سیری در ساحل(بینش و منش حضرت امام خمینی(ره))

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: علی احمدی خواه

جمله و نماز پایانى

بعضى از بستگان حضرت امام، خاطرات واپسین روز حیات ایشان را این‌گونه
﴿ صفحه 86 ﴾
گفتند: عصر همان روز (ارتحال) امام فرمود: به تمام اهل خانواده بگویید كه جمع شوند! همسر ایشان، فرزندان و نوه‌ها كه آن‌جا حضور داشتند، اطراف تخت وى حلقه زدند و اطراف او جمع شدند. امام به زحمت چشم خود را باز كرد. سخن گفتن برایش خیلى دشوار بود. اهل‌بیت خود را مخاطب قرار داد و فرمود: «یك جمله وصیت براى شما دارم». همه چشم‌ها خیره و گوش‌ها تیز شده بودند كه امام در لحظه‌هاى واپسین عمر و با این روز و حال، چه وصیتى دارد؟! امام گفت: «وصیت من به شما این است كه بكوشید نافرمانى خدا نكنید!» بعد فرمود: «بروید؛ من خسته‌ام و مى‌خواهم بخوابم».
پارچه را روى صورتش كشید؛ خوابید و دیگر چیزى نگفت. هنگام نماز مغرب و عشا ایشان را صدا زدند. او به نماز اوّل وقت مقیّد بود. احساس كردم كه فقط، انگشتان و لب‌هایش اندكى حركت مى‌كنند؛ با اشاره انگشتانش، ركوع و سجود مى‌كرد و با حركت لبانش، نماز پایانى را خواند.
این چه شخصیتى دارد و چه روحى است كه در واپسین لحظه‌هاى عمر، توجّهش فقط به خدا و انجام وظیفه است و بس. بهترین سرمایه و هدیه‌اى كه براى فرزندان خویش بر جا مى‌گذارد، این است كه «نافرمانى خدا و گناه نكنید».
تأكید و تكیه كلامش در تمام عمر، این بود كه خدا از او چه خواسته است؛ مى‌كوشید آن را انجام دهد تا به تكلیف عمل كرده باشد.
در اوایل جوانى، امام را ندیده بودیم؛ ولى در حدود سى و پنج سال از نزدیك ایشان را درك كردیم. از همان روز اوّل ‌در سال 1331‌ش‌ـ كه به قم آمدم، در درس ایشان شركت كردم. پس از تبعید او، كم و بیش با وى در ارتباط بودم. پس از مراجعت ایشان، بارها به خدمتش مشرف مى‌شدم. از نزدیك، غرق تماشاى
﴿ صفحه 87 ﴾
حركات، درس‌ها و بحث‌ها، معاشرت‌ها و منش‌هاى او بودم. با این وصف، هرگز در زندگى او، لحظه‌اى را به یاد ندارم كه ایشان به فكر منافع دنیوى خود باشد؛ درباره چیزى فكر بكند یا مطلبى بگوید یا نكته‌اى بنویسد كه انگیزه‌اش ‌از این گفتن و شنیدن و نوشتن‌ـ جلب منفعت دنیوى براى خویش باشد. گویا كه در مغز این مرد، جز اطاعت خدا و خدمت به بندگان خدا، چیز دیگرى نمى‌گذشت. من جز اطاعت حق و خدمت به خلق، چیز دیگرى از این مرد سراغ ندارم. او دریاى متلاطمى بود؛ ولى آرام و بى‌كرانه!(76)
﴿ صفحه 88 ﴾

