سیری در ساحل(بینش و منش حضرت امام خمینی(ره))

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: علی احمدی خواه

تشكیل هیئت‌هاى مؤتلفه به دستور امام

پس از تبعید امام به تركیه، دوستان گرد آمدند. آنان، پریشان‌خاطر بودند و مى‌گفتند كه این‌بار، مسأله جدى است و امیدى به برگشت امام نیست. صد قافله دل دوستان، همراه آن تبعیدى شده بود و امید نداشتند كه یوسف گم‌گشته، به زودى به ایران باز آید. دولت نیز تصمیم گرفته بود به هر طریق، از فعالیت امام جلوگیرى كند. پس از آزادى امام، از «قیطریه» براى فریب ایشان فعالیت‌هایى كردند؛ براى مثال كوشیدند ظاهرسازى كنند و بگویند كه امام با دولت صلح كرده است. براى دستیابى به این امر، راه‌هاى مختلفى را امتحان كردند؛ ولى دریافتند كه امام، انعطاف‌ناپذیر است و به هیچوجه تسلیم ‌فرمان، تزویر و تدلیس‌ـ آنان نمى‌شود. آنان وقتى كه امام را این‌گونه دیدند، براى خارج كردن امام از ایران تصمیمى قاطعانه گرفتند تا در دسترس مردم نباشد.
پس از این دورى، مهجورى و غم هجران، دوستان به مشورت نشستند كه چه باید كرد؟ در این مرحله از مبارزه، وظیفه ما چیست؟ با این وصف كه به امام دسترسى نداریم تا به طور مستقیم كسب تكلیف كنیم و دستورهاى ایشان را انجام دهیم، چاره این بیچارگى چیست؟
حضرت امام ‌پیش‌تر‌ـ به برخى از بازارى‌هاى تهران دستور داده بود كه جلسه‌هایى تشكیل بدهند و در آن‌ها، با هم ارتباط داشته باشند تا طیفى از
﴿ صفحه 100 ﴾
مسلمانان متدین به وجود بیاید كه با هم، هم‌عقیده هستند؛ ولى جلسه‌ها، گوناگون باشد تا اگر یكى از آن‌ها كشف شد، جلسات دیگر محفوظ بماند.
براى اجابت دستور امام، هیئت‌هایى در تهران تشكیل شده بود.(84) در هر منطقه، عده‌اى از افراد متدین بازار به صورت نشست‌هاى مذهبى، ‌گاهى به عنوان تفسیر قرآن، گاهى به نام درس اخلاق و امثال این مسائل جلساتى تشكیل مى‌شد. در واقع، این جلسه‌ها رابطى بودند تا اندیشه‌هاى امام در جامعه منتشر شود.

تشكیل «هیئت مدرسین» به دست اصحاب امام

در كنار تشكیل هیئت‌هاى مؤتلفه، گروهى از دوستان كه همكار و با حضرت امام و افكار ایشان آشنا بودیم، تصمیم گرفتیم جلسه مشتركى در قم تشكیل بدهیم و كارى تشكیلاتى را آغاز كنیم؛ یعنى همان‌گونه كه مردم بازار با هم تشكیلاتى را به وجود آوردند و با یكدیگر ارتباط برقرار كردند، ما نیز میان روحانیان چنین كارى را بكنیم. سرانجام، موفق شدیم این تصمیم را به اجرا درآوریم و هیئتى به نام «هیئت مدرسین» با یازده نفر عضو تشكیل شد. اعضایى كه هسته مركزى «هیئت» را تشكیل مى‌دادند، عبارت بودند از آقایان: آیت‌الله خامنه‌اى (مقام معظم رهبرى) و برادر ایشان: سید محمّد خامنه‌اى، على مشكینى، ابراهیم امینى
﴿ صفحه 101 ﴾
اصفهانى، اكبر هاشمى رفسنجانى، حسینعلى منتظرى، مرحوم شهید على قدوسى، مرحوم حائرى تهرانى، مرحوم احمد آذرى قمى، مرحوم عبدالرحیم ربّانى شیرازى و بنده.
فعال‌ترین افراد در این گروه، مرحوم ربّانى(رحمه الله) بود. وى در آن جمع، تقریباً از همه سالخورده‌تر بود و سوابق زیادى در این نوع مبارزات داشت؛ یعنى پیشكسوت مبارزه بود. او به طور معمول به عنوان مدیر، جلسات را اداره مى‌كرد.
