50 درس اصول عقاید برای جوانان

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

درس چهارم: معاد در تجلیگاه فطرت

معمولا مى گویند خداشناسى در فطرت و سرشت آدمى است، و اگر به کاوش ضمیر آگاه و ناآگاه انسان بپردازیم به ایمان و علاقه او به یک مبدأ ماوراءِ طبیعى که از روى علم و برنامه و هدف این جهان را آفریده است، دست مى یابیم.
ولى این منحصر به مسألۀ «توحید و خداشناسى» نیست، تمام اصول و فروع اساسى دین باید در درون فطرت باشد، در غیر این صورت هماهنگى لازم میان دستگاه «تشریع» و «تکوین» حاصل نخواهد شد. (دقّت کنید)
ما اگر سرى به قلبمان بزنیم و اعماق روح و جانمان را کاوش کنیم، این زمزمه را به گوش جان مى شنویم که زندگى با مرگ پایان نمى گیرد، بلکه مرگ دریچه اى است به عالم بقاء!
براى پى بردن به این حقیقت باید به نکات زیر توجّه کرد:
1- عشق به بقاء
اگر راستى انسان براى فنا و نیستى آفریده شده، باید عاشق فنا باشد، و از مرگ در پایان عمر لذّت ببرد، مى بینیم قیافه مرگ (به معنى نیستى) براى انسان در هیچ زمانى نه تنها خوش آیند نیست، بلکه با تمام وجودش از آن مى گریزد.
دویدن دنبال عمر طولانى، پیدا کردن اکسیر جوانى، جستجوى آب حیات، هر کدام نشانه اى از این واقعیّت است.
این عشق و علاقه به بقا نشان مى دهد که ما براى بقا آفریده شده ایم، و اگر ما براى فنا آفریده شده بودیم این عشق و علاقه معنى نداشت.
تمام عشق هاى بنیادى که در درون ماست وجود ما را تکمیل مى کند، عشق به بقا نیز تکمیل کننده وجود ماست.
فراموش نکنید ما بحث «معاد» را بعد از قبول وجود خداوند حکیم و دانا دنبال مى کنیم، ما معتقدیم هر چه او در وجود ما آفریده است روى حساب است، و روى این جهت عشق و علاقه انسان به بقا نیز باید حسابى داشته باشد و آن چیز جز وجود جهانى بعد از این جهان نمى تواند باشد.)
2- رستاخیز در میان اقوام گذشته
تاریخ بشر همان گونه که گواهى مى دهد مذهب به طور کلّى در میان اقوام گذشته از قدیم ترین ایّام وجود داشته، گواه بر اعتقاد راسخ انسان از قدیمى ترین ایّام به «زندگى بعد از مرگ» نیز مى باشد.
آثارى که از انسان هاى قدیم حتّى انسان هاى قبل از تاریخ باقى مانده مخصوصاً طرز ساختن قبور اموات، و چگونگى دفن مردگان، همگى گواه بر این حقیقت است که آنها به زندگى بعد از مرگ ایمان داشته اند.
این عقیده ریشه دار را که همیشه در میان بشر بوده نمى توان ساده پنداشت، و یا صرفاً یک عادت یا نتیجه یک تلقین دانست.
همیشه هنگامى که اعتقادى را به صورت ریشه دار و در طول تاریخ در جوامع انسانى مى یابیم باید آن را نشانه فطرى بودنش بدانیم، زیرا تنها فطرت و سرشت است که مى تواند در برابر گذشت زمان و تحولات اجتماعى و فکرى مقاومت کند، و همچنان پابرجا بماند، و گرنه عادات و رسوم و تلقین ها با گذشت زمان به دست فراموشى سپرده مى شوند.
پوشیدن فلان نوع لباس یک عادت است یا جزءِ رسوم و آداب، لذا با تغییر محیط یا گذشت زمان دگرگون مى شود.
امّا عشق مادر به فرزند یک غریزه است یک سرشت و نهاد است، لذا نه دگرگونى محیط ها از شعله آن مى کاهد، نه گذشت زمان گرد و غبار نسیان بر آن مى پاشد، و هر گونه کشش درونى به این صورت درآید دلیل بر آن است که در فطرت و نهاد انسان قرار دارد.
