50 درس اصول عقاید برای جوانان

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

درس هفتم: حدیث منزلت و حدیث یوم الدار

حدیث «منزلة» ار بسیارى از مفسران بزرگ شیعه و اهل سنّت در ذیل آیه 142 سوره اعراف که از رفتن موسى(علیه السلام) به مدت 40 شب به وعده گاه پروردگار و جانشین شدن هارون از او سخن مى گوید، نقل کرده اند.
حدیث چنین است: پیامبر(صلى الله علیه وآله) به سوى میدان تبوک حرکت کرد (تبوک نقطه اى بود در شمال جزیره عرب و هم مرز با قلمرو امپراطورى روم شرقى) به پیامبر خبر داده بودند که امپراطورى روم شرقى لشکر عظیمى فراهم کرده تا به حجاز و مکّه و مدینه حمله کند، و پیش از آن که انقلاب اسلامى با برنامه خاص انسانى و آزادى خواهى به آن منطقه صادر شود، آن را در نطفه خفه سازد. پیامبر(صلى الله علیه وآله) با لشکر عظیمى عازم تبوک شد و على(علیه السلام) را به جاى خود قرار داد.
على(علیه السلام) عرض کرد: آیا مرا در میان کودکان و زنان مى گذارى؟ (و اجازه نمى دهى با تو به میدان جهاد بیایم و در این افتخار بزرگ شرکت جویم؟)
پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: «الا ترضى ان تکون منّى بمنزلة هارون من موسى الا انه لیس نبى بعدى؟; آیا راضى نیستى که نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى باشى جز این که پیامبرى بعد از من نخواهد بود؟».
عبارت بالا در مشهورترین کتب حدیث اهل سنّت، یعنى صحیح بخارى و صحیح مسلم، نقل شده است، با این تفاوت که در صحیح بخارى تمام حدیث آمده، و در صحیح مسلم یک بار تمام حدیث و یک بار تنها جمله «انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى» به صورت یک کلمه کلّى و عام ذکر شده است.(69)
در بسیارى از کتب اهل سنّت از جمله «سنن ابن ماجه»، «سنن ترمذى»، «مسند احمد» و کتب فراوان دیگر نقل شده است، و راویان حدیث از صحابه بیش از «بیست نفر» مى باشند، از جمله: «جابر بن عبدالله انصارى» و «ابوسعید خدرى» و «عبدالله بن مسعود» و «معاویه» مى باشند.
ابوبکر بغدادى در «تاریخ بغداد» از عمر بن خطاب چنین نقل مى کند: مردى را دید که به على(علیه السلام) ناسزا مى گوید، عمر گفت: من فکر مى کنم که تو مرد منافقى باشى زیرا از پیامبر(صلى الله علیه وآله)شنیدم که فرمود: «انما علىّ منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى; على نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى است جز این که پیامبرى بعد از من نیست».(70)
* * *
قابل توجّه این که از منابع معتبر حدیث استفاده مى شود که پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) این سخن را تنها در داستان جنگ «تبوک» نفرمود، بلکه در هفت مورد مختلف بازگو نمود که دلیل بر عمومیّت مفهوم آن است.
در «یوم المواخات اوّل مکّه» یعنى روزى که پیمان برادرى در مکّه میان یارانش بست، على(علیه السلام) را در این پیمان، براى خودش انتخاب نمود، و همین جمله را تکرار فرمود.
در «یوم المواخات دوم» که همین پیمان برادرى میان مهاجران و انصار تکرار شد این جریان تکرار گردید و پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) حدیث منزلت را بار دیگر بیان فرمود.
در آن روز که پیامبر دستور داد درهاى خانه هایى که به مسجد بزرگ رسول خدا باز مى شد بسته شود، و تنها در خانه على(علیه السلام) را باز گذارد، همین جمله را تکرار فرمود.
همچنین در غزوه «تبوک» و سه مورد دیگر که مدارک آن تمام در کتب اهل سنّت آمده است، بنابراین نه از نظر سند جایى براى تردید در حدیث منزلت باقى مى ماند و نه از نظر عمومیّت مفهوم آن.
