50 درس اصول عقاید برای جوانان

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

درس چهارم: فلسفه حوادث ناخوشایند زندگى

گفتیم گروهى از خرده گیران، مسئله حوادث ناگوار و بروز آفت ها و مشکلات، و ناکامى هایى را که در زندگى دامنگیر انسان مى شود بهانه اى براى انکار عدالت پروردگار و گاهى انکار اصل وجود خدا گرفته اند!
در بحث گذشته به تحلیل و بررسى قسمتى از این حوادث پرداختیم و دو فلسفه آن را بازگو کردیم:
اکنون به ادامه این بحث توجّه کنید.
* * *
3- انسان در آغوش مشکلات پرورش مى یابد
باز تکرار مى کنیم ما نباید با دست خود براى خودمان مشکل و حادثه بیافرینیم، امّا با این حال بسیار مى شود که حوادث سخت و ناگوار اراده ما را قوى و قدرت ما را افزایش مى دهد، درست همانند فولادى را که به کوره هاى داغ مى برند و آبدیده و مقاوم مى شود ما هم در کوره این حوادث آبدیده و پرمقاومت مى شویم.
جنگ چیز بدى است ولى گاهى یک جنگ سخت و طولانى استعداد یک ملّت را شکوفا مى کند، پراکندگى را مبدّل به وحدت و عقب ماندگى ها را به سرعت جبران مى نماید.
یکى از تاریخ نویسان معروف غرب مى گوید: «هر تمدن درخشانى در طول تاریخ در نقطه اى از جهان ظهور کرده به دنبال این بوده است که یک کشور مورد هجوم یک قدرت بزرگ خارجى قرار گرفته، و نیروهاى خفته آنها را بیدار و بسیج کرده است»!
البته واکنش همه افراد و همه جامعه ها در برابر حوادث تلخ زندگى یکسان نیست. گروهى گرفتار یأس و ضعف و بدبینى مى شوند و نتیجه منفى مى گیرند، امّا افرادى که زمینه هاى مساعد دارند در برابر این حوادث تحریک و تهییج شده به حرکت درمى آیند و مى جوشند و مى خروشند، و نقطه هاى ضعف خود را به سرعت اصلاح مى کنند.
منتها چون در این گونه موارد بسیارى از مردم قضاوت سطحى مى کنند تنها تلخى ها و سختى ها را مى بینند و امّا آثار مثبت و سازنده را نادیده مى گیرند.
ادّعا نمى کنیم همه حوادث تلخ زندگى در انسان چنین اثرى دارد ولى حداقل قسمتى از آنها چنین است.
شما اگر زندگى نوابغ جهان را مطالعه کنید، مى بینید تقریباً همه آنها در میان مشکلات و ناراحتى ها بزرگ شدند، کمتر مى توان افراد نازپرورده اى را پیدا کرد که در زندگى نبوغى از خود نشان داده باشند و به مقام والائى برسند، فرماندهان بزرگ نظامى آنها هستند که میدان هاى نبرد سخت و طولانى دیده اند، مغزهاى متفکر اقتصادى آنها هستند که در بازارهاى بحران زده اقتصادى گرفتار شده اند.
سیاستمداران قوى و بزرگ آنها هستند که با مشکلات سخت سیاسى دست به گریبان بوده اند.
کوتاه سخن این که: مشکلات و رنج ها انسان را در آغوش خود پرورش مى دهد.
در قرآن مجید چنین مى خوانیم: (فَعَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَیْئاً وَیَجْعَلَ اللّهُ فِیهِ خَیْراً كَثِیراً);(21) «اى بسا چیزى را ناخوشایند بشمرید امّا خداوند در آن خیر فراوان قرار دهد».
* * *
4- مشکلات سبب بازگشت به سوى خدا
در بحث هاى گذشته خوانده ایم که جزء جزءِ وجود ما هدفى دارد، چشم براى هدفى است، گوش براى هدفى دیگر، قلب و مغز و اعصاب هر کدام براى هدفى آفریده شده اند، حتّى خطوط سرانگشتان ما هم فلسفه اى دارد.
بنابراین چگونه ممکن است کل وجود ما بى هدف و فاقد فلسفه باشد.