براى «هیئت مدرسین»، اساسنامه‌اى تنظیم شد كه در آن، كارها و وظایف این هیئت پیش‌بینى و مشخص شده بود. یكى از آن امور، تبلیغات بود و یك كار دیگر، پژوهش و تحقیق. قسمت‌هاى مختلفى داشت؛ تا ببینیم كه از دست و زبان اعضا چه برآید. من، مُنشى جلسه بودم و در «كمیسیون تبلیغات» نیز كار مى‌كردم. این مسأله را پیش نهادم كه باید در كنار فعالیت‌هاى سیاسى، یك كار عمیق و دقیق تحقیقاتى نیز انجام دهیم؛ زیرا به هر حال، هدف این است كه این مبارزه را به سر منزل مقصود و پیروزى برسانیم؛ در نتیجه باید «حكومت اسلامى» تشكیل بشود؛ و حكومت اسلامى نیز جنبه‌هاى مختلفى دارد و براى آن‌ها برنامه لازم است.
بعضى از دوستان مى‌گفتند كه برنامه ما، قرآن و سنّت پیغمبر (ثقلین) است. بنده و برخى دوستان، بر این اصرار داشتیم كه در این زمینه‌ها، باید كار كرد. نباید به این سادگى با مسأله برخورد شود. باید براى تشكیل حكومت اسلامى، «طرحى» داشته باشیم. باید كیفیت انتخاب مسؤولان ‌از دیدگاه اسلام‌ـ مشخص شود. باید سیاست بین‌المللى و خارجى ما معلوم شود. همچنین باید آشكار شود كه اصول این سیاست كدامند و از كجا تبیین مى‌شوند؟ (بیان پشتوانه نظرى آن).
﴿ صفحه 102 ﴾
لازم است در زمینه اقتصاد و اصول اقتصاد اسلامى، برنامه‌ها مشخص بشوند. این موضوعات را نباید سهل انگاشت. نباید سطحى برخورد كرد. درست نیست كه فقط بگوییم، «قانون اساسى ما، قرآن است»؛ زیرا برداشت‌ها از قرآن و حدیث، متفاوت است باید درباره این موضوعات كار كرد. البته از یك سو، گرفتارى‌هاى آن زمان امان نمى‌داد كه وقت ما براى این كارها صرف شود. از سوى دیگر، نه امكانات كافى وجود داشت و نه بودجه وافى. بودجه و تسهیلات، بسیار محدود بود؛ و وقتها براى كارهاى روزمرّه، نوشتن اعلامیه، توزیع آن و كارهایى از این قبیل صرف مى‌شد.
پنهان نماند كه در آن ایّام، دو «نشریه» هم منتشر مى‌كردیم. یكى از آن‌ها، مخصوص و حاصل زحمت همین یاران، ارادتمند و طرفدار امام بود كه نام آن را انتقام نهادیم. نشریه دوم هم، با همكارى برخى دوستان دیگر كه با مراجع تقلید دیگرى همكارى داشتند منتشر مى‌شد؛ نام آن، بعثت(85) بود.
خلاصه آن‌كه بیشتر وقت ما، در این‌گونه امور صرف مى‌شد و براى تحقیقات، وقت چندانى گذاشته نمى‌شد؛ ولى ما ‌به صورت فوق برنامه‌ـ هر اندازه كه مى‌توانستیم، به تحقیق درباره حكومت اسلامى و اصول اقتصاد مى‌پرداختیم. تمام جدّ و جهد ما این بود كه اصول و مبانى این دو بخش از مسائل اسلامى را تبیین كنیم. مطالعات، بحث‌ها و گفتوگوهایى درباره این موضوع، به صورت گروهى انجام گرفت. براى این كار، مرحوم شهید آیت الله دكتر بهشتى یك
﴿ صفحه 103 ﴾
«گروه» تشكیل داد. ابتدا براى آن‌كه دستگاه حاكم نسبت به این كار حساس نشود، موضوع را تحت عنوان «بحث درباره ولایت» مطرح كردیم؛ در صورتى كه مقصود از «ولایت»، همان «حكومت» بود. علت این پنهان‌كارى هم، این بود كه رژیم را منصرف كنیم تا متوجّه ما نشود؛ زیرا اگر مى‌فهمیدند كه چه طرحى داریم، فورى بنیانش را برمى‌انداختند و جلسات را بر هم مى‌زدند؛ به همین دلیل ما قرار را بر این مدار گذاشتیم كه بگوییم درباره «ولایت اهل‌بیت» تحقیق و گفتوگو مى‌كنیم. مبتكر این كار نیز، مرحوم دكتر بهشتى(رحمه الله) بود؛ البته ایشان از دوستان زیادى دعوت كرد؛ از جمله مرحوم شهید دكتر محمد مفتح و بعضى از دیگر دوستان كه بیشتر آنان شهید شدند.
