50 درس اصول عقاید برای جوانان

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

درس هشتم: قرآن و اکتشافات علمى روز!

شک نیست که قرآن یک کتاب علوم طبیعى یا طب و روانشناسى و علوم ریاضى نیست.
قرآن یک کتاب هدایت و انسان سازى است، و آنچه را در این راه ضرورى باشد فروگذار نمى کند.
ما نباید انتظار داشته باشیم که قرآن دائرة المعارفى باشد از علوم مختلف، ما باید از قرآن نور ایمان و هدایت، تقوى و پرهیزگارى، انسانیّت و اخلاق، نظم و قانون بطلبیم و قرآن همه اینها را در بر دارد.
ولى قرآن گاه براى رسیدن به این هدف اشاراتى به پاره اى از مسائل علوم طبیعى و اسرار آفرینش و شگفتى هاى جهان هستى دارد، مخصوصاً در بحث هاى توحیدى، به تناسب برهان نظم، پرده از روى اسرارى از جهان آفرینش برداشته، و مسائلى را فاش کرده که در آن عصر و در آن محیط، حتّى براى دانشمندان ناشناخته بود.
این گونه بیانات قرآن، مجموعه اى را تشکیل مى دهد که ما آن را «معجزات علمى قرآن» مى خوانیم.
در این جا به چند قسمت از این معجزات علمى اشاره مى کنیم:
قرآن و قانون جاذبه
پیش از «نیوتن» هیچ کس قانون جاذبه عمومى را به صورت کامل کشف نکرده بود.
معروف است «نیوتن» هنگامى که زیر درخت سیبى نشسته بود و سیبى از درخت جدا شد و به روى زمین افتاد، این حادثه کوچک و ساده چنان فکر او را به خود مشغول داشت که سال ها در اندیشه بود این چه نیرویى است که سیب را به سوى خود کشید؟ چرا به آسمان نرفت؟ و پس از سال ها توانست، قانون جاذبه را کشف کند که «هر دو جسم یکدیگر را به نسبت مستقیم جرم ها و به نسبت معکوس مجذور فاصله ها جذب مى کنند».
در پرتو اکتشاف این قانون ثابت شد که نظام مجموعه شمسى از کجاست؟
چرا این کرات عظیم به گرد آفتاب در مدار خود مى چرخند؟ چرا فرار نمى کنند و هر کدام به سوئى نمى افتند؟ چرا آنها روى هم قرار نمى گیرند؟ این چه قدرتى است که در این فضاى بیکران آنها را در مدار دقیقى به گردش واداشته، و سر سوزنى از آن فراتر نمى روند؟!
آرى «نیوتن» کشف کرد که: حرکت دورانى یک جسم باعث فرار او از مرکز، و قانون جاذبه باعث جذب او به مرکز، مى شود و هرگاه این دو نیرو کاملا تعادل داشته باشند، یعنى «جرم ها» و «فاصله ها» به آن اندازه «جاذبه» تولید کنند که سرعت حرکت دورانى نیروى «دافعه» و گریز از مرکز ایجاب مى کند، این تعادل «جاذبه» و «دافعه» به آنها اجازه مى دهد که دائماً در مدار خود بمانند.
ولى قرآن مجید بیش از هزار سال قبل از این جریان، این واقعیّت را در دومین آیه سوره رعد بیان کرده بود:
(اللّهُ الَّذِی رَفَعَ السَّمَاوَاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ یَجْرِی لأَجَلٍ مُّسَمًّى یُدَبِّرُ الأَمْرَ یُفَصِّلُ الآیَاتِ لَعَلَّكُم بِلِقَاء رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ «خدا آن کس است که آسمان ها (کرات آسمانى) را با ستون هاى نامرئى برافراشت، سپس بر عرش (مجموعه عالم هستى) حکومت کرد، و آفتاب و ماه را مسخر شما ساخت، او تدبیر امور جهان مى کند و آیات خود را براى شما تشریح مى نماید، تا به لقاى پروردگار یقین پیدا کنید».
در حدیثى که ذیل همین آیه از امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) نقل شده چنین مى خوانیم:
«الیس الله یقول بغیر عمد ترونها؟ قلت: بلى، قال: ثم عمد لکن لا ترونها!
آیا خدا نمى گوید بدون ستونى که آن را مشاهده کنید؟ راوى مى گوید: در جواب امام عرض کردم، آرى، فرمود: بنابراین ستونى وجود دارد امّا شما آن را نمى بینید(53)».
