سیری در ساحل(بینش و منش حضرت امام خمینی(ره))

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: علی احمدی خواه

دلیل برترى آراى تربیتى امام بر نظر دیگر مصلحان و مربیان جهان

ما امام را به آن دلیل از سایر مصلحان و شخصیت‌هاى جهان برتر مى‌دانیم و به ایشان عشق مىورزیم، كه او براى خودش چیزى قائل نبود. او هیچ‌گاه نگفت كه من چنین فكر مى‌كنم و این‌گونه نظر مى‌دهم؛ همان‌گونه كه هرگز نگفت كه من طرحى براى حكومت دارم یا طرحى براى تربیت در‌انداخته‌ام. بنده حدود چهل سال كه خدمت امام بودم، همچو عباراتى را از زبان ایشان نشنیدم؛ بلكه برعكس آن را مى‌شنیدم؛ یعنى دائم ورد زبان و كلامش این بود كه خداوند تبارك و تعالى
﴿ صفحه 128 ﴾
چه فرموده است، اسلام چه مى‌گوید، قرآن چه مى‌فرماید، ما هر چه داریم از بركت اسلام داریم.
اگر كلمات امام ‌از سخنان، بیانیه‌ها و وصیت‌هایش‌ـ را واژه‌شمارى كنیم، بیشترین كلماتى كه به كار برده «اسلام» است و «خدا»، «قرآن»، «اهل بیت» و مانند آن‌ها. سخنان ایشان را ـ چه آن وقتى كه به عنوان استاد حوزه، تدریس مى‌كرد و چه در ایّام نهضت و مبارزات سیاسى (از سال 42 ش. به بعد) و چه در دوران پیروزى انقلاب (از سال 57 ش. به بعد) ـ بررسى كنید، مى‌بینید كه بیشترین تأكید وى، بر «اسلام» است. سرّ آن اصرار و ابرام، این بود كه ایشان از عمق جان باور داشت كه سعادت انسان جز در سایه اسلام، میسر نیست. وى معتقد بود كه اگر راهى براى سعادت (خوشبختى و لذت دائمى) بشر، غیراز راه اسلام ـ و آنچه در اسلام هست ـ وجود داشت، خداى كریم بخل نمىورزید؛ هرگز!
خدا، پیامبر اسلام را براى چه و به كدام منظور فرستاد؟ قرآن را براى چه مقصودى نازل فرمود؟ مگر غیر از این بود كه انسان‌ها را به راه سعادت هدایت كند؟ اگر براى سعادت آدمى چیزى بهتر از معارف كتاب و سنّت، وجود داشت، خدا مضایقه نمى‌كرد. صفات الاهى، شاهد این مقصود است و همین را ایجاب مى‌كند. اقتضاى حكمت حكیم، رحمتِ رحیم، كرمِ كریم، ولاى ولىّ و هدایت هادى این است كه بهترین چیزى را كه در زندگى انسان‌ها مفید باشد، به آنان افاضه فرماید؛ در كتاب‌هاى آسمانى، نازل و به وسیله پیامبران، ابلاغ كند و به مردم برساند. بنابراین، نتیجه طبیعى و قطعى‌اش این مى‌شود كه آنچه، به وسیله پیامبر اسلام (خاتم انبیا)(صلى الله علیه وآله) ـ بهویژه در متن قرآن به صورت اجمال و در سنّت به طور تفصیل ـ آمده است، كامل‌ترین برنامه و بهترین راهى است كه مى‌تواند انسان‌ها را به سعادت و سرمنزل مقصود برساند.
﴿ صفحه 129 ﴾
آیا مصلح جامعه، دلسوز مردم و عاشق انسان‌ها براى هدایت آنان و رساندنشان به كمال مى‌تواند توصیه‌اى بهتر از «عمل به قرآن» داشته باشد؟
امام به انسان‌ها عشق مىورزید و براى آن‌ها دل مى‌سوزاند. او براى آن‌كه هر آدمى به سعادت لایق خویش برسد، دنبال راهى مى‌گشت كه از طریق آن، وى را به سعادت برساند و رهنمون شود. با این وصف، راهى بهتر از راه خدا، قرآن و اسلام سراغ نداشت و ارائه نمى‌كرد؛ یعنى راه كمال، این است و بس؛ بنابراین، كاملا منطقى است كه محور تمام سفارش‌هایش، اسلام باشد؛ با این وصف، آیا معقول بود این شخصیت با آن بینش بلند بگوید كه اسلام، قرآن، پیغمبر و اهل‌بیتش آن‌گونه فرموده‌اند و من هم این‌گونه مى‌گویم؟! مگر اظهار چنین نظرى ممكن بود! او اگر چیزى مى‌دانست، از كتاب و سنّت آموخته بود و با راهنمایى اهل بیت(علیهم السلام)به آن نائل شده بود و خود را در كنار ایشان، صاحب نظر نمى‌دانست تا بگوید من آنم و نظر من، این است. او محو در اسلام و غرق تماشاى حقیقت بود.
