سیری در ساحل(بینش و منش حضرت امام خمینی(ره))

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: علی احمدی خواه

بزرگ‌ترین استاد حوزه

از سال 1331 هـ.ش. كه براى ادامه تحصیل(27) به قم آمدم، در درس حضرت امام كه آن هنگام در سه‌راه موزه، یعنى مسجد محمدیه(28) برگزار مى‌شد، شركت كردم و درس ایشان را از تمام درس‌هاى خارج دیگر كه در حوزه گفته مى‌شد، بهتر یافتم؛ هم از لحاظ بیان كه بیانى بسیار رسا و شیوا داشت؛ هم از جهت تنظیم مطالب كه مطالب چگونه برداشت و از كجا شروع و به چه صورت ختم شود؛ و هم از نظر احاطه بر افكار دیگران و بررسى و نقادى آنان(29) درس ایشان، درس ایده‌آلى در نظرم آمد. بر آن شدم كه درس‌هاى آینده خود را در محضر ایشان ادامه دهم و ظرف علمى خویش را از این بحر گهربار و چشمه فیاض پر كنم. خدا را سپاس كه این‌گونه هم شد.
﴿ صفحه 55 ﴾
در آن ایام، امام بزرگ‌ترین ‌و یا دست‌كم یكى از بزرگ‌ترین‌ـ و بهترین استادهاى حوزه به شمار مى‌آمد.

ب. بُعد عرفانى ـ اخلاقى

بر هیچ كس مخفى نمانده است كه تحلیل‌گران در تحلیل شخصیت امام خمینى، چه تفسیرها كرده‌اند. آن‌ها در بزرگى ایشان، زبان به مدحت گشوده‌اند تا جایى كه مقابل شخصیت وى، خاضعانه به احترام برخاسته، سر تعظیم فرود آورده و دست ادب بر سینه نهاده‌اند. تحلیل‌گران غیر مغرض، در این بخش از شناخت امام شریكند؛ ولى معتقدیم آنچه آنان فهمیده‌اند، به تحقیق یك صدم ابعاد حقیقى این شخصیت نیست؛ چون آنان امام را از نزدیك ندیده‌اند؛ به درستى كه «شنیدن، كى بُود مانند دیدن». مَثل آنان، مَثلِ كسى است كه بر بام رفته است تا خورشید و ستارگان را با دست لمس كند! آنچه بر این تحلیل‌گران پوشیده مانده، «بُعد الاهى» این بزرگ مرد است؛ بُعدى كه بر ابعاد دیگرش، سایه افكنده است.
همین شخصیت الاهى بود كه همه ابعاد وجود خود را، در راه این هدف به كار گرفته بود. او مصداق بارز رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَلا بَیْعٌ عَنْ ذِكْرِ الله(30) بود. وى نمونه كامل دست‌پروردگان مكتب انبیا، بهویژه جد مصطفایش، رسول اكرم(صلى الله علیه وآله) بود.
دامان سخن را چنین كوتاه مى‌كنیم كه شخصیت امام از آغاز نوجوانى، بر اساس بندگى خدا شكل گرفت. وى باور كرد كه عالم هستى، پرتو ناچیزى از
﴿ صفحه 56 ﴾
عظمت وجود اقدس الاهى است كه به امر او تحقق یافته و باقى است. او معتقد بود كه همه چیز مقابل اراده خدا، خاضع و خاشع است: كُلٌّ لَهُ قانِتُون و اراده حق ‌جل جلاله‌ـ به این تعلق گرفته است كه انسان با حركت آزادانه و آگاهانه‌اش، راه تقرب به سوى «او» را طى كند و در این راه، وظایفى همچون دستگیرى از دیگران و مسؤولیت در برابر انسان‌هاى دیگر را بر دوش دارد.
چه بسیار انسان‌هاى برجسته‌اى كه به این راز (كمال حقیقى انسان، در تقرب به خداست) پى برده بودند؛ ولى آن را به صورت حركتى فردى و رابطه‌اى شخصى میان خود و خدا، تلقى مى‌كردند؛ مانند بسیارى از عارفان كه شخصیت آنان ‌كم و بیش‌ـ شناخته شده است؛ اما امام، عرفان را در این چهارچوب تنگ نمى‌دید. او معرفت ربّ را در این مى‌دید كه تمام وجود انسان، مظهر بندگى خدا شود؛ نه تنها در دلش با خدا ارتباط داشته باشد؛ بلكه باید در گفتار و پندار، رفتار و كردار فردى، خانوادگى، اجتماعى و حتى بین المللى او «عبودیت» تجسم یابد. امام مى‌كوشید كه این اعتقاد را با ادله عقلى و نقلى و نیز با سیر و سلوك عرفانى بیابد و ایمان خویش را در این جهت به طور كامل تقویت كند. دوران نوجوانى او، به تقویت این ایمان در ابعاد مختلف فلسفى و عرفانى و استفاده از كتاب و سنت گذشت.