آیا تعبیرى روشن تر و ساده تر در افق ادبیات عربى براى بیان نیروى جاذبه در سطح توده مردم از «ستون نامرئى» پیدا مى شود؟!
در حدیثى نیز از امیرمؤمنان على(علیه السلام) مى خوانیم:
«هذه النجوم التى فى السماء مدائن مثل المدائن التى فى الارض مربوطة کل مدینة الى عمود من نور;
این ستارگانى که در آسمان است شهرهایى همچون شهرهاى زمین است، هر شهرى با شهرى دیگر (هر ستاره اى با ستاره اى دیگر) با ستونی از نور ارتباط دارد(54)»!
دانشمندان امروز معترفند که در میان ستارگان آسمان میلیونها ستارگان مسکون با موجودات زنده و عاقل وجود دارد، هرچند جزئیات آن هنوز روشن نیست .
* * *
کشف حرکت زمین به دور خود و خورشید
معروف این است اوّلین کسى که حرکت زمین را به دور خود کشف کرد «گالیله» ایتالیایى بود که تقریباً چهار قرن قبل در جهان مى زیست، و پیش از آن دانشمندان و علماى جهان نسبت به هیئت بطلمیوس دانشمند مصرى و فرضیه او وفادار بودند که مى گفت: زمین مرکز جهان است و تمام کرات دیگر به دور آن مى چرخند.
البته «گالیله» به جرم این اکتشاف علمی اش از طرف حامیان کلیسا تکفیر شده و با توبه و اظهار ندامت از اظهار این اکتشاف از مرگ نجات یافت! ولى بالاخره دانشمندان دیگر دنبال نظرات او را گرفتند، و امروز این مسئله به صورت یک مطلب مسلّم علمى در آمد، و حتّى با آزمایش هاى حسّى نیز ثابت شده است که زمین به دور خود مى گردد و بعد از پروازهاى فضایى مطلب جنبه عینى پیدا کرده است.
خلاصه این که: مرکزیت زمین نفى شد و معلوم شد، این تنها یک خطاى حس ماست که ما حرکت زمین را با حرکت مجموعه ثوابت و سیارات اشتباه مى کنیم، ما خود در حرکتیم و آنها را در حرکت فرض مى کنیم!
به هر حال عقیده بطلمیوس حدود یک هزار و پانصد سال بر فکر دانشمندان سایه انداخته بود، و به هنگام ظهور قرآن کسى جرأت نداشت بر خلاف این فرضیه اظهار نظر کند.
ولى هنگامى که به آیات قرآن مراجعه مى کنیم، مى بینیم قرآن در سوره نمل، آیه 88، حرکت زمین به روشنى آمده است: (و ترى الجبال تحسبها جامدة و هى تمرمرّ السحاب صنع الله الذى اتقن کل شىء انّه خبیر بما تفعلون);
«کوه ها را مى بینى و چنین مى پندارى که آنها ساکن و جامدند در حالى که همچون ابر در حرکت مى باشند، این آفرینش خداوندى است که هر چیزى را از روى اسلوب صحیح ساخته، او به اعمالى که شما انجام مى دهید آگاه است».
آیه فوق با صراحت از حرکت کوه ها سخن مى گوید در حالى که ما همه آنها را ساکن مى پنداریم، و تشبیه حرکت آن به حرکت ابرها، هم اشاره به سرعت است و هم نرمش، و آرامش و بى سر و صدا بودن!
و اگر مى بینیم به جاى «حرکت زمین» تعبیر به «حرکت کوه ها» مى کند براى این که عظمت مطلب آشکار شود، زیرا مسلم است کوه ها بدون زمین هاى اطراف خود حرکتى ندارند و حرکت آنها عین حرکت زمین است (یا به دور خود و یا به دور آفتاب و یا هر دو).
اکنون فکر کنید در عصر و زمانى که تمام محافل علمى جهان و مردم عادى نظریه سکون زمین و حرکت خورشید و تمامى کواکب آسمان را به دور آن به رسمیت شناخته بودند، خبر دادن از حرکت زمین با این صراحت یک معجزه علمى محسوب نمى شود؟!
آن هم از ناحیه کسى که مطلقاً درسى نخوانده، و اصولا از محیطى برخاسته که در آنجا درسى وجود نداشته و از عقب افتاده ترین محیط ها از نظر علم و فرهنگ محسوب مى شده، آیا این سند حقّانیت این کتاب آسمانى نیست؟!