مرحوم شهید آیت‌الله سید محمدباقر صدر(رحمه الله)، تعبیر شیرینى از این حال و قال امام كرده بود. او، به شاگردانش فرموده بود: «ذُوبُوا فِی الْخُمَینِی، كَمَا ذَابَ هُوَ فِی الاِْسْلاَم». مرحوم صدر(قدس سره) خودش از مراجع تقلید بود، رساله عملیه داشت و شاگردان بزرگى تربیت كرده بود كه بعضى از آنان، از مراجع تقلید فعلى هستند. چنان كسى، به شاگردانش توصیه كرده است: «در امام ذوب بشوید؛ آن‌گونه كه او در اسلام ذوب شده بود».
ویژگى امام این بود كه در اسلام ذوب شده بود و چیزى از خود نداشت. او، آینه‌دار طلعت یار بود؛ آینه‌اى براى نشان دادن حقایق اسلام در گفتار، رفتار،
﴿ صفحه 130 ﴾
موضع‌گیرى‌ها و تمام زندگى‌اش. آینه‌اى بود كه نقش حق را راست بنمود. این تجلى اسلام در وجود وى بود كه او را محبوب آدمیان ـ اعم از مسلمان و غیر مسلمان و دوست و دشمن ـ كرد. همه شهادت دادند كه در این قرن، شخصیتى به محبوبیت امام خمینى در عالم ـ میان مسلمانان و غیر مسلمانان ـ مشاهده نشده است. رمز و راز این بى‌نظیرى را شاهد مشهودان بیان كرده است: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا.(97) خدا این محبت را در دل‌ها مى‌اندازد.

امام و احیاى ابعاد فراموش شده اسلام

ویژگى امام این نبود كه اندیشه و آراى تربیتى ویژه‌اى را به نام خویش ارائه كند. برجستگى وى این بود كه «دیدگاه‌هاى تربیتى اسلام» را ارائه مى‌كرد. هنر امام این بود كه نكته‌هاى متروك، مغفول و فراموش شده اسلام را به یاد اندازد؛ آن‌ها را در نظر جامعه آورد و توجّه انسان‌ها را به سوى آن‌ها جلب و جذب كند؛ ولى آنچه مى‌خواست مردم را به آن جذب كند، اسلام بود نه خودش؛ زیرا كه او، خودى نمى‌دید. در این زمینه، سخن‌ها مى‌توان گفت كه از حوصله این مقال و مقام بیرون است.(98)
پیش از امام، در جامعه ما نكته‌هایى از اسلام ـ در همه جنبه‌ها ـ از دیده‌ها دور
﴿ صفحه 131 ﴾
مانده و از آن‌ها غفلت شده بود. مهم‌ترین آن‌ها، بعد سیاسى، حكومت، كشوردارى و اقتصاد بود. در زمینه «مسائل تربیتى» نیز، ابعادى از اسلام مورد غفلت واقع شده بود. امام این ابعاد را زنده كرد. پس در واقع، بهتر است بگوییم كه امام، آراى تربیتى اسلام را زنده كرد، نه آراى تربیتى خود را؛ چون او، براى خودش چیزى و عرشى قائل نبود تا بر آن نقشى ببندد.
اگر دقایق آنچه را كه امام در این دوران زنده كرده بیان كنیم، رشته سخن به درازا مى‌كشد. براى آن‌كه دور نرویم، با یك نگاه كلى و نظر تحلیلى به این مسأله مى‌نگریم. آن نگاه كلّى را با این پرسش آغاز مى‌كنیم كه چرا «مسائل تربیتى اسلام»، متروك و مورد غفلت واقع شده بود؟ مگر «اسلام» در كشور ما، چهارده قرن زنده نبود؟ جایى كه بهترین خدمت را به اسلام و نشر افكار و معارف اسلام كرده‌اند، مردم همین سرزمین بوده‌اند. خدماتى كه ایرانیان براى نشر اسلام انجام دادند، شاید هیچ كشورى در دنیا انجام نداده باشد.