ج. بُعد سیاسى ـ اجتماعى

امام، از همان ایامى كه به تحصیل مشغول بود، به مطالعه كتاب‌هاى سیاسى هم علاقه داشت و از تجربه‌هاى سیاستمداران اسلام‌مدار نیز كه در رأس آنان مرحوم شهید آیت الله سید حسن مدرس(رحمه الله) بود، استفاده مى‌كرد. او با آیت‌الله مدرس ارتباط داشت. ایشان، از قم به تهران مى‌رفت و ‌به عنوان تماشاگر‌ـ در مجلس شوراى ملى شركت مى‌كرد و به نطق‌هاى شهید مدرس گوش مى‌داد. امام به شیوه‌هاى برخورد سیاسى شهید مدرس توجّهى خاص مى‌كرد و از او سرمشق مى‌گرفت. این منش، تجربه‌ها و مطالعات سیاسى در كنار آن بینش اسلامى و فراست خدادادى، بینش و بصیرت فوق‌العاده ویژه‌اى به امام خمینى بخشیده بود. شخص مورد اعتمادى از قول امام نقل مى‌كرد كه ایشان مى‌فرمود: «هرفردى بیاید و یك جمله با من حرف بزند، نیّتش را تا آخر مى‌خوانم».
بعضى افراد وقتى كه مى‌خواهند سخن بگویند، ساعت‌ها مقدمه مى‌چینند و با تكیه بر تجارب روان‌شناسى مطالب خود را دسته‌بندى مى‌كنند تا مخاطب را براى پذیرش پیشنهاد خود آماده سازند. اینان شیوه‌هاى علمى را به كار مى‌گیرند و گاهى ده دقیقه هم صحبت مى‌كنند؛ با این حال، مخاطب متوجّه نمى‌شود كه در پى چه چیزى هستند و منظورشان از این همه ساخت و ساز جمله‌ها، الفاظ، و مقدمه‌چینى، چیست؛ ولى همین اشخاص ‌به اصطلاح متخصص با تمام مهارتشان‌ـ یك جمله كه مى‌گفتند، امام فورى متوجّه مى‌شد كه دنبال چه هستند. امام در این موارد آن‌قدر زیرك و هوشمند بود كه قابل وصف نیست و نیازى هم به ذكر نمونه و مصداق ندارد؛ البته بنده نیز در تمام اوقات در محضر ایشان حضور نداشتم تا همه موارد را بگویم؛ ولى با توفیق بیش از سه دهه شرف‌یابى خدمت
﴿ صفحه 89 ﴾
ایشان دریافتم كه وى، بصیرت و نورانیّت و فراستى داشت كه به آسانى فریب نمى‌خورد.
امام از چهره و سخن گفتن اشخاص، به اسرارشان پى مى‌برد؛ یعنى همین كه لب به سخن باز مى‌كردند، او همه چیز را مى‌فهمید. وى مى‌دانست كه اینان در چه عالمى سیر مى‌كنند، تصورشان چیست و دنبال چه چیزى به این‌جا آمده‌اند. به همین دلیل، پاسخ مناسب را براى آن‌ها بیان مى‌كرد. گاهى پس از حرف‌زدن فردى، امام مجلس را با سكوت اداره مى‌كرد؛ به گونه‌اى كه شخص مقابل، درمانده و حیران مى‌شد و با تمام مهارت‌هایى كه داشت و به كار مى‌گرفت، آخر نمى‌فهمید كه امام موافق است یا مخالف و چه عكس‌العملى نشان خواهد داد؟!
امام در برخورد با این افراد، آن‌چنان ماهرانه عمل مى‌كرد كه دهان متخصصان باز مى‌ماند و فكرشان حیران مى‌شد. افزون بر این‌كه فریب نمى‌خورد؛ در پاسخ به افراد هم، تنها در پى رضاى خدا بود و انجام وظیفه؛ چه طرف مقابل، خوشحال بشود و لبخند بزند یا بد حال گردد، چهره درهم كشد و برنجد.