فکر کنید و پاسخ دهید
1- منظور از معجزات علمى قرآن چیست؟
2- نخستین کسى که قانون جاذبه را کشف کرد که بود و در چه عصرى مى زیست؟
3- قرآن در کدام آیه و با چه تعبیرى از جاذبه عمومى خبر مى دهد؟
4- فرضیه سکون زمین و کشف حرکت آن به وسیله چه اشخاصى صورت گرفت و چند سال بر افکار جهانیان حاکم بود؟
5- قرآن در کدام آیه و با چه تعبیرى از حرکت زمین سخن مى گوید؟

درس نهم: سند دیگر بر حقّانیّت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)

ما براى پى بردن به حقّانیّت دعوت یک مدّعى نبوّت، یا کذب و دروغ او، راه دیگرى غیر از مطالبه «اعجاز» نیز داریم که این خود دلیل زنده دیگرى براى رسیدن به هدف مى تواند باشد، و آن بررسى قرائن زیر و جمع آورى مجموعه اى از آن است:
1- خصوصیّات اخلاقى و سوابق اجتماعى
2- شرایطى که بر محیط دعوت حاکم است
3- شرایط زمانى
4- محتواى دعوت
5- برنامه هاى اجرائى و وسائل وصول به هدف
6- میزان اثرگذارى دعوت در محیط
7- میزان ایمان و فداکارى دعوت کننده نسبت به هدفش
8- عدم سازش با پیشنهادهاى انحرافى
9- سرعت تأثیر در افکار عمومى
10- بررسى ایمان آورندگان و این که از چه قشرى هستند؟!
به راستى اگر ما این مسائل دهگانه را درباره هر مدّعى مورد بررسى دقیق قرار دهیم و از آن پرونده دقیقى بسازیم صدق و کذب او را به راحتى مى توانیم دریابیم.
* * *
با توجه به آنچه در بالا گفته شد به بررسى بسیار فشرده اى درباره مسائل فوق در مورد شخص پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله وسلم) مى پردازیم، هر چند شرح آنها نیاز به تألیف کتاب هاى متعدّدى دارد.
1- آنچه از خصوصیّات اخلاقى پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله وسلم) در خلال فعالیت هاى اجتماعی اش طبق تواریخى که دوست و دشمن نوشته اند بر ما مسلّم است، این است که او آن قدر پاک و درست کار بود که حتّى در عصر جاهلیّت او را امین لقب داده بودند، تاریخ مى گوید: هنگامى که مى خواست به مدینه هجرت کند، على(علیه السلام) را مأمور کرد که بعد از پیامبر امانت هاى مردم را به آنها برگرداند.
شجاعت و استقامت و حسن خلق، و سعه صدر، و جوانمردى و گذشت او را از خلال جنگ و صلح او مى توان به دست آورد، مخصوصاً فرمان عفو عمومى که درباره مردم مکّه پس از فتح این شهر و تسلیم دشمنان خونخوار در برابر اسلام صادر کرد سند زنده اى بر این امر است.
* * *
2- همه مى دانیم انسان هاى معمولى - حتّى نوابغ - خواه ناخواه رنگ محیط را به خود مى گیرند، البته بعضى بیشتر و بعضى کمتر.
حال فکر کنید کسى که چهل سال در محیط جهل و بت پرستى پرورش یافته، در محیطى که تار و پود فرهنگ مردمش با شرک و خرافات بافته شده، چگونه ممکن است دم از توحید خالص زند، و با تمام مظاهر شرک به مبارزه برخیزد؟!
چگونه ممکن است از محیط جهل عالى ترین تجلّیات علمى بدرخشد؟!
آیا مى توان باور کرد بدون یک تأیید الهى از ماوراءِ طبیعت چنین پدیده عجیبى ظاهر شود؟
* * *
3- باید دید ظهور این پیامبر در چه عصر و زمانى بود؟ در عصرى که جهان دوران قرون وسطى را طى مى کرد، عصر استبداد، تبعیض، امتیازات ظالمانه نژادى و طبقاتى و چه بهتر این که این سخن را از زبان على(علیه السلام) که شاهد دوران قبل و بعد ظهور اسلام بود بشنویم:
او مى گوید: «خداوند او را در زمانى مبعوث کرد که مردم جهان در وادى حیرت گمراه و سرگردان بودند، عقل هاى آنها در گروِ هوس هاى کشنده قرار داشت. و کبر و نخوت آنها را به سقوط کشانده بود، ظلمت جاهلیّت آنها را به بیراهه برده، و در میان جهل و اضطراب سرگردان بودند(55)».
