نگاهی گذرا به حقوق بشر از دیدگاه اسلام

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: عبدالحکیم سلیمی

1. اختیار

گاهى مراد از «آزادى انسان» این است كه بشر تكویناً موجودى مختار و دارای ارادة آزاد است؛ یعنى انسان در موقعیت‌ها و موضع‌های مختلف مى‌تواند هرگونه كه بخواهد گزینش و رفتار كند.این معناى «آزادى» در بخش علم النفس فلسفه (= روان‌شناسى فلسفى، نه تجربى) معرکة آرا و محل بحث است. گروهى از فیلسوفان و متكلمان، آن را نفى و انكار مى‌كنند و بر این باورند كه انسان نیز مانند جمادات و نباتات و سایر حیوانات در افعال خود اختیارى ندارد. دسته‌اى دیگر اصل آزادى اراده و اختیار را پذیرفته‌اند. در این رویکرد، بشر موجودى نیست كه راه زندگى را به جبر طی کند و هر گونه كه او را پرورش دهند بِرویَد.
بدون شك، در رویکرد جبرگرایی بحث از نظام‌هاى ارزشى (اخلاق، تعلیم و تربیت، و حقوق) موضوعیت پیدا نمی‌کند. به بیان دیگر، اگر آزادى و اختیار تكوینى در كار نباشد و همة رفتار انسان جبرى باشد، براى «باید» و «نباید»، حُسن و قُبح، ستایش و نكوهش، ثواب و عقاب، تكلیف و مسئولیت نمی‌توان معنا و مفهومى در نظر گرفت. چون تأسیس هرگونه نظام اخلاقى، تربیتى و حقوقى تنها پس از پذیرش اصل اختیار و آزادى ارادة انسان امکان‌پذیر است. بنابراین، كسى كه نظام ارزشىابداع مى‌كند و كسى كه طرفدار و پیرو آن نظام ارزشى مى‌شود، اختیار تكوینی انسان را پذیرفته است. به بیان دیگر، جهان‌بینى مبتنی بر اصالت جبرْ عقیم است و هرگز نمى‌تواند ایدئولوژى‌ پدید آورد.
﴿ صفحه 137 ﴾
این معناى «آزادى» كه ریشة همة مباحث حقوقی، تربیتی و اخلاقی را تشكیل می‌دهد، مفهومى صرفاً فلسفى است و با قلمرو «حقوق» ارتباط مستقیم ندارد و در همة نظام‌هاى ارزشى از جمله در حقوق به عنوان اصل موضوعی پذیرفته است و اثباتش بر عهدة فلسفه مى‌باشد.
مختار بودن بشر از دیدگاه ما امرى مسلّم و مقبول است، اما در تعیین قلمرو اختیار بشر نباید افراط كرد؛ چون همان‌گونه که شبهات جبرگرایان قابل دفع است، آزادى ارادة انسان نیز محدود است. برخلاف پندار بعضی از اگزیستانسیالیست‌ها(145) اختیار و آزادى تكوینى انسان‌ها مطلق نیست؛ یعنى چنین نیست كه بشر بتواند در هر اوضاع و احوال هرچه را بخواهد انجام دهد. آزادى، محدود به قدرتى است كه خداى متعال به انسان ارزانى داشته است. فقط اراده خداى متعال است كه مطلق است و اسیر هیچ حد و حصرى نمى‌شود.