محتواى حدیث منزلت
اگر با بى نظرى حدیث فوق را بررسى کنیم و از پیش داورى ها خود را برکنار داریم از این حدیث مى توان استفاده کرد که تمام مناصبى را که هارون نسبت به موسى در میان بنى اسرائیل داشت، جز نبوّت، على(علیه السلام)دارا بوده است، چرا که هیچ گونه قید و شرط دیگرى در حدیث وجود ندارد.
بنابراین چنین نتیجه مى گیریم:
1- على(علیه السلام) افضل امت بعد از پیامبر(صلى الله علیه وآله) بود (چون هارون داراى چنین مقامى بود).
2- على(علیه السلام) وزیر پیامبر(صلى الله علیه وآله) و معاون خاصّ او، و شریک در برنامه رهبریش بود، زیرا قرآن همه این مناصب را براى هارون اثبات کرده است(71).
3- على(علیه السلام) جانشین و خلیفه پیامبر(صلى الله علیه وآله) بود و با وجود او شخص دیگرى نمى توانست عهده دار این مقام شود همان گونه که هارون چنین مقامى را نسبت به موسى داشت.
* * *
حدیث یوم الدار:
بر اساس آنچه در تواریخ اسلامى آمده پیامبر(صلى الله علیه وآله) در سال سوّم بعثت مأمور شد که دعوت مخفیانه خود را در مورد اسلام آشکار سازد، چنان که در سوره حجر، آیه 94 آمده است: و انذر عشیرتک الاقربین; «بستگان نزدیک خود را انذار کن».
پیامبر(صلى الله علیه وآله) بستگان نزدیکش را به خانه عمویش ابوطالب دعوت کرد، بعد از صرف غذا چنین فرمود: «اى فرزندان عبدالمطلب! به خدا سوگند، هیچ کس را در عرب نمى شناسم که براى قومش چیزى بهتر از آنچه من آورده ام آورده باشد، من خیر دنیا و آخرت را براى شما آورده ام، و خداوند به من دستور داده است شما را به این آیین دعوت کنم، کدام یک از شما مرا یارى خواهید کرد تا برادر من و وصىّ و جانشین من باشید؟».
هیچ کس تمایلى به این امر نشان نداد، جز على(علیه السلام) که از همه کوچک تر بود برخاست و عرض کرد: «اى رسول خدا! من در این راه یار و یاور توأم»، پیامبر(صلى الله علیه وآله) دست برگردن على(علیه السلام) نهاد و فرمود: «ان هذا اخى و وصیى و خلیفتى فیکم، فاسمعوا له و اطیعوه; این برادر و وصى و جانشین من در میان شماست، سخن او را بشنوید و فرمانش را اطاعت کنید.» ولى آن قوم گمراه نه تنها پذیرا نشدند، بلکه به سخریه نیز پرداختند.
حدیث بالا که به حدیث «یوم الدار» (روز دعوت در خانه) معروف است به قدر کافى گویاست، و از نظر سند بسیارى از دانشمندان اهل سنّت همچون ابن ابى جریر، ابن ابى حاتم، ابن مردویه، ابونعیم، بیهقى، ثعلبى، طبرى، ابن اثیر، ابوالفداء، و گروه دیگر آن را نقل کرده اند.(72)
هرگاه حدیث فوق را نیز با بى نظرى بررسى کنیم حقایق مربوط به ولایت و خلافت على(علیه السلام)براى ما روشن تر مى شود چرا که صراحت در مسألۀ خلافت و ولایت دارد.
* * *
فکر کنید و پاسخ دهید
1- حدیث منزلت چیست؟ و در چند مورد صادر شده است؟
2- محتواى حدیث منزلت چه مقاماتى را براى على(علیه السلام) ثابت مى کند؟
3- هارون، طبق نصوص قرآنى، چه موقعیّتى نسبت به موسى داشت؟
4- حدیث منزلت را کدام دانشمندان نقل کرده اند؟
5- حدیث یوم الدار و محتوى و سند و نتیجه آن را بازگو کنید.

