سیری در ساحل(بینش و منش حضرت امام خمینی(ره))

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: علی احمدی خواه

یك نكته از این معنا (شرح یك كلمه)

یكى از كلمه‌هایى كه امام بر آن تأكید مى‌كرد، این بود كه همواره مى‌فرمود: «تمام فسادهایى كه در عالم پیدا مى‌شود، از خودخواهى پیدا مى‌شود؛ از حبّ جاه، حبّ قدرت، حبّ مال، و از امثال این‌هاست و همه‌اش به حبّ نفس برمى‌گردد؛ و این بت، از همه بزرگ‌تر است و شكستنش از همه مشكل‌تر است... مشغول باشید به شكستن دست و پاى همچو بتى. اگر رهایش كنید، شما را به هلاكت مى‌كشاند».(39)مانند این یك جمله را، امام صدها، بلكه هزاران بار، بیان فرموده است(40) كه
﴿ صفحه 66 ﴾
درباره هر كدام از آن‌ها مى‌توان یك كتاب نگاشت. این جمله، براى امثال ما پرسش برانگیز است كه مباره آدم با خودش چگونه است؟ بر فرض كه «با خود مبارزه كردن را» تصور كردیم و فهمیدیم، این پرسش پیش مى‌آید كه چرا با خودش مبارزه كند؟
در پاسخ امثال این مسائل گفته مى‌شود كه راه تكامل در گرو مبارزه با نفس است؛ یعنى اگر خواهان كمال و تكامل هستید، این گوى و این میدان؛ اگر دنبال معشوق حقیقى ‌نه مجازى‌ـ مى‌روید، باید از كوچه مبارزه با نفس بگذرید؛ هرچند كه سر بشكند دیوارش.
ممكن است كه این جواب را از روى «تعبد» و از سر تسلیم بپذیریم؛ به این دلیل كه نخست، امام چنین مى‌فرمود و او هم، سنجیده سخن مى‌گفت و بدون دلیل، كلامى بر زبان نمى‌آورد. دوم، همه ما، آیات و روایاتى كه مطلب پیش گفته را تأكید مى‌كند، دیده‌ایم و شنیده‌ایم. از جمله آن روایات، فرمایش حضرت رسول‌خداست كه فرمود: «اَعْدى عَدُوِّكْ، نَفْسُكَ الّتی بَیْنَ جَنْبَیْك»؛(41) یعنى بزرگ‌ترین دشمن تو، همان نفس تو است كه در باطنت هست و در صندوق سینه‌ات، سنگر گرفته است.
امام این مطلب را با عبارت‌ها و در مناسبت‌هاى گوناگون مى‌فرمود. هر فردى
﴿ صفحه 67 ﴾
كه با نوشته‌ها و سخنان ایشان آشنا باشد، مطلب پیش گفته را مكرر از زبان و بنان او شنیده و خوانده است؛ در عین حال كه بارها گفته مى‌شد، باز نامكرر مى‌نمود؛ زیرا سخن عشق بود.
پرسش دیگرى كه از این جمله امام براى انسان‌هاى عادى پیش مى‌آید، این است كه چرا باید با «خود»، مبارزه كنیم؟ مگر ما چه عیبى داریم كه باید علیه نفس خودمان به قیام برخیزیم؟ مگر ما مخلوق خداوند نیستیم و مگر او نیز هر مخلوقى را به نیكوترین وجه، نیافریده است: الَّذِی أَحْسَنَ كُلَّ شَیْء خَلَقَه؛(42)خدایى كه هر چه آفریده، به بهترین صورت به تصویر كشیده است؛ با این بیان، ما كه یكى از همین مخلوقات نیكو آفریده شده آن أَحْسَنُ الْخالِقِین هستیم، پس چرا با خود مبارزه كنیم؟ و چگونه است كه وقتى با خود مبارزه مى‌كنیم، تكامل یافته، به خدا نزدیك‌تر مى‌شویم؟ چه ملازمه‌اى بین این دو مطلب است؟
به طور طبیعى، چنین پرسش‌هایى درباره آن سخن امام، به ذهن انسان مى‌آید؛ بهویژه اگر این افراد با روایات و اخبار، بیشتر آشنا باشند، ممكن است تضادّى بین مطالب وارد شده درباره نفس ببینند؛ زیرا در برخى احادیث، بر اهمیّت نفس و روح انسانى، كرامت نفس، و حفظ عزّت نفس، تأكید شده؛ سفارشى به این مضمون كه كرامت خود را حفظ كنید! آبروى خویش را مریزید! عزّت نفس داشته باشید! شرافت خود را پاس بدارید! و... .
اگر باید بر ضد «خود» قیام كرد؛ پس حكایت این «خود» چیست كه باید او را عزیز بداریم و كرامتش را حفظ كنیم. اگر باید با این «خود» و «نفس» مبارزه كنیم،
﴿ صفحه 68 ﴾
پس چگونه دستور مى‌دهند كه كرامت و شرافت آن را حفظ كرده و عزیزش بدارید! چگونه بین این هر دو ضد ‌امر و نهى‌ـ باید جمع كرد؟ این پرسش‌ها، از قدیم بوده است و تا كنون هم هست.