اکنون فکر کنید آیینى که شعار آن مساوات انسان ها، حذف تبعیضات نژادى و طبقاتى و (انما المؤمنون اخوة) است، چه تناسبى با وضع آن زمان دارد؟
4- محتواى دعوتش توحید در تمام زمینه ها، حذف امتیازات ظالمانه، وحدت جهان انسانیّت، مبارزه با ظلم و ستم، طرح حکومت جهانى، دفاع از مستضعفان و پذیرش تقوى و پاکى و امانت به عنوان مهم ترین معیار براى ارزش انسان.
* * *
5- در زمینه برنامه هاى اجرایى هرگز اجازه نداد که از منطق «هدف وسیله را توجیه مى کند» استفاده کنند، براى رسیدن به هدف هاى مقدّس به دنبال وسائل مقدّس بود، صریحاً مى گفت (ولا یجرمنکم شنآن قوم على الا تعدلوا);(56) «دشمنى با هیچ گروه نباید مانع شما از اجراى عدالت گردد». دستوراتش در زمینه رعایت اصول اخلاقى در میدان جنگ عدم تعرض نسبت به غیر نظامیان، از بین نبردن نخلستان ها و درختان، آلوده نساختن آب آشامیدنى دشمن و رعایت نهایت محبّت با اسیران جنگى و ده ها مانند آن روشنگر این واقعیّت است.
* * *
6- میزان تأثیر دعوت او در آن محیط تا به آن پایه بود که دشمنان از نزدیک شدن افراد به پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) وحشت داشتند، چرا که جاذبه و نفوذ او را خارق العاده مى دیدند، گاهى به هنگامى که سخن مى گفت غوغا به راه مى انداختند تا مردم گفتار او را نشنوند مبادا سخنان جذاب او در قلوب تشنه اثر بگذارد و به همین جهت براى پرده افکندن به روى نفوذ معجزه آساى پیامبر او را ساحر خواندند و کلماتش را «سحر» نامیدند که این خود اعتراف ضمنى به تأثیر عجیب دعوت حضرت بود.
* * *
7- میزان فداکارى او در راه دعوتش نشان مى دهد که او بیش از هر کس به این آیینى که آورده بود مؤمن و پاى بند بود.
در بعضى میدان هاى جنگ که تازه مسلمانان فرار کردند او سخت ایستاد، و در آن جا که دشمن گاه از راه تطمیع، و گاه از راه تهدید و خلاصه از هر درى وارد مى شد او بى اعتنا به همه این مسائل بر اعتقاد خود سخت پافشارى مى کرد و هرگز ضعف و تردید نشان نداد.
* * *
8- بارها کوشیدند که او را به سازش با منحرفان بکشانند، امّا هرگز تسلیم نشد، مى گفت: اگر خورشید را در یک دست من و ماه را در دست دیگرم بگذارید (و تمام منظومه شمسى را زیر سیطره من قرار دهید که به خاطر آن دست از هدفم بردارم) هرگز دست بردار نیستم».
* * *
9- نه تنها تأثیر دعوت او در افکار عمومى مردم عجیب بود که سرعت آن نیز خارق العاده بود، آنها که کتاب هاى خاورشناسان غربى را در زمینه اسلام مطالعه کرده اند دیده اند که همه آنها از پیدایش و گسترش سریع اسلام در شگفتند، فى المثل سه تن از اساتید معروف غرب که «تاریخ تمدن عرب و مبانى آن را در شرق» نوشته اند صریحاً به این حقیقت اعتراف کرده و چنین مى گویند:
«با تمام کوشش هایى که براى شناخت پیشرفت سریع اسلام در جهان شده، تا آنجا که در مدتى کمتر از یک قرن توانست بر قسمت عمده جهان متمدن آن روز سایه بیفکند، هنوز این مسئله به صورت معمّایى باقیمانده است».
آرى به راستى معمّاست که چگونه با وسائل آن روز اسلام با این سرعت عجیب در اعماق قلوب میلیون ها انسان نفوذ کرد، تمدّن ها را در خود هضم کرد و تمدّنى نوین به وجود آورد؟!