و نیز در بحث هاى سابق خواندیم که این هدف چیزى جز تکامل یافتن انسان در تمام زمینه ها نخواهد بود.
مسلماً براى رسیدن به این تکامل احتیاج به برنامه هاى آموزشى و پرورشى عمیقى است که سراسر وجود انسان را فراگیرد، و به همین جهت خداوند علاوه بر فطرت پاک توحیدى که به انسان داده، پیامبران بزرگى را با کتاب هاى آسمانى فرستاده تا رهبرى این انسان را در این مسیر بر عهده گیرند.
ضمناً براى تکمیل این هدف باید گاه گاه عکس العمل گناهان و خطاهاى او را به او نشان دهد و بر اثر تخلف از فرمان خدا با ناراحتى هایى در زندگى روبه رو شود تا به عواقب زشت و شوم اعمال خویش آشنا گردد و رو به سوى خدا آورد. و در اینجاست که قسمتى از بلاها و حوادث ناگوار، در واقع رحمت و نعمت الهى است.
همان گونه که قرآن کریم خاطرنشان مى کند: (ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ لِیُذِیقَهُم بَعْضَ الَّذِی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ);(22) «فساد در خشکى و دریا به خاطر اعمال مردم آشکار شد خدا مى خواهد نتیجه قسمتى از اعمال آنها را به آنها بچشاند شاید بیدار شوند و به سوى او باز گردند».
با توجّه به آنچه در بالا گفتیم حوادث دردناک را مصداق «شر» دانستن و از آنها به «بلا» تعبیر کردن، و آن را بر خلاف عدالت الهى شمردن بسیار دور از منطق و دلیل و عقل است، چرا که هر قدر در این مسئله باریک تر مى شویم به فلسفه هاى بیشترى دست مى یابیم.
فکر کنید و پاسخ دهید
1- هدف آفرینش ما چیست؟ و از چه راه مى توان به آن رسید؟
2- چگونه انسان به وسیله مشکلات آبدیده و مقاوم مى شود؟
3- آیا کسانى را دیده اید یا در تاریخ خوانده اید که آنها در لابه لاى سختى ها بزرگ شده و به مقام هاى مهمّى رسیده باشند؟ شرح حال آنها را بازگو کنید.
4- قرآن درباره عکس العمل گناهان ما چه مى گوید؟
5- چه افرادى از حوادث تلخ و ناگوار نتیجه مثبت مى گیرند و چه افرادى نتیجه منفى؟

درس پنجم: بازهم فلسفه آفات و شرور

از آنجا که مشکل آفات و شرور و حوادث ناگوار و ناخوشایند براى بسیارى از مطالعه کنندگان بحث هاى خداشناسى و توحیدى مشکل قابل ملاحظه اى است، باز هم ناچاریم بحث و تحلیل دیگرى روى این مسئله داشته باشیم و فلسفه هایى را که درباره شرور و آفات گفتیم ادامه دهیم.
* * *
5- مشکلات و فراز و نشیب ها به زندگى روح مى دهد
شاید درک این مسئله براى بعضى مشکل باشد که مواهب و نعمت ها اگر مستمر و یکنواخت باشند ارزش و اهمیّت خود را از دست مى دهند.
امروز ثابت شده که اگر جسمى را در وسط اطاقى بگذارند و از تمام اطراف نور قوى و یکسان به آن تابنده شود و خود جسم و اطاق نیز کاملا صاف و مُدّور باشد هرگز آن جسم را نمى توان مشاهده کرد، زیرا، همیشه سایه ها وقتى در کنار نور قرار مى گیرد ابعاد جسم را مشخّص مى کند و آن را از اطراف خود جدا مى سازد و ما مى توانیم آن را ببینیم.
ارزش مواهب زندگى نیز بدون سایه هاى کم رنگ و پررنگ مشکلات هرگز قابل مشاهده نیست. اگر در تمام عمر بیمارى وجود نداشت لذت سلامتى هرگز احساس نمى شد، به دنبال یک شب تب داغ و سوزان و سردرد شدید و جانکاه است که صبحگاهان به هنگام قطع تب و درد چنان طعم سلامتى در ذائقه انسان شیرین مى گردد که هر زمان به یاد آن شب بحرانى و رنج مى افتد متوجّه مى شود چه گوهر پرارزشى به نام سلامتى در اختیار دارد.