حقیقت مطلب این است كه انسان، شاهكار خلقت و معجونى عجیب است. خدا در آفرینش این انسان، قدرت‌نمایى عجیبى كرده است.(43)
تا جایى كه ما مى‌شناسیم و به ما شناسانده‌اند، میان مخلوقات خدا موجودى برتر از انسان آفریده نشده است. انسان موجودى است كه تمام استعدادها و كمالات بالقوّه را دارد؛ در عین حال، در معرض پست‌ترین منازل، پرتگاه‌هاى سقوط و دَرَكات نزول هم قرار دارد. اگر شما خطى را رسم كنید و نقطه‌اى را در نظر بگیرید و دو طرف این نقطه را به سمت راست و چپ یا به طرف بالا و پایین ‌به شكل محور مختصات‌ـ فرض كنید؛ نقطه مركزى آن، «آفرینش انسان» هنگام انعقاد نطفه یا زمان تولد است. در این نقطه، آن قدر امكانات ذخیره شده و پتانسیل وجود دارد كه مى‌تواند این موجود را به سوى بالا ‌در محور ایگرگ‌ها (y) به سمت بى‌نهایت‌ـ سوق دهد؛ یعنى سیرى كه حد و حصر ندارد. هرچه بالا برود، باز هم مى‌تواند كه بالاتر رود (البته در واقع، حد و مرزى دارد امّا میل به بى‌نهایت دارد). این، همان استعدادهاى نخستین است كه خدا در نهاد این موجود نهاده است.
این بخش «مثبت» ایگرگ‌ها (y) است. این خطّ خلقت، قسمت «منفى» هم
﴿ صفحه 69 ﴾
دارد؛ یعنى همان پتانسیل مى‌تواند حركتى معكوس داشته باشد و در جهت «منفى» ایگرگ‌ها (y) سیر كند و به سمت پایین و پرتگاه سقوط بكند؛ اما چه اندازه سقوط كند و تا كجا بیفتد، آن هم، میل به «بى‌نهایت» دارد، و یعنى سقوط بشر، حد و حصر ندارد.
براى آن‌كه مطلب بالا بهتر تصور شود، یك سخن تاریخى را براى مثال مى‌آوریم؛ راویان حدیث و گزارشگران حوادث صدر اسلام نوشته‌اند كه پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله)درباره امیر مؤمنان على(علیه السلام) فرمود: «ضَربَةُ عَلىٍّ یَوْمَ الْخَنْدَقِ، اَفْضَلُ مِنْ عِبادَةِ الثَّقَلَین»؛(44) یك ضربه على در روز خندق، از عبادت انس و جن برتر است.
این حدیث را هم شیعه و هم سنى از رسول‌خدا(صلى الله علیه وآله) نقل كرده‌اند؛ یعنى ثواب یك ضربه شمشیر على(علیه السلام) به عمرو‌بن عبدود، از عبادت تمام انسان‌ها‌از ابتداى تا پایان خلقت‌ـ و نیز از عبادت تمام جنّیان(45) بیشتر و بالاتر است.
همه كارهاى نیكى را كه تمام انس و جنّ ‌از آغاز تا پایان خلقت‌ـ انجام مى‌دهند، با رایانه حساب كنید، سپس محاسبه كنید كه یك انسان در طول عمرش، چه مقدار مى‌تواند كار خوب انجام دهد. مى‌تواند در هر لحظه، یك یا چندین كار شایسته انجام بدهد؛ با چشم و گوشش، با دست و پایش، با دل و
﴿ صفحه 70 ﴾
زبانش؛ یعنى یك انسان مى‌تواند چندین كار خوب را در یك لحظه براى خود ثبت كند. آن‌گاه، همچو آدمى در طول عمرش، چه اندازه كار نیك مى‌تواند انجام بدهد؟ یك میلیارد انسان، در طول عمر خودشان چه اندازه كار نیك مى‌توانند انجام بدهند؟ آن‌گاه، تمام انسان‌هایى كه در یك عصر زندگى مى‌كنند ‌مثل زمان ما كه بیش از شش میلیارد نفر هستند‌ـ چه مقدار كار خوب مى‌توانند انجام بدهند؟ وانگهى، از ابتداى خلقت انسان تا روز قیامت، جمعیت انسان‌ها چه اندازه است و چه مقدار كار نیك مى‌كنند؟ این را بر جمعیت جن‌ها از آغاز خلقت آنان تا روز قیامت اضافه كنید. پس از آن، با محاسبه‌هاى رایانه‌اى حاصل را به دست آورید تا ببینیم كه چقدر مى‌شود و پیامبر(صلى الله علیه وآله)درباره حاصل آن، چه فرموده است!
پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) فرمود: یك ضربه على(علیه السلام)، از همه این‌ها (حاصل جمع اعمال ثقلین، از ابتدا تا پایان خلقت) بالاتر و بیشتر است.
آیا حضرت، تعارف یا مبالغه مى‌كرد؟ حضرت امام خمینى(قدس سره) بر همین مطلب، چندین مرتبه تأكید فرمود كه آن یك ضربه، در یك لحظه بود؛ باقى عمر مبارك على(علیه السلام) چه مى‌شود؟ آیا باقى عمر ایشان بى‌ارزش بود؟! فقط همان یك لحظه ارزش داشت؟!
على، همان على بود و در حال انجام هر كار و وظیفه‌اى، خدا را عبادت مى‌كرد. امروز و دیروزش، این لحظه و آن لحظه‌اش، صبح و شامش فرقى نداشت. او تمام عمرش در حال عبادت خدا بود. امیر مؤمنان، چه مقامى داشت!