امام، از افراد كم‌نظیرى بود كه در زمینه‌هاى اصلى علوم اسلامى (علوم عقلى و نقلى و سیر و سلوك معنوى) قلّه‌پو بود. او با این بینش كامل باور كرده بود كه زندگى‌اش، باید وقف بندگى خدا شود.
اگر در سخنان مختلفش بارها بر این نكته تكیه و تأكید مى‌كرد كه «ما، تابع تكلیف هستیم و دنبال انجام وظیفه»، این شعار شوخى نبود؛ بلكه واقعیتى بود كه در عمق دلش جاى گرفته بود و آن را باور داشت.
﴿ صفحه 57 ﴾
بنده، باید «بندگى» كند. براى نیل به «قرب الاهى» راهى جز «بندگى» وجود ندارد؛ بندگى هم، باید سراسر هستى آدمى را در بر گیرد؛ یعنى هم در ذهن او، هم عواطفش، هم رفتار فردى و كردار اجتماعى‌اش. در زندگى انسان، نباید جایى وجود داشته باشد كه در آن، بندگى خدا ظهور نداشته باشد؛ چه آن‌گاه كه سخن مى‌گوید یا سكوت مى‌كند، چه آن وقت كه قیام یا قعود مى‌كند؛ در حال تعلیم یا تعلّم است؛ چه در حال عبادت یا معاشرت باشد. اگر در حال آموزش فرزند یا پرورش او است، اگر مبارزه و جهاد مى‌كند یا روانه زندان و تبعید است، تا آخرین نفس باید در همه‌جا و همه چیز، بندگى خدا را به ظهور برساند؛ به عبارتى دیرین و شیرین «نُسك و صلات و حیات و مماتش، لله ربّ العالمین» باشد. امام، این‌گونه بود و از این رو مى‌فرمود: «عالم، محضر خداست؛ در محضر خدا معصیت نكنید!»
اگر كسى بخواهد شخصیت امام را بررسى كند، در خواهد یافت كه جوهر شخصیت ایشان، «عبودیت» بود. همه چیزهاى دیگر در شعاع عبودیت خدا جلوه مى‌كرد؛ یعنى جلوه‌هایى از بندگى و شرایطى براى ظهور این نور بود. پس از آن‌كه امام این حقایق را به طور كامل ‌در حدى كه براى یك انسان عادى و غیر معصوم میسّر است‌ـ به دست آورد، به تربیت دیگران پرداخت؛ البته باز هم عبودیت خدا بود كه در این‌جا جلوه‌گر مى‌شد. بیان این معانى را در تفسیر سوره «حمد» و «علق» او ببینید تا دریابید كه «اِقرأ» او هم، به اسم ربّ بود. شاگردان فراوانى را در طول تدریسش پرورش داد كه توانستند پیام او را كه همان پیغام پیغمبران و روح اسلام است، در جامعه منتشر كنند.
شرایط اجتماعى ایجاب مى‌كرد كه بر ضد كفر و الحاد و استكبار حركتى بشود.
﴿ صفحه 58 ﴾
در آغاز، توجّه امام به كفرى بود كه جامعه‌اش را تهدید و تسخیر مى‌كرد. عوامل كفرستان، در حالِ اسلام‌زدایى از این كشور امام زمان(علیه السلام)بودند. امام، به همین انگیزه كه باید بندگى خدا را در این جامعه رواج داد، قیام كرد؛ نه فقط با یك انگیزه سیاسى یا اجتماعى یا اقتصادى. در این قیام، اذان بندگى (ایمان به خدا)، اعلان برائت از الحاد و كفر به طاغوت سر داده شد.
اگر فردى سخنرانى‌هاى امام را ‌از آغاز تا انجام نهضت‌ـ واژه‌شمارى كند، درمى‌یابد كه در كلام امام، هیچ كلمه‌اى به اندازه واژگان مقدس اسلام، قرآن، خداوند تبارك و تعالى و... تكرار نشده است. این واژگان تكیه كلام ایشان بود. ذكر این الفاظ تصنّعى نبود؛ بلكه از عمق جان و دل برمى‌آمد. او هدفى جز اسلام و رضاى خدا نداشت. او، مى‌كوشید تا جامعه خویش را خدایى، اسلامى و معنوى به بار بیاورد. وى در این راه، طرح‌ها و برنامه‌هایى را با الهام‌الاهى و فراست خدادادى اجرا كرد. هنگامى كه همه مردم ‌حتى خوش‌باورترین افراد ناامید شده بودند، خدا او را به پیروزى رساند؛ با این‌كه كشورهاى دنیا، به او اجازه اقامت یا حتى ورود نمى‌دادند!

