سیری در ساحل(بینش و منش حضرت امام خمینی(ره))

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: علی احمدی خواه

تهاجم فرهنگى و غارت ارزش‌ها

بنا بر آنچه ذكر شد، اگر حق اظهار نظر براى دشمنان دین هست و اگر اجازه داده مى‌شود ـ در روزنامه‌هایى كه با بودجه بیت المال مسلمان‌ها اداره مى‌شود ـ بر ضد سیدالشهدا(علیه السلام) مقاله بنویسند؛ چرا من و شما استفاده نكنیم و به نفع دینمان حرفى نزنیم؟
شب عاشورا، یكى از گروه‌هاى سرشناس دانشگاه ـ اسم نبرم؛ چون دوست ندارم كه درباره اشخاص یا گروه‌هاى خاص صحبت كنم ـ جلسه‌اى تشكیل دادند تا درباره امام حسین(علیه السلام) صحبت كنند. گوینده آن بزم، سخنانى گفت و حرف‌هایى از درون او بیرون تراوید. حاصل آن سخنان، این است:
اگر پیغمبر در جنگ بدر و حنین، كفار را نكشته بود، فرزندش (حسین) را در كربلا نمى‌كشتند. او، خشونت به خرج داد؛ در نتیجه با فرزندش همان كارى را كردند كه او كرده بود [؟!].
آیا شما هم درباره بهترین پیغمبران معصوم و امام معصوم، همین‌گونه مى‌اندیشید؟! آیا باید آرام بنشینیم؛ چون نباید خشونت بكنیم؟! حرف هم نزنیم و اظهار مخالفتى هم نكنیم؛ زیرا اظهار مخالفت با فلان گروه و فلان خط و مشى سیاسى مى‌شود!
بنگرید كه دشمن، چگونه گام به گام دست به تخریب مى‌زند. تلاش مى‌كند قداست امام، نام، نشان و ولایتش را هم بشكند و از بین ببرد! این روزنامه‌ها را بخوانید تا ببینید كه چگونه پرده حیا را دریده و به كنارى انداخته‌اند. بنگرید كه چگونه به امام، انتقاد ناجوانمردانه و نابخردانه مى‌كنند. سعى بى‌صفا مى‌كنند تا افكار امام، به فراموشى سپرده شود!
﴿ صفحه 162 ﴾
این، مسأله خطرناكى است و محتاج به هشدار و بیدارباش؛ چندین سال است كه مقام معظم رهبرى، حضرت آیت‌الله خامنه‌اى ـ حفظه الحفیظ ـ به صورت‌هاى گوناگون به همه ما ـ بهویژه به فرهنگیان ـ هشدار دادند كه به فرهنگ شما شبیخون زدند! غارت كردند! این‌ها، تعبیرات حضرت ایشان است.
راه جلوگیرى از این تهاجم و غارت (از جهاد نبوى و حسینى تا قیام خمینى)
چند سال است كه جامعه ما مورد حمله چپاولگران و غارتگران فرهنگى قرار گرفته است؛ به آن شبیخون زدند و آن را غارت فرهنگى كردند. دیده‌بان فرهنگ ما (رهبر بزرگوار) بارها این مسائل را هشدار دادند. من و شما، چه پاسخى به نداى «هل مِن ناصر» این نگهبان و پاسدار دین و دنیایمان داده‌ایم؟ چه خدمتى كرده‌ایم؟ نكند كه منتظر نشسته‌ایم تا دولت این كارها را بكند؛ همان دولتى كه خود مى‌گوید: «در جامعه مدنى، همه مردم باید مشاركت داشته باشند».
مقام معظم رهبرى، از مردم مى‌خواهند كه با این هجوم فرهنگى مبارزه كنند و جلو این غارت را بگیرند؛ با این وصف ما بگوییم كه این، وظیفه دولت است! دولت هم مى‌گوید كه من، طرفدار مشاركت همه ایرانیان هستیم (ایران از آنِ همه ایرانیان است) و جامعه مدنى مى‌خواهم.
چرا آن‌جا كه جاى زحمت كشیدن و قیام است، پاى تلاش ما مى‌لنگد و مى‌گوییم وظیفه دولت است؛ در حالى كه وظیفه من و شما نیز هست: «كُلُّكُم مَسؤول».(126) مسؤولیت در اسلام، تنها مختص به دولت نیست؛ بلكه هر فرد
﴿ صفحه 163 ﴾
مسلمانى مسؤول است. همان‌گونه كه زنان رشید جامعه ما در دوران نهضت ـ در مبارزه با استبداد و استعمار ـ پیشگام بودند، در این عصر هم باید در مبارزه با تهاجم فرهنگى پیشگام باشند؛ جلسه تشكیل بدهند و بحث كنند؛ سطح معلوماتشان را بالا ببرند و شبهات را پاسخ بدهند. در جهات فرهنگى ضعیف هستیم و بُعد فرهنگى انقلاب ما، بسیار كمتر از آن چیزى است كه باید باشد. شاید یك علتش این است كه بیشتر نیروها، صرف مسائل نظامى، اقتصادى و ویرانى‌هاى جنگ شده است و هنوز مسائل فرهنگى خود را بررسى نكرده‌ایم. شاید هم كوتاهى یا اشتباه كرده باشیم؛ به هر حال در بُعد فرهنگى، ضعیف عمل كرده‌ایم؛ اما به اندازه‌اى كه مى‌توانیم باید از دستاورد متخصصان فرهنگ اسلامى ناب استفاده كنیم.