یك ضربه او را حساب كنید؛ ضربه‌اى كه از عبادت ثقلین (تمام انسان‌ها و
﴿ صفحه 71 ﴾
جن‌ها، از آغاز تا انجام خلقت) برتر بود، كل عمرش چه‌قدر مى‌شود؟(46)
﴿ صفحه 72 ﴾
این، یك نمونه بود تا انسان قدر خویش را بداند. نمونه‌اى بود كه انسان دریابد تا چه اندازه مى‌تواند با ارزش باشد؛ به گونه‌اى كه هم خودش از «مَلَك» پَرّان(47) و هم یك عملش از عبادت ثقلین، بالاتر شود. یك نفر اگر بخواهد كه راه قرب الاهى را پى بگیرد تا از بندگان ویژه خدا شود، راهى جز «بندگى خدا» وجود ندارد؛ «گفتا تو بندگى كن، كو بنده‌پرور آید».
تمام هنر على(علیه السلام)، بندگى خدا و اطاعت از او بود؛ همین و بس. مگر خود آن سرور، نمى‌فرمود كه إلهى! كَفى بی فَخْراً، اَنْ اَكُونَ لَكَ عَبْداً وَكَفى بِی عِزَّاً، اَنْ تَكُونَ لِی رَبَّا؛(48) یعنى معبودا! نهایت افتخار من این است كه بنده تو باشم و منتهاى عزّتم این‌كه «ربّى» (مالكى) چون تو دارم.
همه مقام‌ها، محصول بندگى خداست و نیل به آن مقام‌ها، براى هر انسانى
﴿ صفحه 73 ﴾
مُیسّر است. ظرفیت‌ها و استعدادها (تفاوت‌هاى فردى) یكسان نیست و همه نمى‌توانند «على» بشوند؛ ولى به خودى خود چنان استعدادهایى در نهاد انسان نهفته است. هر فردى در این مسیر مى‌تواند ‌كم یا زیاد‌ـ حركت كند. عكس آن هم، همین‌گونه است. اگر فردى، مؤمنى را بكشد، گویا همه مردم را كشته است؛ فَكَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمِیعا؛(49) با این وصف، اگر دو نفر را بكشد، چگونه؟ به یقین، جرمش دو برابر شده است. اگر صد نفر را بكشد، چگونه مى‌شود؟ دردناك‌تر آن‌كه، هزاران نفر بى‌گناه ‌اعمّ از كودك، پیرزن، پیرمرد و جوان‌ـ را با بمب‌هاى آتش‌زا یا بمب‌هاى شیمیایى و میكروبى در یك لحظه به شهادت برساند. در این صورت، چه گناه بزرگى مرتكب شده است! تا كجا سقوط مى‌كند؟!
وقتى حقیقت این است كه وَمَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِیها(50)؛ اگر كسى پنج هزار نفر را در یك لحظه با بمب شیمیایى بكشد، چه مجازاتى دارد؟ مجازات یك نفر، عذاب ابدى جهنم بود؛ اكنون آیا مجازات
﴿ صفحه 74 ﴾
مجرمانى كه، هزاران و صدهزاران نفر را قتل عام كرده‌اند، قابل محاسبه است؟! از همه این‌ها بالاتر آن‌كه اگر فردى هشت سال بر سر مردم بى‌گناه آتش بریزد و با انواع سلاح‌هاى شیمیایى و میكروبى، هر نوع گرفتارى، زجر و بیمارى را براى آنان به بار آورد، چه مجازاتى دارد؟ گمان مى‌كنید كه پست‌تر از كسى كه این همه جرم و جنایت انجام داده باشد، هم وجود دارد؟ آرى، هست؛ ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِین؛(51) پست‌تر از همه، منافقانند؛ إِنَّ الْمُنافِقِینَ فِی الدَّرْكِ الأَْسْفَلِ مِنَ النّار؛(52) از صدام پست‌تر، منافقانند. قرآن كریم مى‌فرماید خود دوزخیان هم در یك سطح نیستند؛ بلكه دركات و درجاتى دارند. پایین‌ترین و بدترین جاى دوزخ، ویژه «منافقان» است.
پس بنا بر آنچه گفته شد، انسان مى‌تواند در قوس صعود تا «بى‌نهایت» عروج كند؛ همان‌گونه كه در مسیر نزول هم مى‌تواند به سمت «بى‌نهایت» سقوط كند. اسباب آن صعود و این سقوط، مجموعه امكانات و انرژى‌هایى است كه خدا در روح او ذخیره كرده و در ذات او قرار داده است؛ البته منظور از انرژى، نیرو و مانند آن، نیرو و انرژى فیزیكى (مفاهیم فیزیكى) نیست؛ بلكه این تعبیرها براى تشبیه معقول به محسوس است.
روح بشر، مى‌تواند آن‌چنان اوج بگیرد و صعود كند یا این‌چنین سقوط كند و فرو افتد. با این وصف، اگرفردى بخواهد كه اوج بگیرد و بالا برود، پس چرا به او مى‌گویند كه «با نفس خود مبارزه كن»؟ پاسخ این است كه انرژى‌هایى (قوا و
﴿ صفحه 75 ﴾
استعدادهاى روحى) كه خدا در وجود انسان ذخیره كرده، دو سویه است. اگر جهتش به سوى بالا بود، صعود مى‌كند؛ ولى اگر جهتش به سوى پایین باشد، سقوط مى‌كند.