درس هشتم: حدیث ثَقَلین و سفینه نوح

اسناد حدیث ثقلین
یکى از احادیث معروف و مشهور میان علماى سنّت و شیعه «حدیث ثقلین» است.
این حدیث را گروه عظیمى از صحابه، بلاواسطه از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل کرده اند، و بعضى از علماى بزرگ راویان حدیث را بالغ بر سى تن از صحابه مى دانند.(73)
گروه کثیرى از مفسران و محدثان و مورّخان آن را در کتب خود آورده اند، و روى هم رفته در تواتر این حدیث نمى توان تردید کرد.
عالم بزرگوار سید هاشم بحرانى در کتاب «غایة المرام» این حدیث را با 39 سند از دانشمندان اهل سنّت و با 80 سند از علماى شیعه نقل کرده است، و میرحامد حسین هندى عالم بزرگوار دیگر تحقیق و تتبّع بیشترى در این زمینه به عمل آورده، و از حدود 200 نفر از علماى اهل سنّت این حدیث را نقل کرده و تحقیقات خود را پیرامون این حدیث در 6 جلد کتاب بزرگ جمع آورى کرده است!
از جمله افراد مشهورى که آن را نقل کرده اند: ابوسعید خدرى، ابوذر غفارى، زید بن ارقم، زید بن ثابت، ابورافع، جبیر بن مطعم، خدیفه، ضمره اسلمى، جابر بن عبدالله انصارى و ام سلمه را مى توان نام برد.
اصل حدیث به گفته ابوذر غفّارى چنین است: «او در حالى که در خانه کعبه را گرفته بود رو به سوى مردم کرده چنین مى گفت من از پیامبر مى شنیدم که مى فرمود: انى تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتى و انهما لن تفترقا حتّى یردّا على الحوض!، «من در میان شما دو یادگار گرانبها مى گذارم: قرآن و خاندانم و این دو هرگز از هم جدا نمى شوند، تا هنگامى که در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند، پس بنگرید و ببینید چگونه سفارش مرا درباره این دو رعایت مى کنید؟»(74)
این روایت در معتبرترین منابع اهل سنّت از قبیل «صحیح ترمذى» و «نسائى» و «مسند احمد» و «کنزل العمال» و «مستدرک حاکم» و غیر آن نقل شده است.
در بسیارى از متون روایت تعبیر به «ثقلین» (دو چیز گرانمایه) و در بعضى تعبیر به «خلیفتین» (دو جانشین) آمده است. که از نظر مفهوم چندان تفاوتى با هم ندارد.
جالب توجّه این که: از احادیث مختلف اسلامى استفاده مى شود که این روایت را پیامبر(صلى الله علیه وآله) در موارد مختلف به مردم گوشزد کرده است:
در حدیث «جابر بن عبدالله انصارى» مى خوانیم که در سفر «حج» روز عرفه فرمود.
در حدیث «عبدالله بن حنطب» مى خوانیم که در سرزمین «جحفه» (محلى است میان مکّه و مدینه که بعضى از حاجیان از آن جا احرام مى بندند) بیان کرد.
در حدیث «ام سلمه» مى خوانیم که آن را در غدیر خم فرمود.
در پاره اى از احادیث آمده که در آخرین روزهاى عمر مبارکش در بستر بیمارى بیان کرد.
و در حدیثى دارد روى منبر، در مدینه بیان فرمود.(75)
حتى طبق روایتى که دانشمند معروف اهل سنّت «ابن حجر» در کتاب «صواعق المحرقه» از پیامبر نقل مى کند مى خوانیم: پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) بعد از بیان این حدیث دست على را گرفت و بلند کرد و فرمود: «این على با قرآن است و قرآن با على، از هم جدا نمى شوند تا در کنار کوثر بر من وارد گردند».(76)
و به این ترتیب روشن مى شود که پیامبر(صلى الله علیه وآله) به عنوان یک اصل اساسى روى این مسأله بارها تکیه و تأکید داشته است، و از هر فرصتى براى بیان این حقیقت سرنوشت ساز استفاده مى کرده تا هرگز به دست فراموشى سپرده نشود.
