سیری در ساحل(بینش و منش حضرت امام خمینی(ره))

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: علی احمدی خواه

تبعید امام و تعقیب یاران

وقتى مرحوم دكتر بهشتى از آلمان برگشت، تصمیم گرفت كه در تهران بماند و براى همان كارهاى تحقیقى «مركزى» تشكیل بدهد. او پس از تشكیل آن «مركز تحقیقاتى» همه فیش‌ها را تحویل گرفت و به تهران برد؛ ولى متأسفانه طولى نكشید كه ساواك آن مركز را اشغال كرد و تمام فیش‌ها و یادداشت‌ها را ضبط كردند. از این ماجرا، غمناك و متأثر شدیم؛ براى آن‌كه زحمت‌هاى چندین ساله ما تباه شد و محصول آن تحقیقات بر باد رفت؛ البته مفاهیم علمى آن تحقیقات به یغما رفته، در ذهن ما بود. قرار بود كه فیش‌ها براى یك سلسله تحقیقات مكتوب و مدوّن، مبنا قرار بگیرد.
خلاصه این‌كه تلاش آن هیئت یازده نفره (هیئت مدرسین) ادامه داشت تا این‌كه اساسنامه هیئت كشف شد. در جریانى كه یكى از اعضا به دلیل دیگرى تحت تعقیب بود، خانه‌اش را بازرسى و در لابه‌لاى كتاب‌هایش، نسخه «اساسنامه» را پیدا كرده بودند. سپس در جریان بازجویى معلوم شده بود كه آن نسخه، به خط بنده است. به این جهت تحت تعقیب قرار گرفتم.
بنده همان‌گونه كه در هیئت «مدرسین» مشاركت داشتم، به كارهاى دیگرى هم مشغول بودم؛ براى مثال تهیه و توزیع نشریه انتقام، مشاركت در نشریه بعثت، همكارى با هیئت‌هاى مؤتلفه و نیز مسؤولیت یكى از جلسه‌هاى هیئت‌هاى مؤتلفه؛ یك جلسه آن را آیت‌الله خامنه‌اى (مقام معظم رهبرى)، جلسه
﴿ صفحه 105 ﴾
دیگر را جناب آقاى هاشمى رفسنجانى و جلسه‌اى را هم شهید دكتر محمدجواد باهنر اداره مى‌كرد. این، همكارى‌هایى بود كه در تهران داشتیم. در طول هفته، یكى دو شب به تهران مى‌رفتیم.
این فعالیت‌ها همچنان ادامه داشت تا زمانى كه حسنعلى منصور نخست وزیر ترور شد و به قتل رسید. با هلاكت او بهانه‌اى به دست دشمن افتاد و هیئت‌هاى مؤتلفه تحت تعقیب قرار گرفتند. افرادى كه در جریان ترور منصور دخالت داشتند، گرفتار شدند؛ چند نفر از آنان، اعدام و تعدادى نیز در حدود دوازده سال (تا اواخر حكومت رژیم شاه معدوم) به حبس محكوم شدند.
پس از این حادثه از یك سو، هیئت‌هاى مؤتلفه دیگر نتوانستند كه فعالیت‌هاى چشمگیرى داشته باشند؛ زیرا تقریباً تمام اعضاى آن‌ها شناسایى شده و زیر نظر بودند. از سوى دیگر، هیئت مدرسین قم نیز كشف شد و در پى آن، بیشتر افراد هیئت ‌گاهى در رابطه با هیئت و گاهى هم به لحاظ مسائل دیگرى‌ـ دستگیر شدند.
در همین گیر و دار بنده و مرحوم شهید دكتر باهنر در مسجد جلیلى تهران ‌كه در آن زمان، آقاى مهدوى‌كنى نماز جماعت را در آن‌جا اقامه مى‌كرد‌ـ سخنرانى داشتیم. موضوع سخن بنده هم در آن جا «حكومت اسلامى» بود.
