براى همگان محکمه و دادگاه عدلى باشد که سر سوزن کار نیک و بد در آنجا محاسبه شود، وگرنه اصل عدالت تأمین نخواهد شد.
بنابراین قبول «وجود پروردگار» و «عدالت او» مساوى است با قبول وجود رستاخیز و سراى دیگر، و این دو هرگز از یکدیگر تفکیک نخواهند شد.
فکر کنید و پاسخ دهید
1- چگونه آسمان ها و زمین به وسیله عدل برپاست؟
2- چرا به انسان موهبت «آزادى اراده و اختیار» داده شده است؟
3- چه مى شد اگر افراد بدکار فوراً در این جهان به مجازات سریع و شدید اعمال خویش مى رسیدند؟
4- چرا مکافات عمل، و محکمه وجدان، و بازتاب هاى اعمال، ما را از دادگاه قیامت بى نیاز نمى سازد؟
5- چه رابطه اى میان «عدالت پروردگار» و مسألۀ «معاد» است؟

درس ششم: رستاخیز را در همین جهان بارها دیده ایم

آیات قرآن به خوبى این حقیقت را نشان مى دهد که بت پرستان و همچنین سایر کفّار، نه تنها در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله)، بلکه در اعصار دیگر نیز از مسألۀ معاد و زنده شدن بعد از مرگ تعجّب مى کردند، و وحشت داشتند، و حتّى آن را دلیلى بر جنون گوینده آن مى شمردند و به یکدیگر مى گفتند:
(هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلَى رَجُلٍ یُنَبِّئُكُمْ إِذَا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّكُمْ لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ (7) أَفْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِباً أَم بِهِ جِنَّةٌ);(100) «آیا مردى را به شما نشان بدهیم که مى گوید هنگامى که بدن شما به کلّى متلاشى و در هر سو پراکنده شد، دوباره آفرینش جدیدى مى یابید؟!، آیا این مرد عمداً به خدا افترا بسته یا دیوانه است؟!».
آرى آن روز بر اثر عدم دانش و کوتاهى افکار، عقیده به عالم پس از مرگ و زنده شدن مردگان یک نوع جنون یا تهمت بر خدا محسوب مى شد، و اعتقاد به جوشش حیات از ماده بیجان، جنون آمیز تلقّى مى گردید.
ولى جالب این که قرآن در برابر این گونه افکار دست به استدلالات مختلفى زده که هم افراد عادى مى توانند از آن استفاده کنند، و هم اندیشمندان بزرگ، هر کدام به میزان توانایى فکر خود.
گرچه شرح همه دلائل قرآن در این زمینه نیاز به تألیف کتاب مستقلى دارد، ولى گوشه هایى از آن را در این جا مى آوریم:
1- گاهى قرآن به آنها مى گوید شما همواره با چشم خود صحنه هاى معاد را در زندگى روزانه مى بینید که چگونه موجوداتى مى میرند و بار دیگر زنده مى شوند باز هم از مسألۀ معاد در شک و تردید هستید؟!
(وَاللَّهُ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ فَتُثِیرُ سَحَاباً فَسُقْنَاهُ إِلَى بَلَدٍ مَّیِّتٍ فَأَحْیَیْنَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا كَذَلِكَ النُّشُورُ);(101) «خداوند کسى است که امواج باد را مأموریت داد که ابرها را به حرکت درآورند، و به سوى سرزمین هاى مرده برانند، و به وسیله آن زمین مرده را زنده کنند، رستاخیز نیز چنین است».
در فصل زمستان نگاهى به چهره طبیعت مى کنیم همه جا بوى مرگ مى دهد درختان کاملا از برگ و گل و میوه برهنه شده، و چوب خشک بى هیچ حرکتى بر جاى باقى مانده، نه گلى مى خندد، نه شکوفه اى مى شکفد و نه جنبش حیات در کوه ها و صحراها به چشم مى خورد.
فصل بهار فرا مى رسد، هوا ملایم مى شود، قطرات باران حیات بخش نازل مى گردد، یک مرتبه جنبشى در سراسر طبیعت آشکار مى شود: گیاهان مى رویند، درختان برگ مى آورند، شکوفه ها و گل ها ظاهر مى شوند، پرندگان بر شاخه هاى درختان جاى مى گیرند، و شور «محشر» بپا مى شود!