* * *
محتواى حدیث ثقلین
در این جا چند نکته قابل ملاحظه است:
1- معرّفى قرآن و عترت به عنوان «دو خلیفه» یا «دو چیز گرانمایه» دلیل روشنى است بر این که مسلمانان باید هرگز دست از این دو برندارند، مخصوصاً با این قید که در بسیارى از روایات آمده که مى فرماید: «اگر این دو را رها نکنید هرگز گمراه نخواهید شد.» این حقیقت به صورت مؤکّدترى ثابت مى شود.
2- قرار گرفتن قرآن در کنار عترت و عترت در کنار قرآن دلیل بر این است که همان گونه که قرآن هرگز دستخوش انحراف نخواهد شد، و از هر گونه خطا مصون و محفوظ است عترت و خاندان پیامبر نیز داراى مقام عصمت مى باشد.
3- در بعضى از این روایات تصریح شده که من در روز قیامت از شما درباره طرز رفتارتان با این دو یادگار بزرگ بازخواست مى کنم که ببینم عملکرد شما چگونه بوده است؟
4- بدون شک «عترت و اهل بیت» را هر گونه تفسیر کنیم على(علیه السلام) از بارزترین مصداق هاى آن است، و به حکم روایات متعددى، او هرگز از قرآن جدا نشد و قرآن نیز از او جدا نگردید.
علاوه بر این، در روایات متعدّدى مى خوانیم که به هنگام نزول آیه «مباهله» پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)على و فاطمه و حسن و حسین(علیهم السلام) را صدا زد و فرمود: «اینها اهل بیت منند».(77)
5- گرچه مسائل مربوط به قیامت براى ما که در چهار دیوار این جهان محصور هستیم دقیقاً روشن نیست، ولى به گونه اى که از روایات استفاده مى شود منظور از «حوض کوثر» نهر مخصوصى است در بهشت با مزایاى بسیار، که ویژه مؤمنان راستین و مخصوص پیامبر و ائمه اهل بیت و پیروان مکتب آنهاست.
از مجموع آنچه گفتیم روشن مى شود که مرجع امت و رهبر مسلمین بعد از پیامبر على(علیه السلام) و بعد از او نیز امامانى از این خاندان است.
* * *
حدیث سفینه نوح
از تعبیرات جالبى که از پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) در کتاب هاى اهل سنّت و شیعه نقل شده چیزى است که در حدیث معروف «سفینه نوح» آمده است.
در این حدیث ابوذر مى گوید: پیامبر(صلى الله علیه وآله) چنین فرمود: «الا ان مثل اهل بیتى فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجى و من تخلف عنها غرق!; خاندان و اهل بیت من همچون کشتى نوحند که هر کس از آن استفاده کرد نجات یافت، و هر کس از آن جدا شد غرق شد».(78)
این حدیث که از احادیث مشهور است لزوم پیروى مردم را از على(علیه السلام)و خاندان پیامبر(صلى الله علیه وآله) بعد از رحلت آن حضرت نیز مؤکّداً بیان مى دارد.
با توجه به این که کشتى نوح تنها پناهگاه و وسیله نجات به هنگام وقوع آن طوفان عظیم و عالم گیر بود، این حقیقت مسلم مى شود که امت اسلام در طوفان هایى که بعد از پیامبر(صلى الله علیه وآله) وزیدن گرفت، تنها راهشان تمسک جستن به ذیل ولاءِ اهل بیت پیامبر(صلى الله علیه وآله) بوده و هست.
* * *
فکر کنید و پاسخ دهید
1- محتواى حدیث ثقلین چیست؟ و چه امتیازاتى را براى اهل بیت(علیه السلام) ثابت مى کند؟
2- حدیث ثقلین را چه کسانى نقل کرده اند؟
3- «ثقلین» چه معنى دارد و آیا تعبیر دیگرى نیز به جاى آن در احادیث آمده است؟
4- پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) آن را در چه مواردى فرمود؟
5- حدیث سفینه نوح را از نظر سند و محتوى بیان کنید.