براى بیان معانى پیش گفته، یك مثال مادّى مى‌زنیم: اهل نظر مى‌دانند «انرژى»، جهت ندارد؛ ولى «نیرو» جهت دارد. نیرو وقتى كه فعالیت مى‌كند، منشأ اثر شده و كار از آن تولید مى‌شود و حركتى پدید مى‌آید كه «جهت‌دار» است. «انرژى» و «پتانسیل»، ممكن است وجود داشته باشد؛ اما بدون «جهت» و بى‌حركت است تا وقتى كه به كار تبدیل شود و با یك نیرویى به فعالیت بیفتد. در این صورت است كه «انرژى» نیز نمى‌تواند بدون «جهت» باشد.
نیروهاى روانى كه در باطن روح انسان نهاده شده‌اند، وقتى كه ‌در عالم دنیا و جهان تكلیف‌ـ زمینه اختیارى پیدا مى‌كنند، مى‌توانند آزادانه و با اختیار ـ نه ناآگاهانه و بى‌اختیار ـ حركت كنند و عملى را از سر فهم و شعور و با اراده خود انجام بدهند؛ این انرژى‌ها را به كار و خدمت بگیرد و آن‌ها را «جهت‌دار» كنند؛ در این صورت است كه انسان یا رو به خدا مى‌رود و عروج مى‌كند و یا به سمت دركات «اسفل‌السافلین» سقوط مى‌كند.
راهبر در این صعود و سقوط نیز، خود انسان است؛ یعنى خودش در پرتو شناختى كه خداى متعال ‌از راه عقل و وحى‌ـ به او یاد مى‌دهد، جهت‌ها را مى‌شناسد. عقل انسان ‌تا حدودى‌ـ مى‌تواند تشخیص دهد كه كدام جهت، سر برفراز دارد و كدام، رو در فرود؛ چه سمتى صعود و چه سویى سقوط است. آن‌جایى هم كه پاى عقل، لنگ است و دست اندیشه كوتاه، «وحى» تعیین جهت مى‌كند. مجموع «عقل و وحى»، چنان «شناختى» را در اختیار انسان مى‌گذارد كه بداند كدام‌جهت، سمت ترقى، تكامل و صعود است و كدام جهت، سوى تنزل و سقوط.
﴿ صفحه 76 ﴾
با این شرح و بیان، وقت آن است كه به اصل بحث برگردیم؛ یعنى پاسخ آن پرسش كه «با خود مبارزه كردن، یعنى چه؟»
وقتى مى‌گویند «با خود مبارزه كنید»؛ یعنى مبارزه با آن نیروهایى كه سر در آخور دارند؛ جهت آن‌ها، به سوى پایین است. نیروهایى كه انسان را در پرتگاه‌هایى مخوف رها كرده‌اند؛ به گونه‌اى كه تا «اسفل‌السافلین» سقوط كند؛ وگرنه این «خود»، چیز دیگرى نیست كه انسان بر ضد او قیام كند.
از سوى دیگر، آن «نفسى» كه كرامتش مطلوب است و شرافتش شریف و عزتش را باید عزیز داشت، آن «خودى» است كه رو به بالا دارد و دل به قوس صعود بسته و سر بر آستان جانان نهاده است؛ به تعبیر برخى از بزرگان، یعنى «خود الاهى»؛ خودى كه خدایى شده است. آن «خودى» كه باید با آن مبارزه كرد، خودى مى‌باشد كه سر به پایین شده است و نگاهش فقط به آخور طبیعت است. باز به تعبیر بعضى از بزرگان، یعنى «خود حیوانى» یا «خود طبیعى»؛ باید این «خود» را رام و مسخر كرد.
توضیح بالا، به معناى وجود دو «خود» نیست؛ چون ما، دو «خود» نداریم؛ بلكه مجموعه‌اى انرژى در روح آدمى است. از سویى، بشر هم بیش از یك روح ندارد؛ ولى این مطلب به این وابسته است كه همین مجموعه انرژىِ نهفته در روح آدمى، سر به كجا داشته و رو به كجا نهاده باشد؛ نظر به بالا یا به پایین داشته باشد، رو به خدا برود و با خدا باشد یا رو به شیطان نهد و قرین او شود. اگر رو به خدا گردید، این «خود» شرافت مى‌یابد و این شرافت را باید حفظ كرد. كسى را نمى‌رسد ‌و حق ندارد‌ـ كه به چنان «خودى» بى‌احترامى كند. بى‌احترامى كردن به چنین خودى، بى‌حرمتى كردن و مبارزه با خدا خواهد بود. در این باره
﴿ صفحه 77 ﴾
روایت‌هایى هست كه در آن‌ها خداى متعال مى‌فرماید: «مَنِ اسْتَذَلَّ عَبدِیَ الْمُؤمِنَ، فَقَدْ بارَزَنی بِالْمُحارَبَة»؛ یعنى «كسى كه به مؤمنى بى‌احترامى كند، به طور رسمى و علنى با من به مبارزه برخاسته است».(53) این حدیث را رسول‌خدا(صلى الله علیه وآله)از خداى عزّ و جلّ نقل فرموده است. و در برخى از روایت‌ها ادامه‌اى دارد كه خداى متعال مى‌فرماید: «من زودتر از هر چیز و هر كار دیگر، به یارى دوستانم مى‌شتابم».(54)
این «عزّت» از كجا آمده است كه اهانت به او، در حكم اعلان جنگ با خداى یكتاست؟ از جانب همان «عزیز مقتدر» و از انتساب به خدا؛ یعنى همان‌فردى كه روى روح انسان به سوى اوست؛ یعنى از بندگى خدا؛ «لا عِزَّ كالطاعة» و «لا عِزَّ الاّ بالطّاعة»(55) (گفتا تو بندگى كن، كو بنده‌پرور آید).