اگر زندگى بعد از مرگ مفهوم نداشت ما این صحنه را هر سال در برابر چشم خود نمى دیدیم، اگر زندگى بعد از مرگ امرى محال، و سخنى جنون آمیز باشد، به صورت یک امر حسّى در برابر چشمانمان تکرار نمى شود.
چه فرق مى کند حیات زمین بعد از مرگ یا حیات انسان بعد از مردن؟
* * *
2- گاهى نیز قرآن دست آنها را گرفته، به سوى آغاز آفرینش مى برد، آفرینش نخستین را یادآور مى شود، و به آن مرد عرب بیابانى که قطعه استخوان پوسیده اى را به دست گرفته، خدمت پیامبر اسلام آورده و فریاد مى زند: «اى محمّد! چه کسى قادر است این استخوان پوسیده را زنده کند؟ به من بگو چه کسى مى تواند؟!» و گمان مى کند دلیل دندان شکنى بر ضد مسألۀ معاد به چنگ آورده; قرآن به پیامبر دستور مى دهد: (قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ);(102) «بگو همان کسى که او را در آغاز از ماده بیجان، از همین آب و خاک آفرید، بار دیگر او را زنده مى کند».
چه تفاوتى میان آغاز خلقت و آفرینش مجدد است؟!
و لذا در آیات دیگر در یک جمله بسیار کوتاه و پرمعنى مى گوید:
(كَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُّعِیدُهُ);(103) «همان گونه که در آغاز آفریدیم باز مى گردانیم».
3- گاه قدرت عظیم خدا را در پهنه آفرینش زمین و آسمان، یادآور شده مى گوید:
«آیا خدایى که آسمان ها و زمین را آفرید قادر نیست همانند آن را بیافریند؟ آرى او بر این کار قادر است و او خلق کننده آگاه است، هر زمان چیزى را اراده کند به آن فرمان مى دهد: موجود باش، آن هم موجود مى شود(104)».
کسانى که در این مسائل تردید مى کردند افرادى بودند که فضاى فکرشان از محیط کوچک خانه محقّرشان فراتر نمى رفت، وگرنه مى دانستند بازگشت مجدد ساده تر از آغاز خلقت است، و تجدید حیات مردگان در برابر قدرت خداوندى که آسمان ها و زمین را آفریده مسألۀ پیچیده اى نیست.
4- گاه رستاخیز «انرژى ها» را در نظر آنها منعکس کرده، مى گوید: (الَّذِی جَعَلَ لَكُم مِّنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نَاراً فَإِذَا أَنتُم مِّنْهُ تُوقِدُونَ);(105) «ببینید خداوندى که از درخت سبز و شجر اخضر، آتش مى آفریند قادر است که انسان ها را بعد از مرگ زنده کند».
هنگامى که در این تعبیر عجیب قرآن دقیق مى شویم، و از علوم روز کمک مى گیریم علم به ما مى گوید: موقعى که چوب درختى را مى سوزانیم و آتشى از آن به دست مى آید، این حرارت و گرما همان انرژى و حرارت و نور آفتاب است که در طول سالیان دراز در آن ذخیره شده، ما خیال مى کردیم آن نور و حرارت مرده و نابود شده، امّا امروز مى بینیم از نو جان مى گیرد و لباس تازه اى از حیات در تن مى پوشد.
آیا براى خداوندى که این قدرت را دارد که ده ها سال نور و حرارت آفتاب را در بدنه درختى ذخیره کند و در یک لحظه همه آنها را بیرون فرستد، تجدید حیات مردگان امر مشکلى است؟(106)
به هر حال مى بینیم که قرآن با چه منطق مستدل و روشن به آنها که در مسألۀ معاد شک و تردید داشتند و حتّى ادعاى آن را دلیل بر جنون مى پنداشتند پاسخ دندان شکن مى دهد، و امکان معاد را به روشنى اثبات مى کند که فقط گوشه اى از آن را در بالا آورده ایم.