یكى از آن منابع فرهنگ ناب، آثار مرحوم شهید مطهرى است. مگر كتاب‌هاى آن استاد شهید، در دسترس همه نیست؟ چه مانعى دارد كه خواهران و برادران، جلسه‌هایى داشته باشند و براى خود سیر مطالعاتى تعیین كنند؛ این كتاب‌ها را كنفرانس بدهند و به گفتوگو بگذارند. بیشتر مسائلى كه امروز در جامعه ما مطرح است ـ و دگراندیشان شبهه انداخته و جوانان ما را مى‌فریبند ـ در كتاب‌هاى شهید مطهرى پاسخ داده شده است. یكى از بهترین راه‌هاى دفع و رفعِ ضعف و غارت فرهنگى، مطالعه نوشته‌هاى شهید مطهرى است؛ چرا ما این كتاب‌ها و آثار ارزشمند را كنار بگذاریم و فراموش كنیم و دائم در پى یك چیز نو بگردیم! مگر بهترین كتاب هستى (قرآن)، هزار و چهارصد سال قبل نازل نشده است؛ اما از هر مطلب جدیدى، جدیدتر است. معارفش، بسان آب دریا موج مى‌زند و تمام شدنى و كهنه شدنى نیست؛ البته شناگر قابل و صیاد عاقل مى‌خواهد.
﴿ صفحه 164 ﴾
اتفاقاً دگراندیشان ـ به علتى قلبى یا ظاهرى ـ به همین قدمت نزول قرآن كریم(127) ایراد مى‌گیرند. امروز آنان شمشیرها را از رو بسته‌اند و مى‌گویند: «كتابى كه هزار و چهارصد سال پیش‌تر آمده است، به درد امروز نمى‌خورد!؟».
مقاله‌اى را ـ مورخ 3 / 4 / 78 ـ در تهران به من نشان دادند كه از یك روزنامه كثیرالانتشار بود. در آن چنین نوشته بود:
«امروز، دیگر روزى نیست كه صحبت از واجب و حرام بشود. امروز، دیگر روزى نیست كه دین بتواند بر جامعه حكومت كند»؛ یعنى دقیقاً نقطه مقابل آنچه كه امام مطرح و آغاز كرد و تا آخرین لحظه عمرش نیز، بر آن تأكید كرد.
یكى دیگر از آن منابع فرهنگ ناب كه مردان و زنان جامعه ما مى‌توانند براى مقابله با دزدان و غارتگران فرهنگى از آن استفاده كنند، آثار امام، بهویژه وصیت‌نامه حضرت ایشان است. وظیفه من و شما، این است كه نقطه مقابل آنان را زنده كنیم؛ یعنى مقابل غارتگران فرهنگى و شبیخون زنندگان، اندیشه امام را زنده بداریم؛ البته امام زنده است و ما باید از این «زندگى» امام استفاده كنیم. امام هرگز نمى‌میرد. او تجسم دین است. اگر دین مى‌میرد، امام نیز مى‌میرد؛ در حالى كه خدا ضمانت كرده است كه این دین (اسلام) همیشه پایدار و برقرار مى‌ماند: إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنّا لَهُ لَحافِظُون.(128)
ما به دین نیاز داریم و باید بكوشیم از آن بهره ببریم وگرنه دین به ما احتیاجى ندارد و خدا آن را زنده نگاه خواهد داشت و حفظ خواهد كرد.
﴿ صفحه 165 ﴾
امام، خورشید عالمتابى است كه خاموش شدنى نیست. باید بكوشیم كه روزنه‌اى به سوى این خورشید باز و از انوارش استفاده كنیم. راهكارش هم این است كه وصیت‌نامه امام و همین طور سایر بیانات و آثار ایشان را بخوانیم، به بحث بگذاریم و درباره آن‌ها، گفتوگو كنیم.
بارها به دلیل پخش متناوب سخنانى از امام در برنامه‌هاى صدا و سیما (مانند راه امام و كلام امام از رادیو و نیز در سیما به عناوین گوناگون)، از آن‌ها تشكر كرده‌ام و اكنون نیز بار دیگر تشكر مى‌كنم؛ هرچند كه این تشكر، به معناى امضاى تمام برنامه‌هاى آن‌ها نیست.
نعمت وجود امام و اندیشه‌هاى او شكر مى‌خواهد؛ شكر این نعمت، این است كه كمر همت ببندیم و تصمیم بگیریم كه افكار ایشان را بهتر بشناسیم و در زندگى خویش اجرا كنیم؛ نگذاریم كه این گوهر گرانبها را به ثمن بخس (قیمت ناچیزى) از ما بخرند یا دزدانه بربایند.