بنده، باید بفهمد كه تمام هستى و نیرویش از اوست و باید براى «او» صرف شود. این همه نیرو و توانایى كه به او داده‌اند، گزاف و بیهوده نیست؛ بلكه به او عطا شده تا در راه تكامل خویش به كار ببندد و صرف «تقرب به خدا» كند.
﴿ صفحه 78 ﴾
سرمایه‌اى است كه خدا در اختیار انسان گذاشته تا با آن، تجارت كند و از عذاب الیم جان سالم به در ببَرد: هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى تِجارَة تُنْجِیكُمْ مِنْ عَذاب أَلِیم؛(56)خداوند به زبان ما سخن گفته است كه ما بفهمیم.
إِنَّ الإِْنْسانَ لَفِی خُسْر؛(57) انسانى كه دائم در حال زیان است؛ یعنى آن‌كه سر به پایین دارد. إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحات؛(58) مگر آنان كه نظر به بالا دارند؛ به خدا ایمان آورده‌اند و براى او كار مى‌كنند. چنین انسان‌هایى، هیچ گاه ضرر نمى‌كنند. آنان كه هیچ‌گاه توجّهشان به خدا نیست و در مقام بندگى او نیستند و نیروهاى خویش را صَرف بندگى خدا نمى‌كنند، ضرر مى‌بینند.
همه كسانى كه اهل ایمان و عمل صالح نباشند، در خسرانند و سرمایه خویش را به بهاى ناچیزى (ثمن بخس) باخته‌اند؛ یعنى به جاى نیروهایى كه صرف كرده‌اند، چیزى (سودى) نصیبشان نمى‌شود (شادى جهان‌گیرى، غم لشكر نمى‌ارزد). البته ضررها نیز با هم فرق دارد: بعضى خیلى ضرر مى‌كنند؛ بعضى، خاسرند و عده‌اى «اخسرین» هستند.
قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالاَْخْسَرِینَ أَعْمالا(59)؛ یعنى مى‌خواهید به شما بگویم كه ورشكسته‌ترین‌ها و زیانبارترین‌ها كیانند؟ كسانى بیشتر از همه ضرر مى‌بینند كه توان خود را صرف لذت‌هاى دنیا مى‌كنند؛ در حالى كه مى‌پندارند كارشان درست است و هر چه آنان مى‌كنند، شیرین بُوَد!
گاهى یك شخص اشتباهى مى‌كند و سپس مى‌فهمد كه خطا كرده است؛ ولى
﴿ صفحه 79 ﴾
گاهى، در یك راه نادرست گام مى‌نهد و تمام نیروهاى خود را در آن راه صرف مى‌كند؛ با این حال، خیلى هم به خود مى‌نازد و مى‌گوید كه كار من نظیر ندارد؛ عمل من، نیكوست. این‌گونه افراد، «اخسرین» هستند؛ زیرا ورم كرده را چاق پنداشته‌اند.
نكته قابل تأمل این‌كه طرفداران پندار یاد شده، چرا چنین شده‌اند؟ پاسخ این پرسش را خالق این مخلوق بیان فرموده است: وَمَنْ یَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ * وَإِنَّهُمْ لَیَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِیلِ وَیَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُون؛(60) شیطان، آنان را فریب داده و از راه حق، منحرف‌شان كرده است. اینان، هدف را گم كرده‌اند؛ ولى خیال مى‌كنند كه در صراط مستقیم گام برمى‌دارند. به پندار خویش، بهترین كارها را انجام مى‌دهند و گمان مى‌كنند كه ره‌یافتگان حقیقى، هم ایشانند: یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعا؛(61) وَیَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُون.(62)
افراد یاد شده، بیچاره و سیه‌روزند. اگر كسى اشتباه كند و بفهمد كه به خطا مى‌رود و سرانجام پشیمان شود، امید آن مى‌رود كه یك روز برگردد و گذشته را
﴿ صفحه 80 ﴾
جبران كند؛ ولى اگر فردى راه خطا بپیماید و خیال كند كه راه راست و درست همین است، خیرخواهى هیچ راهبرى را باور نمى‌كند و خیال برگشتن در قاموس او نمى‌گنجد؛ بلكه با شتابى كه روزبه‌روز بیشتر و سریع‌تر مى‌شود، به سوى «خسران» و زیانبارى مى‌رود. اینان، «اَخسرین» هستند. این افراد افزون بر این‌كه از نفسشان پیروى مى‌كنند، چنان از آن فریب خورده‌اند كه جهت بالا و پایین را با هم اشتباه كرده‌اند؛ در حالى كه رو به پایین مى‌روند، گمان مى‌كنند كه رو به بالا مى‌روند؛ مانند آدمى كه به دور خودش مى‌چرخد و سرش گیج مى‌رود، نمى‌فهمد كه به كدام سمت حركت مى‌كند، نمى‌داند كه او چرخ مى‌خورد یا اتاق دور سر او مى‌گردد!
«اَخسرین» هم، گیج شده‌اند كه فریب شیطان را مى‌خورند. نخست نمى‌فهمند كه به كدامین جهت مى‌روند؛ بعد كارشان به جایى مى‌رسد كه هنگام سقوط تصور مى‌كنند رو به بالا مى‌روند!(63) خیلى هم به خود مى‌بالند و به راه خویش ادامه مى‌دهند و مى‌گویند كه تنها ما از راه‌یافتگانیم: یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُون؛ ولى در حقیقت، اینان از همه گمراه‌ترند. تمام این بدبختى‌ها و كجروى‌ها، به سبب طغیان و تقصیر آدمى است.