اگر حكایت چنان بود، چرا اوضاع چنین شد؟ یعنى اگر جامعه ما آن خدمات را سرانجام ارائه داد، پس چرا «مسائل تربیتى اسلام» مورد غفلت واقع شد و محتاج احیاگرى مانند امام بود تا آن‌ها را زنده كند؟ پاسخ این مسائل را به اجمال مى‌دانید؛ اما اكنون، اندكى از آن را تحت عنوان «علت آن غفلت و تغافل» بررسى مى‌كنیم.

علت فراموش شدن آراى تربیتى اسلام

در دوران‌هاى گذشته و در زمان سلاطینى كه بر این سرزمین حكومت كردند ـ چه پیش از اسلام و چه پس از آن ـ در عمل آنچه ترویج مى‌شد، بر محور دربار و
﴿ صفحه 132 ﴾
درباریان بود. درست است كه علاقه مردم مسلمان به اسلام، حاكمان را مجبور مى‌كرد كه ـ براى جلب و جذب مردم هم كه شده ـ از اسلام دم بزنند؛ به این لحاظ، برخى از سلاطین كه هوشمندتر بودند یا شرایط خاص اجتماعى ایجاب مى‌كرد تظاهر بیشترى به دیندارى و طرفدارى از دین بنمایند؛ ولى «اصل كلّى» این بود كه محور، شخص سلطان و درباریان بودند. هر چه در جهت تأمین آمال آنان بود، پیش مى‌رفت و هر چه را نمى‌پسندیدند، تغییر مى‌دادند.
اوضاع چنین بود تا دوران مشروطیت كه حركت سیاسى جدیدى در كشور ما و برخى كشورهاى اسلامى دیگر پدید آمد. برخلاف آنچه برخى از نویسندگان بى‌انصاف یا ناآگاه مطرح مى‌كنند، در قیام مشروطیت و مبارزه با استبداد و حمایت از «عدالتخانه»، بالاترین نقش را علما داشتند و در این راه شهدایى نیز دادند؛ حتى آن كسى را كه به عنوان ضد مشروطه معرفى مى‌كنند،(99) بزرگ‌ترین حامى
﴿ صفحه 133 ﴾
مشروطه و ضد استبداد بود؛ منتها، او مى‌گفت: «بناى مشروطه، باید بر مبناى مبانى اسلام ساخته شود». به اصطلاح یعنى مشروطه، باید مشروعه باشد. غربزدگان مى‌گفتند كه مشروطه، منهاى مشروعه؛ یعنى همین چیزى كه امروز هم، نویسندگان دگراندیش و گویندگان غربزده با سوء استفاده از فضاى آزاد كشور تكرار مى‌كنند و به تجدید آن تخریب، تحریف و سمپاشى‌ها اقدام كرده‌اند.
امروز هم در روزنامه‌ها، مقاله و سخنرانى‌ها ـ كسانى كه كم و بیش مى‌شناسید ـ تلاش مى‌كنند كه دین را از سیاست و حكومت جدا كنند. آن‌ها مى‌كوشند كه بگویند اگر آزادى هست و اگر دموكراسى بخواهد سر بگیرد ـ و باشد ـ باید دین كنار زده بشود؛ با وجود دین، آزادى و دموكراسى مفهومى ندارد. آن روز هم در مشروطه، چنین مسأله‌اى بود؛ تقى‌زاده و همفكران او مى‌گفتند: «اگر ایران بخواهد سعادتمند بشود، باید از فرق سر تا ناخن پا فرنگى بشود».
آنان مى‌گفتند كه مشروطه را منهاى دین مى‌خواهیم. مرحوم شیخ فضل‌الله نورى مى‌گفت: مشروطه را با شرط رعایت دین (مشروطه مشروعه) مى‌پذیریم. به همین دلیل او را اعدام كردند؛ وگرنه او مخالف مشروطه نبود. او از پیشگامان و بنیانگذاران نهضت مشروطه بود. آنان كه تاریخ را تحریف و تخریب مى‌كنند، مى‌كوشند شیخ شهید را طرفدار استبداد معرفى كنند؛ در حالى كه او مخالف بى‌دینى بود، نه مدافع استبداد؛ و در همین مسیر (پاسدارى از دین و مبارزه با كجروان جامعه) به شهادت رسید.