* * *
10- بالاخره به این جا مى رسیم که دشمنان او گروهى از سردمداران کفر و مستکبران ظالم و ثروتمندان خودخواه بودند، در حالى که ایمان آورندگان به او غالباً جوانان پاکدل، گروه عظیمى از حق طلبان محروم و تهیدست و حتّى بردگان بودند، افرادى که سرمایه اى جز صفا و پاکدلى نداشتند و تشنه حق بودند.
از مجموعه این بررسى ها که شرح آن بسیار مفصّل است مى توان به خوبى نتیجه گرفت که این یک دعوت الهى بود، دعوتى که از ماوراى طبیعت مى جوشید، از سوى پروردگار بزرگ براى نجات انسان ها از فساد و تباهى و جهل و شرک و ظلم و بى عدالتى فرستاده شده بود.
فکر کنید و پاسخ دهید
1- آیا براى شناختن حقانیّت پیامبر راهى جز معجزه داریم؟ کدام راه است؟
2- منظور از جمع آورى قرائن چگونه قرائنى است؟ و بیش از همه روى چه امورى باید اندیشید؟
3- آیا از مقایسه وضع عرب قبل و بعد از ظهور اسلام چیزى مى توان در این زمینه فهمید؟
4- قسمتى از آنچه را درباره عرب خصوصاً و جهان عموماً در عصر جاهلیّت مى دانید بیان کنید.
5- چرا دشمنان اسلام، پیامبر(صلى الله علیه وآله) را متهم به سحر کردند؟

درس دهم: خاتمیّت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله وسلم)

مفهوم دقیق خاتمیّت
پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله وسلم) آخرین پیامبران خداست و سلسله نبوت با او پایان مى پذیرد و این از «ضروریات آیین اسلام» است.
معنى «ضرورى» این است که هر کس وارد صفوف مسلمین شود، به زودى مى فهمد که همه مسلمانان به این مطلب عقیده دارند و از واضحات و مسلمات نزد آنان است; یعنى همان گونه که هر کس با مسلمانان سر و کار داشته باشد مى داند آنها از نظر مذهبى تأکید روى اصل «توحید» دارند، همچنین مى داند روى «خاتمیّت پیامبر» نیز همگى توافق دارند، و هیچ گروهى از مسلمانان در انتظار آمدن پیامبر جدیدى نیستند.
در حقیقت قافله بشریّت در مسیر تکاملى خود با بعثت پیامبران مراحل مختلف را یکى پس از دیگرى طى کرده است و به مرحله اى از رشد و تکامل رسیده که دیگر مى تواند روى پاى خود بایستد، یعنى با «استفاده از تعلیمات جامع اسلام مشکلات خود را حل کند».
به تعبیر دیگر: اسلام قانون نهایى و جامع دوران بلوغ بشریّت است، از نظر اعتقادات کامل ترین محتواى بینش دینى و از نظر عمل نیز چنان تنظیم یافته که بر نیازمندى هاى انسان ها در هر عصر و زمانى منطبق است.
* * *
دلیل بر خاتمیّت پیامبر
براى اثبات این مدّعا دلایل متعدّدى داریم که از همه روشن تر سه دلیل زیر است:
1- ضرورى بودن این مسئله - گفتیم هر کس با مسلمانان جهان در هر نقطه تماس گیرد درمى یابد که آنها معتقد به خاتمیّت پیامبر اسلامند، بنابراین اگر کسى اسلام را از طریق دلیل و منطق کافى پذیرفت، راهى جز پذیرش اصل خاتمیّت ندارد، و چون در درس هاى گذشته حقّانیّت این آیین را با دلیل کافى ثابت کردیم باید خاتمیّت را نیز که از ضروریات این دین است بپذیریم.
2- آیات قرآن نیز دلیل روشنى بر خاتمیّت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله وسلم)است از جمله:
(مَّا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِكُمْ وَلَكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِیِّینَ);(57)
«پیامبر اسلام پدر هیچ یک از مردان شما نبود او تنها رسول خدا و خاتم انبیاء است».
این تعبیر هنگامى گفته شد که مسئله پسرخواندگى در میان اعراب رواج داشت، آنها فردى را که از پدر و مادر دیگرى بود به عنوان فرزند خود برمى گزیدند و همچون یک فرزند حقیقى داخل خانواده آنها مى شد، محرم بود، ارث مى برد و مانند آن.