اصلا زندگى یکنواخت - حتّى مرفّه ترین زندگى ها - خسته کننده و بى روح و مرگبار است، بسیار دیده شده که افرادى به خاطر یک زندگى مرفّه و خالى از هر گونه ناراحتى و رنج آنچنان خسته شده اند که دست به خودکشى زده و یا دائماً از زندگى خود شکایت دارند.
شما هیچ معمار با ذوقى را پیدا نمى کنید که دیوارهاى یک سالن بزرگ را مانند دیوار یک زندان صاف و یکنواخت کند، بلکه با فراز و نشیب و پیچ و خم ها به اصطلاح به آن حالت مى دهد.
چرا جهان طبیعت این قدر زیباست؟
چرا منظره جنگل هایى که بر روى کوهپایه ها مى روید و نهرها به صورت مارپیچ از لابه لاى درختان کوچک و بزرگش مى گذرد آن قدر جالب و دل انگیز است؟!
یک دلیل روشن آن عدم یکنواختى است.
نظام «نور» و «ظلمت» و آمد و شد شب و روز که قرآن در آیات مختلفش روى آن تکیه کرده یک اثر مهمّش پایان دادن به زندگى یکنواخت انسان هاست، چرا که اگر همواره خورشید در یک گوشه آسمان، یکنواخت به کره زمین مى تابید، نه تغییر حالتى داشت و نه پرده طلایى شب جاى آن را مى گرفت، گذشته از اشکالات دیگر، در مدت کوتاهى همه انسان ها خسته مى شدند.
روى این حساب باید قبول کرد که حداقل بخشى از مشکلات و حوادث ناگوار زندگى این فلسفه را دارد که به بقیه زندگى روح مى دهد و آن را شیرین و قابل تحمل مى سازد، ارزش نعمت ها را آشکار مى کند، و به انسان امکان مى دهد که از مواهبى که در دست دارد حداکثر بهره بردارى کند.
* * *
6- مشکلات خودساخته!
نکته دیگرى که در آخرین مرحله این بحث اشاره به آن را ضرورى مى دانیم این است که بسیارى از مردم در محاسبه علل و عوامل حوادث ناگوار و مصائب گاهى گرفتار اشتباه مى شوند و ظلم هایى که به دست انسان هاى ستمگر انجام شده است به حساب بى عدالتى دستگاه آفرینش مى گذارند، و بى نظمى کار بشر را به حساب بى نظمى سازمان خلقت.
مثلا گاهى ایراد مى کنند «چرا هر چه سنگ است براى پاى لنگ است!؟» چرا زلزله ها در شهرها خسارت کمى ایجاد مى کند امّا در روستاها قربانیان زیادى مى گیرد و گروه کثیرى زیر آوار مى مانند، این چه عدالتى است؟ اگر بنا هست بلایى قسمت شود چرا یکسان قسمت نمى شود؟
چرا باید همیشه لبه تیز حوادث دردناک متوجّه مستضعفین باشد؟
چرا در بیمارى هاى عمومى و همه گیر بیشتر این گروه قربانى مى شوند؟
غافل از این که هیچ کدام از اینها مربوط به دستگاه آفرینش و خلقت و عدالت خداوند نیست، اینها نتیجه ظلم و استعمار و استثمار انسان ها نسبت به یکدیگر است.
اگر روستانشینان به خاطر ظلم شهرنشینان در محرومیّت و فقر شدید نباشند و بتوانند خانه هایى محکم و مقاوم مانند آنها بنا کنند، چرا زلزله این همه از آنها قربانى بگیرد و از دیگران بسیار کم؟
امّا هنگامى که خانه هاى آنها از یک مشت گل یا سنگ و چوب که گاهى حتى در میان آنها کم ترین گچ و سیمانى به کار نمى رود و به طور ساده روى هم چیده شده و با یک حرکت شدید باد یا تکان خفیف زمین فرو مى ریزد، نباید انتظار داشت وضع بهتر از آن باشد، امّا این چه ربطى به کار خدا دارد؟
نباید مانند آن شاعر، خرده گیرى کرده بگوییم «یکى را داده اى صد ناز و نعمت» در حالى که دیگرى را بر خاک ذلّت نشانده اى، یکى را کاخ نشین کرده اى و دیگرى را کوخ نشین!