درس نهم: امامان دوازدهگانه

روایات ائمه اثنى عشر
بعد از اثبات امامت و خلافت بلافصل امام امیرالمؤمنین على بن ابیطالب(علیه السلام) سخن از امامت بقیه امامان به میان مى آید.
فشرده بحث در این زمینه نیز چنین است:
اولا روایات متعدّدى در کتب اهل سنّت و شیعه، امروز در دست ماست که به صورت کلّى سخن از خلافت «دوازده خلیفه و امام» بعد از پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى گوید.
این احادیث در منابع بسیار معروف اهل سنّت مانند صحیح بخارى، صحیح ترمذى، صحیح مسلم، صحیح ابى داود و مسند احمد و امثال این کتب نقل شده است.
در کتاب «منتخب الاثر» دویست و هفتاد و یک حدیث در این زمینه نقل کرده که قسمت قابل توجّهى از آن، از کتب علماى تسنّن و بقیّه از منابع شیعه است.
به عنوان نمونه در صحیح بخارى که معروف ترین کتاب اهل سنّت است، چنین مى خوانیم:
«جابربن سمرة» می گوید: از پیامبر(ص) شنیدم که فرمود: «یکون اثنا عشر امیراً- فقال کلمة لم اسمعها- فقال ابی انه قال کلهم من قریش: «دوازده امیر بعد از من خواهند بود، سپس جمله ای فرمود که من نشنیدم، پدرم گفت پیامبر(ص) فرمود همه آنها از قریش هستند»(79)
در «صحیح مسلم» همین حدیث را چنین نقل مى کند که «جابر» مى گوید: از پیامبر(صلى الله علیه وآله) شنیدم فرمود: «لا یزال الاسلام عزیزاً الى اثنا عشر خلیفة ثم قال کلمة لم افهمها، فقلت لابى ما قال فقال کلهم من قریش; اسلام همواره عزیز خواهد بود تا دوازده خلیفه و جانشین، سپس کلمه اى فرمود که من متوجّه نشدم و از پدرم سؤال کردم، پدرم گفت، پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود همه آنها از قریشند».(80)
در کتاب مسندِ احمد از عبدالله بن مسعود، صحابى معروف چنین نقل شده که از پیامبر(صلى الله علیه وآله)درباره خلفاى او سؤال کردند، فرمود: «اثنا عشر کعدة نقباءِ بنى اسرائیل; «آنها دوازده نفرند، همچون نقباء و رؤساى بنى اسرائیل که دوازده نفر بودند».(81)
محتواى این احادیث
این احادیث که در بعضى «عزت اسلام» را در گرو «دوازده خلیفه» و در بعضى دیگر بقا و حیات دین را تا قیامت در گرو آن دانسته، و همه را از قریش، و در بعضى همه را از «بنى هاشم» معرفى کرده، بر هیچ مذهبى از مذاهب اسلامى جز بر مذهب شیعه تطبیق نمى کند، چرا که توجیه آن طبق اعتقاد اهل تشیّع کاملا روشن است، در حالى که علماى اهل سنّت براى توجیه آن گرفتار بن بست شدیدى شده اند.
آیا منظور خلفاى چهارگانه نخستین به اضافه خلفاى بنى امیه و بنى عبّاس مى باشد؟
در حالى که مى دانیم نه تعداد خلفاى نخستین دوازده نفر بود، و نه به انضمام بنى امیّه، و نه بنى عباس، و این عدد دوازده با هیچ حسابى تطبیق نمى کند.
به علاوه در میان خلفاى بنى امیّه کسانى مثل «یزید» و در میان بنى عبّاس کسانى همچون «منصور دوانیقى» و «هارون الرشید» بودند که در ظلم و استکبار و جنایت آنها احدى تردید ندارد و ممکن نیست آنها به عنوان خلفاى پیامبر و مایه عزّت و سربلندى اسلام محسوب شوند، هر قدر معیارها را نیز ساده فرض کنیم باز آنها قطعاً بیرونند.
و از اینها که بگذریم عدد دوازده را در هیچ مورد جز ائمه دوازدهگانه شیعه نمى یابیم.