بگذریم از آن زمان كه نهضت با رهبرى، مشاركت و همدلى جدى مراجع تقلید ـ نه یك روحانى مانند من ـ بزرگانى مثل مرحوم آخوند خراسانى، مرحوم شیخ عبدالله مازندرانى، مرحوم حاج میرزا حسین نجل، حاج میرزا خلیل تهرانى،
﴿ صفحه 134 ﴾
مرحوم میرزا محمدحسین نائینى، مرحوم آقا نجفى اصفهانى، مرحوم آقا نورالله اصفهانى و... شكل گرفت. كسانى كه بیشتر آن‌ها از مراجع تقلید بودند، این قیام را رهبرى كردند. هدف آنان این بود كه زورگویى‌هاى پادشاهان را محكوم، محدود و مشروط به این كنند كه موافق با ارزش‌هاى اسلامى باشد؛ ولى دزدانى كه مترصد آشفته‌بازار بودند و فرصت‌طلبان ـ و شاید در بین آنان ایادى دشمنان و ایادى استعمار ـ كوشیدند از آن فضاى ضد استبدادى كه به وجود آمده بود، به نفع اهداف و نیات ناپاك خودشان سوء استفاده كنند و چنین نیز كردند. نظام مشروطه‌اى كه براى رعایت احكام اسلام، رفع ظلم و نشر عدل برقرار شده بود ‌و طبق «اصل دوم متمم قانون اساسى»(100) شرط شده بود كه باید مصوبات مجلس شوراى ملى، به تأیید پنج نفر از علماى طراز اوّل (هیئت نظّار) برسد تا احكام اسلامى رعایت و تأمین بشود؛ یعنى چیزى شبیه «شوراى نگهبان» كنونى ـ نتیجه عكس داد؛(101)یعنى سركوبگر اسلام و مروج كفر شد.
﴿ صفحه 135 ﴾
آن روز، هنوز این نظر (هیئت نظار)، خام بود. «شوراى نگهبان» امروز، شكل تكامل یافته‌اى از صورت پنج نفر علماى طراز اوّل مى‌باشد. آن ایام، هیئت نظار در داخل مجلس بود ـ و سرانجام ـ ممكن بود كه این پنج نفر در مجلس، تحت تأثیر فضاى مجلس قرار بگیرند(102) و جوّ جنجالى مجلس، فرصت تأمل و دقت نظر را از آنان بگیرد. امروز، قوانین پس از آن كه به تصویب نمایندگان رسید، به شوراى نگهبان فرستاده مى‌شود. در شورا، شش نفر از فقیهان مصوبات مجلس را بررسى مى‌كنند تا ببینند كه مخالف شرع هست یا نیست. پوشیده نیست كه «شوراى نگهبان»، مى‌تواند اعتبار بیشترى از آن «هیئت پنج نفره» داشته باشد؛ به هر حال آن روز، چنین اصل و شرطى بود كه باید گفت «حبذا آن شرط»؛ هرچند كه جزایش شاد نبود؛ نمى‌دانم آیا موردى در تاریخ مشروطیت مى‌یابید كه این «علماى طراز اوّل» توانسته باشند نقش كارسازى ایفا كنند؟ حكومت اسلامى كه بر اساس و به نام دفاع از احكام اسلام و مبارزه با استبداد و دیكتاتورى سلاطین پى‌ریزى شده بود، در عمل به حكومتى شبیه «لائیك» تبدیل شد. قوانین غیر اسلامى تصویب مى‌شد و كسى هم جرأت نداشت سر به مخالفت بردارد؛ حتى كار سكولارهاى تندرو به جایى رسید كه در این اواخر،(103) تاریخ اسلام را هم عوض كردند. آنان به جاى تاریخ هجرى شمسى (مثلا 1353)، تاریخ
﴿ صفحه 136 ﴾