همین انسان مى‌تواند راه حق را بشناسد؛ البته به شرط آن‌كه در پى انبیا راه بیفتد(64) و طوق بندگى خدا را به گردن بیندازد. اگر بر هواى نفس خود ـ یعنى نفس شیطانى كه سر به پایین دارد ـ پا بنهد، آن‌چنان اوج مى‌گیرد كه تمام عالم (ملك و
﴿ صفحه 81 ﴾
ملكوت) مسخّر او مى‌شوند و به تسخیرش درمى‌آیند. «یك قدم بر خویش نِهْ، به افلاك رو»؛ آن گاه، مى‌تواند خود را مفتخر به این خطاب ببیند كه «یَابْنَ آدمَ! اَنا حَىٌّ لا یَمُوتُ، اَطِعْنی فیما اَمَرتُكَ حَتّى اَجْعَلكَ حَیّاً لا تَمُوتُ. یَا ابنَ آدَمَ! اَنَا اَقُولُ لِلشَّیءِ كُنْ، فَیَكُونُ؛ اَطِعْنی فیما اَمَرْتُكَ، اَجْعَلْكَ تَقُولُ لِلشَّیْءِ كُنْ فَیَكُون؛(65)یعنى هرچه اراده بكند و بخواهد، ‌به اذن الله‌ـ همان خواهد شد و البتّه خداى حكیم و رحیم، به كار قبیح اذن نمى‌دهد.
این ترقى و صعود انسان، آن هم نزول و سقوطش؛ این راه و آن‌هم چاه. اى آدم‌زاده! این گوى و این میدان، بیا و تو نیز قهرمان این میدان باش. انتخاب كن و بالا برو.(66)
انبیا آمدند كه به ما شناخت بدهند و راه را به ما بنمایند؛ جهت صعود را از سمت نزول و سقوط مشخص كنند تا هر كه هدایت مى‌شود یا ضلالت مى‌یابد، از روى برهان و عرفان باشد. در این میسر انتخاب با ما است؛ اما تنها با انتخاب ما كار تمام نمى‌شود و كمك خدا نیز لازم است.
اگر تنها به انتخاب ما بود رشد و صعود امكان‌پذیر نبود؛ مگر با این پاى لنگ مى‌توان عرصه ملك و ملكوت را طى كرد. هرگز بدون لطف لطیف، راه به جایى نخواهیم برد؛ از این رو به دنبال انتخاب ما، عنایات خداوندى است؛ یعنى ما به
﴿ صفحه 82 ﴾
سوى خدا رو كنیم تا او براى ما آغوش بگشاید. خداى متعال مى‌فرماید: «مَنْ تَقَرَّبَ اِلَىَّ شِبراً، تَقَرَّبْتُ اِلَیهِ ذِراعاً؛ وَمَنْ تَقَرَّبَ اِلَىَّ ذِراعاً، تَقَرَّبْتُ اِلَیْهِ باعاً؛ وَمَنْ اَتانی مَشیاً، أتَیْتُهُ هَرْوَلَة»؛(67) «كسى كه یك وجب به سوى من بیاید، یك زراع (=‌نیم متر) به استقبالش مى‌روم؛ و كسى كه یك ذراع به من نزدیك شود، یك باع (=‌ یك متر) به سوى او مى‌آیم؛ و فردى كه قدم‌زنان به سوى من آید، هروله‌كنان به استقبالش مى‌آیم».
اندكى به سوى خدا بیا تا ببینى كه خدا چه اندازه تو را یارى مى‌كند؛ ببین كه چه نورانیّت و صفاى دلى در تو پدید مى‌آید و چه آرامش خاطرى به دست مى‌آورى. برعكس، هرچه تعلق خاطر انسان به دنیا، زر، زیور و مقام آن بیشتر شود، به همان اندازه اضطراب و ناآرامى‌هاى او هم افزون‌تر مى‌شود. وانگهى این فقدان آرامش، در دنیاست؛ ولى لَعَذابُ الآْخِرَةِ أَشَد؛(68) وَلَعَذابُ الآْخِرَةِ أَخْزى.(69) عذاب آخرت؛ شدیدتر، رسوا كننده‌تر، سخت‌تر، طولانى‌تر و خواركننده‌تر است.
كوتاه سخن این كه منظور از مبارزه با نفس، این نیست كه انسان، موجود بدى است و باید با آن به مبارزه برخاست؛ آن‌گونه كه برخى فیلسوفان بدبین ‌بهویژه در این زمینه‌ها‌ـ سخن‌ها گفته‌اند یا آن‌چنان كه بعضى از فرقه‌هاى مسیحیت
﴿ صفحه 83 ﴾
تعلیم مى‌دهند كه انسان، ذاتاً گناهكار است. بر خلاف این پندارها، اسلام این اتهام به انسان را نمى‌پذیرد و مى‌فرماید: كُلُّ مَولُود یُولَدَ عَلَى الفِطرَةِ وَاِنَّما اَبَواهُ یُهَوِّدانه اَوْ یُنَصِّرانه.(70) هر نوزادى بر فطرت پاك خدایى متولد مى‌شود؛ و پس از تولد است كه پدر و مادرش آن نوزاد را به چپ و راست مى‌برند.