در آن ایّام، آقاى منتظرى در زندان بود. یكى از افرادى كه به زندان رفت و آمد داشت، پس از سخنرانى آمد و گفت: «یك پیغام خصوصى براى شما دارم. من، زندان بودم و آزاد شدم. آقاى منتظرى براى شما پیغام فرستاد كه به دوستان بگویید آنان كه بیرون هستند و در زندان نیستند، متوارى شوند؛ زیرا مسأله «هیئت» كشف شده و «اساسنامه‌اش» به چنگ مأموران رژیم افتاده است. همه
﴿ صفحه 106 ﴾
اعضاى آن هم شناسایى شده‌اند و مشخص شده كه اعضاى اصلى، چه كسانى هستند».
پس از دریافت این پیغام، بنده و آقاى مشكینى و آقاى هاشمى رفسنجانى كه آزاد بودیم و در روزهاى آخر بهار و تعطیلى درسى قرار داشتیم، تصمیم گرفتیم از قم و تهران خارج شویم. آقاى هاشمى به رفسنجان رفت؛ چون رفسنجان در آن زمان، حكم جزیره امنى را داشت. مسؤولان آن شهر با تجار و معتمدان آن دیار، ارتباط نزدیك داشتند و در اختیار آنان بودند. آنان هم به مسؤولان كمك مى‌كردند. به این صورت، محیط رفسنجان به منطقه‌اى تقریباً امن تبدیل شده بود. بنده نیز بدون آگاهى از مقصد آقاى هاشمى، به منطقه‌اى بین یزد و رفسنجان رفتم. آن‌جا با خبر شدم كه ایشان در رفسنجان منبر مى‌رود. من ابتدا باور نكردم؛ زیرا بنا بود كه او متوارى شود، با این حال، به رفسنجان رفتم و قضیّه را چنان دیدم كه شنیده بودم. آقاى هاشمى در آن‌جا مستقر بود و منبر مى‌رفت. بنده نیز در یك سخنرانى ایشان شركت كردم؛ در حالى كه رئیس شهربانى را دیدم كه نزدیك در روى صندلى نشسته و آقاى هاشمى هم بر سمند سخن سوار است. كتاب سرگذشت فلسطین(87) او، در همان‌جا به فروش مى‌رسید.
چند روز ‌تا پایان ماه صفر‌ـ در رفسنجان بودم. پس از ماه صفر كه ایشان را دستگیر كردند، بنده نیز به شهرستان یزد برگشتم و تابستان را در اطراف یزد به سر بردم. اوایل پاییز به سمت تهران آمدم و مدتى هم در اطراف تهران بودم تا این‌كه وضع، عادى شد و در پایان آن گذار و گریز به قم برگشتم. مدتى هم در قم
﴿ صفحه 107 ﴾
بودم. در قم هم، خیلى بیرون نمى‌آمدم تا این‌كه مأموران ساواك به دو دلیل مرا تعقیب كردند: نخست، كشف همان اساسنامه «هیئت مدرسین» و دیگرى، نامه‌اى كه براى حضرت امام در قیطریه نوشته بودم.
قضیّه از این قرار بود كه مدت‌ها پس از تبعید امام به تركیه، چندان كسى به خانه ایشان رفت و آمد نمى‌كرد؛ مأموران هم، متعرض آن جا نمى‌شدند. نمى‌دانم كه چه چیزى حساسیت دولت را برانگیخته بود كه ناگهان مأموران ساواك به خانه امام، حمله كردند و همه كتاب‌ها، اسناد و مداركى را كه در آن‌جا بود، با خود بردند.
از جمله اسنادى كه برده بودند، همان نامه‌اى بود كه براى امام نوشته بودم و پیش‌تر اشاره شد. این «نامه» را با «اساسنامه» تطبیق داده بودند. هر دو آن‌ها به خط بنده بود؛ البته «اساسنامه» امضا نداشت؛ ولى خطش، خط بنده و در پایان نامه هم امضاى بنده نمایان بود.
مأموران ساواك براى غافلگیر كردن ما، از چیزهاى گوناگونى مى‌پرسیدند. ما هم دقت مى‌كردیم تا رمز بازجویى را به دست آوریم. بنده هم دنبال این بودم كه ببینم آنان روى چه مطلبى حساسیت دارند و چه مدركى از ما به دست آورده‌اند.
