50 درس اصول عقاید برای جوانان

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

ده درس معادشناسى

درس اوّل: یک سؤال مهم

مرگ پایان است یا آغاز؟
بیشتر مردم از مرگ مى ترسند، چرا؟
مرگ همیشه به صورت یک هیولاى وحشتناک در برابر چشم انسان ها مجسّم بوده است، فکر و اندیشه آن، شربت شیرین زندگى را در کام بسیارى ناگوار ساخته.
نه تنها از نام مرگ مى ترسند که از اسم گورستان نیز متنفرند، و با زرق و برق قبرها و مقبره ها سعى دارند ماهیّت اصلى آن را به دست فراموشى بسپارند.
در ادبیات مختلف جهان آثار این وحشت کاملا نمایان است و همیشه با تعبیراتى همچون «هیولاى مرگ» «چنگال موت»، «سیلى اجل» و مانند آن از آن یاد مى کنند!
هنگامى که مى خواهند نام مرده اى را ببرند براى این که مخاطب وحشت نکند با جمله اى از قبیل «دور از حالا» «زبانم لال»! «هفت کوه در میان»! «هر چه خاک اوست عمر تو باشد»! سعى مى کنند دیوارى میان شنونده و خاطره مرگ بکشند.
ولى باید تحلیل کرد ببینیم سرچشمه این وحشت همیشگى انسان ها از مرگ چه بوده؟
چرا گروهى بر خلاف این برداشت عمومى نه تنها از مرگ نمى ترسیدند بلکه بر چهره آن لبخند مى زدند و به استقبال مرگ افتخارآمیز مى رفتند؟
در تاریخ مى خوانیم در حالى که جمعى به دنبال آب حیات و اکسیر جوانى مى گشتند، گروهى عاشقانه به جبهه هاى جهاد مى شتافتند و بر چهره مرگ لبخند مى زدند و گاه از طول زندگى شکوه مى کردند و در آرزوى روزى بودند که به دیدار محبوب و لقاءِالله بپیوندند، و امروز هم در جبهه هاى مبارزه حق و باطل نیز همین امر را به وضوح مى بینیم که چگونه جان بر کف به استقبال شهادت مى شتابند.
* * *
دلیل اصلى این ترس
با دقّت و بررسى به این جا مى رسیم که عامل اصلى این وحشت همیشگى دو چیز بیش نیست:

1- تفسیر مرگ به معنى فنا
انسان همیشه از نیستى ها مى گریزد، از بیمارى مى گریزد که نیستى سلامت است، از تاریکى وحشت دارد که نیستى نور است.
از فقر مى هراسد که نابودى غنا است.
حتّى گاهى از خانه خالى نیز وحشت مى کند و در یک بیابان خالى گرفتار ترس مى شود، چرا که کسى آن جا نیست!
و عجب این که از خود مرده نیز وحشت دارد، و مثلا حاضر نیست در اطاقى که مرده اى در آنجا باشد شب را به سر برد در حالى که وقتى زنده بود از آن شخص ترسى نداشت!
اکنون ببینیم چرا انسان از عدم و نیستى مى ترسد و وحشت مى کند دلیلش روشن است، هستى با هستى گره خورده است، و وجود با وجود آشناست، هرگز وجود با عدم آشنایى ندارد، پس بیگانگى ما از نیستى کاملا طبیعى است.
حال اگر مرگ را پایان همه چیز بدانیم و گمان کنیم با مردن همه چیز پایان مى گیرد حق داریم که از آن بترسیم، و حتّى از اسم و خیال آن وحشت کنیم، چرا که مرگ همه چیز را از ما مى گیرد.
امّا اگر مرگ را سرآغاز یک زندگى نوین، و حیات جاودان و دریچه اى به سوى یک جهان بزرگ بدانیم طبیعى است که نه تنها از آن وحشتى نداشته باشیم، بلکه به کسانى که پاک و سربلند به سوى آن گام برمى دارند تبریک گوییم.
2- پرونده هاى سیاه
گروهى را مى شناسیم که مرگ را به معنى فنا و نیستى تفسیر نمى کنند و هرگز منکر زندگى بعد از مرگ نیستند، امّا با این حال از مرگ وحشت دارند.
چرا که پرونده اعمال آنها آن قدر سیاه و تاریک است که از مجازات هاى دردناک بعد از مرگ وحشت دارند.
آنها حق دارند از مرگ بترسند، آنها به مجرمان خطرناکى مى مانند که از آزاد شدن از زندان مى ترسند زیرا مى دانند هرگاه آنها را از زندان بیرون ببرند، به جوخه اعدام مى سپارند.
آنها محکم میله هاى زندان را مى چسبند، نه این که از آزادى متنفر هستند، آنها از این آزادى مى ترسند که نتیجه اش مجازات اعدام است، همین گونه بدکارانى که آزاد شدن روحشان را از قفس تنگ، مقدمه اى براى شکنجه هاى طاقت فرسا به خاطر اعمال زشت و ننگین و ظلم و ستم و تبهکارى مى دانند، از مرگ وحشت دارند.
امّا آنها که نه مرگ را «فنا» مى بینند نه «پرونده تاریک و سیاه» دارند، چرا از مرگ بترسند؟
بدون شک آنها زندگى را نیز با تمام وجودشان مى خواهند، امّا براى این که از آن بهره بیشتر براى زندگى نوینشان در جهان پس از مرگ بگیرند، از مرگى که در راه هدف و افتخار و رضاى پروردگار باشد استقبال مى کنند.
دو دیدگاه مختلف
گفتیم مردم دو دسته اند گروهى که اکثریت را تشکیل مى دهند از مرگ بیزار و متنفرند.
امّا گروهى دیگر از مرگى که در راه هدفى بزرگ همچون شهادت در راه خدا بوده باشد استقبال مى کنند، و یا حداقل هنگامى که احساس کنند پایان عمر طبیعى شان نزدیک شده است به هیچ وجه غم و اندوهى در دل آنها راه نمى یابد.
دلیل این است که آنها دو دیدگاه مختلف دارند.
گروه اوّل: یا اصلا به جهان پس از مرگ ایمان ندارند و یا اگر ایمان دارند هنوز به خوبى باورشان نشده است، لذا لحظه مرگ را لحظه وداع با همه چیز مى دانند، البته وداع گفتن با همه چیز بسیار وحشتناک است، بیرون رفتن از روشنایى و نور و گام نهادن در تاریکى مطلق بسیار دردآلود است.
امّا گروه دوم: مرگ را یک تولّد جدید مى دانند، بیرون شتافتن از محیط محدود و تاریک دنیا، و گام نهادن به عالمى وسیع و پهناور و روشن.
آزاد شدن از یک قفس تنگ و کوچک، و پر گشودن در آسمان بیکران، بیرون رفتن از محیطى که مرکز نزاع ها، کشمکش ها، تنگ نظرى ها، بى عدالتى ها، کینه توزى ها و جنگ هاست، و گام نهادن به محیطى که از همه این آلودگى ها پاک است. طبیعى است که آنها از چنین مرگى وحشت نداشته باشند و «علىوار» بگویند: «لابن ابى طالب انس بالموت من الطفل بثدى امه; به خدا سوگند فرزند ابوطالب علاقه اش به مرگ بیشتر است از کودک شیرخوار به پستان مادر(91)».
یا همچون آن شاعر پارسى زبان این نوا را سر دهند:
مرگ اگر مرد است گو نزد من آى *** تا در آغوش بگیرم تنگ تنگ!
من ز او جانى ستانم جاودان *** او زمن دلقى ستاند رنگ رنگ!
بى جهت نیست که در تاریخ اسلام به افرادى برخورد مى کنیم که همچون حسین(علیه السلام)و یاران فداکارش هر قدر لحظه شهادت آنها نزدیک تر مى شد چهره آنها شاداب تر و برافروخته تر مى گشت، و از شوق دیدار یار در پوست نمى گنجیدند.
و باز به همین دلیل است که در تاریخ پرافتخار زندگى على(علیه السلام)مى خوانیم هنگامى که ضربه شمشیر آن جانى روزگار بر مغزش فرو نشست فریاد: «فزت و رب الکعبه» برآورد یعنى «به خداى کعبه پیروز و راحت شدم»!
بدیهى است مفهوم این سخن این نیست که انسان خود را به مخاطره بیفکند، و موهبت بزرگ زندگى را نادیده بگیرد، و از آن براى رسیدن به هدف هاى بزرگ استفاده نکند.
بلکه منظور این است که از زندگى بهره صحیح بگیرد، ولى هرگز از پایان آن وحشتى به خود راه ندهد مخصوصاً آن جا که در راه هدفى بزرگ و عالى است.
فکر کنید و پاسخ دهید
1- چرا مردم از مرگ مى ترسند، و دلایل آن چیست؟
2- چرا گروهى بر چهره مرگ لبخند مى زنند و عاشق شهادت در راه خدا هستند؟
3- لحظه مرگ را به چه چیز مى توان تشبیه کرد؟ پاکان با ایمان چه احساسى دارند و ناپاکان بى ایمان چه احساسى؟
4- آیا در عمرتان با چشم خود کسانى را دیده اید که از مرگ نترسند؟ چه خاطره اى از آنها دارید؟
5- منطق على(علیه السلام) درباره مرگ چه بود؟