برخى از اعضاى هسته مركزى كه نام بردم، در قم بودند؛ مانند حجج اسلام و آیات كرام على‌اكبر هاشمى رفسنجانى، ابراهیم امینى و على قدوسى. این عده نیز در بحث «حكومت اسلامى» مشاركت داشتند و بنده هم در خدمت این آقایان بودم.(86)
مدتى تحقیق و كار كردیم تا بتوانیم طرح «حكومت اسلامى» را تبیین كنیم. در این زمینه، چند سال تحقیق پیگیر و كار نفس‌گیر صورت گرفت؛ حتى آن زمان كه مرحوم دكتر بهشتى به آلمان رفت و چهار ـ پنج سال در آن‌جا بود، ما كار را پى گرفتیم و دوستان دیگرى را جذب كردیم. مدتى تمام گروه از جمله آیات كرام محمد یزدى، حسین مظاهرى و محمدى گیلانى در این كار تحقیقى مشاركت
﴿ صفحه 104 ﴾
كردند. ایشان از منابع اسلامى فیش‌بردارى مى‌كردند تا این بحث‌ها تنظیم شود. در نتیجه حجم عظیمى از فیش‌ها فراهم آمده بود.

تبعید امام و تعقیب یاران

وقتى مرحوم دكتر بهشتى از آلمان برگشت، تصمیم گرفت كه در تهران بماند و براى همان كارهاى تحقیقى «مركزى» تشكیل بدهد. او پس از تشكیل آن «مركز تحقیقاتى» همه فیش‌ها را تحویل گرفت و به تهران برد؛ ولى متأسفانه طولى نكشید كه ساواك آن مركز را اشغال كرد و تمام فیش‌ها و یادداشت‌ها را ضبط كردند. از این ماجرا، غمناك و متأثر شدیم؛ براى آن‌كه زحمت‌هاى چندین ساله ما تباه شد و محصول آن تحقیقات بر باد رفت؛ البته مفاهیم علمى آن تحقیقات به یغما رفته، در ذهن ما بود. قرار بود كه فیش‌ها براى یك سلسله تحقیقات مكتوب و مدوّن، مبنا قرار بگیرد.
خلاصه این‌كه تلاش آن هیئت یازده نفره (هیئت مدرسین) ادامه داشت تا این‌كه اساسنامه هیئت كشف شد. در جریانى كه یكى از اعضا به دلیل دیگرى تحت تعقیب بود، خانه‌اش را بازرسى و در لابه‌لاى كتاب‌هایش، نسخه «اساسنامه» را پیدا كرده بودند. سپس در جریان بازجویى معلوم شده بود كه آن نسخه، به خط بنده است. به این جهت تحت تعقیب قرار گرفتم.
بنده همان‌گونه كه در هیئت «مدرسین» مشاركت داشتم، به كارهاى دیگرى هم مشغول بودم؛ براى مثال تهیه و توزیع نشریه انتقام، مشاركت در نشریه بعثت، همكارى با هیئت‌هاى مؤتلفه و نیز مسؤولیت یكى از جلسه‌هاى هیئت‌هاى مؤتلفه؛ یك جلسه آن را آیت‌الله خامنه‌اى (مقام معظم رهبرى)، جلسه
﴿ صفحه 105 ﴾
دیگر را جناب آقاى هاشمى رفسنجانى و جلسه‌اى را هم شهید دكتر محمدجواد باهنر اداره مى‌كرد. این، همكارى‌هایى بود كه در تهران داشتیم. در طول هفته، یكى دو شب به تهران مى‌رفتیم.
این فعالیت‌ها همچنان ادامه داشت تا زمانى كه حسنعلى منصور نخست وزیر ترور شد و به قتل رسید. با هلاكت او بهانه‌اى به دست دشمن افتاد و هیئت‌هاى مؤتلفه تحت تعقیب قرار گرفتند. افرادى كه در جریان ترور منصور دخالت داشتند، گرفتار شدند؛ چند نفر از آنان، اعدام و تعدادى نیز در حدود دوازده سال (تا اواخر حكومت رژیم شاه معدوم) به حبس محكوم شدند.