زرتشتى (2532) مى‌نوشتند و دمادم، از تاریخ دوهزار و پانصد ساله دم مى‌زدند؛(104)یعنى ترویج و احیاى زرتشتى‌گرى و ملى‌گرایى منهاى اسلام؛ همین چیزى كه امروز ـ به یمن وجود آزادى بیان ـ در بعضى از روزنامه‌هاى مدّعى تسامح و تساهل دیده مى‌شود؛ به گونه‌اى كه اگر مقاله‌اى را از یكى از روزنامه‌ها و نشریه‌هاى امروز بردارید و بخوانید، خیال مى‌كنید كه یك زرتشتى آن را نوشته یا اصلا محفل زرتشتى‌ها این نشریه را منتشر مى‌كند. آن قدر اصطلاحات اهورامزدا و گشتاسب و مانند آن را مى‌بینید، خیال مى‌كنید كه لوح و قلم این جریده در دست محفل زرتشتیان و نوشتار این روزنامه به بیان و بنان آنان است و از آن‌جا بیرون تراویده.(105)
پس آنچه سبب شد آراى تربیتى اسلام به فراموشى سپرده شود، خیانت غربزدگان بود؛ وقتى مدارس جدید تأسیس شد ـ غیر از آن اوایل كه چند تن از علما، دانشمندان و حتى فقها را براى تأسیس ارگان‌هاى كشور اسلامى به كار
﴿ صفحه 137 ﴾
گرفتند و بعد ایشان كنار زده شدند و تحصیلكرده‌هاى فرانسه و انگلیس را جایگزین این اندیشمندان اسلامى كردند. كسانى كه با فرهنگ اسلامى آشنایى نداشتند؛ حتى اگر خیّر و خیرخواه هم بودند، باز نمى‌دانستند كه باید چه كنند؛ زیرا بهره‌اى از علوم اسلامى نداشتند. بهره آنان از علم، چیزى بود كه استادان دانشگاه سوربن یا هاروارد و یا امثال این‌ها به آنان داده بودند. آنان مى‌آمدند و بدون نقد و نظر یا جرح و تعدیلى هر چه داشتند، مى‌آوردند و عرضه مى‌كردند. اگر كتاب هم مى‌نوشتند، از همان مایه‌هاى سوربن، هاروارد و آكسفوردى بود كه یادشان داده بودند؛ چه این‌كه بسیارى از آن‌ها، تنها ترجمه بود؛ یعنى تبلیغ و ترویج همان نظریه‌هاى آن‌ها.
اكنون هم پس از گذشت دوران‌ها و این همه پیشرفت علمى، بسیارى از كتاب‌هاى دانشگاهى ما از حد ترجمه فراتر نرفته است؛ در عین حال، بسیارى از آن‌ها ـ پس از آن‌كه چند بار چاپ و در دانشگاه‌ها تدریس شده بودند؛ ولى ـ هنوز با اصلش مطابقت ندارد؛ در نتیجه ما ترویج ترجمه نادرست و تبلیغ افكار نادرست مى‌كنیم!
این‌كه فرهنگ كشور و تعلیم و تربیت جامعه برگرفته از نظام غربى و آموزش و پرورش اروپایى باشد، نهال نامباركى بود كه در جامعه ما كاشته شد و بعد هم با آبیارى‌هایى كه از سیاست‌هاى مختلف مى‌شد، به بار نشست و این میوه‌هاى تلخ را به بار آورد و به كام كشور ریخت. فرزندان ما را از اسلام، فرهنگ ناب اسلامى و تعالیم تعالى‌بخش الاهى دور ساختند؛ در عوض آنان را با گرایش‌هاى مادّى، بى‌بند و بارى، هوس‌بازى و بى‌اعتنایى به ارزش‌ها بار مى‌آورند؛ به گونه‌اى كه وقتى تحصیلات عمومى آن‌ها تمام مى‌شود، آرزوى فرنگ و تحصیل در آن‌جا را
﴿ صفحه 138 ﴾
بكنند، مدركى از دانشگاه‌هاى خارجى بگیرند و به آن افتخار كنند. هنگام برگشت نیز، با تكبر، غبار از خود بیفشانند كه ما مدرك از دانشگاه سوربن و كجا و ناكجا آباد گرفته‌ایم! به نام آن چند دانشگاه و مقدار اصطلاحات نادرست و درست به هم آمیخته فخر مى‌فروشند و به جلوه مى‌آیند؛ افتخارات ملّى خویش را در گوشه‌اى رها مى‌كنند و به معارف دین، قرآن مبین و به علما و اندیشمندان دلسوز اعتنایى نمى‌كنند!