درس دوّم: معاد به زندگى مفهوم مى دهد

اگر زندگى این جهان را بدون جهان دیگر در نظر بگیریم بى معنى و پوچ خواهد بود.
درست به این مى ماند که زندگى دوران جنین را بدون زندگى این دنیا فرض کنیم.
کودکى که در شکم مادر قرار دارد، و در این زندان محدود و تاریک ماه ها زندانى مى شود اگر عقل و خردى داشته باشد و درباره زندگى جنینى فکر کند به راستى تعجّب خواهد کرد.
چرا من در این زندان تاریک محبوسم؟
چرا باید در میان آب و خون دست و پا زنم؟
آخر عمر من چه نتیجه اى خواهد داشت؟
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟
امّا اگر به او آگاهى دهند که این یک دوران مقدّماتى است اعضاى تو در اینجا شکل مى گیرد، نیرومند مى شود، و آماده تلاش و حرکت در یک دنیاى بزرگ.
بعد از گذشتن نه ماه، فرمان آزادى تو از این زندان صادر مى شود، در دنیایى گام مى گذارى که آفتاب درخشان و ماه تابان، درختان سرسبز و نهرهاى آب روان و انواع مواهب در آن است، آن گاه نفس راحتى مى کشد مى گوید، حالا فهمیدم فلسفه وجود من در این جا چیست!
این یک مرحله مقدّماتى است، این یک سکوى پرش است، این کلاسى است براى رسیدن به یک دانشگاه بزرگ.
امّا اگر رابطه زندگى جنینى با زندگى این دنیا بریده شود همه چیز تاریک و بى معنى خواهد شد، زندانى وحشتناک و بى هدف، زندانى آزاردهنده و بى نتیجه.
* * *
در مورد رابطه زندگى این دنیا و جهان پس از مرگ نیز مطلب همین است.
چه لزومى دارد ما هفتاد سال یا کمتر و بیشتر در این دنیا در میان مشکلات دست و پا زنیم؟
مدّتى خام و بى تجربه ایم و تا پخته شود خامى ما، عمر تمام است!
مدّت ها باید تحصیل علم و دانش کنیم، هنگامى که از نظر معلومات پخته مى شویم برف پیرى بر سر ما نشسته!
تازه براى چه زندگى مى کنیم، خوردن غذا، پوشیدن لباس، و خوابیدن؟ این زندگى تکرارى را ده ها سال ادامه دادن؟
آیا به راستى این آسمان گسترده، این زمین پهناور و این همه مقدّمات، این همه تحصیل علم و اندوختن تجربه، این همه استادان و مربیان، همه براى همان خوردن و نوشیدن و لباس پوشیدن و این زندگى منحط تکرارى است.
این جاست که پوچى زندگى براى آنها که معاد را قبول ندارند قطعى مى شود، چرا که نمى توانند این امور کوچک را هدف زندگى بشمارند، و به عالم پس از مرگ هم که ایمان ندارند.
لذا دیده مى شود که گروهى از آنها دست به خودکشى و نجات از چنین زندگى پوچ و بى معنى مى زنند.
امّا اگر باور کنیم که دنیا «مزرعه»اى براى آخرت است، دنیا کشتزارى است که باید در آن بذرافشانى کنیم و محصول آن را در یک زندگى جاویدان و ابدى برگیریم.
دنیا «دانشکده اى» است که باید در آن آگاهى کسب کنیم، خود را براى زندگى در یک سراى جاوید آماده سازیم، دنیا «گذرگاه و پلى» است که باید از آن عبور کنیم.
در این صورت زندگى دنیا پوچ و نامفهوم نخواهد بود، بلکه مقدّمه اى مى شود براى یک زندگى جاودانى و ابدى که هر چه در راه آن تلاش کنیم کم است.
آرى ایمان به معاد به زندگى انسان مفهوم مى دهد و او را از «اضطراب» و «نگرانى» و «پوچى» رها مى سازد.
ایمان به معاد عامل مهم تربیت
علاوه بر این اعتقاد به وجود دادگاه بزرگ آخرت، فوق العاده در زندگى امروز ما مؤثّر است.
فرض کنید در کشورى اعلام شود که در فلان روز از سال هیچ جرمى کیفر نخواهد داشت و پرونده اى براى آن تنظیم نمى شود و مردم مى توانند با اطمینان خاطر از عدم مجازات، آن روز را به آخر برسانند، مأمورین انتظامى و نظامى تعطیل مى کنند، دادسراها و دادگسترى ها تخته مى شود و حتّى فردا که زندگى عادى را از سر مى گیرند جرائم آن روز قابل طرح در دادگاه ها نیست.