چاپ رساله، با اجبار شاگردان

پس از رحلت حضرت آیت‌الله بروجردى(قدس سره) امام در اوج شهرت علمى بود و در حوزه، بزرگ‌ترین استاد شناخته شده بود. كسانى كه در حدّ ایشان یا نزدیك به موقعیت علمى وى بودند ‌چون در مظانّ مرجعیت بعدى بودند، به طور طبیعى باید خود را براى پذیرفتن مسؤولیت «مرجعیت» آماده مى‌كردند. طبق رسم حوزه‌ها، رساله چنین افرادى چاپ مى‌شود تا آراى آنان از سوى دیگر علما بررسى شود یا مقدمات لازم را براى مسؤولیتى كه در پیش دارند، فراهم كنند؛ ولى حضرت امام(قدس سره) هرگز به انجام چنین رسمى حاضر نشد و به هیچ روى، به قبول
﴿ صفحه 59 ﴾
این كار ارادتى نشان نداد.(31) او، از هرگونه اقدامى براى مرجع شدن گریزان بود. ایشان پس از فوت آیت‌الله بروجردى هم حاضر نشد رساله‌اى چاپ كند یا قدمى در راه پذیرش مسؤولیت مرجعیت بردارد؛ حتى از گرفتن مجلس ختم و فاتحه براى مرحوم آیت‌الله بروجردى نیز امتناع مىورزید؛ زیرا ممكن بود برخى چنین بپندارند كه مراسم ختم، مقدّمه «مرجعیت» است.
حاصل آن‌كه: به هیچ وجه در پى «مرجع شدن» و آماده كردن مقدمات براى آن نبود و هیچ اقدامى براى چاپ رساله نمى‌كرد. گویا، تدریس را بزرگ‌ترین وظیفه خود مى‌دانست؛ حتى پس از آن‌كه كسانى ایشان را «اعلم» تشخیص دادند و به وى رجوع كردند، باز حاضر نشد «رساله» چاپ كند؛ بلكه شاگردانش عهده‌دار این كار شدند. آنان، حاشیه امام بر عروة الوثقى را ترجمه و با توضیح‌المسائل تطبیق كردند. آن‌گاه، با هزینه مردم چاپ شد؛ حتى یك رساله توضیح المسائل هم از ایشان با پول بیت‌المال و سهم امام به چاپ نرسید.
كتاب‌هاى درسى او را كه تدریس فرموده و نگاشته بود (مانند چند جلد كتاب طهارت و...) نیز یك فرد خیّر با هزینه خود به چاپ رساند؛ البته براى چاپ آن‌ها، توفیق رفیق ما شد و خدمتى براى تصحیح مطالب و آماده كردن آن‌ها براى چاپ، از ما ساخته بود كه انجام دادیم.
﴿ صفحه 60 ﴾
سیره امام پیش از فوت مرحوم آقاى بروجردى‌ـ گریز از مسیر شهرت بود؛ به همین دلیل امامت جماعت هیچ مسجدى را، نمى‌پذیرفت و خودش در مدرسه فیضیه، به مرحوم آقاى خوانسارى(رحمه الله) اقتدا مى‌كرد.
در مسائل گوناگون، آن‌قدر ظرافت و اشارت ‌ در سخنان، رفتار، كردار، نشست و برخاست امام‌ـ بود كه از شمار بیرون است؛ من چه بنگارم و شما چه بخوانید! كدام نكته را بگویم و از كدام نكته در گذرم؟ از درس، كوچه و كلاس ایشان بشنوید. وقتى كه براى تدریس مى‌رفتند، تنها مى‌رفتند و در مسیر برگشت ‌چون پیاده مى‌آمد و مى‌رفت‌ـ اگر طلبه‌اى پرسشى داشت، امام مى‌ایستاد و به پرسش او، پاسخ مى‌داد، پس از آن حركت مى‌كرد. براى آن‌كه در كوچه، فردى دنبال او و پشت سرش راه نرود، توقف مى‌كرد و پرسش را جواب مى‌داد و مى‌گفت: «بفرمایید!» یعنى پرسش كننده را پس از جواب راه مى‌انداخت، آن‌گاه خودش حركت مى‌كرد. آن‌قدر در اخلاق، رفتار و منش این بزرگ‌مرد نكته وجود دارد كه اگر بخواهیم بنویسیم، زبان قلم در كام مى‌خشكد.