باید این انتقادها را متوجّه وضع ناموزون و نظام غلط جامعه کرد. باید به پا خاست و به این بى عدالتى هاى اجتماعى پایان داد. با محرومیت و فقر مبارزه کرد، و حقوق مستضعفان را به آنها داد، تا چنین پدیده هایی پیدا نشود.
اگر همه قشرها از تغذیه کافى و بهداشت و درمان لازم بهره مند باشند در برابر بیمارى ها همگى پرقدرت و پرمقاومت خواهند بود.
امّا هنگامى که وضع غلط نظام اجتماعى یک جامعه و استثمار حاکم بر آن به یکى آن قدر امکانات مى دهد که حتّى سگ و گربه خانگی اش داراى پزشک و درمان و دارو است امّا دیگرى ابتدایى ترین وسیله بهداشى را براى پرورش نوزادش ندارد چنین صحنه هاى ناگوار، فراوان به چشم مى خورد.
به جاى این که در این گونه موارد ایراد بر کار خدا بگیریم باید ایراد بر کار خود بگیریم.باید به ظالم بگوییم ظلم مکن.
و باید به مظلوم بگوییم زیر بار ظلم مرو!
و باید کوشش کنیم که همه افراد یک جامعه از حداقل وسایل بهداشتى و درمانى و غذا و مسکن و فرهنگ و آموزش و پرورش بهره مند باشند.
خلاصه این که نباید ما گناه خود را به گردن نظام خلقت بیندازیم.
کى خداوند به ما چنین زندگى را تحمیل کرده؟ و کجا چنین نظامى را توصیه فرموده است؟
البته او ما را آزاد آفریده، چرا که آزادى رمز تکامل و ترقّى ماست.
ولى این ماییم که از آزادى خود سوءِ استفاده مى کنیم و ظلم و ستم بر دیگران روا مى داریم و نتیجه این ظلم و ستم به صورت نابسامانى هاى اجتماعى خودنمایى مى کند.
امّا متأسّفانه این اشتباه دامن گیر گروه زیادى شده و حتّى نمونه هاى آن در اشعار شعراى معروف دیده مى شود.
قرآن مجید در یک جمله کوتاه و پر معنى مى فرماید: (إِنَّ اللّهَ لاَ یَظْلِمُ النَّاسَ شَیْئاً وَلَـكِنَّ النَّاسَ أَنفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ);(23) «خداوند کم ترین ظلمى به کسى نمى کند ولى مردم به خویشتن ظلم و ستم روا مى دارند».
و به این ترتیب به پایان بحث فلسفه شرور و آفات مى رسیم، هر چند سخن در این زمینه بسیار است، امّا براى یک بحث کوتاه و فشرده همین مقدار کافى به نظر مى رسد.
فکر کنید و پاسخ دهید
1- چرا بحث فلسفه آفات و شرور را در ضمن سه درس ادامه دادیم؟
2- یکنواخت بودن زندگى چه اثر سوئى مى گذارد؟ و آیا کسى را دیده اید که از زندگى مرفّه خود رنج ببرد؟
3- از فلسفه نظام نور و ظلمت در جهان آفرینش چه مى دانید؟
4- آیا همه مصائبى که در جامعه وجود دارد مربوط به نظام آفرینش است یا ما نیز در آن سهمى داریم؟
5- آیا براى از بین بردن مصائب اجتماعى راه صحیحى در دست هست؟ ما چه وظیفه اى در برابر مستضعفین داریم؟

درس ششم: مسئله جبر و اختیار

از مسائلى که ارتباط نزدیک با مسئله عدالت پروردگار دارد مسئله «جبر و اختیار» است.
زیرا به اعتقاد جبریون انسان در اعمال و رفتار و گفتار خود هیچ گونه اختیارى از خود ندارد، و حرکات اعضاى او درست همانند حرکات جبرى مهره هاى یک ماشین است.