فکر کنید آن روز اجتماع چه شکلى به خود خواهد گرفت.
ایمان به رستاخیز، ایمان به دادگاه بزرگى است که با دادگاه این جهان اصلا قابل مقایسه نیست.
مشخّصات این دادگاه به شرح زیر است:
1- دادگاهى است که نه توصیه در آن مؤثّر است و نه «روابط» بر «ضوابط» آن حاکم و نه مى توان فکر قضات آن را با ارائه مدارک دروغین تغییر داد.
2- دادگاهى است که نیاز به تشریفات دادگاه هاى این جهان ندارد، و به همین دلیل طول و تفصیلى در آن نیست، برق آسا رسیدگى مى کند و دقیقاً حکم صادر مى کند.
3- دادگاهى است که مدارک اتّهام افراد، خود اعمال آنهاست، یعنى اعمال در آن جا حضور مى یابند، و ارتباط و پیوندشان را با فاعل خود مشخص مى کنند به گونه اى که جاى انکار باقى نمى ماند.
4- شهود آن دادگاه، دست و پا و گوش و چشم و زبان و پوست تن انسان و حتّى زمین و در و دیوار خانه اى که در آن گناه یا ثواب کرده است مى باشد، شهودى که همچون آثار طبیعى اعمال انسان قابل انکار نیست.
5- این دادگاه دادگاهى است که حاکمش خداست، خدایى که از همه چیز آگاه و از همه کس بى نیاز و از همه عادل تر است.
6- از این گذشته مجازات و کیفر در آن جا قراردادى نیست، و بیشتر، خود اعمال ما است که شکل مى گیرد و در کنار ما قرار دارد و ما را آزار مى دهد و یا در آسایش و نعمت فرو مى برد.
ایمان به چنین دادگاهى انسان را به جایى مى رساند که «علىوار» مى گوید:
«به خدا سوگند اگر شب ها را تا به صبح به جاى بستر نرم، بر نوک خارهاى جانگداز به سر برم، و روزها دست و پایم در زنجیر باشد و در کوچه و بازار بکشانند از آن خوش تر دارم که در دادگاه بزرگ پروردگارم حاضر شوم، در حالى که ستمى بر بنده اى از بندگان خدا کرده باشم، و یا حق کسى را غصب نموده باشم».(92)
ایمان به این دادگاه است که انسان را وادار مى کند آهن تفتیده و سوزان را نزدیک دست برادرش که خواهان تبعیض در بیت المال است ببرد، و هنگامى که فریاد برادر بلند مى شود، به او اندرز مى دهد و مى گوید: «تو از شعله آتش کوچکى که همچون بازیچه اى در دست انسانى است فریاد مى کشى، امّا برادرت را به سوى آتش هولناکى که شعله قهر و غضب پروردگار آن را برافروخته مى کشانى؟»(93)
آیا چنین انسانى را با چنین ایمانى مى توان فریب داد؟
آیا با رشوه مى توان وجدان او را خرید؟
آیا مى توان با تشویق و تهدید او را از مسیر حق به سوى ظلم منحرف ساخت؟!
قرآن مجید مى گوید: هنگامى که گنهکاران نامه اعمال خود را مى بینند فریادشان بلند مى شود و مى گویند: (مَالِ هَذَا الْكِتَابِ لَا یُغَادِرُ صَغِیرَةً وَلَا كَبِیرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا); «این چه نامه اى است که هیچ گناه کوچک و بزرگى نیست مگر این که در آن ثبت است».(94)
و به این ترتیب موج نیرومندى از احساس مسئولیّت در برابر هر کار در اعماق روح انسان ایجاد مى شود، که او را در برابر انحرافات و گمراهى ها، ظلم ها و تجاوزها کنترل مى کند.
* * *
فکر کنید و پاسخ دهید
1- اگر بعد از این زندگى محدود و موقّت دنیا جهان دیگرى نبود چه مى شد؟
2- چرا گروهى از منکران مبدأ و معاد دست به انتحار مى زنند؟
3- تفاوت دادگاه رستاخیز با دادگاه هاى این جهان چیست؟
4- ایمان به معاد چه اثرى روى عمل انسان مى گذارد؟
5- امیر مؤمنان على(علیه السلام) با برادرش عقیل چه گفت؟ او چه مى خواست و على(علیه السلام) چه پاسخى به او داد؟