پس از این حادثه از یك سو، هیئت‌هاى مؤتلفه دیگر نتوانستند كه فعالیت‌هاى چشمگیرى داشته باشند؛ زیرا تقریباً تمام اعضاى آن‌ها شناسایى شده و زیر نظر بودند. از سوى دیگر، هیئت مدرسین قم نیز كشف شد و در پى آن، بیشتر افراد هیئت ‌گاهى در رابطه با هیئت و گاهى هم به لحاظ مسائل دیگرى‌ـ دستگیر شدند.
در همین گیر و دار بنده و مرحوم شهید دكتر باهنر در مسجد جلیلى تهران ‌كه در آن زمان، آقاى مهدوى‌كنى نماز جماعت را در آن‌جا اقامه مى‌كرد‌ـ سخنرانى داشتیم. موضوع سخن بنده هم در آن جا «حكومت اسلامى» بود.
در آن ایّام، آقاى منتظرى در زندان بود. یكى از افرادى كه به زندان رفت و آمد داشت، پس از سخنرانى آمد و گفت: «یك پیغام خصوصى براى شما دارم. من، زندان بودم و آزاد شدم. آقاى منتظرى براى شما پیغام فرستاد كه به دوستان بگویید آنان كه بیرون هستند و در زندان نیستند، متوارى شوند؛ زیرا مسأله «هیئت» كشف شده و «اساسنامه‌اش» به چنگ مأموران رژیم افتاده است. همه
﴿ صفحه 106 ﴾
اعضاى آن هم شناسایى شده‌اند و مشخص شده كه اعضاى اصلى، چه كسانى هستند».
پس از دریافت این پیغام، بنده و آقاى مشكینى و آقاى هاشمى رفسنجانى كه آزاد بودیم و در روزهاى آخر بهار و تعطیلى درسى قرار داشتیم، تصمیم گرفتیم از قم و تهران خارج شویم. آقاى هاشمى به رفسنجان رفت؛ چون رفسنجان در آن زمان، حكم جزیره امنى را داشت. مسؤولان آن شهر با تجار و معتمدان آن دیار، ارتباط نزدیك داشتند و در اختیار آنان بودند. آنان هم به مسؤولان كمك مى‌كردند. به این صورت، محیط رفسنجان به منطقه‌اى تقریباً امن تبدیل شده بود. بنده نیز بدون آگاهى از مقصد آقاى هاشمى، به منطقه‌اى بین یزد و رفسنجان رفتم. آن‌جا با خبر شدم كه ایشان در رفسنجان منبر مى‌رود. من ابتدا باور نكردم؛ زیرا بنا بود كه او متوارى شود، با این حال، به رفسنجان رفتم و قضیّه را چنان دیدم كه شنیده بودم. آقاى هاشمى در آن‌جا مستقر بود و منبر مى‌رفت. بنده نیز در یك سخنرانى ایشان شركت كردم؛ در حالى كه رئیس شهربانى را دیدم كه نزدیك در روى صندلى نشسته و آقاى هاشمى هم بر سمند سخن سوار است. كتاب سرگذشت فلسطین(87) او، در همان‌جا به فروش مى‌رسید.
چند روز ‌تا پایان ماه صفر‌ـ در رفسنجان بودم. پس از ماه صفر كه ایشان را دستگیر كردند، بنده نیز به شهرستان یزد برگشتم و تابستان را در اطراف یزد به سر بردم. اوایل پاییز به سمت تهران آمدم و مدتى هم در اطراف تهران بودم تا این‌كه وضع، عادى شد و در پایان آن گذار و گریز به قم برگشتم. مدتى هم در قم
﴿ صفحه 107 ﴾
بودم. در قم هم، خیلى بیرون نمى‌آمدم تا این‌كه مأموران ساواك به دو دلیل مرا تعقیب كردند: نخست، كشف همان اساسنامه «هیئت مدرسین» و دیگرى، نامه‌اى كه براى حضرت امام در قیطریه نوشته بودم.