فکر کنید و پاسخ دهید
1- چرا مشرکان از مسألۀ معاد تعجّب مى کردند؟
2- چگونه صحنه معاد را در جهان گیاهان همه سال با چشم مى بینیم؟
3- قرآن در پاره اى از آیاتش زندگى دوران جنین را نشانه معاد مى گیرد، چرا؟
4- رستاخیز انرژى ها چیست؟
5- چرا قرآن روى «الشجر الاخضر» (درخت سبز) تکیه کرده است؟

درس هفتم: معاد و فلسفه آفرینش

بسیارى سؤال مى کنند خداوند ما را براى چه آفریده؟
و گاه از این فراتر مى روند مى گویند: اصلا فلسفه آفرینش این جهان بزرگ چیست؟
باغبان درخت را براى میوه مى کارد، و زمین را براى محصولى شخم کرده و بذرافشانى مى کند، باغبان آفرینش براى چه منظور ما را آفریده است؟
آیا خدا کمبود داشت که با آفرینش ما جبران مى شد؟ در این صورت باید نیازمند باشد، نیاز داشتن با مقام پروردگار و بى نهایت بودن وجود او سازگار نیست.
در پاسخ این سؤال سخن بسیار است ولى در چند جمله مى توان پاسخ روشنى را خلاصه کرد و آن این که:
اشتباه بزرگ این است که ما صفات خدا را با خودمان مقایسه کنیم، ما چون موجود محدودى هستیم هر کارى را براى رفع کمبود مى کنیم، درس مى خوانیم کمبود علم ما برطرف شود.
کار مى کنیم کمبود مالى نداشته باشیم.
به سراغ بهداشت و درمان مى رویم سلامت ما تأمین شود.
امّا در مورد خداوند که وجودى است بى نهایت از هر نظر، اگر کارى انجام دهد باید هدف او را در بیرون وجود او جستجو کنیم، او خلق نمى کند تا سودى کند، بلکه هدف او این است تا بر بندگان جُودى کند.
او آفتابى است پرفروغ و بى انتها، بى آن که نیازى داشته باشد نورافشانى مى کند تا همگان از نور وجود او بهره مند شوند، این اقتضاى ذات بى انتها و پرفیض اوست که دست موجودات را گرفته و در مسیر تکامل به پیش مى برد.
آفرینش ما از عدم خود یک گام برجسته تکاملى بود، فرستادن پیامبران و نزول کتب آسمانى و تعیین قوانین و برنامه ها، هر یک پایه اى براى این تکامل ما محسوب مى شود.
این جهان دانشگاه بزرگى است و ما دانشجویان این دانشگاه.(107)
این جهان مزرعه آماده اى است و ما کشاورزان این مزرعه.(108)
و این جهان تجارتخانه پرسودى است و ما تاجران این بازار.(109)
ما چگونه مى توانیم براى آفرینش بشر هدفى قائل نشویم؟ در حالى که وقتى درست به اطراف خود نگاه مى کنیم و ذره ذره موجودات را مى نگریم هر کدام داراى هدفى است.
در کارگاه عجیب بدن ما هیچ دستگاهى بى هدف نیست حتّى مژه هاى چشمان ما و گودى کف پاى ما!
چگونه ممکن است ساختمان وجود ما هر ذره اش هدفى داشته باشد، امّا مجموع وجود ما بى هدف باشد؟
از وجود خودمان بیرون مى آییم، و به جهان بزرگ مى نگریم، هر دستگاهى را جداگانه داراى هدف مى بینیم، هدف از تابش آفتاب، هدف از بارش باران، هدف از ترکیب مخصوص هوا، ولى آیا ممکن است مجموع این جهان بى هدف باشد؟!
حقیقت این است که در دل این عالم پهناور گوئى تابلوى بزرگى براى نشان دادن هدف نهایى نصب شده که گاه بر اثر عظمتش نمى توانیم آن را در لحظات نخستین ببینیم، و روى آن نوشته شده است «تربیت و تکامل».