بارها گفته‌ام و بار دگر مى‌گویم كه اگر هیچ چیز دیگر براى مقابله با این قوم در اختیار نیست، «عصاره قرآن و سنّت»؛ یعنى وصیت نامه امام كه هست. این وصیت‌نامه ـ به لطف خدا ـ چند بار چاپ شده است. باز هم آن را چاپ و تكثیر كنید! هر شخصى باید یك نسخه از این «وصیت‌نامه» را داشته باشد و هر روز، صفحه‌اى از آن را بخواند.
به خدا قسم! اگر روزى «یك صفحه» از این وصیت‌نامه را بخوانیم، دشمنان نخواهند توانست كه ما را فریب بدهند. امام، این «وصیت‌نامه» را چند سال پس از پیروزى انقلاب نوشته است، یعنى زمانى كه حدود یك دهه از حیات وى باقى مانده بود این مرد نكته‌دان، آن قدر با ظرافت و درایت و عمیق و دقیق آن را
﴿ صفحه 166 ﴾
نگاشته است كه گویا سطر سطرش براى امروز ما نوشته شده است. بخوانید تا بدانید و دریابید كه این مرد، چه گفته است.
برگزارى همایش براى بررسى «افكار تربیتى امام» كار شایسته‌اى است؛ ولى این امر به تنهایى مشكل ما را حل نمى‌كند. تنها حُسن این كنگره، آن است كه فردى بیاید و مطالبى را براى شما یادآورى كند كه افكار امام را فراموش نكنید؛ وصیت‌نامه او را بخوانید. با این وصف، نقطه آغاز وظیفه شما روشن مى‌شود و آن، این است كه به مطالعه افكار، آثار، وصیت و صحبت‌هاى امام بپردازید. موظف مى‌شوید هر روز «یك صفحه» از وصایا، كتاب‌ها و اندیشه‌هاى ایشان را مطالعه كنید. با چنین وصف و حالى، اندیشه‌هاى امام زنده مى‌ماند؛ وگرنه با برگزارى یك كنگره چند ساعته و سخنرانى افرادى معدود، تنها هزینه‌اى تحمیل و سپس نتایجش هم فراموش مى‌شود. بااین فرض كه مقاله‌ها و سخنرانى‌هاى آن همایش چاپ بشود و هم آن مطالب را مرور كند و آن را به گوشه‌اى بیندازد؛ فایده‌اى حاصل نمى‌شود. اگر بنا بر بهره‌گیرى نباشد، این كار فایده‌اى نخواهد داشت؟ آیا غفلت از نتایج چنان همایش‌هایى، خلاف مقصود برگزارى و برگزاركنندگان نیست؟
چكیده سخن این است كه براى پاینده ماندن افكار امام در جامعه كه برگرفته از فرهنگ ناب اسلام است، باید «وصیت‌نامه» ایشان را از كف ننهیم. وصیت‌نامه، آثار و سخنان امام ـ بلا تشبیه و باز هم بلا تشبیه ـ مثل قرآن مى‌ماند كه باید هر روز خواند. وصیت‌نامه ایشان، «عصاره قرآن و سنّت» است. در این نسخه، درمان دردهاى اجتماعى ما وجود دارد.
﴿ صفحه 167 ﴾

فصل چهارم: راهبرد حضرت امام خمینى(رحمه الله) در دفاع از ارزش‌ها

﴿ صفحه 168 ﴾
﴿ صفحه 169 ﴾

استراتژى حضرت امام خمینى(رحمه الله) در دفاع از ارزش‌ها

نگرش به شخصیت، رفتار، شؤون زندگى امام و تحلیل این زندگى و رفتارها، تابع پیش‌فرض‌هایى است كه اشخاص و گروه‌هاى گوناگون، نسبت به شخص امام دارند. برخى، امام را رهبرى سیاسى مى‌شناسند كه در شرایطى ویژه كه نارضایتى‌ها و مشكلات اقتصادى در جامعه پدید آمده بود، در مقام یك رهبر سیاسى، راهى را در پیش گرفت. به فعالیت‌ها و مبارزه‌ها سر و سامان بخشید و كشتى انقلاب را به ساحل مطلوب هدایت كرد. نظیر سیاستمداران دیگر كه در جوامع خود، خدمات خوبى انجام داده‌اند. این نگرش كسانى است كه با عینك سیاسى به مسائل مى‌نگرند. از این افراد، توقعى جز این نیست.
نقطه مقابلِ دیدگاه پیشین، نگرش دیگرى است كه با عینكى دیگر، (عینك حقیقت‌نگر، واقع بین و فراگیر) به مسائل نگاه مى‌كند. در این نگرش، تنها بُعد سیاسى ـ اجتماعى و به طور كلى بُعد دنیوى رهبرى‌هاى امام خمینى(رحمه الله) مد نظر نیست؛ بلكه باید خیلى عمیق‌تر نگریست تا بتوان دید كه امام چه تحولى در جامعه بشرى ‌از نظر انسانیت‌ـ به وجود آورده است؛ البته هر كسى از ظن خود، یارِ «انسانیت» شده است و برایش تفسیرى دارد. براى مثال، «اومانیست‌ها»(129)یك جور و دیگران به گونه‌هاى دیگر «انسانیت» را تفسیر مى‌كنند.