بنده از ابتدا، به فكر این روز بودم و احتیاط مى‌كردم؛ و بهمین جهت پاسخ بازجوییها را به دستخط رسمى و معمول ننوشتم؛ بلكه مانند خط دانش آموزان ابتدایى نوشته بودم تا خط را نشناسند و امضا را هم به گونه‌اى دیگر ‌غیر از امضاى رسمى‌ـ كرده بودم. آن‌ها اصرار مى‌كردند تا از بنده اقرار بگیرند كه این خط را من نوشته‌ام؛ اما من اعتراف نمى‌كردم. ساعت‌ها، از خط بنده نمونه‌بردارى كردند. چند بار، قلم را عوض كردند. بهانه‌هاى گوناگون مى‌گرفتند؛ مثلا مى‌گفتند بلند شو و ایستاده بنویس! بنشین و نشسته بنگار! با این قلم بنویس و... .
﴿ صفحه 108 ﴾
اندك اندك متوجّه شدم كه اینان به خط من حساسیت دارند؛ و بنده هم خیلى ساده با آنان برخورد مى‌كردم؛ به گونه‌اى كه گویا هیچ اتفاقى نیفتاده است! براى مثال مى‌گفتند: «نزد چه كسانى درس خواندى؟» مى‌گفتم: نزد حضرت آیت‌الله بروجردى و حضرت آیت‌الله خمینى». مى‌پرسیدند: «نزد هر كدام چند سال؟» پاسخ مى‌شنیدند كه براى مثال نزد آیت‌الله بروجردى چهار سال و نزد آیت‌الله خمینى هم هشت سال درس خواندم. با احترام اسم ایشان را بر زبان مى‌آوردم؛ منتها نه به صورتى كه جنبه سیاسى داشته باشد؛ بلكه مانند طلبه‌اى كه به استادش احترام مى‌گذارد.
مى‌پرسیدند كه ارتباط شما با ایشان چگونه بود؟ جواب مى‌دادم: «معلوم است كه شاگرد چگونه با استادش ارتباط دارد. شاگرد، پرسش دارد و رفت و آمد و پرسش مى‌كند و پاسخ مى‌خواهد». ارتباط را انكار نمى‌كردم؛ ولى به صورت یك ارتباط ساده استاد و شاگردى. پرسش دیگرشان این بود كه: «آیا با ایشان مكاتبه‌اى هم كرده‌اید؟» گفتم: «نه! یادم نمى‌آید كه با ایشان مكاتبه‌اى كرده باشم؛ چون اگر پرسشى داشتم، از خودشان مى‌پرسیدم و دیگر احتیاجى به مكاتبه و نامه‌نگارى نبود!»
پس از این بازجویى طولانى كه مختصرش بیان شد، فردى آن «نامه» را آورد. یك سطرش را نشان داد و گفت: «این خط را مى‌شناسى؟» نخست، متوجّه نشدم كه این كدام نوشته است و این خط از كجاست كه ایشان از من دارند. هرچه دقت كردم نتوانستم به دست بیاورم كه این چه سندى است كه یك قسمت آن را آورده بودند تا من نتوانم تشخیص بدهم كه مضمونش چیست. گفتم: «نه! نمى‌دانم كه این چیست و خط كیست؟» بازپرس پرسید: «اگر كارشناس ما بگوید كه این خط
﴿ صفحه 109 ﴾
شماست، چه مى‌گویید؟» گفتم: «اگر كارشناس باشد، نمى‌گوید خط من است و چنین چیزى را نخواهد گفت؛ زیرا خودم مى‌دانم كه خطم چگونه است». گفت: «اگر ثابت شد كه این خط تو است؟» گفتم: «اگر چنین چیزى ثابت شد، به لوازمش ملتزم و تبعاتش را پذیرا هستم؛ ولى مطمئن هستم كه چنین چیزى ثابت نخواهد شد. نمونه خط من كه ‌از صبح تا به حال، كه چقدر خط نوشتم‌ـ نزد شما هست، هیچ شباهتى به نوشته آن كاغذ ندارد».