انسان، ذاتاً داراى استعدادهایى است كه مى‌تواند او را به بسیارى از كمالات برساند. او در ذات خود هیچ عیبى ندارد. ممكن است كه تمایلاتى در او باشد؛ ولى این تمایلات، ابزار كار است. تا تمایل از هر دو جهت نباشد، انتخاب معنا ندارد. باید تمایل به بالا و پایین، به فراز و فرود، به صعود و سقوط باشد تا انسان بتواند برگزیند و با این گزینش، ارزش خویش را جلوه دهد. اگر انسان تنها به یك طرف میل داشت، «انتخاب» ارزشى نداشت.(71) به همین دلیل وجود دو گرایش و گزینش است كه انسان آن‌قدر صعود مى‌كند و بر اوج مى‌نشیند كه فرشتگان خدا باید خادم او بشوند و مى‌شوند.
﴿ صفحه 84 ﴾
خدا همین فرشتگان را كه عِبادٌ مُكْرَمُونَ * لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُون(72) هستند، در دنیا به خدمت بندگانش مى‌فرستد؛ در حالى كه مى‌گویند: نَحْنُ أَوْلِیاؤُكُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا.(73) در آخرت هم فرشتگان نگهبان بهشت به استقبالشان مى‌آیند و خیر مقدم‌گویان به آنان سلام و خوش‌آمد مى‌گویند: وَقالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَیْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِین؛(74) فرشتگان در آخرت نیز، این‌گونه در خدمت انسان هستند تا هر كارى دارد، با افتخار انجام دهند.
اگر در انسان هم ـ مانند ملائكه ـ تنها میل به عبادت وجود داشت، هرگز به این مقام با ارزش نمى‌رسید. آن ارزش، به این دلیل است كه تمایل دو طرفه در وجود او تحقق دارد و انتخاب، با خود انسان است. در چنین جایى هم تمایل به صعود و هم میل به سقوط وجود دارد؛ یعنى در یك میدان، با دو جاذبه متضاد قرار گرفته است كه این به سوى خود و آن به سمت خویش مى‌كشد. اولیاى خدا و فرشتگان، او را به سوى خدا مى‌كشند و شیاطین هم او را به سوى خود فرو مى‌آورند.
قرآن كریم مى‌فرماید: مَثَل كسى كه به سوى شیطان مى‌رود، مانند فردى
﴿ صفحه 85 ﴾
است كه در بیابان راه را گم كرده باشد: فِی الأَْرْضِ حَیْرانَ لَهُ أَصْحابٌ یَدْعُونَه،(75) از یك سو، عده‌اى او را به سمت خود مى‌خوانند، كه بیا! از سوى دیگر، شیطان‌ها و دیوها، جرس‌جنبان بانگ بر‌مى‌دارند كه پیش ما بیا؛ راه تو و كمال تو این است و بس. سرانجام، انسان یكى از این دو راه را برمى‌گزیند؛ یا دست به درجات صعود زده و بالا مى‌رود ‌الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرفَعُه‌ـ یا پاى در دركات سقوط برده و فرو مى‌افتد و تا «اسفل سافلین» فرو مى‌غلطد.
بنابراین، «مبارزه با نفس» هرگز به این معنا نیست كه خداوند موجود بدذاتى را آفریده است و باید شب و روز با او جنگید و وى را كشت؛ بلكه مبارزه با نفس، یعنى مبارزه با خودخواهى و خودپرستى كه جانشین خداپرستى شده است. مبارزه با آن «خود حیوانى» كه انسان را از اوج صعود تا قعر سقوط فرو مى‌كشد؛ یعنى قیام بر ضد این سرسخت‌ترین دشمن داخلى نفس. امام خمینى(قدس سره)، مراقبه و محاسبه در این زمینه و تشخیص خودخواهى از خداخواهى را یكى از منازل سالكان مى‌دانست.

جمله و نماز پایانى

بعضى از بستگان حضرت امام، خاطرات واپسین روز حیات ایشان را این‌گونه
﴿ صفحه 86 ﴾
گفتند: عصر همان روز (ارتحال) امام فرمود: به تمام اهل خانواده بگویید كه جمع شوند! همسر ایشان، فرزندان و نوه‌ها كه آن‌جا حضور داشتند، اطراف تخت وى حلقه زدند و اطراف او جمع شدند. امام به زحمت چشم خود را باز كرد. سخن گفتن برایش خیلى دشوار بود. اهل‌بیت خود را مخاطب قرار داد و فرمود: «یك جمله وصیت براى شما دارم». همه چشم‌ها خیره و گوش‌ها تیز شده بودند كه امام در لحظه‌هاى واپسین عمر و با این روز و حال، چه وصیتى دارد؟! امام گفت: «وصیت من به شما این است كه بكوشید نافرمانى خدا نكنید!» بعد فرمود: «بروید؛ من خسته‌ام و مى‌خواهم بخوابم».
پارچه را روى صورتش كشید؛ خوابید و دیگر چیزى نگفت. هنگام نماز مغرب و عشا ایشان را صدا زدند. او به نماز اوّل وقت مقیّد بود. احساس كردم كه فقط، انگشتان و لب‌هایش اندكى حركت مى‌كنند؛ با اشاره انگشتانش، ركوع و سجود مى‌كرد و با حركت لبانش، نماز پایانى را خواند.
این چه شخصیتى دارد و چه روحى است كه در واپسین لحظه‌هاى عمر، توجّهش فقط به خدا و انجام وظیفه است و بس. بهترین سرمایه و هدیه‌اى كه براى فرزندان خویش بر جا مى‌گذارد، این است كه «نافرمانى خدا و گناه نكنید».