﴿ صفحه 170 ﴾
وقتى مى‌گوییم امام خمینى(رحمه الله) به جامعه انسانیت چه خدمتى كرد؟ ذهن صاحبان تفكر و نگرش اوّل، به سراغ همان معناى نخست رهبرى سیاسى ـ اجتماعى در محدوده انسان دنیوى مى‌رود؛ در حالى كه حضرت امام، «انسان» را فراتر از این موجودِ دو‌پاى جسمانى مى‌دید؛ زیرا در این جهت (امور دنیایى)، انسان با دیگر حیوان‌ها شریك است. انسانیت انسان هم، به این نیست كه یك زندگى اجتماعىِ منظمى داشته باشد. ممكن است، هزاران نوع تلاش انجام دهیم تا زندگى را منظم كنیم، تقسیم كار كرده، اصول مدنیت را رعایت كنیم؛ اما با این همه، نتوانیم به اندازه یك كندوى زنبور عسل، نظم را در جامعه ایجاد كنیم و یا نتوانیم به اندازه یك موریانه، نظم و مقررات اجرایى دقیق برقرار سازیم.
انسانیت انسان، تنها به نظم اجتماعى‌اش نیست؛ به رفاه و تنعمات زندگى‌اش نیز نیست.(130) ما چه مى‌دانیم كه لذت حیوانات، چگونه است. از كجا بدانیم كه لذت‌هاى زندگى‌شان، از ما بهتر نباشد؛ از حیوان‌هاى كوچك ‌مثل گنجشك‌ها، بلبل‌ها و... ـ گرفته تا حیوانات بزرگ؛ مانند فیل، شیر و حیوان‌هاى دیگرى كه ما از باطن آن‌ها خبر نداریم. ما خبر نداریم این موجودات، چه اندازه از زندگى‌شان لذت مى‌برند. شاید آن بلبلى كه بر روى شاخه گلى نشسته و نغمه‌سرایى مى‌كند، خیلى لذتش از ما بیشتر باشد؛ بنابراین صرف لذت، ملاك «انسانیت» نیست.
انبیا، انسان را به‌گونه‌اى دیگر مى‌دیدند؛ ایشان، این بدن محسوس را یك پوشش جسمانى براى یك جوهر معنوى و الاهى مى‌دانستند.
﴿ صفحه 171 ﴾
این دو نوع بینش درباره انسان، تازگى ندارد و تا آن جایى كه تاریخ تمدن بشر ـ در آثار كتبى و باستانى و... ـ نشان مى‌دهد، از قدیم الایام نگرش به انسان، تنها به عنوان یك موجود جسمانى و مادى محض نبوده است؛ بلكه به چیز دیگرى هم معتقد بوده‌اند. روابط روحى و مسائل ماوراى طبیعى، در بعضى انسان‌ها مانند برخى از مُرتاضان هند بوده و هست.
فرق این دو دیدگاه، مسأله كوچكى نیست تا آدم بگوید كه هرگونه دلم خواست عمل مى‌كنم؛ پس اگر دلش بخواهد، قبول كند و اگر دل نخواهد، رد كند؛ به عبارتى دیگر، بگوید كه این یك صراط است و آن‌هم یك صراط، و همه صراط‌ها هم مستقیم هستند و فرقى نمى‌كنند. پس هر چه دل تنگت مى‌خواهد، بگوى. مى‌خواهید انسان را مثل برّه، گاو، بلبل و یا‌... ببینید، نه این‌كه او را یك حقیقت ماورایى ببینید. بگویید كه عالَمى دگر هست و ملكوتى نیز؛ آن‌گونه كه خیالبافان مى‌گویند!!
صاحبان این نگرش مى‌گویند آنچه پیامبران و عارفان مى‌گفتند، خیالبافى بوده است و واقعیت همین خوردن و خوابیدن است. مسائلى مانند «روح»، «خلیفه الاهى»، «ملكوت آسمان و زمین»، اسطوره است. این‌ها را براى لالایى گفته‌اند تا شما را خواب ببرد. مسأله این است كه خوب بخورید و بپوشید! و زندگى منظمى داشته باشید؛ خشونت نكنید و همدیگر را آزار ندهید! اگر گفتند جهنم و عذابى هست، براى این است كه بترسید و خشونت نكنید، وگرنه این‌ها واقعیتى ندارند؛ چه این‌كه اگر گفتند خدایى هست و زندگىِ بى‌نهایت (جاویدان) و مانند آن وجود دارد، این‌ها نیز افسانه و اسطوره است. انسان خیال‌پرداز، این مطالب را مى‌سازد تا كمبودهاى خود را با خیال در بهشتِ مرصع جبران كند! این مسأله، یعنى معرفت نفس را جدى نگیرید.
﴿ صفحه 172 ﴾
اساس فكر ما این است كه خود را چه مى‌دانیم. اگر ندانیم كه چه هستیم و باید چه اعتقاد و معرفتى براى خود داشته باشیم، چگونه مى‌خواهیم راه درستى را براى زندگى كردن ترسیم كنیم. اگر ماشین یا یك دستگاه الكترونیكى را به شما بدهند و شما ندانید كه آن دستگاه چیست و براى چه ساخته شده است، چگونه مى‌توانید از آن درست استفاده بكنید؟ اگر ندانیم آدمیزاد یعنى چه و انسانیت چیست، چگونه مى‌توانیم راه بهتر زیستن را بشناسیم؟ اگر این مسأله را این جا حل نكنیم، براى همیشه لنگ خواهیم بود؛ و درست در همین جا است كه اومانیسم، سكولاریسم(131)، پلورالیسم(132) و لیبرالیسم(133) مطرح مى‌شود.