كوتاه سخن این‌كه اسلام توانایى داشت، نسل برومند و نیرومندى را تربیت كند تا مایه سرفرازى كشور باشد؛ اما غربزدگان نخواستند كه از این منبع غنى استفاده كنند. آنان دل در گرو فرهنگ بیگانه نهادند و معتقَدات غرب را ترویج كردند و آن‌ها را ابزار زندگى خویش ساختند! در نتیجه، به جاى آن‌كه «مؤمن خویش و كافر فرنگ» شوند، كافر خویش و مؤمن فرنگ شدند!
ناگفته نگذریم كه در همان زمان ـ و بعدها هم حتى تا این زمان ـ افرادى كه مقابل این حركت خائنانه قد بر‌افراشتند و ایستادند، كم نبودند؛ بهویژه در میان مسؤولان آموزش و پرورش، آموزگاران، دبیران و مدیران مؤمن و متعهد چنان آدمیانى به دست مى‌آمد؛ كسانى كه با چنگ و دندان، فرهنگ اسلامى را حفظ كردند. آن‌ها كوشیدند معارف اسلامى را به دانش‌آموزان منتقل كنند. براى این منظور مدارس ملى را ساختند و در مدارس دولتى هم در حد توان تلاش كردند كه مسائل اسلامى را تبلیغ و ترویج كنند. خدمات این عزیزان ـ در طول تاریخ ـ در پیشگاه خدا محفوظ است؛ خدا به گذشتگان آن‌ها اجر و جزاى كامل مرحمت فرماید و به زندگان آن‌ها؛ سلامت، سعادت، طول عمر و توفیق بیشتر عنایت كند! مدارس جامعه تعلیمات اسلامى و رفاه و علوى، از آن جمله است كه در تهران بنیان نهاده شد.
﴿ صفحه 139 ﴾
به هر حال، كارى كه امام كرد، این بود كه تنها، مقابل غربزدگان قد بر افراشت(106). سپاهى كه با ساز و برگ كافى و پشتیبانى بین‌المللى و تبلیغاتى همه كشورها براى دست‌نشاندگان آن‌ها، در ایران مى‌كوشیدند تا در آستانه قرن بیستم، كشور آزادمردان و آزادزنان بسازند. آن‌ها تمدن بزرگ را به مردم نوید مى‌دادند و طرفداران و اربابان آنان نیز حمایت و تشویق مى‌كردند. كار به جایى رسید كه كم‌كم ارزش‌هاى اسلامى به فراموشى سپرده شد و مورد استهزا قرار گرفت. دیگر دیندارى، مایه خجلت شده بود؛ به گونه‌اى كه اگر دانشجوى دختر مى‌خواست روسرى بپوشد و به دانشگاه برود، خجالت مى‌كشید! یك جوان مسلمان دانشگاهى كه مى‌خواست نماز بخواند، مى‌بایست جایى دور از دید و چشم دیگران براى نماز پیدا مى‌كرد تا مسخره‌اش نكنند!
این‌ها افسانه نیست. از كسانى كه مقدارى سن و سالشان بیشتر است، بپرسید تا گوشه‌اى از آنچه دیده‌اند، برایتان باز‌گویند؛ تا بگویند كه كار دستگاه آموزش و پرورش ما ـ بهویژه در سطح آموزش عالى و دانشگاه‌ها ـ به كجا كشیده بود.
امام جلوى این سیل خروشان و مُخرّب را گرفت؛ آن را به كلّى برگرداند و از بستر ناپاك و مسیر منحرفش به «صراط مستقیم» هدایت كرد؛ تعلیم و تعلم را ـ به شرط «خواندن به اسم ربّ» ـ در آن جاده مستقیم، عبادت اعلان كرد. او این سیل سرگردان، موج‌فشان و مخرب را در جهت صحیح به جریان انداخت.