دستاویز دیگرشان در بازجویى، امضاى پاى نامه بود. آنان با اصرار مى‌گفتند كه مى‌دانیم این امضاى تو است؛ همان‌گونه كه آن خط را هم تو نوشته‌اى. آن خط و این امضا هر دو مال تو است و چون اعتراف نمى‌كنى، قلم بردار و تعهدنامه بنویس كه اگر ثابت شود این خط، خط من است، به لوازم قانونى آن هم ملتزم هستم و هر مجازاتى داشته باشد، قبول دارم».
وقتى چنین تعهدى از من خواستند، گفتم: «بنویسم كه كدام نوشته، خط من است؟ آنچه من مى‌نویسم، صفحه جداگانه‌اى است؛ مشار الیه «این نوشته» چیست؟» بازجو گفت: «این نامه‌اى كه نزد من است». گفتم: «نامه‌اى كه نزد شماست؟! هزاران نامه، نزد شماست؛ با این وصف، معلوم نمى‌شود كه ضمیمه چه چیزى و كدام نامه است . شما مشخصات نامه را توضیح دهید تا بگویم كه نامه‌اى با چنان مشخصاتى كه مى‌گویید، خط من است یا نیست». گفت: «نامه‌اى كه با این عنوان آغاز شده است: «محضر مبارك حضرت آیت‌الله العظمى خمینى...». با این وصف، دانستم كه این، كدام نامه است.
تعهدنامه را این‌گونه نوشتم: «نامه چند صفحه‌اى كه با این عنوان «محضر مبارك...» آغاز شده است و این خصوصیات را دارد، خط من نیست و اگر ثابت شد كه این نوشته خط من است، لوازم (مجازات) قانونى آن را نیز مى‌پذیرم».
﴿ صفحه 110 ﴾
با كشف این اسناد به دست مأموران ساواك، «هیئت مدرسین» نتوانست به كارش ادامه بدهد؛ براى این‌كه هر كدام از اعضاى آن، مدتى گرفتار زندان شده بودند. بیشتر اعضا اعتراف نكردند و كسانى كه ناچار به اقرار شده بودند گفته بودند كه یك «طرح ابتدایى» براى انجام چنین كارى در ذهن داشتیم؛ ولى هنوز براى اجراى آن تصمیم نگرفته بودیم. اعتراف دوستان و همراهان، در این حد بود.
مرحوم شهید آیت الله قدوسى(رحمه الله) مى‌گفت: «مرا براى بازجویى ‌درباره طرح یاد شده‌ـ به اتاقى بردند و آن «طرح» را برداشتند تا در حضور بنده بر روى میز بزرگى پیاده كنند. تشكیلات، شبكه‌ها و واحدهایش را مشخص ساختند و كیفیت ارتباط بین آن‌ها را به صورت «مجموعه‌اى» در‌آوردند. یك میز بسیار بزرگ، با طرحى مفصل كه همه چیز آن معین شده بود». در چنین زمانى گفتند: «این‌ها را چه افرادى طرّاحى كرده‌اند؟ این، فكر چه كسى است؟»
با وجود همه فشارهایى كه از هر سو وارد مى‌كردند ‌از زندان و حبس تا تعقیب، تهدید، بازجویى و بازرسى‌ـ، چیزى به چنگ نیاوردند و نفهمیدند كه بر اساس آن «اساسنامه» چه كارهایى انجام شده بود؛ ولى به هر حال با فاش شدن اساسنامه، هیئت ما نیز تشكّل نخستین خود را از دست داد؛ هرچند اعضاى آن با هم ارتباط غیر تشكیلاتى داشتند و در حد امكان، كارهایى هم انجام مى‌شد تا به مسائل نزدیك انقلاب منجر شد.