سپس این سؤال پیش مى آید که این عقیده با مسئله عدل الهى چگونه سازگار است؟ و شاید به همین دلیل، گروه اشاعره - همان گروهى که قبلا از آنها نام بردیم و حسن و قبح عقلى را انکار مى کنند - جبر را پذیرفته و عدالت را انکار کرده اند، چرا که با قبول جبر دیگر مسئله «عدالت» مفهوم نخواهد داشت.
براى روشن شدن این بحث ناگزیریم که چند موضوع را مورد بررسى دقیق قرار دهیم.
* * *
1- سرچشمه اعتقاد به جبر
هر کس در درون وجودش احساس مى کند که در تصمیم گرفتن آزاد است، فى المثل فلان کمک مادى را به فلان دوستش بکند یا نکند، و یا این که در حالى که تشنه است و آب جلو روى او گذارده اند مى تواند بنوشد یا ننوشد، فلان کس در مورد او کار خلافى کرده مى تواند او را ببخشد و عفو کند و یا نبخشد.
یا این که هر کس میان دستى که بر اثر پیرى یا بیمارى لرزان است و دستى که با اراده حرکت مى کند فرق مى گذارد.
با این حال که مسئله آزادى اراده یک احساس عمومى انسان است چرا جمعى به دنبال مکتب جبر رفته اند؟!
البته دلائل مختلفى دارد که یک دلیل مهم آن را در اینجا یادآور مى شویم، و آن این که انسان مى بیند محیط روى افراد اثر مى گذارد، تربیت نیز عامل دیگرى است، تلقینات و تبلیغات و فرهنگ اجتماعى نیز بدون شک در فکر و روح انسان مؤثّر است، گاه وضع اقتصادى نیز انگیزه حرکت هایى در انسان مى شود، عامل وراثت را نیز نمى توان انکار کرد.
مجموعه این امور سبب مى شود که گمان کند انسان از خود اختیارى ندارد، بلکه عوامل «درون ذاتى» و «برون ذاتى» دست به دست هم مى دهند و ما را وادار مى کنند که تصمیم هایى بگیریم، و اگر این عوامل نبودند چه بسا این اعمال از ما سر نمى زد. اینها امورى است که مى توان از آنها به جبر محیط، جبر شرایط اقتصادى، جبر تعلیم و تربیت و جبر وراثت تعبیر کرد، واز عوامل مهم توجّه فلاسفه به مکتب جبر است.
2- نکته اصلى اشتباه جبرى ها
امّا آنها که چنین فکر مى کنند از یک نکته اساسى غافلند و آن این که بحث در «انگیزه ها» و «علل ناقصه» نیست، بحث در علت تامه است. به تعبیر دیگر: هیچ کس نمى تواند سهم «محیط» و «فرهنگ» و «عوامل اقتصادى» را در اندیشه و افعال انسان نفى کند، بحث در این است که با تمام این انگیزه ها باز تصمیم نهایى با خود ماست.
زیرا ما به روشنى احساس مى کنیم که حتّى در یک نظام غلط و طاغوتى مانند نظام شاهنشاهى گذشته که زمینه براى انحرافات فراوان بود، مجبور نبودیم منحرف شویم، در همان نظام و فرهنگ مى توانستیم «رشوه» نخوریم، به «مراکز فساد» نرویم، بى بند و بارى نداشته باشیم.
بنابراین حساب «زمینه ها» را از «علت تامه» باید جدا کرد.
به همین دلیل بسیارند کسانى که در یک خانواده آلوده، یا فرهنگ منحط، پرورش یافته اند، و یا از وراثت نامناسبى برخوردار بوده اند، در عین حال راه خود را از همه جدا کرده و حتّى گاه دست به قیام و انقلاب بر ضد همان محیط زده اند، اگر بنا بود همه انسان ها فرزند محیط و فرهنگ و تبلیغات زمانشان باشند، نباید هیچ انقلاب اساسى در دنیا صورت بگیرد، باید همه با محیط خود بسازند، و هیچ کس محیط جدید و نوینى نسازد.
اینها همه نشان مى دهد عواملى که در بالا ذکر شد، هیچ کدام سرنوشت ساز نیست، تنها زمینه ساز است، سرنوشت اصلى را اراده و تصمیم خود انسان مى سازد.