2. استقلال وجودى

گاهى منظور از «آزادى انسان» این است كه بشر به لحاظ وجودی آزاد و مستقل است و هیچ‌گونه عبودیت تكوینى حتى نسبت به خداى متعال ندارد. بنابراین، هیچ‌گونه تكلیف و مسئولیتى متوجه او نیست. از آنجا كه انسان آزاد به دنیا مى‌آید و مسئولیتی ندارد، فقط با اختیار خود می‌تواند مسئولیتى را بپذیرد. پس هر انسانى مى‌تواند با استناد به آزاد متولّد شدن خود، از پذیرش هرگونه مسئولیت اخلاقى یا حقوقى سرباززند.
این معناى «آزادى» كه مفهومى فلسفى است و در «فلسفة اولى» مورد بحث و بررسى واقع می‌شود، چون به نفى توحید مى‌انجامد هرگز مورد پذیرش نیست. ما معتقدیم كه انسان به لحاظ تكوینی بنده است؛ یعنى وجودش عینِ فقر و حاجت به
﴿ صفحه 138 ﴾
ذات مقدس حق تعالى است. انسان كه همة وجود و شئون وجودی‌اش متعلق به خداى متعال و ملك طلق اوست چگونه مى‌تواند آزاد به معنای مستقل باشد؟
به نظر ما تعلق و عبودیت تكوینى انسان نسبت به ذات مقدس بارى تعالى به گونه‌ای است كه آزادى به معنای استقلال وجودى او را به كلی نفى مى‌كند.(146) این اصل فلسفى در تبیین و توجیه نظامهاى اخلاقى و حقوقى اسلام بسیار كارساز است که متأسفانه مورد غفلت یا تعافل واقع شده است. در این فرصت به اهمیت این اصل در قلمرو حقوق اسلامى به طور گذرا اشاره مى‌كنیم.
اساس و ریشة تكلیف و مسئولیت مملوكیت است؛ انسان زمانى مى‌تواند از پذیرش مسئولیت، در قبال یك موجود، سر پیچی كند كه مملوك آن موجود نباشد. با توجه به اینكه انسان ملك طلق خداى متعال است، نمى‌تواند خود را در برابر وى مسئول نبیند. انسان به گونهاى نیست كه خود و متعلقاتش از آنِ خودش باشد، بلكه تكویناً مملوك خداى متعال و متكى به اوست و در نتیجه در برابر او مسئول خواهد بود. به عبارت دیگر، از آنجا كه آزادى و استقلال از خداى متعال براى انسان امكان‌پذیر نیست، مكلف بودن انسان در برابر خداوند لازمة وجودی هر بشرى است.خلاصه، این ادعا كه انسان می‌تواند از پذیرش هر تكلیف و مسؤلیتى حتى نسبت به خداى متعال اجتناب نماید، در حالى كه مخلوق و مملوك حق تعالى است، خیال خام و پندار باطلی است.
خداى متعال، نه فقط از نعمت‌ها و مواهبى كه در اختیار انسان نهاده است از وى سؤال می‌كند، بلكه انسان در مقابل هر موجود دیگرى كه در تكوین وی مؤثر بوده است مسئولیت دارد. مثلاً پدر و مادر انسان در تكوین او تأثیر دارند (هرچند تأثیر اِعدادى) و به همین جهت، انسان نوعى وابستگى وجودى به آنان دارد و همین وابستگى وجودى، منشأ یك سلسله تكلیف‌ها و مسئولیت‌هاست. اینكه پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله)، در پاسخ
﴿ صفحه 139 ﴾
كسى كه از پدر خود شكایت داشت كه گه‌گاه بی‌اجازه وارد خانه‌اش مى‌شود و در اموالش تصرف مى‌كند فرمود: «أنْتَ و مالك لأبیك»(147) با این نگرش قابل تبیین و توجیه است. همچنین ارتباط فكرى و روحى و معنوى‌اى كه انسان با معلم و مربى خویش دارد و موجب نوعی وابستگى وجودى مى‌شود، تكلیف‌ها و مسئولیت‌هایی را به دنبال مى‌آورد. فرمودة امیر مؤمنان على†مَنْ عَلَّمنى حَرفاً فَقَد صَیِّرنى عَبْدا» نباید حمل بر مبالغه شود، زیرا معلم منشأ تكوّن و پیدایش علم و معرفت در متعلم مى‌شود و از این رو نسبت به بعضى از شئون او نوعى مالكیت مى‌یابد. تبیین و توجیه آن بخش از سخنان اولیای دین ـ سلام اللّه علیهم اجمعین ـ كه بیانگر مملوكیت و عبودیت انسان نسبت به كسانى است كه علّت اِعدادى پاره‌اى از شئون وجودى اویند، جز از این راه امكان ندارد.
كوتاه سخن آنكه خداى متعال علت ایجادى انسان است. انسان و همة نعمت‌ها و مواهب مادى و معنوى كه در اختیار او قرار مى‌گیرد مملوك اوست. همچنین همة موجوداتى كه براى انسان به نوعى منشأ اثر‌ند و در مراحل نازله، علت (البته علت اِعدادى) پیدایش پاره‌اى از شئون وى مى‌شوند، گونه‌اى مالكیت نسبت به بعضى از شئون انسان مى‌یابند. همة این مالكیت‌ها سبب ایجاد حق مى‌شود و این «حقوق» مسئولیت‌هایى را بر عهدة آدمى مى‌نهد. بدین سان، هر شخصى گذشته از مسئولیت اصلى و اساسى كه در برابر خداى متعال دارد، در قبال پدر، مادر، معلم و مربى خویش و همة افراد جامعه كه آسایش و آرامش زندگى انسان مرهون تلاش و كوشش آنان است و بدون وجودشان ادامة حیات آدمى اگر نگوییم محال لااقل دشوار مى‌شود نیز مسئول است. البته اصل و مبنای همة مسئولیت‌ها، مسئولیت انسان در مقابل خداى متعال است. پس آزادى به این معنا كه انسان در برابر هیچ موجودى مسئولیتى ندارد، زیرا به لحاظ
﴿ صفحه 140 ﴾
وجودی آزاد و مستقل از همه موجودات است، كاملاً بی‌اساس است. انسان مملوك خداى متعال است و همین مملوكیت سرچشمة پیدایش مسئولیت‌ها مى‌شود.

