50 درس اصول عقاید برای جوانان

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

درس سوّم: نمونه دادگاه قیامت درون جان شماست!

از آن جا که مسأله زندگى پس از مرگ و دادگاه عظیم رستاخیز براى انسانى که در محدوده این جهان زندانى است مطلب تازه اى به نظر مى رسد. خداوند نمونه کوچکى از آن دادگاه را در همین دنیا به ما ارائه داده است که نامش دادگاه وجدان است. ولى فراموش نکنیم که گفتیم نمونه کوچکى از آن است.
بگذارید این مطلب را روشن تر بیان کنیم:
انسان در برابر اعمالى که انجام مى دهد در چند دادگاه محاکمه مى شود.
نخستین دادگاه همان دادگاه هاى معمولى بشرى است، با تمام ضعف ها و نارسائى ها و کمبودهایش.
گرچه وجود همین دادگاه هاى معمولى اثر قابل ملاحظه اى در تخفیف جرائم دارد، ولى اساس و پایه این دادگاه ها چنان است که هرگز نمى توان از آنها انتظار اجراى عدالت کامل داشت.
زیرا اگر قوانین نادرست و قاضیان ناصالح به آن راه یابند که تکلیفش روشن است، رشوه خوارى ها، پارتى بازى ها، روابط خصوصى، بازى هاى سیاسى و هزار درد دیگر، چنان آن را از اثر مى اندازند که باید گفت عدمش به ز وجود، چرا که وجودش عامل اجراى مقاصد شوم خودکامگان است!
و اگر قوانینش عادلانه و قاضیانش آگاه و با تقوى باشند باز هم بسیارند مجرمانى که مى توانند آنچنان ماهرانه عمل کنند که آثار جرمى از خود باقى نگذارند.
یا آنچنان پرونده سازى و صحنه سازى در دادگاه راه بیندازند که دست و بال قاضى را ببندند و قوانین را بى اثر سازند.
دومین دادگاه که از این حساب شده تر و دقیق تر است دادگاه «مکافات عمل» است.
اعمال ما آثارى دارد که در کوتاه مدّت یا دراز مدّت دامان ما را خواهد گرفت.
اگر این یک حکم عمومى نباشد لااقل درباره بسیارى صادق است.
حکومت هایى را دیدیم که بناى جور و ظلم و ستم گذاردند و هر چه از دستشان ساخته بود کردند، امّا سرانجام در همان دامى که خود بافته بودند افتادند. و عکس العمل هاى اعمالشان دامانشان را گرفت و چنان سقوط کردند و نابود شدند که اثرى از آنها جز لعن و نفرین باقى نماند. از آنجا که مکافات عمل همان روابط علّت و معلول و پیوندهاى عینى خارجى است کمتر کسى مى تواند با صحنه سازى ها از چنگال آن رهایى یابد.
تنها نارسائى این دادگاه این است که عمومى و کلّى و همگانى نیست، و به همین دلیل ما را از دادگاه بزرگ رستاخیز بى نیاز نمى کند.
* * *
سوّمین دادگاه که از این هم دقیق تر و حساب شده تر است دادگاه «وجدان» است.
در حقیقت همان گونه که منظومه شمسى با آن نظام شگرفش به صورت بسیار کوچکى در دل یک اتم خلاصه شده، مى توان گفت که دادگاه قیامت نیز ماکت کوچکش در درون جان ماست.
زیرا در درون وجود انسان نیروى مرموزى است که فلاسفه آن را «عقل عملى» مى نامند و قرآن مجید «نفس لوامه اش» مى خواند و امروز از آن به «وجدان» تعبیر مى کنند.
همین که کار خوب یا بدى از انسان سر بزند به سرعت این دادگاه تشکیل مى شود و بدون سر و صدا، امّا کاملا جدّى و اصولى، محاکمه را شروع مى کند، و نتیجه حکمش را به صورت مجازات ها یا تشویق هاى روانى به اجرا درمى آورد.
گاه آنچنان مجرمان را از درون شلاق مى زند و تحت شکنجه روحى قرار مى دهد که مرگ را با آغوش باز استقبال مى کنند، و آن را بر زندگى ترجیح مى دهند، و در وصیّت نامه خود مى نویسند اگر ما دست به خودکشى زدیم براى نجات از ناراحتى وجدان بود!
گاه در مقابل یک کار خوب انسان را آنچنان تشویق مى کند که او را به
وجد و سرور وامى دارد، آرامشى عمیق در درون جان احساس مى کند، آرامشى بسیار دل انگیز و توصیف ناکردنى که لذت و شکوه آن در هیچ بیانى نمى گنجد.