اگر گفتیم كه انسان همین موجود دوپاست، همه این مسائل به دنبالش خواهد آمد و چیزهاى دیگرى كه هنوز به فكر من و شما نرسیده است؛ تا شیاطین بعدها چه بیافرینند! اما اگر به یقین قرار شد كه انسان حقیقتى ماورایى باشد و این جسم مثل یك لباس تا مدتى در برِ اوست و بعد در زیر خاك دفن مى‌شود تا نپوسد؛ با این وصف، حقیقت انسان چیز دیگرى و از عالم دیگرى است؛ یعنى موجودى با یك حقیقت فناناپذیر، در عالَمى جاوید و ابدى است.
اكنون بنگر كه تفاوت این دو بینش، از كجاست تا به كجا؟ به ناچار باید یكى از آن‌ها را بپذیریم و آن را اساس اندیشه و زندگى قرار دهیم. اكنون دامان سخن را به سوى پرسش آغازین جمع كنیم؛ یعنى اگر بگوییم كه امام براى حفظ ارزش‌ها
﴿ صفحه 173 ﴾
چه كرد؟ باید ببینیم ارزش‌ها چیست تا بعد بگوییم امام براى حفظ آن‌ها چه كرد و راهبرد وى چه بود؟ آیا ارزش‌ها، همین چیزى است كه مردم، امروز مى‌پسندند و فردا عوض مى‌شود و آیندگان چیز دیگرى مى‌پسندند؟ این‌كه حفظ كردن ندارد و راهبردى نمى‌خواهد. آیا ارزش، یعنى آنچه عقل جمعىِ مردم یا ‌به قول دوركیم(134)‌ـ روحِ جمعى‌شان مى‌پسندد كه رفتارشان با خانواده‌هایشان، بچه‌هایشان و...، چنین یا چنان باشد. عقل و روحِ جمعى، یك روز مى‌پسندد كه جامعه مردسالار باشد و روز دیگر، زن‌سالارى را مى‌پسندد. زمانى دوست دارد كه بچّه‌ها به پدر و مادر احترام كنند و اكنون مى‌پسندد كه بچّه‌ها با والدین پرخاشگر باشند. عقل جمعى، یك وقت جامعه را اهل حیا، عفت و پاكدامنى مى‌پسندید؛ اما اكنون دوست ندارد و مى‌گوید كه این‌ها شوخى بود. پاكدامنى یعنى چه؟ هرچه دلت مى‌خواهد و آنچه دوست دارى، انجام بده؛ هیچ آداب و ترتیبى هم مجوى!
در یكى از سفرهایى كه به آمریكا داشتم، یكى از استادان ایرانى را كه پیرمردى هفتاد ساله و عضو دوازده انجمن علمى برجسته دنیا، و در اصل اصفهانى بود، در «فیلادلفیا» دیدم. او مى‌گفت: «خدا لعنت كند كسى كه مرا به آمریكا فرستاد!» گفتم: «چرا؟» گفت: «چه بگویم! چند شب پیش وقتى به خانه رفتم، دیدم چراغ اتاق دخترم روشن است؛ چون دیروقت بود، با خودم گفتم كه نكند مریض شده است. رفتم تا احوالش را بپرسم. در زدم و آن را باز كردم. دیدم دخترم، پهلوى یك مرد آمریكایى است. عذرخواهى كردم و در را بسته، بیرون آمدم. دخترم بیرون آمد و با پرخاشگرى تمام، هرچه از دهانش بیرون آمد نثار من
﴿ صفحه 174 ﴾
كرد و گفت: «تو چه حقى داشتى كه به اتاق من بیایى؟» گفتم: «خیال كردم كه مریض هستى، آمدم تا احوالت را بپرسم و در عین حال عذرخواهى كردم؛ اما او قانع نشد». و اضافه كرد كه اگر دفعه دیگر بیایى پلیس را خبر مى‌كنم و مى‌گویم پدرم قصد تجاوز به من دارد!!
این دختر من است كه او را با شیره جانم پرورش داده‌ام؛ ولى اكنون حق ندارم به اتاقش بروم و احوالش را بپرسم! این فرهنگ آمریكاست. این آزادى است!»
به او گفتم: «چرا به ایران برنمى‌گردى؟» گفت: «در ایران، كسى را ندارم؛ زیرا تمام فامیل، زن و بچه‌ها را یكى‌یكى به آمریكا آورده‌ام. همین‌جا دخترانم را شوهر داده‌ام و براى پسرانم زن گرفته‌ام و این یكى مجرد است كه او هم، چنین است؛ با این حال، به ایران برگردم كه چه كنم».