امام و دغدغه حوزه و دانشگاه

موضوعى كه باید درباره آن، لختى خامه را بر نامه راند، دغدغه امام درباره مسائل حوزه و دانشگاه است. پس از پیروزى انقلاب اسلامى، كارهاى فراوانى ‌چه از
﴿ صفحه 111 ﴾
ناحیه حوزه و چه از سوى مردم، مسؤولان و انقلابى‌ها‌ـ انجام شده است. كارى كه براى بنده اهمیت داشت امور فرهنگى و مسائل حوزوى بود. چندان علاقه‌اى به كارهاى اجرایى، ادارى و نظیر آن نداشتم؛ نه این كارها از دست و زبان ما بر‌مى‌آمد و نه ما را ارادتى بدان امور بود؛ به همین دلیل پس از پیروزى انقلاب اسلامى كوشیدم كه از این موقعیت براى جبران كمبودهاى فرهنگى و ضعف‌هاى حوزه ‌به مقدارى كه برایم میسّر است‌ـ بهره ببرم. به طور طبیعى سال اوّل انقلاب، جاى طرح این مسائل نبود. پس از آن‌كه امواج انقلاب آرام گرفت، آشوب‌ها فرو نشست، زد و خوردهاى داخلى كم شد، گروه‌ها تا حدى كنترل شدند و نهادهاى نظام منظم شده و شكل گرفت، امام به تهران عزیمت كرد.

امام و مؤسسه در راه حق

پس از عزیمت امام به تهران، با گروهى از دوستان كه پیش‌تر با هم، هم مباحثه بودیم، جلسه‌اى برگزار كردیم. در آن جلسه، گفتوگو درباره این مسأله بود كه ما اعضاى حوزه، عمرى را در این راه صرف كرده‌ایم. اكنون در این انقلاب چه تكلیف و رسالتى بر دوش داریم و براى حوزه چه خدمتى مى‌توانیم بكنیم تا حوزه در آینده براى انقلاب و اسلام مفید باشد.
با حُسن ظنّى كه حضرت امام به بنده داشتند، دوستان گفتند كه تو خود، پیشنهادهایت را خدمت ایشان (امام) عرضه دار! در پى این درخواست دوستان؛ یعنى آقایان محمد یزدى، محمدى گیلانى، حسین مظاهرى، سید محسن خرازى، از حضرت امام وقت ملاقات گرفتیم و خدمت ایشان شرفیاب شدیم. بنده درباره مسائل حوزه، مطالبى را بیان كردم كه اجمالش این بود:
﴿ صفحه 112 ﴾
«حوزه‌اى كه ما داریم، حوزه‌اى است كه از رژیم گذشته باقى مانده و با وجود آن ضربه‌ها و فشارهاى كذایى كه به آن وارد مى‌آمد به حیات خود ادامه داده است. نهایت كارى كه این حوزه مى‌تواند انجام دهد، این است كه افرادى را در رشته فقه و اصول تربیت نماید تا «فقیه» شوند. و نیز مبلغانى را براى وعظ و خطابه پرورش دهد. بیش از این، از این حوزه ‌در چنان شرایطى‌ـ ساخته نیست؛ اما آنچه در حكومت اسلامى به آن نیاز داریم، بیش از این است؛ براى این‌كه از نظر كمّیت، مسؤولیت‌هاى حوزه در زمان حال، حداقلّ پنجاه برابر مسؤولیت‌ها در زمان گذشته است. از هر ارگانى، از ارتش گرفته تا وزارتخانه‌ها، دانشگاه‌ها و دیگر ارگان‌ها، كارشناس امور دینى مى‌خواهیم. اگر بخواهیم همه این سازمان‌ها و ارگان‌ها اسلامى بشوند، باید همه‌جا كارشناس اسلامى (روحانى) حاضر و ناظر باشد. حوزه‌اى كه ما اكنون داریم، پاسخ‌گوى چنین نیازهایى نیست؛ از این رو باید تدبیرى اندیشید كه حوزه هم از نظر كمّیت و هم از نظر كیفیّت، وسعت یابد تا پاسخ‌گوى آن مسائل و نیازهاى جامعه باشد. باید وضع تحصیل، تدریس و تحقیق به گونه‌اى باشد كه نیازهاى جامعه اسلامى را تأمین كند؛ بنابراین باید تحولاتى بنیادین در حوزه به وجود بیاید».
در ادامه جلسه، به كمبودهاى حوزه اشاره كردم كه با وجود كمبودهایى كه خود حضرت عالى هم استحضار دارید، چنین حوزه‌اى نمى‌تواند از پس كارها برآید و نخواهد توانست كه مطالبات جامعه را تأمین كند. ما در حد امكانات خود ‌از زمان تبعید حضرت عالى‌ـ كارى را در «مؤسسه در راه حق» انجام دادیم. بخشى را به نام بخش آموزش تأسیس كردیم تا دروسى كه در حوزه نیست و مورد نیاز است در آن‌جا تدریس بشود.
