فهرست کتاب


کنزالابرار

اسماعیل مناجاتی فراهانی (متخلص به مرادی)

خواب غفلت

افسوس از این عمر گرانمایه که بگذشت - ما از سر تقصیر و گنه در نگذشتیم
نه تخم فشاندیم زمین آب ندادیم - هرگز نشود سبز مه این دانه که گشتیم
در ظاهر اگر رو بسوی قبله نمودیم - در باطن خود معتکف دیر و کنشتیم
اندر دل خود لانه ابلیس نهادیم - اما بگمانیم که حوران بهشتیم
هر رشته که رشتیم همه پنبه نمودیم - هرگز نشود جامه که این رشته که رشتیم
با صورت پر آبله آئینه شکستیم - جانا نشود چاره که زشتیم که زشتیم
روزی که قلم را به کف خویش گرفتیم - یکسر عمل نیک و بد خویش نوشتیم
بخل و حسد و حیله و تزویر و ریا بود - گویند خلایق که یقین نیک سرشتیم
ترسم که زمانی ببرندم سوی جانان - گویند برو نام خبیثت ننوشتیم

قافله می رود و ما غافلیم

این قافله خفته هوشیار نمی گردد - از خواب گران هرگز بیدار نمی گردد
یاران همگی رفتند سودای جهان گفتند - این بیع و شرا هرگز تکرار نمی گردد
گر مرد رهی بشتاب، این قافله را دریاب - هر کس نکند سیری سیار نمی گردد
چون بانگ جرس گوید برخیز رفیقان رفت - راهیست بسی دشوار هموار نمی گردد
یاران سفر کرده ره توشه بگیرد گر - از سیر و سفر هرگز بیزار نمی گردد
ره توشه همی بردار هر چند شود بسیار - این راه بسی دور است بسیار نمی گردد
هر کس که وفا جوید از دهر جفا بیند - بی عهد و وفا هرگز دینار نمی گردد
این شوخ پری رو را هر روز کسی گیرد - هرگز به کسی یار و دلدار نمی گردد
آن کس که در این دنیا بیمار کسی باشد - بیمار هم او باشد بیمار نمی گردد
هر کس همه می نوشد در خوردن می کوشد - از جام می و مستی هوشیار نمی گردد
آنکس که غمین باشد باید غم خود خوردن - هیچ کس به کسی آنجا غمخوار نمی گردد
هر کس که اناالحق را از جان نگوید او - حلاج صفت جانا بر دار نمی گردد
نعمان بنا سازد در دست سنماری - گر مردن آن بیند معمار نمی گردد
گر ما در این گیتی هر چند پسر آرد - حیدر بشود اما کرار نمی گردد
هر کس که شود عمار یا اینکه شود طمار - عمار نخواهد شد طمار نمی گردد
هر کس که شتر دارد همواره در این کار است - مانند اویس آن هم ابرار نمی گردد
گوید که مرادی رفت این عمر گرانمایه - افسوس دگر باره تکرار نمی گردد

همسر خوش سیرت

همسرم ای مونس و ای یاورم - ای به پروازم توئی بال و پرم
همسرم ای محرم اسرار من - ای به هر غم مونس و غمخوار من
ای به هر غم یاور و یار منی - ای به هر دردم گرفتار منی
در گرفتاری تو یارم بوده ای - مونس شبهای تارم بوده ای
تو که با بود و نبودم ساختی - در میان خلق شادم ساختی
ای کنیز حضرت پروردگار - ای امانت از خدای کردگار
گر نباشی تو یقین من نیستم - تو شناساندی مرا تا کیستم
ای که هر کاری تو بودی یاورم - سایه لطف تو دائم بر سرم
چون تو هستی من ز شاهان برترم - ای عزیزم جقه تاج سرم
تو برای جسم من پیراهنی - گر نباشد پیرهن نبود تنی
هر دو یک جانیم اندر دو بدن - اختلافی نیست بین خویشتن
همسرم تو از ملایک بهتری - یا که غلمانی و یا حور و پری
بارک الله بر تو باشد شیر زن - حفظ فرمودی حجاب خویشتن
همچو در اندر صدف پنهان شدی - زین سبب چون گوهر غلطان شدی
بهر تو این درها را سفته ام - هر چه گفتم شأن تو کم گفته ام