هنگامى که دانشمندان مى گویند: «تحقیقات دقیقى نشان مى دهد که طوائف نخستین بشر داراى نوعى مذهب بوده اند... زیرا مرده هاى خود را به وضع مخصوصى به خاک مى سپرده اند، و ابزار کارشان را کنارشان مى نهادند، و بدین طریق عقیده خود را به وجود دنیاى دیگر به ثبوت مى رساندند»(96) ما به خوبى پى مى بریم که این اقوام زندگى بعد از مرگ را پذیرفته بودند، هر چند راه آن را به خطا مى رفتند و چنین مى پنداشتند که آن زندگى درست شبیه همین زندگى است و همان ابزار و ادوات را لازم دارد.
3- وجود محکمه درونى به نام وجدان گواه دیگرى است بر فطرى بودن معاد.
و چنان که سابقاً نیز گفتیم همه ما به خوبى احساس مى کنیم که دادگاهى در درون جان ما به اعمال ما رسیدگى مى کند، در برابر نیکى ها پاداش مى دهد، آنچنان احساس آرامش درونى مى کنیم و روح ما لبریز از شادى و نشاط مى شود که لذّت آن را با هیچ بیان و قلمى نمى توان توصیف کرد. و در برابر کارهاى زشت و مخصوصاً گناهان بزرگ آنچنان مجازات مى کند که زندگى را در کام انسان تلخ مى نماید.
بسیار دیده شده است که افرادى پس از ارتکاب یک جنایت بزرگ مانند قتل و فرار کردن از چنگال عدالت، داوطلبانه آمده اند و خود را به دادگاه معرّفى کرده و تسلیم چوبه دار نموده اند، و دلیل آن را رهایى از شکنجه وجدان ذکر کرده اند.
انسان با مشاهده این دادگاه درونى از خود سؤال مى کند چگونه ممکن است من که موجود کوچکى هستم داراى چنین محکمه اى باشم امّا عالم بزرگ و جهان آفرینش دادگاهى که متناسب آن است نداشته باشد؟
و به این ترتیب از سه راه، فطرى بودن اعتقاد به معاد و زندگى پس از مرگ را مى توان اثبات کرد:
از طریق عشق به بقا:
از طریق وجود این ایمان در طول تاریخ بشر.
و از طریق وجود نمونه کوچک آن در درون جان انسان.
فکر کنید و پاسخ دهید
1- چگونه مى توان امور فطرى را از غیر فطرى بازشناخت؟
2- به چه دلیل انسان عشق به بقاء دارد، و این عشق به بقاء چگونه مى تواند دلیل برفطرى بودن معاد باشد؟
3- آیا اقوام پیشین نیز به معاد ایمان داشته اند؟
4- چگونه محکمه وجدان ما را تشویق یا مجازات مى کند؟ به چه دلیل؟ نمونه هایى از آن را شرح دهید؟
5- چه رابطه اى میان محکمه وجدان و دادگاه بزرگ قیامت وجود دارد؟

درس پنجم: رستاخیز در ترازوى عدالت

با کمى دقّت در نظام جهان هستى و قوانین آفرینش مى بینیم همه جا قانونى بر آن حکومت مى کند و هر چیزى در جاى خود قرار دارد.
در بدن انسان این نظام عادلانه به قدرى ظریف پیاده شده که کوچک ترین تغییر و ناموزونى در آن سبب بیمارى یا مرگ مى گردد.
فى المثل در ساختمان چشم، قلب، و مغز دقیقاً هر چیز به جاى خویش است، و به اندازه لازم، این عدالت و نظم نه تنها در سازمان بدن انسان که در کل عالم خلقت حکم فرماست، که:
«بالعدل قامت السموات و الارض; به وسیله عدل آسمان ها و زمین برپاست(97)».
یک اتم به قدرى کوچک است که میلیون ها از آن را مى توان بر نوک سوزن جاى داد، فکر کنید ساختمان آن چقدر باید دقیق و منظم باشد که میلیون ها سال به حیات خود ادامه دهد.
این به خاطر همان عدالت و محاسبه فوق العاده دقیق نظام الکترون ها و پروتون ها است و هیچ دستگاه کوچک و بزرگ از این نظام شگرف بیرون نیست.
آیا راستى انسان یک موجود استثنایى است؟ یک وصله ناهمرنگ براى این جهان بزرگ است که باید آزاد باشد هر بى نظمى و ظلم و بى عدالتى مى خواهد مرتکب شود؟ یا در این جا نکته اى نهفته است؟
اختیار و آزادى اراده
حقیقت این است که انسان یک تفاوت اساسى با تمام موجودات جهان دارد و آن داشتن «آزادى اراده و اختیار» است.