بهتر این است رشته سخن را در این جا به دست یکى از علماى معروف سنّت دهیم:
«سلیمان بن ابراهیم قندوزى حنفى» در کتاب «ینابیع المودة» چنین مى گوید:
«بعضى از محقّقین گفته اند: احادیثى که دلالت دارد بر این که خلفاءِ بعد از رسول اکرم(صلى الله علیه وآله)دوازده نفرند مشهور است، و از طرق زیادى نقل شده، آنچه با گذشت زمان به دست مى آید این است که مراد رسول خدا(صلى الله علیه وآله) از این حدیث، دوازده جانشین از اهل بیت و عترت او هستند، زیرا ممکن نیست این حدیث را بر خلفاى نخستین حمل کرد، چون آنان بیش از چهار نفر نیستند، و نیز بر بنى امیّه تطبیق نمى شود، زیرا آنان از دوازده نفر بیشترند، و همه آنان به جز عمر بن عبدالعزیز ظالم و ستمگر بودند، و دیگر این که آنان از «بنى هاشم» نبودند، و پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرموده تمام دوازده نفر از بنى هاشمند، همان گونه که «عبدالملک بن عمر» از «جابر بن سحره» نقل مى کند; و آهسته سخن گفتن پیغمبر(صلى الله علیه وآله) در این که آنها از کدام طائفه هستند شاهد همین سخن است، زیرا جمعى از خلافت بنى هاشم خوشدل نبودند، و همچنین حدیث قابل تطبیق بر خلفاى بنى عباس نیست، زیرا عدد آنها بیش از دوازده نفر است، و از این گذشته آنان به آیه مودت (قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَى)(82)عمل نکردند، و حدیث کساء را نادیده گرفتند!
بنابراین حدیث فقط بر دوازده امامى که از اهل بیت و عترت پیامبر(صلى الله علیه وآله) بوده اند قابل تطبیق است.
زیرا آنان از نظر علم و دانش از همه دانشمندترند، و از نظر زهد و تقوى از همه زاهدتر، و از نظر حسب و نسب از همه عالى ترند، و آنان کسانى هستند که علوم و دانش هاى خود را به وراثت از جدّ خود رسول خدا به دست آورده اند.
و آنچه که این نظر را تأیید مى کند حدیث ثقلین و احادیث فراوان دیگرى است که از پیامبر(صلى الله علیه وآله) رسیده است».(83)
جالب این که در گفتوگویى که با بعضى از علماى حجاز در سفر مکّه داشتیم، تفسیر دیگرى براى این حدیث از آنها شنیدم که چگونگى بن بستى را که آنها در این زمینه با آن روبه رو شده اند روشن مى سازد، آنها مى گفتند. «شاید منظور از دوازده خلیفه و امیر چهار خلیفه نخستین است که در آغاز اسلام بودند و تعداد دیگرى که در آینده خواهند بود و هنوز ظاهر نشده اند»!
و به این ترتیب ارتباط و به هم پیوستگى این خلفا که از حدیث پیامبر(علیه السلام) به خوبى روشن است، نادیده گرفته شده.
امّا سخن ما این است چه لزومى دارد که تفسیر روشن حدیث را که با امامان دوازده گانه شیعه هماهنگ است رها کنیم، و خود را به وادى هایى بیفکنیم که بن بستش این چنین آشکار است.
* * *
تعیین امامان با نام
قابل توجه این که: در بعضى از روایات که از طرق اهل سنّت از پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) به ما رسیده، نام دوازده امام صریحاً آمده است، و اسم و مشخّصات آنها تعیین شده!