امام خمینى(قدس سره) انسانى بیش نبود؛ ولى خود را به جایى پیوند داده بود كه آن‌جا، كانون بى‌نهایت عظمت است.(32) او از خود، چیزى نداشت؛ همان‌گونه پیامبران هم از خود چیزى نداشتند؛ جز این‌كه رابطه ایشان با خدا، بیش از دیگران بود. خدا به پیامبرش دستور داد بگوید: قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُم؛(33) یعنى بگو: من هم آدمى
﴿ صفحه 61 ﴾
مثل شما هستم؛ البته با یك فرق كه یُوحى اِلَىَّ؛ من، فقط ارتباطى ‌از راه وحى‌ـ با خدا دارم كه همین ارتباط، سرچشمه عظمت و منشأ فرق بین من و شماست؛ وگرنه خود من هم، در ذات خویش فقیرم و چیزى از خود ندارم.
امام خمینى(رحمه الله) هم، انسانى همچون دیگر انسان‌ها بود. از پدر و مادرى از جنس همین بشر متولد شده و در محیط كوچكى تربیت یافته بود، تفاوت او با دیگر انسان‌ها در این بود كه رابطه او با خدا، قوى‌تر بود. این كه چه مقدار قوى‌تر بود، عقل ما اندازه آن را درنمى‌یابد. به قول معروف: «دست ما كوتاه و خرما بر نخیل»؛ ولى مى‌دانم كه رابطه این مخلوق عابد با خالق معبودش، قوى‌تر از آن بود كه در وهم ما آید. سرّ عظمت او، داشتن پیوند قوى با خداوند بود.(34)
اگر بنا بر این باشد كه امام خمینى(قدس سره) را به عنوان «الگو» بشناسیم و به او اقتدا كنیم، باید بدانیم كه چرا او به این «عظمت» رسید و سرّش چه بود؟ اگر سرّ این سرورى را به دست آوریم، مى‌توانیم ‌در حد توان‌ـ راه او را در پیش بگیریم تا از آن نور خدایى بهره‌مند و اندكى از آن عظمت برخوردار شویم؛ هرچند مى‌دانیم كه خمینى نمى‌شویم؛ همان‌گونه ‌كه به طریق اولى‌ـ مى‌دانیم امام معصوم نمى‌شویم؛ زیرا امیر مؤمنان(علیه السلام) فرمود: «شما مثل من نمى‌شوید». ‌‌‌اَلا وَاِنَّ لِكُل
﴿ صفحه 62 ﴾
مأمُوم اِماماً یَقْتَدی بِهِ وَیَستَضِیءُ بِنُورِ عِلْمِهِ؛ اَلا وَاِنَّ اِمامَكُم قَدِ اكْتَفى مِنْ دُنیاهُ بِطِمْرَیْهِ وَمِنْ طَعْمِهِ بِقُرْصَیْهِ. اَلا وَاِنَّكُم لا تَقْدِرُونَ عَلى ذلِكَ وَلكِنْ اَعِینُونی بِوَرَع وَاجْتِهاد وَ عِفَّة و سَداد...؛ بدانید كه هر پیروى را، پیشوایى است كه به وى اقتدا كند و راه او را پوید و از نور دانش او روشنى جوید. آگاه باشید كه پیشواى شما به دو جامه فرسوده و دو قرص نان اكتفا كرده است. بدانید كه شما، چنین نتوانید كرد؛ ولى مرا به پارسایى و ‌در پارسایى‌ـ كوشیدن و پاكدامنى و درستى ورزیدن و درستكارى، یارى كنید.(35)
این سخن حضرت، خودستایى نبود؛ بلكه بیان یك حقیقت بود براى آن‌كه دیگران، واقع بینانه به خود بنگرند ‌توقع بى‌اندازه از خود نداشته باشند و نیز مأیوس نشوند‌ـ و در راه تكامل، به مقدار خویش گام بردارند؛ به اصطلاح، پاى از گلیم خویش فراتر ننهند؛ از این رو فرمود: «اِنَّكُم لا تَقدِرُونَ عَلى ذلِكَ؛» نه تنها معرفت مرا پیدا نمى‌كنید و علم مرا به دست نمى‌آورید، بلكه رفتار و كردار مرا هم نمى‌توانید داشته باشید؛ قادر بر این امور نیستید و قدرتش را ندارید.