چرا خدا او را آزاد آفریده، و تصمیم گیرى را به او واگذار کرده تا هر چه مى خواهد انجام دهد؟
دلیلش این است که اگر او آزاد نمى بود تکامل نمى یافت، و این امتیاز بزرگ ضامن تکامل معنوى و اخلاقى اوست، مثلا اگر کسى را با فشار سرنیزه وادار به کمک کردن به مستضعفان و کارهایى که به سود جامعه است کنند البته این کارهاى خیر راه مى افتد، ولى هیچ گونه تکامل اخلاقى و انسانى براى کسى که این کمک را کرده ایجاد نمى کند، در حالى که اگر با میل و اراده خود یک صدم آن را بدهد به همان اندازه در مسیر تکامل اخلاقى معنوى گام برداشته است.
بنابراین نخستین شرط تکامل معنوى و اخلاقى داشتن اختیار و آزادى اراده است که بشر با پاى خود این راه بپیماید نه به اضطرار، همچون عوامل اضطرارى جهان طبیعت، و اگر خداوند این موهبت بزرگ را به انسان بخشیده به خاطر همین هدف عالى است.
ولى این نعمت بزرگ همچون گلى است که خارهایى نیز در کنار آن مى روید، و آن سوء استفاده افراد از این آزادى و آلوده شدن به ظلم و فساد و گناه است.
البته براى خدا هیچ مانعى نداشت که اگر انسانى دست به ظلم و ستم بیالاید فوراً او را به چنان بلایى مبتلا سازد که دیگر فکر این کار به مغز او نیاید، دستش فلج شود، چشمش بى نور، و زبانش از کار بیفتد.
درست است که در این صورت هیچ کس از آزادى سوء استفاده نمى کرد و به سراغ گناه نمى رفت ولى این پرهیزگارى و تقوى در حقیقت جنبه اجبارى داشت، و هیچ گونه افتخارى براى انسان محسوب نمى شد، بلکه از ترس مجازات شدید و سریع، فورى و بدون وقفه بود.
پس به هر حال انسان باید آزاده باشد، و در برابر امتحانات گوناگون پروردگار قرار گیرد، و از مجازات هاى فورى - جز در موارد استثنایى - مصون باشد تا ارزش وجودى خود را نشان دهد.
ولى در این جا یک مطلب باقى مى ماند. و آن این که: اگر وضع به همین منوال بماند و هر کس راهى را انتخاب کند قانون عدالت پروردگار که بر جهان هستى حاکم است نقض خواهد شد.
این جاست که یقین مى کنیم براى انسان دادگاه و محکمه اى تعیین شده که همگان بدون استثنا باید در آن حضور یابند و به جزاى اعمال خود برسند و سهم خود را از عدالت عمومى جهان آفرینش دریافت دارند.
آیا ممکن است نمرودها و فرعون ها و چنگیزها و قارون ها یک عمر به ظلم و ستم ادامه دهند و حساب و کتابى براى آنها در کار نباشد؟
آیا ممکن است مجرمان و پرهیزگاران در کفه عدالت پروردگار یکسان باشند؟
و به گفته قرآن: (َفَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِینَ كَالْمُجْرِمِینَ (35) مَا لَكُمْ كَیْفَ تَحْكُمُونَ);(98) «آیا کسانى را که تسلیم در برابر قانون خدا و حق و عدالتند همچون مجرمان قرار دهیم؟ چگونه حکم مى کنید؟».
و در جاى دیگر مى گوید: (أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ كَالْفُجَّارِ);(99) «آیا ممکن است پرهیزگاران را همچون فاجران قرار دهیم؟».
درست است که گروهى از بدکاران در این جهان به مکافات اعمال خویش مى رسند و یا سهمى از آن را دریافت مى دارند.
و درست است که محکمه وجدان مسألۀ مهمّى است.
و نیز درست است که عکس العمل هاى گناه و ظلم و ستم و عواقب شوم بى عدالتى ها گاه دامان خود انسان را مى گیرد.
امّا اگر درست دقّت کنیم مى بینیم هیچ یک از این امور سه گانه آنچنان عمومى و همگانى نیست که هر ظالم و گنهکارى را درست به اندازه ظلم و گناهش کیفر بدهد، و بسیارند کسانى که از چنگال مکافات عمل، مجازات وجدان، و بازتاب هاى اعمال شوم خود فرار مى کنند، یا به قدر کافى کیفر نمى شوند.