﴿ صفحه 113 ﴾
حدود یك ربع یا بیست دقیقه صحبت كردم و حضرت امام با دقت تمام، به عرایض بنده گوش مى‌دادند. مطلب كه به این‌جا (قصّه آموزشهاى جدید) رسید، احساس كردم ایشان مى‌خواهند صحبتى بكنند؛ از این رو بنده دیگر سكوت كردم و براى شنیدن سخنان امام منتظر ماندم.
حضرت ایشان فرمود: «شما این‌جا را توسعه بدهید، بودجه این‌جا را خودم تا زنده هستم، مى‌پردازم و شما اقدام كنید!» وقتى كه امام چنین فرمود، ادامه صحبت را لازم ندیدم و اجازه مرخصى خواستم.
با خود مى‌گفتم: همین كه امام در حق ما لطف كرد و این كار را مورد عنایت قرار داد، بزرگ‌ترین سرمایه و دلگرمى براى ما خواهد بود؛ ولى فكر نمى‌كردم كه ایشان با آن همه گرفتارى‌هایى كه در آن زمان داشت، این مسأله را دنبال كند. تصور مى‌كردم كه این مطلب را به فراموشى بسپارد؛ ولى دو ـ سه روز بعد آقاى شیخ حسن صانعى تماس گرفت و گفت: «امام فرمودند كه آیا براى توسعه آن كار (مؤسسه) اقدام كردید یا نه؟» گفتم: «اكنون كه وسط سال است، و ما باید براى اوّل سال، برنامه‌ریزى كنیم». او گفت: «نه، نظر امام این است كه از همین ایّام براى توسعه مؤسسه اقدام كنید و بودجه‌اش هم هرچه شد، اطّلاع دهید كه بفرستیم.»
با این پیام امام، بودجه را پیش‌بینى و محاسبه كردیم و ایشان نیز از ماه بعد آن را پرداختند. ما همان وسط سال كار را آغاز كردیم و یك كلاس جدید تشكیل دادیم. منظور این‌كه حضرت امام به این كار فرهنگى، اهتمام ویژه‌اى داشت و براى پیگیرى، نماینده خویش را به قم فرستاد. بدون مراجعه ما، ایشان مسأله را پیگیرى كرد. این كار امام حكایت از آن مى‌كرد كه ایشان با دگرگونى‌هاى حوزه و با سبكِ كار ما موافق است.
﴿ صفحه 114 ﴾
مطلب دیگرى كه امام پس از انقلاب بر آن تأكید كرد، دانشگاه بود. ایشان تأكید داشت كه دانشگاه ـ بهویژه درباره علوم انسانى ـ باید با حوزه همكارى كند. پس از دستورالعملى كه ایشان صادر كرد، ما وظیفه خود دانستیم ـ در حد امكان ـ به امر ایشان پاسخ مثبت دهیم و دعوتشان را لبیك گوییم و طرحى نو در اندازیم؛ بنابراین طرح «دفتر همكارى حوزه و دانشگاه» را تهیه كردیم. از سوى دیگر، طرحى فراهم آوردیم تا حوزه با «ستاد انقلاب فرهنگى»، در تهیه كتاب‌هاى درسى براى دانشگاه‌ها همكارى داشته باشد؛ زیرا آنچه از كتاب‌هاى درسى دانشگاه‌ها با مسائل اسلامى ارتباط داشت، مختص رشته‌هاى علوم انسانى بود؛ آن هم نه تمام رشته‌هاى این علوم؛ چون رشته‌هاى علوم انسانى، شامل كتاب‌دارى، حسابدارى و... مى‌شود.
ما، پنج رشته را كه در علوم انسانى رشته‌هاى مادر بود، انتخاب كردیم و عقیده داشتیم كه اگر در این پنج رشته كار صورت بگیرد و به صورت كتاب درآید و دیدگاه‌هاى اسلامى در آن‌ها منعكس شود؛ براى اصلاح كتاب‌هاى درسى دیگر، مبنا و معیار مى‌شود. و بدین ترتیب در مرحله نخست، این كار انجام بگیرد تا به تدریج فرصت بیشترى پیش بیاید و تمام كتاب‌هاى دانشگاهى بازبینى و بررسى شود. پیش‌بینى‌هایى صورت بگیرد كه در كنار درس‌هاى دانشگاهى، دروس دیگرى نیز تدریس شود تا علوم اسلامى را مشخص كند.