قضیّه از این قرار بود كه مدت‌ها پس از تبعید امام به تركیه، چندان كسى به خانه ایشان رفت و آمد نمى‌كرد؛ مأموران هم، متعرض آن جا نمى‌شدند. نمى‌دانم كه چه چیزى حساسیت دولت را برانگیخته بود كه ناگهان مأموران ساواك به خانه امام، حمله كردند و همه كتاب‌ها، اسناد و مداركى را كه در آن‌جا بود، با خود بردند.
از جمله اسنادى كه برده بودند، همان نامه‌اى بود كه براى امام نوشته بودم و پیش‌تر اشاره شد. این «نامه» را با «اساسنامه» تطبیق داده بودند. هر دو آن‌ها به خط بنده بود؛ البته «اساسنامه» امضا نداشت؛ ولى خطش، خط بنده و در پایان نامه هم امضاى بنده نمایان بود.
مأموران ساواك براى غافلگیر كردن ما، از چیزهاى گوناگونى مى‌پرسیدند. ما هم دقت مى‌كردیم تا رمز بازجویى را به دست آوریم. بنده هم دنبال این بودم كه ببینم آنان روى چه مطلبى حساسیت دارند و چه مدركى از ما به دست آورده‌اند.
بنده از ابتدا، به فكر این روز بودم و احتیاط مى‌كردم؛ و بهمین جهت پاسخ بازجوییها را به دستخط رسمى و معمول ننوشتم؛ بلكه مانند خط دانش آموزان ابتدایى نوشته بودم تا خط را نشناسند و امضا را هم به گونه‌اى دیگر ‌غیر از امضاى رسمى‌ـ كرده بودم. آن‌ها اصرار مى‌كردند تا از بنده اقرار بگیرند كه این خط را من نوشته‌ام؛ اما من اعتراف نمى‌كردم. ساعت‌ها، از خط بنده نمونه‌بردارى كردند. چند بار، قلم را عوض كردند. بهانه‌هاى گوناگون مى‌گرفتند؛ مثلا مى‌گفتند بلند شو و ایستاده بنویس! بنشین و نشسته بنگار! با این قلم بنویس و... .
﴿ صفحه 108 ﴾
اندك اندك متوجّه شدم كه اینان به خط من حساسیت دارند؛ و بنده هم خیلى ساده با آنان برخورد مى‌كردم؛ به گونه‌اى كه گویا هیچ اتفاقى نیفتاده است! براى مثال مى‌گفتند: «نزد چه كسانى درس خواندى؟» مى‌گفتم: نزد حضرت آیت‌الله بروجردى و حضرت آیت‌الله خمینى». مى‌پرسیدند: «نزد هر كدام چند سال؟» پاسخ مى‌شنیدند كه براى مثال نزد آیت‌الله بروجردى چهار سال و نزد آیت‌الله خمینى هم هشت سال درس خواندم. با احترام اسم ایشان را بر زبان مى‌آوردم؛ منتها نه به صورتى كه جنبه سیاسى داشته باشد؛ بلكه مانند طلبه‌اى كه به استادش احترام مى‌گذارد.
مى‌پرسیدند كه ارتباط شما با ایشان چگونه بود؟ جواب مى‌دادم: «معلوم است كه شاگرد چگونه با استادش ارتباط دارد. شاگرد، پرسش دارد و رفت و آمد و پرسش مى‌كند و پاسخ مى‌خواهد». ارتباط را انكار نمى‌كردم؛ ولى به صورت یك ارتباط ساده استاد و شاگردى. پرسش دیگرشان این بود كه: «آیا با ایشان مكاتبه‌اى هم كرده‌اید؟» گفتم: «نه! یادم نمى‌آید كه با ایشان مكاتبه‌اى كرده باشم؛ چون اگر پرسشى داشتم، از خودشان مى‌پرسیدم و دیگر احتیاجى به مكاتبه و نامه‌نگارى نبود!»
پس از این بازجویى طولانى كه مختصرش بیان شد، فردى آن «نامه» را آورد. یك سطرش را نشان داد و گفت: «این خط را مى‌شناسى؟» نخست، متوجّه نشدم كه این كدام نوشته است و این خط از كجاست كه ایشان از من دارند. هرچه دقت كردم نتوانستم به دست بیاورم كه این چه سندى است كه یك قسمت آن را آورده بودند تا من نتوانم تشخیص بدهم كه مضمونش چیست. گفتم: «نه! نمى‌دانم كه این چیست و خط كیست؟» بازپرس پرسید: «اگر كارشناس ما بگوید كه این خط
﴿ صفحه 109 ﴾
شماست، چه مى‌گویید؟» گفتم: «اگر كارشناس باشد، نمى‌گوید خط من است و چنین چیزى را نخواهد گفت؛ زیرا خودم مى‌دانم كه خطم چگونه است». گفت: «اگر ثابت شد كه این خط تو است؟» گفتم: «اگر چنین چیزى ثابت شد، به لوازمش ملتزم و تبعاتش را پذیرا هستم؛ ولى مطمئن هستم كه چنین چیزى ثابت نخواهد شد. نمونه خط من كه ‌از صبح تا به حال، كه چقدر خط نوشتم‌ـ نزد شما هست، هیچ شباهتى به نوشته آن كاغذ ندارد».