امّا اسلام آمد و این رسم جاهلیّت را از بین برد و گفت: پسر خوانده ها هرگز مشمول قوانین حقوقى و شرعى فرزند حقیقى نیستند از جمله «زید» که پسر خوانده پیامبر اسلام بود نیز فرزند پیامبر محسوب نمى شد، لذا مى گوید شما به جاى این که پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله وسلم)را پدر یکى از این افراد معرّفى کنید او را به دو وصف حقیقی اش توصیف کنید، یکى وصف «رسالت» و دیگرى «خاتمیّت».
این تعبیر نشان مى دهد که خاتمیّت پیامبر اسلام همچون رسالتش براى همگان روشن و ثابت و مسلّم بود.
تنها سؤالى که در این جا باقى مى ماند این است که مفهوم حقیقى «خاتم» چیست؟
«خاتم» از ماده «ختم» به معنى پایان دهنده و چیزى را که به وسیله آن کارى را پایان مى دهند مثلا مهرى که در پایان نامه مى زنند «خاتم» مى گویند، و اگر مى بینیم به انگشتر نیز «خاتم» گفته شده به خاطر این است که نگین انگشتر در آن عصر و زمان به جاى مهر اسم به کار مى رفته، و هر کس پاى نامه خود را با نگین انگشترش که روى آن اسم یا نقشى کنده بود مهر مى کرد، و اصولا نقش نگین انگشتر هر کس مخصوص به خود او بوده است.
در روایات اسلامى مى خوانیم: هنگامى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى خواست نامه اى براى پادشاهان و زمامداران آن زمان بنویسد و آنها را به اسلام دعوت کند، خدمتش عرض کردند معمول سلاطین عجم این است که بدون مهر، نامه اى را نمى پذیرند، پیامبر(صلى الله علیه وآله) که تا آن زمان نامه هایش کاملا ساده و بدون مهر بود، دستور فرمود انگشترى براى او تهیّه کردند و بر نگین آن جمله «لا اله الا الله، محمّد رسول الله» را نقش کردند، پیامبر بعد از آن دستور مى داد نامه ها را به وسیله آن مهر کنند.
بنابراین معنى اصلى خاتم همان پایان دهنده و ختم کننده است.
3- روایات فراوانى نیز داریم که به روشنى خاتمیّت پیامبر را ثابت مى کند از جمله روایات زیر است:
الف - در حدیث معتبرى از جابر بن عبدالله انصارى از پیامبر چنین نقل شده است که فرمود:
«مثل من در میان پیامبران همانند کسى است که خانه اى را بنا کرده و کامل و زیبا شده تنها محل یک خشت آن خالى است، هر کس در آن وارد شود و نگاه به آن بیفکند مى گوید چه زیباست ولى این جاى خالى را دارد، من همان خشت آخرم و پیامبران همگى به من ختم شده اند(58)».
امام صادق(علیه السلام) مى فرماید:
«حلال محمّد حلال ابداً الى یوم القیامة و حرامه حرام أبداً الى یوم القیامة(59); حلال محمّد حلال است تا روز رستاخیز و حرام او حرام است تا روز رستاخیز».
در حدیث معروفى که شیعه و اهل تسنّن از پیامبر نقل کرده اند مى خوانیم که او به على(علیه السلام)فرمود:
«أنت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى; (تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى هستى جز این که بعد از من پیامبرى نخواهد بود) (60) و ده ها حدیث دیگر.
* * *
در زمینه خاتمیّت پیامبر اسلام سؤالاتى است که توجّه به آنها لازم است:
1- بعضى مى گویند اگر فرستادن پیامبران یک فیض بزرگ الهى است چرا مردم زمان ما از این فیض بزرگ محروم باشند؟ چرا راهنماى جدیدى براى هدایت و رهبرى مردم این عصر نیاید؟!
امّا آنها که چنین مى گویند در حقیقت از یک نکته غافلند و آن این که محرومیّت عصر ما نه به خاطر عدم لیاقت آنهاست; بلکه به خاطر آن است که قافله بشریّت در مسیر فکرى و آگاهى به پایه اى رسیده است که مى تواند با در دست داشتن تعلیمات پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله وسلم) به راه خود ادامه دهد.