این آدم كه از دردِ لگدمال شدن ارزش‌هایش در امریكا، به خود مى‌پیچد، پروفسورى است كه عضو برجسته دوازده انجمن علمى دنیاست. اگر انسان، یعنى همین موجود مادى، لازمه‌اش همان مى‌شود كه از زبان آن اندیشمند شنیدیم! عفت یعنى چه؟ ارزش كدام است؟ مگر یك روز، زشت‌ترین چیزها این نبود كه به كسى گفته شود «با هم‌جنس روابط دارد»؛ ولى امروز پنجاه‌هزار نفر براى طرفدارى از «هموسكسوئل»(135) (هم جنس بازى) تظاهرات مى‌كنند.! چه ارزشى؟! عقل جمعى عوض شده است و در نتیجه ارزش‌ها تغییر كرده است!!
یك شخص لهستانى‌الاصل مى‌گفت: «در سال اول كه به كانادا آمده بودم، در
﴿ صفحه 175 ﴾
خیابان گردش مى‌كردم. هوا گرم بود؛ كُتم را درآوردم و به دست گرفتم. پلیس اسب‌سوار رسید و گفت: «كتت را بپوش!» گفتم: «براى گرمى هوا آن را درآورده‌ام». گفت: «این كار (درآوردن كت)، خلاف عفت عمومى است!»
آن روز آدم از شدت گرما حق نداشت كتش را در بیاورد؛ چون این كار، ضد ارزش بود؛ اما امروز خانمها با مینى‌شورت، به خیابان مى‌آیند و خلاف عفّت عمومى نیست!
آیا امام آمد كه از این ارزش‌ها حمایت كند؟ چه ارزشى؟ ارزشى كه با سلیقه‌ها عوض شود و با قرائت‌ها تغییر كند، چه حمایتى باید از آن كند؟ یكى از آن سوى جامعه سر برآورده است و مى‌گوید كه قرائت من، این است. دیگرى از آن گوشه جامعه برمى‌خیزد و فریاد بر‌مى‌آورد كه قرائت من چیز دیگرى است. ارزش را هم، چنین تعریف كردند: ارزش؛ یعنى احترام به همه قرائت‌ها؛ با این وصف، چه دفاعى بكنیم و از چه دفاع باید كرد؟
نمونه دیگرى را ذكر مى‌كنم. آن هم «بَرى» است كه از این «باغِ» قرائت‌ها و صراط‌ها رسیده است. در یك جلسه،(136) فردى نامه‌اى را به من داد كه در آن «ابن ملجم» را تبرئه كرده و نوشته بود: «ابن ملجم، وقتى امیر مؤمنان را مى‌كشت، این كشتن را وظیفه خود مى‌دانست؛ اكنون ما از كجا بفهمیم كه او درست مى‌گفت یا على؟»
پلورالیسم یعنى همین؛ یعنى ما ملاك و معیارى نداریم. ابن‌ملجم تشخیص و قرائتش این بود، و برداشت و تشخیص على، چیز دیگرى بود. وانگهى، ابن‌ملجم كه ‌تا زمان قتل امیر مؤمنان‌ـ قرآن و نماز شب هم مى‌خواند.
﴿ صفحه 176 ﴾
نمونه دیگر، روز عاشوراست. وقتى كه عبیدالله ابن‌زیاد مى‌خواست دستور حمله به سیدالشهدا(علیه السلام) را صادر كند، به سپاهش گفت: «یا خیلَ اللهِ ارْكَبی وَ بِالْجَنّةِ أَبْشِری»؛ یعنى اى اسب‌سوارانِ خدایى! سوار شوید، بروید حسین را بكشید و روانه بهشت شوید!
مى‌گویند: ابن‌زیاد هم قرائتش از اسلام، این بود. ما حق نداریم قرائت او را غلط بدانیم. آن یك قرائت است و این هم قرائتى دیگر است. سیدالشهدا(علیه السلام)، براى خودش یك قرائت داشت و ابن‌زیاد نیز براى خودش یك برداشت؛ به عبارتى دیگر، امیرمؤمنان و سیدالشهدا(علیهما السلام)، ارزش‌ها را یك‌طور دیده‌اند و ابن‌ملجم و ابن‌زیاد به گونه‌اى دیگر. پس حق نداریم كه بین آنان داورى كنیم و بگوییم، این یكى حق و آن دگر باطل است!
بر پایه همین نگرش، كار آن گروهك تروریست خوارج نهروان نیز، این‌گونه بود؛ همان سه نفرى كه هم‌قسم شدند و گفتند: «فتنه عالَم زیر سر سه نفر است؛ یعنى على، عمروعاص و معاویه؛ آنان را بكشیم تا جهان اسلام آزاد شود! قرائت اینان هم از اسلام، این بود؛ از این رو بى‌احترامى به هیچ‌كدام آنان روا نیست!