«دفتر همكارى» تشكیل شد؛ ولى این كار، با طبع دست‌اندركاران دانشگاهها سازگار نبود و از همان روز نخست، آن‌گونه كه باید، همكارى نكردند. بعضى بر زخم نمك پاشیدند، كارشكنى‌ها كردند و سنگ‌ها انداختند. بگذارم و بگذرم و ذائقه‌ها را تلخ نكنم.
﴿ صفحه 115 ﴾
عهد كرده بودم كه «پانزده ماه» براى راه‌اندازى «دفتر همكارى» كار كنم و كارهاى مقدماتى آن را انجام بدهم. در طول آن پانزده ماه كه استادان رشته‌هاى مختلف انتخاب شدند، یك دوره درس معارف اسلامى در دانشگاه «الزهرا» براى آنان گفته شد. بعدها آن درس‌ها از رادیو پخش شد و به صورت كتاب هم چاپ گردید. افزون بر این‌ها ‌از هر گروهى‌ـ هفته‌اى یك روز به قم مى‌آمدند و محصول تحقیق خود را عرضه مى‌كردند؛ یعنى یك سمینار نقادى برگزار مى‌شد كه متن و نیز نوارهاى ویدئویى آن بحث‌ها موجود است.
در طول پانزده ماهى كه عهد كرده بودم ‌از هر یك از آن پنج رشته‌ـ سى مسأله مادر و اساسى انتخاب و درباره آن‌ها تحقیق و بحث شد. پس از این ‌طبق قرار‌ـ باید گروه‌هاى مربوط، حاصل تحقیق و تدریس این مسائل را تنظیم مى‌كردند تا به صورت كتاب درآید. پس از این مرحله، بر اثر ضعف مزاج و نیز مسؤولیت‌هایى كه در حوزه داشتم، دیگر ادامه كار را قبول نكردم؛ ولى «دفتر» همچنان باقى است و حوزویانى كه در آن مشاركت كرده بودند، همچنان كار خویش را افتان و خیزان ادامه مى‌دهند. دفتر در این اواخر، اندكى فعال‌تر شده و چند كتاب از همان مباحث نخستین را چاپ كرده است؛ البته در طول این چند سالى كه از عمر آن مى‌گذرد، همكاران دفتر كتاب‌هاى دیگرى را نیز نوشتند و چاپ كردند. امیدوارم كه با فعالیت‌هاى بیشتر و یك سعى باصفا، بتوانند كتاب‌هاى بهترى ارائه كنند و كارهاى تحقیقى بیشترى انجام دهند.(88)
این، گوشه‌اى از عنایات امام به مسائل اجتماعى، سیاسى و فرهنگى جامعه بود. نكته درخور توجّه این است كه باید درس‌هایى را كه امام به ما آموخت و
﴿ صفحه 116 ﴾
شناخت‌هایى را كه او به ما داد، همیشه در نظر داشته باشیم و فراموش نكنیم. باید اصول سیاستى را كه در مبارزه با استكبار جهانى براى ما ترسیم كرد، به خاطر داشته باشیم و به دست غفلت نسپریم. لازم است خطوطى را كه او براى حركت جامعه اسلامى ترسیم كرد، درست بشناسیم و هم خود به این اصول و خطوط عمل كنیم و هم به دیگر مسلمانان آموزش دهیم؛ نه تنها به مسلمانان، بلكه دامنه فرهنگ اسلامى را از مرزهاى كشورهاى اسلامى فراتر ببریم؛ زیرا اسلام و معارف آن را خدا به امانت به دست ما سپرده است تا به جهانیان برسانیم.
هر مسلمانى موظف است ‌در هر جایى كه باشد‌ـ به اندازه‌اى كه امكان دارد، در راهنمایى دیگران همت بگمارد؛ یعنى ما هم راه را چنان برویم كه «راهبرمان» رفت.