بد نیست در این جا مثالى بزنیم:
پیامبر اولوالعزم یعنى آنها که داراى دین و آیین جدید وکتاب آسمانى بودند. 5 نفر بودند «نوح، ابراهیم، موسى، عیسى و پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)» اینها هر کدام در یک مقطع خاصّ تاریخى براى هدایت و تکامل بشر تلاش کردند، و این قافله را از یک مرحله گذرانده در مرحله دوم به پیامبر الوالعزم دیگرى تحویل دادند، تا به مرحله اى رسید که این قافله راه نهایى را یافت و همچنین توانایى بر ادامه راه را، درست همانند یک محصل که پنج مرحله تحصیلى را طى مى کند تا دوران فراغت از تحصیل برسد. (البته فراغت از تحصیل معنى ندارد و منظور ادامه راه با پاى خویش است):
دوره دبستان، دوره راهنمایى، دوره دبیرستان، دوره لیسانس، دوره دکترا.
اگر یک دکتر به مدرسه و دانشگاه نمى رود مفهومش این نیست که لیاقت ندارد; بلکه به خاطر این است که این مقدار معلومات در اختیار دارد که به کمک آن مى تواند مشکلات علمى خود را به کمک آن حل کند و به مطالعاتش ادامه دهد و پیشرفت کند.
* * *
2- با این که جامعه بشرى دائماً در حال دگرگونى است، چگونه مى توان با قوانین ثابت و یکنواخت اسلام، پاسخگوى نیازهاى آن بود؟!
در جواب مى گوییم: اسلام داراى دو گونه قوانین است; یک سلسله از قوانین که مانند صفات ویژه انسان ثابت و برقرار است، همچون لزوم اعتقاد به توحید، اجراى اصول عدالت، مبارزه با هر گونه ظلم و تعدّى و اجحاف و...
امّا قسمتى دیگر یک سلسله اصول کلّى و جامع است که با دگرگون شدن موضوعات آن صورت تازه اى به خود مى گیرد و پاسخگوى نیازهاى متغیّر هر زمان مى باشد.
مثلا یک اصل کلّى در اسلام داریم تحت عنوان «اوفوا بالعقود». (به قراردادهاى خود احترام بگذارید و وفادار باشید)
مسلماً با گذشت زمان انواع تازه اى از قراردادهاى مفید اجتماعى و تجارى و سیاسى مطرح مى شود که انسان مى تواند با در نظر گرفتن اصل کلّى بالا به آن پاسخ دهد.
و نیز یک اصل کلّى دیگرى داریم به عنوان «قاعده لا ضرر» که مطابق آن هر حکم و قانونى سبب زیان فرد یا جامعه شود باید محدود گردد.
ملاحظه مى کنید که تا چه حد این قاعده کلّى اسلامى کارساز و حل کننده مشکلات است، و از این گونه قواعد در اسلام فراوان داریم، و با استفاده از همین اصول کلّى است که مى توانیم مشکلات پیچیده دوران بعد از انقلاب شکوهمند اسلامى را حل کنیم.
* * *
3- شک نیست که ما در مسائل اسلامى نیاز به رهبر داریم، و با عدم وجود پیامبر و غیبت جانشین او، مسئله رهبرى متوقف مى شود و با توجّه به اصل خاتمیّت، انتظار ظهور پیامبر دیگرى را نیز نمى توان داشت، آیا این امر ضایعه اى براى جامعه اسلامى نیست؟
در پاسخ مى گوییم براى این دوران نیز پیش بینى لازم در اسلام شده است و از طریق «ولایت فقیه» است که رهبرى را براى فقیهى که جامع الشرایط و داراى علم و تقوى و بینش سیاسى در سطح عالى باشد تثبیت کرده است و طریق شناخت چنین رهبرى نیز به روشنى در قوانین اسلام ذکر شده، بنابراین از این ناحیه نگرانى وجود نخواهد داشت.
بنابراین ولایت فقیه همان تداوم خط انبیا و اوصیاى آنها است، رهبرى فقیه جامع الشرایط دلیل بر این است که جوامع اسلامى بدون سرپرست رها نشده اند.(61)
* * *
فکر کنید و پاسخ دهید
1- مفهوم خاتمیّت دقیقاً چیست؟
2- چگونه مى توان از آیات قرآن، خاتمیّت را استفاده کرد؟
3- چرا مردم زمان ما محروم از اعزام پیامبران الهى باشند؟
4- قوانین اسلام چند گونه است و چگونه پاسخگوى نیازهاى زمان ماست؟
5- آیا یک جامعه اسلامى بدون رهبر مى تواند باشد؟ مسئله رهبرى در زمان ما چگونه حل مى شود؟