اگر براى شناختن ارزش‌هاى مثبت از منفى و تمییز حق از باطل معیارى نباشد، از كدام ارزش و چگونه دفاع كنیم؟ در حالى كه ‌طبق این نگرش‌ـ ارزش‌ها متغیر است و در زمان‌ها و مكان‌هاى مختلف فرق دارند. ناگفته نماند كه در اسلام نیز، احكامى داریم كه در زمان‌ها و مكان‌هاى مختلف فرق مى‌كنند. امام در این‌باره فرمودند: «احكامى داریم كه تابع شرایط زمانى و مكانى است و مجتهد باید این‌ها را بداند و رعایت كند؛ لكن بر اساس همان فقه جواهرى». البته وجود برخى مقررات متغیر كه تابع شرایط مكان و زمان باشد، مطلب تازه‌اى نیست؛ بلكه همان فقه جواهرى است كه امام مى‌فرمود؛ یعنى باید بنا بر همان فقه
﴿ صفحه 177 ﴾
جواهرى باشد و در عین حال، شناختن عنصر زمان و مكان، براى اجتهاد و تشخیص احكام اولیه و ثانویه و رعایت مصالح اقوى و اهم، نیز لازم است. متأسفانه امروز، این سخن امام بهانه‌اى شده است براى این‌كه بگویند: «همه احكام اسلام، قابل تغییر است و تابع شرایط زمان و مكان!» چرا؟ در پاسخ مى‌گویند: «چون امام فرمود كه مجتهد باید شرایط زمان و مكان را بداند».
امسال كه سال امام است،(137) همین سخنان را به نام احیاى افكار امام خمینى(قدس سره) خواهند گفت؛ یعنى آنچه را كه آن بزرگوار حیات خودش را صرف مبارزه با آن كرد، به عنوان یك افتخار براى آن حضرت ثبت خواهند كرد كه امام آمد و گفت: «احكام، تابع شرایط زمان و مكان است!»
اگر قرار بر این مدار بود كه ارزش‌ها با قرائت‌هاى مختلف تغییر كند و كسى هم حقِ مخالفت عملى با هیچ قرائتى نداشته باشد؛ پس چرا امام قیام كرد؟ چون شاه هم یك قرائت داشت؛ او نیز مى‌گفت: «این مطالبى كه من (محمدرضا شاه) مى‌گویم، با روح اسلام موافق‌تر است از آن چیزهایى كه آخوندها مى‌گویند!» پس امام چه حقى داشت كه با قرائت شاه مخالفت كند؟
وَالله! قرائت بعضى از روشنفكرهاى به اصطلاح مسلمان امروز، صدها بار دورتر از اسلام است! این‌ها، چیزى براى اسلام باقى نگذاشته‌اند. مگر از اینان نیست كسى كه مى‌گوید: «اعتقاد به خدا هم، جزء ذاتیات دین نیست؛ بلكه جزء عرضیات دین است؛ یعنى مى‌توانى دین داشته باشى، ولى اعتقادى به خدا نداشته باشى! آن‌گاه، این مى‌شود «اسلام مدرن»!»
﴿ صفحه 178 ﴾
اینان، به اصطلاح، روشنفكر مسلمان هم هستند! مى‌گوید: «این‌كه امام حسین(علیه السلام) كشته شد، علتش آن بود كه جدّش در جنگ «بَدر» خشونت به خرج داد؛ یعنى عكس‌العمل آن خشونت، این شد كه فرزندش را كشتند. ما باید ‌از آن عمل پیامبر و عكس‌العمل قاتلان حسین‌ـ درس عبرت بگیریم و خشونت به خرج ندهیم!
این روشنفكر ‌به اصطلاح‌ـ مسلمان با این سخنش، خدا و پیغمبر(صلى الله علیه وآله) را تخطئه كرد؛ دین را محكوم و یزیدیان را ‌حاكم و‌ـ تبرئه ساخت!
این كسانى هم كه به اصطلاح قانونمدار هستند و مدافع اسلام ‌و قسم خورده‌اند كه از اسلام و جمهورى اسلامى دفاع كنند‌ـ نفسشان در نیامد و لبى به اعتراض نگشودند؛ حتّى موعظه‌اى هم نكردند! چرا؟ چون آزادى است؟!
پس شما كه سوگند خورده‌اید از اسلام و جمهورى اسلامى دفاع كنید، از چه اسلامى مى‌خواهید دفاع كنید؟ هر كسى هرچه مى‌گوید، مى‌گویید این هم یك قرائت است! پس قسم خورده‌اید كه از قرائت‌هاى مختلف دفاع كنید؟ شاید اقتضاى جامعه چندصدایى، همین باشد!
به یكى از مسؤولان گفتند: «چرا ارزش‌هاى اسلامى را رعایت نمى‌كنى؟» گفت: «چه ارزشى بالاتر از آزادى! ما طرفدار ارزش‌ها هستیم؛ زیرا ما در حالِ ترویج آزادى هستیم؛ و این، بالاترین ارزش است!»
اگر این اباحى‌گرى و رهایى از عبودیت خدا، آزادى و دفاع از ارزش‌هاست؛ پس ابلیس خیلى مدافع‌تر از این ارزش‌هاست؛ شاه، بسیار مدافع‌تر از چنین ارزش‌هایى بود.