تأكید و تكیه كلامش در تمام عمر، این بود كه خدا از او چه خواسته است؛ مى‌كوشید آن را انجام دهد تا به تكلیف عمل كرده باشد.
در اوایل جوانى، امام را ندیده بودیم؛ ولى در حدود سى و پنج سال از نزدیك ایشان را درك كردیم. از همان روز اوّل ‌در سال 1331‌ش‌ـ كه به قم آمدم، در درس ایشان شركت كردم. پس از تبعید او، كم و بیش با وى در ارتباط بودم. پس از مراجعت ایشان، بارها به خدمتش مشرف مى‌شدم. از نزدیك، غرق تماشاى
﴿ صفحه 87 ﴾
حركات، درس‌ها و بحث‌ها، معاشرت‌ها و منش‌هاى او بودم. با این وصف، هرگز در زندگى او، لحظه‌اى را به یاد ندارم كه ایشان به فكر منافع دنیوى خود باشد؛ درباره چیزى فكر بكند یا مطلبى بگوید یا نكته‌اى بنویسد كه انگیزه‌اش ‌از این گفتن و شنیدن و نوشتن‌ـ جلب منفعت دنیوى براى خویش باشد. گویا كه در مغز این مرد، جز اطاعت خدا و خدمت به بندگان خدا، چیز دیگرى نمى‌گذشت. من جز اطاعت حق و خدمت به خلق، چیز دیگرى از این مرد سراغ ندارم. او دریاى متلاطمى بود؛ ولى آرام و بى‌كرانه!(76)
﴿ صفحه 88 ﴾

ج. بُعد سیاسى ـ اجتماعى

امام، از همان ایامى كه به تحصیل مشغول بود، به مطالعه كتاب‌هاى سیاسى هم علاقه داشت و از تجربه‌هاى سیاستمداران اسلام‌مدار نیز كه در رأس آنان مرحوم شهید آیت الله سید حسن مدرس(رحمه الله) بود، استفاده مى‌كرد. او با آیت‌الله مدرس ارتباط داشت. ایشان، از قم به تهران مى‌رفت و ‌به عنوان تماشاگر‌ـ در مجلس شوراى ملى شركت مى‌كرد و به نطق‌هاى شهید مدرس گوش مى‌داد. امام به شیوه‌هاى برخورد سیاسى شهید مدرس توجّهى خاص مى‌كرد و از او سرمشق مى‌گرفت. این منش، تجربه‌ها و مطالعات سیاسى در كنار آن بینش اسلامى و فراست خدادادى، بینش و بصیرت فوق‌العاده ویژه‌اى به امام خمینى بخشیده بود. شخص مورد اعتمادى از قول امام نقل مى‌كرد كه ایشان مى‌فرمود: «هرفردى بیاید و یك جمله با من حرف بزند، نیّتش را تا آخر مى‌خوانم».
بعضى افراد وقتى كه مى‌خواهند سخن بگویند، ساعت‌ها مقدمه مى‌چینند و با تكیه بر تجارب روان‌شناسى مطالب خود را دسته‌بندى مى‌كنند تا مخاطب را براى پذیرش پیشنهاد خود آماده سازند. اینان شیوه‌هاى علمى را به كار مى‌گیرند و گاهى ده دقیقه هم صحبت مى‌كنند؛ با این حال، مخاطب متوجّه نمى‌شود كه در پى چه چیزى هستند و منظورشان از این همه ساخت و ساز جمله‌ها، الفاظ، و مقدمه‌چینى، چیست؛ ولى همین اشخاص ‌به اصطلاح متخصص با تمام مهارتشان‌ـ یك جمله كه مى‌گفتند، امام فورى متوجّه مى‌شد كه دنبال چه هستند. امام در این موارد آن‌قدر زیرك و هوشمند بود كه قابل وصف نیست و نیازى هم به ذكر نمونه و مصداق ندارد؛ البته بنده نیز در تمام اوقات در محضر ایشان حضور نداشتم تا همه موارد را بگویم؛ ولى با توفیق بیش از سه دهه شرف‌یابى خدمت
﴿ صفحه 89 ﴾
ایشان دریافتم كه وى، بصیرت و نورانیّت و فراستى داشت كه به آسانى فریب نمى‌خورد.
امام از چهره و سخن گفتن اشخاص، به اسرارشان پى مى‌برد؛ یعنى همین كه لب به سخن باز مى‌كردند، او همه چیز را مى‌فهمید. وى مى‌دانست كه اینان در چه عالمى سیر مى‌كنند، تصورشان چیست و دنبال چه چیزى به این‌جا آمده‌اند. به همین دلیل، پاسخ مناسب را براى آن‌ها بیان مى‌كرد. گاهى پس از حرف‌زدن فردى، امام مجلس را با سكوت اداره مى‌كرد؛ به گونه‌اى كه شخص مقابل، درمانده و حیران مى‌شد و با تمام مهارت‌هایى كه داشت و به كار مى‌گرفت، آخر نمى‌فهمید كه امام موافق است یا مخالف و چه عكس‌العملى نشان خواهد داد؟!
امام در برخورد با این افراد، آن‌چنان ماهرانه عمل مى‌كرد كه دهان متخصصان باز مى‌ماند و فكرشان حیران مى‌شد. افزون بر این‌كه فریب نمى‌خورد؛ در پاسخ به افراد هم، تنها در پى رضاى خدا بود و انجام وظیفه؛ چه طرف مقابل، خوشحال بشود و لبخند بزند یا بد حال گردد، چهره درهم كشد و برنجد.