«شیخ سلیمان قندوزى» عالم معروف اهل سنّت در همان کتاب «ینابیع المودة» چنین نقل مى کند:
«مردى یهودى به نام نعثل، خدمت پیامبر(صلى الله علیه وآله) رسید و در ضمن سؤالاتش، از اوصیا و جانشینان بعد از او سراغ گرفت، پیامبر(صلى الله علیه وآله) آنها را چنین معرّفى فرمود: «ان وصیى على بن ابیطالب و بعده سبطاى الحسن و الحسین تلوه تسعة ائمة من صلب الحسین
قال یا محمّد فسمهم لى:
قال(صلى الله علیه وآله) اذا مضى الحسین فابنه على، فاذا مضى على فابنه محمّد فاذا مضى محمّد فابنه جعفر،فاذا مضى جعفر فابنه موسى، فاذا مضى موسى فابنه على، فاذا مضى على فابنه محمّد، فاذا مضى محمّد فابنه على، فاذا مضى على فابنه الحسن، فاذا مضى الحسن فابنه الحجة محمّد المهدى(علیهم السلام) فهؤلاءِ اثنا عشر;
وصى من على بن ابیطالب است و بعد از او دو فرزندم حسن و حسینند، و بعد از حسین نه امام از نسل او خواهد بود».
مرد یهودى گفت نامشان را ببر.
پیامبر فرمود: «هنگامى که حسین از دنیا برود فرزندش على است، و هنگامى که فرزندش على از جهان چشم بربندد فرزندش محمّد است، و هنگامى که محمّد دنیا را وداع گوید فرزندش جعفر است، و بعد از جعفر فرزندش موسى، و هنگامى که موسى از دنیا برود، فرزندش على است، و بعد از على فرزندش محمّد. و هنگامى که محمّد دیده از جهان بربندد فرزندش على است. و پس از على فرزندش حسن و هنگامى که حسن از جهان برود فرزندش حجّت محمّد المهدى است، اینها امامان دوازده گانه اند».(84)
و نیز در همان کتاب ینابیع المودة به نقل از «کتاب مناقب» حدیث دیگرى است که امامان دوازده گانه را با اسم و القاب بیان کرده، و در مورد حضرت مهدى اشاره به غیبت و سپس قیام او، و پر کردن صفحه زمین از عدل و داد، آن گونه که از ظلم و جور پر شده باشد، مى کند.(85)
البته احادیث از طرف شیعه در این زمینه بسیار فراوان و فوق حد تواتر است. (دقّت کنید)
* * *
هر کس بمیرد و امام زمانش را نشناسد...
جالب این که در حدیثى که در کتب اهل سنّت نیز از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)آمده است مى خوانیم «من مات بغیر امام مات میتة جاهلیة; کسى که بدون امامى از جهان برود، مردن او مردن جاهلیّت است!»(86)
همین حدیث در منابع شیعه به این صورت آمده است: «من مات ولا یعرف امامه مات میتة جاهلیة; کسى که بمیرد و امام زمان خود را نشناسد مرگ جاهلیّت است».(87)
این حدیث به خوبى گواهى مى دهد که در هر عصر و زمانى امام معصومى وجود دارد که باید او را شناخت، و عدم شناسائى او آنچنان زیانبار است که انسان را در سرحد دوران کفر و جاهلیّت قرار مى دهد.
آیا منظور از امام و پیشوا در این حدیث همان کسانى است که در رأس حکومت ها قرار دارند، چنگیزها و هارون ها و زمامداران وابسته؟
بدون شک جواب این سؤال منفى است، چرا که زمامداران غالباً افرادى نادرست و ظالم و گاه وابسته به شرق و غرب، و عامل سیاست هاى بیگانه بوده و هستند، و مسلماً شناسایى آنها و پذیرش امامتشان انسان را به «دارالبوار» و جهنم مى فرستد.
پس روشن مى شود که در هر عصر و زمانى امامى معصوم است که باید او را پیدا کرد و رهبرى او را پذیرا شد.
البته اثبات امامت یکایک امامان علاوه بر طریق فوق از طریق نصوص و روایاتى که از هر امام سابق نسبت به امام لاحق رسیده و همچنین از طریق اعجاز آنها نیز محقق است.
فکر کنید و پاسخ دهید
1- روایات ائمه اِثنا عشر در چه کتاب هایى آمده است؟
2- محتواى این احادیث چیست؟
3- توجیهات نامناسبى که براى این احادیث شده چیست؟
4- آیا در احادیث اهل سنّت نام ائمه دوازده گانه آمده است؟
5- طریق دیگر براى اثبات ائمه اِثنا عشر، کدام است؟