باید براى این گونه افراد، و براى همگان محکمه و دادگاه عدلى باشد که سر سوزن کار نیک و بد در آنجا محاسبه شود، وگرنه اصل عدالت تأمین نخواهد شد.
بنابراین قبول «وجود پروردگار» و «عدالت او» مساوى است با قبول وجود رستاخیز و سراى دیگر، و این دو هرگز از یکدیگر تفکیک نخواهند شد.
فکر کنید و پاسخ دهید
1- چگونه آسمان ها و زمین به وسیله عدل برپاست؟
2- چرا به انسان موهبت «آزادى اراده و اختیار» داده شده است؟
3- چه مى شد اگر افراد بدکار فوراً در این جهان به مجازات سریع و شدید اعمال خویش مى رسیدند؟
4- چرا مکافات عمل، و محکمه وجدان، و بازتاب هاى اعمال، ما را از دادگاه قیامت بى نیاز نمى سازد؟
5- چه رابطه اى میان «عدالت پروردگار» و مسألۀ «معاد» است؟

درس ششم: رستاخیز را در همین جهان بارها دیده ایم

آیات قرآن به خوبى این حقیقت را نشان مى دهد که بت پرستان و همچنین سایر کفّار، نه تنها در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله)، بلکه در اعصار دیگر نیز از مسألۀ معاد و زنده شدن بعد از مرگ تعجّب مى کردند، و وحشت داشتند، و حتّى آن را دلیلى بر جنون گوینده آن مى شمردند و به یکدیگر مى گفتند:
(هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلَى رَجُلٍ یُنَبِّئُكُمْ إِذَا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّكُمْ لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ (7) أَفْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِباً أَم بِهِ جِنَّةٌ);(100) «آیا مردى را به شما نشان بدهیم که مى گوید هنگامى که بدن شما به کلّى متلاشى و در هر سو پراکنده شد، دوباره آفرینش جدیدى مى یابید؟!، آیا این مرد عمداً به خدا افترا بسته یا دیوانه است؟!».
آرى آن روز بر اثر عدم دانش و کوتاهى افکار، عقیده به عالم پس از مرگ و زنده شدن مردگان یک نوع جنون یا تهمت بر خدا محسوب مى شد، و اعتقاد به جوشش حیات از ماده بیجان، جنون آمیز تلقّى مى گردید.
ولى جالب این که قرآن در برابر این گونه افکار دست به استدلالات مختلفى زده که هم افراد عادى مى توانند از آن استفاده کنند، و هم اندیشمندان بزرگ، هر کدام به میزان توانایى فکر خود.
گرچه شرح همه دلائل قرآن در این زمینه نیاز به تألیف کتاب مستقلى دارد، ولى گوشه هایى از آن را در این جا مى آوریم:
1- گاهى قرآن به آنها مى گوید شما همواره با چشم خود صحنه هاى معاد را در زندگى روزانه مى بینید که چگونه موجوداتى مى میرند و بار دیگر زنده مى شوند باز هم از مسألۀ معاد در شک و تردید هستید؟!
(وَاللَّهُ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ فَتُثِیرُ سَحَاباً فَسُقْنَاهُ إِلَى بَلَدٍ مَّیِّتٍ فَأَحْیَیْنَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا كَذَلِكَ النُّشُورُ);(101) «خداوند کسى است که امواج باد را مأموریت داد که ابرها را به حرکت درآورند، و به سوى سرزمین هاى مرده برانند، و به وسیله آن زمین مرده را زنده کنند، رستاخیز نیز چنین است».
در فصل زمستان نگاهى به چهره طبیعت مى کنیم همه جا بوى مرگ مى دهد درختان کاملا از برگ و گل و میوه برهنه شده، و چوب خشک بى هیچ حرکتى بر جاى باقى مانده، نه گلى مى خندد، نه شکوفه اى مى شکفد و نه جنبش حیات در کوه ها و صحراها به چشم مى خورد.
فصل بهار فرا مى رسد، هوا ملایم مى شود، قطرات باران حیات بخش نازل مى گردد، یک مرتبه جنبشى در سراسر طبیعت آشکار مى شود: گیاهان مى رویند، درختان برگ مى آورند، شکوفه ها و گل ها ظاهر مى شوند، پرندگان بر شاخه هاى درختان جاى مى گیرند، و شور «محشر» بپا مى شود!