3. عدم تعلق فطرى انسان به اشیا و امور

ممكن است كسانى ادعا کنند كه انسان مى‌تواند فارغ از همه چیز باشد و به هیچ چیز دلبستگى و تعلق خاطر پیدا نکند. به بیان دیگر، انسان به حسب فطرت اولیه‌اش، تعلق‌پذیر نیست و فطرت انسانى اقتضا دارد كه بشر هیچ گونه علاقه و محبتى به هیچ موجودى پیدا نكند و از هر چیزی آزاد باشد.
این معناى «آزادى» نیز صبغة فلسفى دارد كه به «علم الّنفس» فلسفه مربوط مى‌شود و البته هیچ گونه ارتباطى با مباحث حقوقى ندارد (برخلاف دو معناى سابق «آزادى» كه اگرچه هر دو «فلسفى»اند، اما با فلسفة «حقوق» پیوند مى‌یابند).
به عقیدة ما این معنا نیز نادرست است. انسان به گونه‌اى است كه قلباً متعلق به غیر است و نمى‌تواند به هیچ چیز دلبستگى نداشته باشد. اقتضاى فطرت آدمى این است كه نسبت به بعضى از اشیا و امور علاقة قلبى و تعلق خاطر بیابد. البته تحقیق در اینكه ریشة این علاقه‌ها و پیوندها چیست و چگونه انسان به چیزى محبت پیدا مى‌كند، مستلزم بحثهاى دقیق و عمیق روان‌شناختى است. تفصیل این مسائل را در علم روانشناسى باید جست‌وجو كرد. قدر متیقن این است كه انسان دارای «حب ذات» است و به هر چیزی که موجب لذت، منفعت، مصلحت و كمال او شود محبت و دلبستگى پیدا می‌کند. می‌توان گفت كه ریشة بسیارى از دلبستگی‌ها حب فطرى انسان به «كمال» است؛ یعنى انسان فطرتاً، طالب كمال است و به هر چیزى كه در آن كمال مى‌بیند یا آن را وسیلة «استكمال» خویش می‌یابد دلبستگى پیدا مى‌كند. نهایت اینكه این حب به كمال همیشه آگاهانه تأثیر نمى‌كند. آنچه متعلّق آگاهى انسان واقع مى‌شود، «نمود»هاى آن
﴿ صفحه 141 ﴾
است كه در رفتار و كردار دیگران تجلی پیدا می‌كند. به هر حال، ریشة بسیارى از (اگر نگوییم همة) خواست‌ها و كشش‌ها و گرایش‌ها، ناآگاهانه، همین حب به كمال است.
كوتاه سخن آنكه این ادعا كه فطرت انسانى مقتضى است كه آدمى به هیچ چیز دلبسته نشود و با هیچ موجودى انس و الفت نیابد مردود است. آنچه به عنوان یك ارزش منفی در ارتباط با تعلّق قلبی به دیگران مطرح می‌شود این است كه وابسته شدن به چیزها یا كسانی كه انسان را از رسیدن به كمال مطلوب بازمی‌دارند نامطلوب است.
حاصل آنكه:
انسان به حسب فطرتْ كمال طلب است و هر چیزی را دارای كمال یا وسیلة استكمال بیابد به آن دل مى‌بندد. اما بشر در تشخیص خود همواره راه صواب نمى‌پوید و چه بسا دچار خطا و لغزش مى‌شود و چیزهایى را كمال یا وسیلة نیل به كمال مى‌پندارد كه در واقع چنین نیستند. چه بسیارند امورى كه موجب لذت آنى یا منافع زودگذر و محدودند، لكن مصیبت‌ها و ضررهای دائمی و ماندنى به دنبال دارند؛ و چه كم‌اند كسانى كه در مقام داورى و گزینش، عواقب و تبعات امور را به خوبی درك كنند و مصالح راستین خود را از بین نبرند. به هر حال، انسان پیش از هر چیز باید كمال حقیقى خود را بشناسد و در پرتو این شناخت به هر چیزی كه وی را در رسیدن به كمال راستین كمك می‌كند، توجه نماید و از سوى دیگر، از هرچیزى كه مانع استكمال است و شخص را از توجه و علاقة باطنى به كمال باز مى‌دارد صرف‌نظر کند. خلاصه آنكه اخلاقاً نباید به آنچه سد راه كمال‌جویى است دل بست. آزادى از جمیع تعلقات نه ممكن است و نه مطلوب. آنچه ممكن است، آزادى از تعلقاتى است كه سالك طریق كمال را از پویش و تكامل باز مى‌دارد.