دستاویز دیگرشان در بازجویى، امضاى پاى نامه بود. آنان با اصرار مى‌گفتند كه مى‌دانیم این امضاى تو است؛ همان‌گونه كه آن خط را هم تو نوشته‌اى. آن خط و این امضا هر دو مال تو است و چون اعتراف نمى‌كنى، قلم بردار و تعهدنامه بنویس كه اگر ثابت شود این خط، خط من است، به لوازم قانونى آن هم ملتزم هستم و هر مجازاتى داشته باشد، قبول دارم».
وقتى چنین تعهدى از من خواستند، گفتم: «بنویسم كه كدام نوشته، خط من است؟ آنچه من مى‌نویسم، صفحه جداگانه‌اى است؛ مشار الیه «این نوشته» چیست؟» بازجو گفت: «این نامه‌اى كه نزد من است». گفتم: «نامه‌اى كه نزد شماست؟! هزاران نامه، نزد شماست؛ با این وصف، معلوم نمى‌شود كه ضمیمه چه چیزى و كدام نامه است . شما مشخصات نامه را توضیح دهید تا بگویم كه نامه‌اى با چنان مشخصاتى كه مى‌گویید، خط من است یا نیست». گفت: «نامه‌اى كه با این عنوان آغاز شده است: «محضر مبارك حضرت آیت‌الله العظمى خمینى...». با این وصف، دانستم كه این، كدام نامه است.
تعهدنامه را این‌گونه نوشتم: «نامه چند صفحه‌اى كه با این عنوان «محضر مبارك...» آغاز شده است و این خصوصیات را دارد، خط من نیست و اگر ثابت شد كه این نوشته خط من است، لوازم (مجازات) قانونى آن را نیز مى‌پذیرم».
﴿ صفحه 110 ﴾
با كشف این اسناد به دست مأموران ساواك، «هیئت مدرسین» نتوانست به كارش ادامه بدهد؛ براى این‌كه هر كدام از اعضاى آن، مدتى گرفتار زندان شده بودند. بیشتر اعضا اعتراف نكردند و كسانى كه ناچار به اقرار شده بودند گفته بودند كه یك «طرح ابتدایى» براى انجام چنین كارى در ذهن داشتیم؛ ولى هنوز براى اجراى آن تصمیم نگرفته بودیم. اعتراف دوستان و همراهان، در این حد بود.
مرحوم شهید آیت الله قدوسى(رحمه الله) مى‌گفت: «مرا براى بازجویى ‌درباره طرح یاد شده‌ـ به اتاقى بردند و آن «طرح» را برداشتند تا در حضور بنده بر روى میز بزرگى پیاده كنند. تشكیلات، شبكه‌ها و واحدهایش را مشخص ساختند و كیفیت ارتباط بین آن‌ها را به صورت «مجموعه‌اى» در‌آوردند. یك میز بسیار بزرگ، با طرحى مفصل كه همه چیز آن معین شده بود». در چنین زمانى گفتند: «این‌ها را چه افرادى طرّاحى كرده‌اند؟ این، فكر چه كسى است؟»
با وجود همه فشارهایى كه از هر سو وارد مى‌كردند ‌از زندان و حبس تا تعقیب، تهدید، بازجویى و بازرسى‌ـ، چیزى به چنگ نیاوردند و نفهمیدند كه بر اساس آن «اساسنامه» چه كارهایى انجام شده بود؛ ولى به هر حال با فاش شدن اساسنامه، هیئت ما نیز تشكّل نخستین خود را از دست داد؛ هرچند اعضاى آن با هم ارتباط غیر تشكیلاتى داشتند و در حد امكان، كارهایى هم انجام مى‌شد تا به مسائل نزدیك انقلاب منجر شد.