اگر زندگى بعد از مرگ مفهوم نداشت ما این صحنه را هر سال در برابر چشم خود نمى دیدیم، اگر زندگى بعد از مرگ امرى محال، و سخنى جنون آمیز باشد، به صورت یک امر حسّى در برابر چشمانمان تکرار نمى شود.
چه فرق مى کند حیات زمین بعد از مرگ یا حیات انسان بعد از مردن؟
* * *
2- گاهى نیز قرآن دست آنها را گرفته، به سوى آغاز آفرینش مى برد، آفرینش نخستین را یادآور مى شود، و به آن مرد عرب بیابانى که قطعه استخوان پوسیده اى را به دست گرفته، خدمت پیامبر اسلام آورده و فریاد مى زند: «اى محمّد! چه کسى قادر است این استخوان پوسیده را زنده کند؟ به من بگو چه کسى مى تواند؟!» و گمان مى کند دلیل دندان شکنى بر ضد مسألۀ معاد به چنگ آورده; قرآن به پیامبر دستور مى دهد: (قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ);(102) «بگو همان کسى که او را در آغاز از ماده بیجان، از همین آب و خاک آفرید، بار دیگر او را زنده مى کند».
چه تفاوتى میان آغاز خلقت و آفرینش مجدد است؟!
و لذا در آیات دیگر در یک جمله بسیار کوتاه و پرمعنى مى گوید:
(كَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُّعِیدُهُ);(103) «همان گونه که در آغاز آفریدیم باز مى گردانیم».
3- گاه قدرت عظیم خدا را در پهنه آفرینش زمین و آسمان، یادآور شده مى گوید:
«آیا خدایى که آسمان ها و زمین را آفرید قادر نیست همانند آن را بیافریند؟ آرى او بر این کار قادر است و او خلق کننده آگاه است، هر زمان چیزى را اراده کند به آن فرمان مى دهد: موجود باش، آن هم موجود مى شود(104)».
کسانى که در این مسائل تردید مى کردند افرادى بودند که فضاى فکرشان از محیط کوچک خانه محقّرشان فراتر نمى رفت، وگرنه مى دانستند بازگشت مجدد ساده تر از آغاز خلقت است، و تجدید حیات مردگان در برابر قدرت خداوندى که آسمان ها و زمین را آفریده مسألۀ پیچیده اى نیست.
4- گاه رستاخیز «انرژى ها» را در نظر آنها منعکس کرده، مى گوید: (الَّذِی جَعَلَ لَكُم مِّنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نَاراً فَإِذَا أَنتُم مِّنْهُ تُوقِدُونَ);(105) «ببینید خداوندى که از درخت سبز و شجر اخضر، آتش مى آفریند قادر است که انسان ها را بعد از مرگ زنده کند».
هنگامى که در این تعبیر عجیب قرآن دقیق مى شویم، و از علوم روز کمک مى گیریم علم به ما مى گوید: موقعى که چوب درختى را مى سوزانیم و آتشى از آن به دست مى آید، این حرارت و گرما همان انرژى و حرارت و نور آفتاب است که در طول سالیان دراز در آن ذخیره شده، ما خیال مى کردیم آن نور و حرارت مرده و نابود شده، امّا امروز مى بینیم از نو جان مى گیرد و لباس تازه اى از حیات در تن مى پوشد.
آیا براى خداوندى که این قدرت را دارد که ده ها سال نور و حرارت آفتاب را در بدنه درختى ذخیره کند و در یک لحظه همه آنها را بیرون فرستد، تجدید حیات مردگان امر مشکلى است؟(106)
به هر حال مى بینیم که قرآن با چه منطق مستدل و روشن به آنها که در مسألۀ معاد شک و تردید داشتند و حتّى ادعاى آن را دلیل بر جنون مى پنداشتند پاسخ دندان شکن مى دهد، و امکان معاد را به روشنى اثبات مى کند که فقط گوشه اى از آن را در بالا آورده ایم.
فکر کنید و پاسخ دهید
1- چرا مشرکان از مسألۀ معاد تعجّب مى کردند؟
2- چگونه صحنه معاد را در جهان گیاهان همه سال با چشم مى بینیم؟
3- قرآن در پاره اى از آیاتش زندگى دوران جنین را نشانه معاد مى گیرد، چرا؟
4- رستاخیز انرژى ها چیست؟
5- چرا قرآن روى «الشجر الاخضر» (درخت سبز) تکیه کرده است؟