درك موقعیت و كیاست سیاسى

پس از فوت آیت‌الله بروجردى(رحمه الله) مسأله انجمن‌هاى ایالتى و ولایتى،(77) در سال 1341 ه‌.‌ش پیش آمد. حضرت امام(قدس سره) كه از زمان جوانى ‌غیر از درس‌هاى
﴿ صفحه 90 ﴾
معمول و رسمى حوزه و كارهاى علمى‌ـ به مسائل سیاسى علاقه داشت، حضور در فعالیت سیاسى و آگاهى از سیاست را وظیفه خود مى‌دانست. در آن ایام، ایشان یك «فقیه بزرگ» و یك «سیاستمدار» مشهور و بزرگ به شمار مى‌آمد. ایشان چون چهل سال یا بیشتر بر جریان‌هاى روز نظارت داشت، از زیر و بم آن‌ها آگاه بود.
در این موقعیت (ارتحال آیت‌الله بروجردى)، دولت قصد داشت كه لشكر انگیزد و خون اسلام را بریزد؛ اما غافل از این بود كه امام و امت، بر او مى‌تازند و بنیانش را برمى‌اندازند. كارگزاران رژیم، كارهایى را آغاز كردند كه در زمان آیت الله بروجردى نمى‌توانستند انجام دهند. آنان خیال مى‌كردند كه پس از آن مرحوم، قدرتى وجود ندارد كه مانع اجراى مقاصد شوم دولت شود؛ به همین دلیل دولتیان از گوشه‌اى دیگر، سعى بى‌صفایى را آغاز كردند تا «مرجعیت» را از «قم» به «نجف» منتقل كنند.
آنان ترویج و ترسیم خط انتقال «مرجعیت» را آغاز كردند. رسانه‌هاى گروهى و وسایل ارتباط جمعى كه تحت كنترل و در مواردى ریزه‌خوار دستگاه حاكم بودند، مراجع نجف را معرفى مى‌كردند. همه این تیر در تاریكى زدن‌ها، به این دلیل بود كه دولت بر مدار پندار و موج خیال، سیرى را آغاز كرده بود؛ زیرا گمان كرده بودند كه پس از مرحوم بروجردى، فردى در قم نیست تا بتواند در برابر دستگاه سلطنت قد بر‌افرازد. به همین سبب، براى آزمایش این اندیشه خطا، نخست مسأله انجمن‌هاى ایالتى و ولایتى را طرح كرد. در سایه، بطن و متن این طرح، مسائلى را گنجانیدند كه اشخاص معمولى و ساده متوجّه آن نمى‌شدند. افراد عادى نمى‌دانستند كه مسأله و مقصود چیست و مقصد كجاست؛ ولى حضرت امام با كیاست، فراست و هوشمندى ویژه خود دریافت كه این، آغاز یك فرجامِ بسیار خطرناك بر ضد اسلام است.
﴿ صفحه 91 ﴾
یكى از مسائلى كه در طرح گنجانیده بودند، افزودن تغییرات ناروا در قانون انتخابات بود؛ براى مثال قید «مسلمان بودن» را از شرایط نماینده شدن حذف كرده بودند. تغییر دیگرشان این بود كه به جاى سوگند به كلام‌الله مجید، باید به كتاب آسمانى قسم خورده شود.
هدف آن تغییرها این بود كه «اسلام» را از «رسمیّت» بیندازند و آن را در ردیف دیگر ادیان قرار دهند. سوگند یاد كردن به «قرآن» را با سوگند یاد كردن به هر كتاب آسمانى دیگر مساوى مى‌كردند. این شیطنت‌ها، نظر امامِ نظاره‌گر و نكته‌دان را جلب كه این «لایحه»، نطفه و نقطه آغاز یك توطئه عظیم و خبیث بر ضد اسلام است. وقتى كه آغازش این باشد، به یقین خطرهاى بزرگ‌ترى به دنبال دارد؛ به همین دلیل، امام از همان وقت با كمال قاطعیت و بدون وحشت از قلیل بودن همراهان، پا به عرصه مبارزه گذاشت؛ مبارزاتى در جهت عقب راندن دولت و لغو آن «لایحه» كه مدت‌ها طول كشید تا ثمر بخشید.
دولت كه از راه تصویب نامه یاد شده، طرفى نبسته و راه به جایى نبرده بود و با بیدارىِ دیده‌بانى چون امام، مجبور به عقب‌نشینى شده بود؛ این‌بار نغمه‌اى دیگر ساز كرد؛ دولت در پى این عقب‌نشینى (لغو لایحه قبلى)، موضوع «لوایح ششگانه و رفراندم»(78) و ‌به اصطلاح‌ـ انقلاب سفید را مطرح كرد. در این مرحله، شخص شاه «غضباناً» به میدان مبارزه با اسلام و روحانیت آمد. این‌بار، خود شاهپ
﴿ صفحه 92 ﴾