این دادگاه عجایب و ویژگى ها دارد:
1- در این دادگاه قاضى، شاهد و مجرى حکم و تماشاچى همه یکى است، همان نیروى وجدان است که شهادت مى دهد قضاوت مى کند و سپس آستین بالا مى زند و حکم خود را اجرا مى کند!
2- بر خلاف دادگاه هاى پر سر و صداى عادى که گاه یک محاکمه چندین سال به طول مى انجامد، محاکمه این دادگاه برق آساست، و معمولا نیاز به وقت و زمان ندارد، البته گاه براى ثابت شدن مدارک جرم و کنار رفتن پرده هاى غفلت از مقابل چشم دل نیازمند به زمانى هست، ولى بعد از ارائه مدارک، صدور حکم فورى و قطعى است.
3- حکم این دادگاه یک مرحله اى است و از دادگاه استیناف و تجدید نظر و دیوان عالى و مانند آن در این جا خبرى نیست.
4- این محکمه فقط کیفر نمى دهد، بلکه به وظیفه شناسان نیز پاداش مى دهد، بنابراین دادگاهى است که هم نیکان و هم بدان در آن جا محاکمه مى شوند و به تناسب اعمالشان پاداش و کیفر مى بینند.
5- کیفرهاى این دادگاه هیچ شباهتى با کیفرهاى معمولى ندارد، در ظاهر، نه زندانى، و نه شلاّق، و نه چوبه دارى، و یا جوخه آتشى، امّا گاه چنان از درون مى سوزاند و به زندان مى افکند که دنیا با تمام وسعتش براى انسان تنگ مى شود، تنگ تر از سلّول انفرادى یک زندان مخوف و وحشتناک.
خلاصه، این دادگاه از نوع دادگاه هاى این جهان نیست که از نوع دادگاه رستاخیز است.
عظمت این دادگاه به اندازه اى است که قرآن به نام آن سوگند یاد کرده و در کنار دادگاه رستاخیزش نهاده، مى گوید:
(لَا أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیَامَةِ (1) وَلَا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ (2) أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ (3) بَلَى قَادِرِینَ عَلَى أَن نُّسَوِّیَ بَنَانَهُ);(95)
«سوگند به روز رستاخیز و سوگند به وجدان بیدار و سرزنش کننده، آیا انسان چنین مى پندارد که استخوان هاى پراکنده او را جمع آورى نمى کنیم، (چنین نیست)، قادریم که حتى انگشان او (حتّى خطوط سرانگشتانش را که معرِّف شخص است) همچون روز نخست بسازیم».
* * *
البته با تمام این اوصاف این دادگاه نیز به حکم دنیایى بودنش نارسایى هایى دارد که ما را بى نیاز از دادگاه قیامت نمى کند زیرا:
1- قلمرو وجدان همه چیز را در بر نمى گیرد و متناسب قلمرو فکر و تشخیص انسان است.
2- گاه انسان فریبکار ماهر حتّى مى تواند وجدان خود را فریب دهد و به اصطلاح بر سر وجدان خود کلاه بگذارد.
3- گاه نداى وجدان در بعضى از گنهکاران آن قدر ضعیف مى شود که به گوش آنها نمى رسد.
و از این جا ضرورت دادگاه چهارم دادگاه بزرگ عالم رستاخیز روشن مى شود.
فکر کنید و پاسخ دهید
1- انسان در چند دادگاه - در واقع - محاکمه مى شود؟
2- مشخّصات دادگاه اوّل و نام آن چیست؟
3- ویژگى هاى دادگاه دوم کدام است؟
4- دادگاه سوم چه خصوصیاتى دارد؟
5- امتیازات و ضعف هاى دادگاه وجدان را بر شمرید.

درس چهارم: معاد در تجلیگاه فطرت

معمولا مى گویند خداشناسى در فطرت و سرشت آدمى است، و اگر به کاوش ضمیر آگاه و ناآگاه انسان بپردازیم به ایمان و علاقه او به یک مبدأ ماوراءِ طبیعى که از روى علم و برنامه و هدف این جهان را آفریده است، دست مى یابیم.
ولى این منحصر به مسألۀ «توحید و خداشناسى» نیست، تمام اصول و فروع اساسى دین باید در درون فطرت باشد، در غیر این صورت هماهنگى لازم میان دستگاه «تشریع» و «تکوین» حاصل نخواهد شد. (دقّت کنید)
ما اگر سرى به قلبمان بزنیم و اعماق روح و جانمان را کاوش کنیم، این زمزمه را به گوش جان مى شنویم که زندگى با مرگ پایان نمى گیرد، بلکه مرگ دریچه اى است به عالم بقاء!