* * *
اکنون که به هدف آفرینش خود اجمالا آشنا شدیم سخن در این جاست که آیا زندگى چند روزه دنیا با تمام مشکلات و گرفتارى ها و ناکامى هایش مى تواند هدف آفرینش ما باشد؟
فرض کنید من شصت سال در این دنیا زندگى کنم، همه روز از صبح تا شام براى به دست آوردن روزى تلاش نمایم، و شب خسته و وامانده به منزل باز گردم، و نتیجه اش این باشد که در طول عمرم چندین تُن غذا و آب مصرف کنم، و با زحمت و دردسر، خانه اى فراهم سازم، و بعد بگذارم و از این جهان بروم آیا این هدف ارزش آن را دارد که مرا به این زندگى پر درد و رنج بخواند؟
راستى اگر مهندسى، ساختمان عظیمى را در وسط بیابانى بر پا کند و سالیان دراز در تکمیل و تنظیم آن بکوشد و تمام وسائل را در آن فراهم سازد و هنگامى که از او سؤال کنند منظورت چیست؟ بگوید: هدفم این است که در تمام عمر این ساختمان، رهگذرى از این راه بگذرد و یک ساعت در آن بیاساید! آیا همه تعجّب نخواهیم کرد و نخواهیم گفت: یک ساعت آسودن یک راهگذر، این همه تشکیلات و مقدّمات و ذى المقدّمات نمى خواهد.
* * *
به همین دلیل آنها که عقیده به رستاخیز و زندگى پس از مرگ ندارند زندگى این جهان را پوچ مى دانند، و این سخن در کلمات مادّى ها زیاد به چشم مى خورد که زندگى این جهان بى هدف است، حتّى گاه افرادى از آنها دست به انتحار مى زنند چرا که از این زندگى مادى تکرارى و بى هدف خسته شده اند.
چیزى که به زندگى هدف مى دهد و آن را معقول و حکیمانه مى کند این است که مقدّمه جهان دیگرى باشد، و تحمّل مشکلات این زندگى و چیدن این همه مقدّمات براى آن، به خاطر استفاده در مسیر یک زندگى جاودان باشد.
در این جا مثال جالبى سابقاً داشتیم و آن این که اگر جنینى که در شکم مادر است عقل و هوش کافى مى داشت و به او مى گفتند: بعد از این زندگى که تو در این جا دارى خبرى نیست، حتماً او به زندگیش اعتراض مى کرد، و مى گفت: «این چه معنى دارد من در این محیط زندانى باشم؟ خون بخورم و دست و پا بسته در گوشه اى بیفتم و بعد هیچ؟ آفریدگار چه هدفى از این آفرینش داشت؟!» امّا اگر به او اطمینان دهند که این چند ماه یک مرحله زودگذر و دوران آمادگى براى یک زندگى نسبتاً طولانى در دنیاست، جهانى که نسبت به محیط جنین وسیع و پرنور و پرشکوه است، و نسبت به آن مواهب گوناگون دارد، در این موقع او قانع مى شد که دوران جنینى مفهوم و هدف قابل ملاحظه اى دارد و به همین دلیل قابل تحمّل است.
قرآن مجید مى گوید: (وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولَى فَلَوْلَا تَذكَّرُونَ);(110) «شما زندگى این جهان را دانستید، چگونه متذکّر نمى شوید (که بعد از آن جهان دیگرى وجود دارد).
خلاصه این که: این جهان با تمام وجودش فریاد مى زند که بعد از آن جهان دیگرى است وگرنه لغو و بیهوده و بى معنى بود.
این سخن را از زبان قرآن مجید بشنوید مى فرماید: (أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثاً وَأَنَّكُمْ إِلَیْنَا لَا تُرْجَعُونَ);(111) «آیا شما گمان کردید که شما را بیهوده آفریدیم و شما به سوى ما باز نمى گردید؟»
اشاره به این که اگر «معاد» که در قرآن از آن تعبیر به بازگشت به سوى خدا شده در کار نبود آفرینش انسان با بیهودگى مساوى بود.
نتیجه این که فلسفه آفرینش مى گوید: بعد از این جهان باید جهان دیگرى وجود داشته باشد.
فکر کنید و پاسخ دهید
1- چرا نمى توان صفات خدا را با صفات خلق مقایسه کرد؟
2- هدف از آفرینش ما چه بوده است؟
3- آیا زندگى این جهان مى تواند هدف آفرینش این انسان باشد؟
4- مقایسه زندگى دوران جنینى با زندگى این جهان چه چیزها به ما مى آموزد؟
5- قرآن چگونه از آفرینش این جهان بر وجود آخرت استدلال مى کند؟