به طور رسمى «انقلاب سفید» را مطرح كرد و خودش آن مواد ششگانه را كه بعد هم، موادش از شش گذشت، به رفراندم گذاشت.
حضرت امام خمینى(قدس سره) از ابتدا مى‌دانست و آن روز هم دیده بود كه ریشه هر فتنه و فسادى كه برخاسته است، خود شاه بوده و خواهد بود. وقتى كه درون‌مایه شاه، از او بیرون تراوید؛ یعنى شاه بر ضد مقدسات به پا خاست، ایستاد و لشكر هم آراست؛ حضرت امام نیز، قد برافراشت. ایشان، شخص شاه را هدف قرار داد و آن اعلامیه تاریخى و معروف (شاه دوستى یعنى چه؟) را صادر كرد. وى، شاه را «اُمُّ الخَبائث» و منشأ مفاسد مى‌دانست. براى آگاهى از اوضاع آن زمانه و این زمینه، بخشى از آن اعلامیه امام را در ذیل مى‌آوریم:
«... اینان با شعار «شاه‌دوستى» به مقدسات مذهبى اهانت مى‌كنند. «شاه‌دوستى» یعنى غارتگرى، هتك اسلام، تجاوز به حقوق مسلمانان و تجاوز به مراكز علم و دانش. «شاه‌دوستى» یعنى ضربه‌زدن به پیكر قرآن و اسلام، سوزاندن نشانه‌هاى اسلام و محو آثار «اسلامیّت»؛ «شاه‌دوستى» یعنى كوبیدن روحانیت و اضمحلال آثار رسالت.
حضرات آقایان توجّه دارند، اصول اسلام در خطر است. قرآن و مذهب در مخاطره است؛ با این احتمال، تقیه حرام است؛ و اظهار حقایق، واجب؛ «ولو بَلَغَ ما بَلَغَ».
اكنون كه مرجع [دادگاه] صلاحیت‌دارى براى شكایت در ایران نیست و اداره این مملكت، به طور جنون‌آمیزى در جریان است؛ من به نام «ملت» آقاى [اسدالله] علم (نخستوزیر) را استیضاح
﴿ صفحه 93 ﴾
مى‌كنم با چه مجوز قانونى ‌در دو ماه قبل‌ـ به بازار تهران حمله كردید؟ با چه مجوزى جمع كثیرى را به حبس مى‌برند؟ با چه مجوزى، بودجه مملكت را خرج رفراندم معلوم‌الحال كردید؟ در صورتى كه رفراندم از شخص شاه بود، با چه مجوز مأمورین دولت را كه از بودجه ملت حقوق مى‌گیرند، براى رفراندم شخصى ‌التزاماً‌ـ به خدمت وارد داشتند؟ با چه مجوزى ‌در دو ماه قبل‌ـ بازار قم را غارت كردید و به مدرسه فیضیه تجاوز نمودید؟ با چه مجوز...؟ با چه مجوز...؟ و... .
من اكنون قلب خود را براى سرنیزه‌هاى مأمورین شما حاضر كردم؛ ولى براى قبول زورگویى‌ها و خضوع در مقابل جبارى‌هاى شما حاضر نخواهم كرد. من به خواست خدا، احكام خدا را در هر موقع مناسبى بیان خواهم كرد و تا قلم در دست دارم، كارهاى مخالف مصالح مملكت شما را بر ملا مى‌كنم...».(79)
امام با صادر كردن این اعلامیه، به طور رسمى در برابر دستگاه استبدادى سلطنت ایستاد و مبارزه سختى را آغاز كرد. این كار امام در آن زمان، امر بسیار خطرناكى تلقى مى‌شد. تا جایى كه ما آگاهى داشتیم، هیچ فرد دیگرى را یاراى چنین كارى و نه جرأت چنین اقدامى نبود.(80) اگر شخصى مى‌خواست كه
﴿ صفحه 94 ﴾
اعلامیه‌اى صادر یا اعتراضى كند ‌در تمام موارد‌ـ طرف اعتراض و مخاطب معترض، دولت بود نه شخص شاه. اگر گاهى هم تلگراف‌هایى به خود شاه مخابره مى‌شد، با تشریفات و القاب خاص و ادبیات ویژه و الحان خوش با او سخن گفته مى‌شد. به طور مثال مى‌گفتند كه ذات همایونى دستورى بفرمایند كه از این كار جلوگیرى كنند؛ البته تا زمانى كه شاه تخریب مقدسات را آشكارا آغاز نكرده بود، امام هم با او طبق عرف صحبت مى‌كرد؛ ولى پس از این‌كه مبناى شاه بر تخریب بناى اسلام قرار گرفت، امام نیز سدّ القاب و احترام ویژه به شاه را شكست و آن ادبیات را بر هم زد و به طور رسمى شاه را طرف خطاب، عتاب و تخطئه خود قرار داد. او تصمیم گرفت كه مبارزه را این‌گونه ادامه دهد؛ یعنى مبارزه‌اى مستقیم برضد شاه و دستگاه سلطنت.