براى پى بردن به این حقیقت باید به نکات زیر توجّه کرد:
1- عشق به بقاء
اگر راستى انسان براى فنا و نیستى آفریده شده، باید عاشق فنا باشد، و از مرگ در پایان عمر لذّت ببرد، مى بینیم قیافه مرگ (به معنى نیستى) براى انسان در هیچ زمانى نه تنها خوش آیند نیست، بلکه با تمام وجودش از آن مى گریزد.
دویدن دنبال عمر طولانى، پیدا کردن اکسیر جوانى، جستجوى آب حیات، هر کدام نشانه اى از این واقعیّت است.
این عشق و علاقه به بقا نشان مى دهد که ما براى بقا آفریده شده ایم، و اگر ما براى فنا آفریده شده بودیم این عشق و علاقه معنى نداشت.
تمام عشق هاى بنیادى که در درون ماست وجود ما را تکمیل مى کند، عشق به بقا نیز تکمیل کننده وجود ماست.
فراموش نکنید ما بحث «معاد» را بعد از قبول وجود خداوند حکیم و دانا دنبال مى کنیم، ما معتقدیم هر چه او در وجود ما آفریده است روى حساب است، و روى این جهت عشق و علاقه انسان به بقا نیز باید حسابى داشته باشد و آن چیز جز وجود جهانى بعد از این جهان نمى تواند باشد.)
2- رستاخیز در میان اقوام گذشته
تاریخ بشر همان گونه که گواهى مى دهد مذهب به طور کلّى در میان اقوام گذشته از قدیم ترین ایّام وجود داشته، گواه بر اعتقاد راسخ انسان از قدیمى ترین ایّام به «زندگى بعد از مرگ» نیز مى باشد.
آثارى که از انسان هاى قدیم حتّى انسان هاى قبل از تاریخ باقى مانده مخصوصاً طرز ساختن قبور اموات، و چگونگى دفن مردگان، همگى گواه بر این حقیقت است که آنها به زندگى بعد از مرگ ایمان داشته اند.
این عقیده ریشه دار را که همیشه در میان بشر بوده نمى توان ساده پنداشت، و یا صرفاً یک عادت یا نتیجه یک تلقین دانست.
همیشه هنگامى که اعتقادى را به صورت ریشه دار و در طول تاریخ در جوامع انسانى مى یابیم باید آن را نشانه فطرى بودنش بدانیم، زیرا تنها فطرت و سرشت است که مى تواند در برابر گذشت زمان و تحولات اجتماعى و فکرى مقاومت کند، و همچنان پابرجا بماند، و گرنه عادات و رسوم و تلقین ها با گذشت زمان به دست فراموشى سپرده مى شوند.
پوشیدن فلان نوع لباس یک عادت است یا جزءِ رسوم و آداب، لذا با تغییر محیط یا گذشت زمان دگرگون مى شود.
امّا عشق مادر به فرزند یک غریزه است یک سرشت و نهاد است، لذا نه دگرگونى محیط ها از شعله آن مى کاهد، نه گذشت زمان گرد و غبار نسیان بر آن مى پاشد، و هر گونه کشش درونى به این صورت درآید دلیل بر آن است که در فطرت و نهاد انسان قرار دارد.
هنگامى که دانشمندان مى گویند: «تحقیقات دقیقى نشان مى دهد که طوائف نخستین بشر داراى نوعى مذهب بوده اند... زیرا مرده هاى خود را به وضع مخصوصى به خاک مى سپرده اند، و ابزار کارشان را کنارشان مى نهادند، و بدین طریق عقیده خود را به وجود دنیاى دیگر به ثبوت مى رساندند»(96) ما به خوبى پى مى بریم که این اقوام زندگى بعد از مرگ را پذیرفته بودند، هر چند راه آن را به خطا مى رفتند و چنین مى پنداشتند که آن زندگى درست شبیه همین زندگى است و همان ابزار و ادوات را لازم دارد.
3- وجود محکمه درونى به نام وجدان گواه دیگرى است بر فطرى بودن معاد.