چه‌فردى، توان انجام اعمال على(علیه السلام) را دارد؟ كارهایى كه مى‌كرد، مگر از انسان‌هاى عادى ساخته است؟ یكى از اعمال آن جناب را كه هر روز انجام مى‌داد، در نظر بیاورید و ببینید كه آیا چنان عملى از شما برمى‌آید؟! كیفیت عمل بماند؛ كمّیت افعال چگونه؟ آن عبادت‌ها، آن انفاق‌ها، آن جهادها و... .
امام هم، چنین حكایتى دارد. او اعمالى با كمّیت و كیفیت بالا انجام مى‌داد كه نه‌تنها من و شما نمى‌توانیم آن‌ها را انجام دهیم؛ حتى نمایندگان و شاگردان سطح بالاى ایشان هم نمى‌توانند و مانند او نخواهند شد.
﴿ صفحه 63 ﴾
او، گل رعناى گلزار هستى بود. باید او را بیشتر بشناسیم و سعى ما بر این باشد كه شباهت بیشترى به او پیدا كنیم. آیاتى كه درباره الگو قرار دادن انبیا و اولیاى الاهى است، همین معنا را افاضه مى‌كند: قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْراهِیمَ وَالَّذِینَ مَعَه...(36) و یا لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِی رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ یَرْجُوا اللهَ وَالْیَوْمَ الآْخِرَ وَذَكَرَ اللهَ كَثِیرا....(37) معرفى كردن این الگوها، براى آن است كه ما شخصیت این بزرگواران را بیش از پیش بشناسیم؛ بكوشیم كه شباهت بیشترى به ایشان پیدا كنیم و به آنان نزدیك‌تر شویم. آنچه مهم است، حركت در این مسیر است. براى فتح قلّه‌هاى مادى نیز، قصّه چنین است؛ یعنى براى صعود از بلندترین قلّه و نیل به ستیغ آن، هر فرد به قدر وُسع خویش پیش مى‌رود و به ستیغ كوه نزدیك مى‌شود. ممكن است شخصى ده قدم و دیگرى صد گام صعود كند. هر كس به اندازه همتش در قوس صعودى بالا مى‌رود؛ ولى نكته اساسى این است كه قلّه، جاده و جهت آن را گم نكنیم و مسیر را درست بپیماییم.
درباره امام نیز ـ هرچند مى‌دانیم كه به آن قلّه بلند نتوانیم رسید و مانند او
﴿ صفحه 64 ﴾
نخواهیم شد ـ باید بكوشیم كه جهت، به سوى او باشد. باید راه حركت، به سوى امام باشد. راهنما و جهت‌نما، «شناخت» اوست. آن‌گاه در جهت «قرب» به ایشان، حركت ما صحیح است كه شناخت بهتر و بیشترى از او داشته باشیم؛ وگرنه راهى كه مى‌رویم، سر به شورستان است. راهرو بى‌معرفت، نابیناى بى‌عصا و بى‌عصاكش است كه جز افتادن و برخاستن، راه به جایى نمى‌برد؛ منتهاى حركتش، دور خود چرخیدن یا به در و دیوار كوفتن و به چاه و چاله افتادن است. پس براى دریافتن حال او، شناخت لازم است.
یكى از ابعاد شخصیتى امام كه شناختش ضرورى است، بعد «اخلاقى و معنوى» ایشان بود كه تمام ابعاد دیگر، تحت‌الشعاع این بخش بود؛ به یك معنا این بعد، رأس هرمى بود كه خطوط جنبى، همه از آن‌جا سرچشمه مى‌گرفت و سطوح جانبى، از آن‌جا ترسیم مى‌شد. خلاصه این‌كه نقطه اصلى، همان «معنویت» او بود.
با این‌كه بسیار كوشیدم تا به عمق و اوج معنویت امام پى ببرم، نتوانستم به این مطلب دست یابم؛ عمق معنوى‌اش ناپیدا بود و اوج ربّانیتش ناآشكار. نه تنها من، بلكه بزرگان نیز اعتراف كردند كه بر صدر و منتهاى آن بیت معمور دست نیافتند. وانگهى، او خودش مى‌فرمود: «به آن جایى كه باید برسم، نرسیدم!»
او برتر از این بود كه ما گفتیم و بالاتر از آن‌كه در «گفت» آید. با این وصف، هرچند كه نمى‌توان «او» شد و بدان مقصد اعلا ‌كه ایشان رسیده بود‌ـ رسید؛(38)
﴿ صفحه 65 ﴾
ولى در كلمات و سخنان او، چیزهایى را مى‌توان یافت كه جهت حركت را نشان دهد؛ یعنى جهت‌نماى مكانتى كه او داشت و جایى كه رسیده بود.