این درست به آن مى ماند که ما در یک تابستان داغ و سوزان تصمیم مى گیریم که به فرمان خدا روزه بگیریم، تمام ذرات وجود ما تمناى آب دارد، امّا ما براى اطاعت فرمان حق همه اینها را نادیده مى گیریم، در حالى که دیگرى ممکن است به این تقاضا گوش دهد و روزه نگیرد.
نتیجه این که ماوراى تمام انگیزه ها، عامل سرنوشت سازى به عنوان اراده و تصمیم انسان وجود دارد.
* * *
3- عوامل اجتماعى و سیاسى مکتب جبر
حقیقت این است که مسئله جبر و اختیار در طول تاریخ مورد سوءِ استفاده فراوان واقع شده است، یک سلسله عوامل جنبى در دامن زدن به عقیده جبر و نفى آزادى اراده انسان دائماً مؤثّر بوده است، از جمله:
الف - عوامل سیاسى
بسیارى از سیاستمداران جبّار و خودکامه براى خاموش کردن شعله انقلاب مستضعفین، و ادامه حکومت نامشروع خود دائماً به این فکر دامن مى زدند که ما از خودمان اختیارى نداریم، دست تقدیر و جبر تاریخ سرنوشت ما را در دست دارد، اگر گروهى امیرند و گروهى اسیرند این حکم قضا و قدر یا جبر تاریخ است!
پیداست که این طرز فکر تا چه حد مى تواند توده ها را تخدیر کند، و به ادامه سیاست هاى استعمارى کمک نماید، در حالى که در عقل و شرع سرنوشت ما به دست ماست و قضا و قدر به معنى جبرى، اصلا وجود ندارد، قضا و قدر الهى بر طبق حرکت و خواست و اراده و ایمان و تلاش و کوشش ما تعیین شده است.
ب - عوامل روانى
افراد تنبل و سست و بیحالى هستند که غالباً در زندگى گرفتار شکست مى شوند، و هرگز میل ندارند به این حقیقت تلخ اعتراف کنند که تنبلى یا اشتباهات آنها باعث شکست آنها شده، لذا براى تبرئه خود دست به دامن مکتب جبر مى زنند و گناه خود را به گردن سرنوشت اجبارى مى افکنند، تا از این راه آرامش کاذبى پیدا کنند، مى گویند چه مى توان کرد گلیم بخت ما را از روز اوّل سیاه بافتند، با آب زمزم و کوثر نمى توان آن را سفید کرد، ما یک پارچه استعداد و کوشش هستیم امّا افسوس که بخت یار ما نیست!
ج - عوامل اجتماعى
بعضى مى خواهند آزاد باشند و به هوسرانى هاى خود ادامه دهند و هر گونه گناهى که با تمایلات حیوانى آنها سازگار بود مرتکب شوند، و در عین حال خود را به نوعى قانع کنند که گناهکار نیستند، و جامعه را نیز فریب دهند که آنها بى گناهند.
اینجاست که پناه به عقیده جبر مى برند و هوسبازى هاى خود را به این عنوان که ما در کارهایمان از خودمان اختیارى نداریم توجیه مى کنند!
ولى به خوبى مى دانیم که همه اینها دروغ است، و حتّى خود کسانى که این مسائل را مطرح مى کنند خود ایمان به بى اساس بودن این عذرهاى واهى دارند، منتها لذات و منافع زودگذر آنها اجازه نمى دهد که حقیقت را آشکار بگویند.
لذا براى سالم سازى جامعه باید با طرز تفکّر جبرى، و اعتقاد به سرنوشت اجبارى که ابزار دست استعمار و استثمار، و وسیله توجیه دروغین شکست ها، و عامل پیشرفت آلودگى در اجتماع است مبارزه کرد.
* * *
فکر کنید و پاسخ دهید
1- فرق مکتب «جبر» و «اختیار» چیست؟
2- جبرى ها بیشتر روى چه دلیلى تکیه مى کنند؟
3- در برابر تأثیر محیط و فرهنگ و وراثت چه پاسخى دارید؟
4- عوامل «سیاسى» و «روانى» و «اجتماعى» که به عقیده جبر دامن مى زند چیست؟
5- موضع گیرى ما در برابر این عوامل باید چگونه باشد؟