و چنان که سابقاً نیز گفتیم همه ما به خوبى احساس مى کنیم که دادگاهى در درون جان ما به اعمال ما رسیدگى مى کند، در برابر نیکى ها پاداش مى دهد، آنچنان احساس آرامش درونى مى کنیم و روح ما لبریز از شادى و نشاط مى شود که لذّت آن را با هیچ بیان و قلمى نمى توان توصیف کرد. و در برابر کارهاى زشت و مخصوصاً گناهان بزرگ آنچنان مجازات مى کند که زندگى را در کام انسان تلخ مى نماید.
بسیار دیده شده است که افرادى پس از ارتکاب یک جنایت بزرگ مانند قتل و فرار کردن از چنگال عدالت، داوطلبانه آمده اند و خود را به دادگاه معرّفى کرده و تسلیم چوبه دار نموده اند، و دلیل آن را رهایى از شکنجه وجدان ذکر کرده اند.
انسان با مشاهده این دادگاه درونى از خود سؤال مى کند چگونه ممکن است من که موجود کوچکى هستم داراى چنین محکمه اى باشم امّا عالم بزرگ و جهان آفرینش دادگاهى که متناسب آن است نداشته باشد؟
و به این ترتیب از سه راه، فطرى بودن اعتقاد به معاد و زندگى پس از مرگ را مى توان اثبات کرد:
از طریق عشق به بقا:
از طریق وجود این ایمان در طول تاریخ بشر.
و از طریق وجود نمونه کوچک آن در درون جان انسان.
فکر کنید و پاسخ دهید
1- چگونه مى توان امور فطرى را از غیر فطرى بازشناخت؟
2- به چه دلیل انسان عشق به بقاء دارد، و این عشق به بقاء چگونه مى تواند دلیل برفطرى بودن معاد باشد؟
3- آیا اقوام پیشین نیز به معاد ایمان داشته اند؟
4- چگونه محکمه وجدان ما را تشویق یا مجازات مى کند؟ به چه دلیل؟ نمونه هایى از آن را شرح دهید؟
5- چه رابطه اى میان محکمه وجدان و دادگاه بزرگ قیامت وجود دارد؟

درس پنجم: رستاخیز در ترازوى عدالت

با کمى دقّت در نظام جهان هستى و قوانین آفرینش مى بینیم همه جا قانونى بر آن حکومت مى کند و هر چیزى در جاى خود قرار دارد.
در بدن انسان این نظام عادلانه به قدرى ظریف پیاده شده که کوچک ترین تغییر و ناموزونى در آن سبب بیمارى یا مرگ مى گردد.
فى المثل در ساختمان چشم، قلب، و مغز دقیقاً هر چیز به جاى خویش است، و به اندازه لازم، این عدالت و نظم نه تنها در سازمان بدن انسان که در کل عالم خلقت حکم فرماست، که:
«بالعدل قامت السموات و الارض; به وسیله عدل آسمان ها و زمین برپاست(97)».
یک اتم به قدرى کوچک است که میلیون ها از آن را مى توان بر نوک سوزن جاى داد، فکر کنید ساختمان آن چقدر باید دقیق و منظم باشد که میلیون ها سال به حیات خود ادامه دهد.
این به خاطر همان عدالت و محاسبه فوق العاده دقیق نظام الکترون ها و پروتون ها است و هیچ دستگاه کوچک و بزرگ از این نظام شگرف بیرون نیست.
آیا راستى انسان یک موجود استثنایى است؟ یک وصله ناهمرنگ براى این جهان بزرگ است که باید آزاد باشد هر بى نظمى و ظلم و بى عدالتى مى خواهد مرتکب شود؟ یا در این جا نکته اى نهفته است؟
اختیار و آزادى اراده
حقیقت این است که انسان یک تفاوت اساسى با تمام موجودات جهان دارد و آن داشتن «آزادى اراده و اختیار» است.
چرا خدا او را آزاد آفریده، و تصمیم گیرى را به او واگذار کرده تا هر چه مى خواهد انجام دهد؟
دلیلش این است که اگر او آزاد نمى بود تکامل نمى یافت، و این امتیاز بزرگ ضامن تکامل معنوى و اخلاقى اوست، مثلا اگر کسى را با فشار سرنیزه وادار به کمک کردن به مستضعفان و کارهایى که به سود جامعه است کنند البته این کارهاى خیر راه مى افتد، ولى هیچ گونه تکامل اخلاقى و انسانى براى کسى که این کمک را کرده ایجاد نمى کند، در حالى که اگر با میل و اراده خود یک صدم آن را بدهد به همان اندازه در مسیر تکامل اخلاقى معنوى گام برداشته است.