اگر جمهورى اسلامى براى این‌گونه ارزش‌ها آمده است؛ پس چرا انقلاب شد
﴿ صفحه 179 ﴾
و جمهورى اسلامى تأسیس شد. چون در نتیجه و بر اساس نگرش چنان مسؤولانى، بالاترین ارزش‌ها همان بود كه مردم آزاد بودند تا با دین مبارزه كنند. آزاد بودند كه در كنار بارگاه مقدس امام رضا(علیه السلام) مشروب‌فروشى باز كنند! اگر این روند ادامه یابد، شاید به همان اوضاع عقب‌گرد كنیم؛ البته خواهند گفت: مشروب‌فروشى‌ها و... براى توسعه اقتصادى است! دولت مجبور است براى توسعه اقتصادى، كسب را آزاد بگذارد. قانون اساسى هم گفته است: مردم، باید در كسب خویش آزاد باشند؛ همان‌گونه كه ‌همین قانون اساسى‌ـ آزادى بیان را تضمین كرده، آزادى شغل را هم تضمین كرده است! به راستى، ضرر مشروبات الكلى بیشتر است یا ضرر افكار الحادى و گمراه‌كننده ‌هرچند به نام قرائتى از اسلام باشد‌ـ؟
اكنون ما بحث كنیم كه راهبرد امام در دفاع از ارزش‌ها چه بود؟ چه ارزش‌هایى؟! اصلا، ارزش یعنى چه؟! اگر این طرز تفكرهاى لیبرالیستى، سكولاریستى و پلورالیستى رواج یابد، براى اسلام چه مى‌ماند كه از آن دفاع كنید؟ مگر آنان نگفتند كه اعتقاد به خدا، جزء جوهر دین نیست. پیغمبر هم اشتباه مى‌كرد و وحى را درست نمى‌فهمید! احكام هم كه تابع عقلِ جمعى است و آن احكام اسلام، به درد هزار و چهارصد سال پیش مى‌خورد و تاریخ مصرف آن گذشته است!(138)
﴿ صفحه 180 ﴾
این چه اسلامى است و كدام ارزش؟ ما مسأله اصلى را حل نكرده‌ایم كه از مسأله دوم سخن بگوییم؛ یعنى نگفته‌ایم كه آدمیزاد یعنى چه تا بگوییم ارزش انسانى كدام است؟ اگر انسان یعنى حیوان دوپا، دیگر چه ارزشى را مى‌خواهیم مطرح كنیم. با این وصف، انسان فقط خوردن، خوابیدن و سایر لوازمش است؛ در نتیجه بالاترین ارزش‌ها هم، آزادى و یله بودن خواهد بود!
اما اگر آدم، چیز دیگرى است و براى رسیدن به مقام انسانى، راه و برنامه مشخصى دارد؛ در این صورت مى‌توانیم بگوییم: ارزش‌ها كدام است و كدام راه، انسان را به آن كمال نهایى و آن مقام عالى انسانى مى‌رساند؟ اما اگر این‌ها شوخى، شعر، اسطوره و نمادین شد، دیگر چه ارزشى و چه انسانیتى؟!
امروز، تلاش مى‌كنند قرآن را مثل یك كتاب شعر، مانند دیوان حافظ و... معرفى كنند. همان‌گونه كه هر كس ‌وقتى دیوان شعر حافظ را باز مى‌كند‌ـ طبق دلخواه خودش یك برداشت خاصى از غزل حافظ مى‌كند. یكى براى مریضش فال مى‌گیرد تا ببیند بهتر مى‌شود یا نه؟ مى‌گوید: «این شعر، مى‌فرماید كه ‌ان‌شاء‌الله‌‌ خوب مى‌شود». زن و شوهر دعوا كرده‌اند؛ آن یكى فال مى‌گیرد و یك برداشت و این یكى، برداشت دیگرى دارد. كسى كه مسافر دارد، از شعر حافظ گونه دیگرى برداشت مى‌كند.
امروز، قرآن را این‌گونه معرفى مى‌كنند؛ مى‌گویند: یك كتاب شعر و سخنى نمادین است ! چیزى سروده است؛ اما واقعیتى ندارد؛ تا هر كسى طبق فهم خودش برداشتى بكند! روح همه این‌ها، این است كه خوش باشید! بقیه‌اش دكوراسیون است. این‌كه مى‌گویند خدایى هست و قیامتى، وحیى و پیغمبرى و جبرئیلى، این‌ها اسطوره است و شعرى سروده‌اند. یك قرائت از اسلام این است.
﴿ صفحه 181 ﴾
كسى حق ندارد به قرائت‌هاى مخالف، جسارت و سلیقه خودش را بر دیگران تحمیل بكند. آدمى باید «تولرانس»(139) داشته باشد. حق و باطل معنا ندارد؛ بلكه برداشت‌ها مختلف است. همان‌گونه كه سلیقه‌ها در انتخاب رنگ لباس فرق مى‌كند. شما رنگ كرمى را مى‌پسندید و دیگرى رنگ قهوه‌اى را مى‌پسندد. این‌كه دعوا ندارد. تو، كرمى خود را بپوش و او قهوه‌اى خویش را بپوشد؛ نه من بگویم، این رنگى كه من مى‌پسندم، به حتم بهتر است و نه برعكس؛ زیرا بهتر و بدترى، وجود ندارد. تو دوست دارى كه بگویى: «اسلام» و آن دیگرى خوشش مى‌آید و مى‌گوید: «بودیسم» یا «یهودیت» یا «بهائیت» یا...؛(140) در حالى كه این‌گونه نیست؛ بلكه حق و باطل وجود دارد و ملاك صدق و كذب و خطا و صواب هم وجود دارد.