﴿ صفحه 140 ﴾
كار امام، دقیقاً مانند مهار كردن سیل بنیان‌كن و استفاده درست از آب آن پس از مهار كردن بود. اندكى در تشبیه پیش گفته تأمل كنید! آیا در فصل بهار، سیل خروشان را دیده‌اید كه سر در كوى و برزن مى‌نهد و همه چیز را با خود مى‌برد. امدادگران در چنین اوضاعى، در نهایت، سیل‌بند درست مى‌كنند كه آن را متوقف سازد تا خانه‌ها را خراب نكند؛ ولى اگر سیلى عظیم با امواجى سركش طغیان كند و راه بیفتد، دیگر نه بند دوام مى‌آورد و نه بنّا؛ زیرا نمى‌شود كه مسیرش را تغییر داد؛ امان نمى‌دهد كه سیل‌بند بزنند. این‌جا كسى مى‌خواهد كه سدّى ذوالقرنین‌گونه بزند. امام آمد و به خوبى از عهده این كار برآمد. او، مسیر یك سیل بنیان‌كن را تغییر داد و آن را در اختیار گرفت و برگرداند؛ یعنى كارى شبیه اعجاز انجام داد.
فراموش نكرده‌ایم بعد از پیروزى انقلاب كه «تجمل‌گرایى» در جامعه ما عیب شده بود، حتى بعضى از خانم‌ها حاضر نبودند براى شب عروسى هم آرایش بكنند؛ چون آن را كارى طاغوتى مى‌دانستند. از یاد نبرده‌ایم خانم‌هایى را كه قبول نمى‌كردند مهر سنگینى را در ازدواج بپذیرند. این قضایا، اسطوره و افسانه نیست؛ بلكه واقعیت‌هایى است كه در همین كشور اتفاق افتاد. تفریط‌هایى هم وجود داشت كه اشتباه بود. باید در تمام امور، اعتدال را رعایت كرد كه «خَیرُ‌الامور» است؛ وگرنه اگر آدم بخواهد كه از افراط به تفریط پناه ببرد ـ آن هم ـ مشكلاتى دیگر به بار مى‌آورد. افراط و تفریط، كار عاقلان نیست و هیچ‌كدام درست نمى‌باشد.
با حركت امام، فرهنگ جامعه عوض شد؛ ساده زیستن به جاى تجمل‌گرایى نشست و ایثار، جایگزین خودخواهى و خودپرستى شد و در اندك زمانى، مردم ایثارگر شدند.
﴿ صفحه 141 ﴾
آن زمانى كه ـ در اوایل انقلاب ـ نفت كم بود، این جوان‌ها به راه مى‌افتادند و براى خانه‌هاى پیرمردها و پیرزن‌هایى كه دستشان به جایى نمى‌رسید، نفت مى‌بردند؛ حتّى سهمیه خویش را براى آنان مى‌بردند. حاضر مى‌شدند كه خودشان سرما بخورند تا مردم محروم نفت داشته باشند و راحت به سر ببرند؛ وَیُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَة(107).
این مسائل، به دست چه كسى در این كشور رواج یافت؟ چه كسى چنین قدرتى داشت و سرچشمه قدرتش از كجا بود؟ امام، محرك این حركت بود. فقط او، چنان قدرتى داشت؛ قدرتش را هم از اسلام گرفته بود؛ ولى هیچ‌گاه نگفت كه من چنین نیرویى دارم؛ مگر آن وقت كه باید مقابل دشمن، عظمت اسلام را به رخ آن‌ها بكشد. به این دلیل فرمود: «من دولت تعیین مى‌كنم. من تو دهن این دولت مى‌زنم».(108) آن‌جا مى‌خواست كه اسلام را مقابل طاغوت جلوه دهد؛ وگرنه مقصود، شخص خودش نبود. او كه هیچ وقت به فكر شخص خود و زندگى شخصى خویش نبود. خانه و كاشانه‌اش، گواه صدقى بر این مدعایند؛ آن خانه‌اش بود و این اثاثیه‌اش؛ آن اموالش بود و آن زندگى ساده‌اش كه نمونه‌هایش را گاهى در تلویزیون دیده‌اید و گاهى هم برایتان نقل كرده‌اند؛ هرچند كه صدها برابر گفته‌ها، ناگفته مانده است.
پس كار امام این بود كه «تربیت اسلامى» را زنده كرد. كلید سعادت ما، این است و بس. اگر به راستى، به امام و اندیشه‌هاى او احترام مى‌گذاریم، باید اسلام را بهتر بشناسیم.
﴿ صفحه 142 ﴾
امام نه‌تنها فرهنگ ناب محمدى(صلى الله علیه وآله) و مذهب جعفرى(علیه السلام) را به جلوه آورد، بلكه پیروان دیگر ادیان را به اصل فراموش شده خویش برگرداند و متوجّه خود كرد. اكنون، اندكى به این دو مطلب مى‌پردازیم.