بنابراین نخستین شرط تکامل معنوى و اخلاقى داشتن اختیار و آزادى اراده است که بشر با پاى خود این راه بپیماید نه به اضطرار، همچون عوامل اضطرارى جهان طبیعت، و اگر خداوند این موهبت بزرگ را به انسان بخشیده به خاطر همین هدف عالى است.
ولى این نعمت بزرگ همچون گلى است که خارهایى نیز در کنار آن مى روید، و آن سوء استفاده افراد از این آزادى و آلوده شدن به ظلم و فساد و گناه است.
البته براى خدا هیچ مانعى نداشت که اگر انسانى دست به ظلم و ستم بیالاید فوراً او را به چنان بلایى مبتلا سازد که دیگر فکر این کار به مغز او نیاید، دستش فلج شود، چشمش بى نور، و زبانش از کار بیفتد.
درست است که در این صورت هیچ کس از آزادى سوء استفاده نمى کرد و به سراغ گناه نمى رفت ولى این پرهیزگارى و تقوى در حقیقت جنبه اجبارى داشت، و هیچ گونه افتخارى براى انسان محسوب نمى شد، بلکه از ترس مجازات شدید و سریع، فورى و بدون وقفه بود.
پس به هر حال انسان باید آزاده باشد، و در برابر امتحانات گوناگون پروردگار قرار گیرد، و از مجازات هاى فورى - جز در موارد استثنایى - مصون باشد تا ارزش وجودى خود را نشان دهد.
ولى در این جا یک مطلب باقى مى ماند. و آن این که: اگر وضع به همین منوال بماند و هر کس راهى را انتخاب کند قانون عدالت پروردگار که بر جهان هستى حاکم است نقض خواهد شد.
این جاست که یقین مى کنیم براى انسان دادگاه و محکمه اى تعیین شده که همگان بدون استثنا باید در آن حضور یابند و به جزاى اعمال خود برسند و سهم خود را از عدالت عمومى جهان آفرینش دریافت دارند.
آیا ممکن است نمرودها و فرعون ها و چنگیزها و قارون ها یک عمر به ظلم و ستم ادامه دهند و حساب و کتابى براى آنها در کار نباشد؟
آیا ممکن است مجرمان و پرهیزگاران در کفه عدالت پروردگار یکسان باشند؟
و به گفته قرآن: (َفَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِینَ كَالْمُجْرِمِینَ (35) مَا لَكُمْ كَیْفَ تَحْكُمُونَ);(98) «آیا کسانى را که تسلیم در برابر قانون خدا و حق و عدالتند همچون مجرمان قرار دهیم؟ چگونه حکم مى کنید؟».
و در جاى دیگر مى گوید: (أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ كَالْفُجَّارِ);(99) «آیا ممکن است پرهیزگاران را همچون فاجران قرار دهیم؟».
درست است که گروهى از بدکاران در این جهان به مکافات اعمال خویش مى رسند و یا سهمى از آن را دریافت مى دارند.
و درست است که محکمه وجدان مسألۀ مهمّى است.
و نیز درست است که عکس العمل هاى گناه و ظلم و ستم و عواقب شوم بى عدالتى ها گاه دامان خود انسان را مى گیرد.
امّا اگر درست دقّت کنیم مى بینیم هیچ یک از این امور سه گانه آنچنان عمومى و همگانى نیست که هر ظالم و گنهکارى را درست به اندازه ظلم و گناهش کیفر بدهد، و بسیارند کسانى که از چنگال مکافات عمل، مجازات وجدان، و بازتاب هاى اعمال شوم خود فرار مى کنند، یا به قدر کافى کیفر نمى شوند.
باید براى این گونه افراد، و براى همگان محکمه و دادگاه عدلى باشد که سر سوزن کار نیک و بد در آنجا محاسبه شود، وگرنه اصل عدالت تأمین نخواهد شد.
بنابراین قبول «وجود پروردگار» و «عدالت او» مساوى است با قبول وجود رستاخیز و سراى دیگر، و این دو هرگز از یکدیگر تفکیک نخواهند شد.
فکر کنید و پاسخ دهید
1- چگونه آسمان ها و زمین به وسیله عدل برپاست؟
2- چرا به انسان موهبت «آزادى اراده و اختیار» داده شده است؟
3- چه مى شد اگر افراد بدکار فوراً در این جهان به مجازات سریع و شدید اعمال خویش مى رسیدند؟
4- چرا مکافات عمل، و محکمه وجدان، و بازتاب هاى اعمال، ما را از دادگاه قیامت بى نیاز نمى سازد؟
5- چه رابطه اى میان «عدالت پروردگار» و مسألۀ «معاد» است؟