این معناى آزادى از دیدگاه اسلام، پذیرفته و مورد تأكید است. در علم و فلسفة اخلاق اسلامى كمال حقیقى آدمى را تقرب به خداى متعال می‌دانند و با تأكید هر چه
﴿ صفحه 142 ﴾
بلیغ‌تر از انسان مى‌خواهند كه از هر چه مانع رسیدن او به این كمال مى‌شود دل بركند. خداى متعال مى‌فرماید: «قُلْ انْ كانَ آباؤكُمْ و أَبناؤكُمْ و اخوانكُم و أزواجُكُمْ و عَشیرتُكُمْ و أموالٌ اقَتَرفْتُمُوها و تجارَةً تَخْشَوْن كَسادَها و مَساكِنُ تَرْضَوْنها أحَبَّ الَیْكُم مِنْ الّلهِ و رَسُولِهِ و جِهاد فى سَبیلهِ فَتَربَّصُوا حَتّى یَأتِى الّلهُ بِأَمرِهِ والّلهُ لایَهْدِى القَوْمَ الفاسِقینَ؛(148)(اى پیامبر!) بگو: اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طایفة شما و اموالی كه به دست آورده‌اید و تجارتی كه از كساد شدنش مى‌ترسید و خانه‌هایی كه بدان علاقه دارید، در نظرتان از خداوند و پیامبرش و جهاد در راه او محبوب‌ترند، در انتظار این باشید كه خداى متعال عذابش را بر شما نازل كند و خداى متعال گروه عصیان پیشه را هدایت نمی‌كند». در این نگرش، حتى دوستى پدر و مادر یا فرزند اگر بر دوستى خداى متعال و پیامبرش غالب آید و شخص را از انجام وظایف دینى باز دارد، چیزى جز حرمان و عذاب درپى نخواهد داشت. در اخلاق اسلامى چنان نیست كه هر چه موجب التذاذ است مایة استكمال باشد. بنابراین، در پی لذت از آن رو كه لذت است نباید رفت، بلكه باید در هر لذتی نیك نظر كرد تا مشخص شود كه موجب تكامل انسان است یا عامل سقوط؛ تنها لذتی را باید گزینش و استیفا كرد كه مانع استكمال نیست. در نتیجه باید از قید و لذت بسیارى از دوستى‌ها و تعلق خاطرها «آزاد» شد تا بتوان در مسیر استكمال پیشروى كرد وگرنه به گفتة حافظ شیرازی:
تو كز سـراى طبیعت نمى‌روى بـیرون كجا به كوى طریقت گذر توانى كرد؟!
حاصل آنكه ما به عنوان یك اصل اخلاقى مى‌پذیریم كه انسان نباید به اشیا و امورى كه او را از وصول به كمال راستین باز مى‌دارند دل ببندد و این شعر معروف حافظ را كه
غـلام همـت آنم كه زیر چـرخ كبـود زهر چه رنگ تعلق پذیرد «آزاد» است
به همین معنا مى‌گیریم كه تعلق خاطر به آنچه مانع استكمال است ناپسند است و گرنه اصل تعلق را نمى‌توان نادیده گرفت و انسان باید به خداى متعال دلبستگى داشته باشد.
﴿ صفحه 143 ﴾
این دو معناى اخلاقى كه براى لفظ «آزادى» آوردیم و نخستین آنها را رد كردیم و دومى را پذیرفتیم، البته با «حقوق» سرو كارى ندارند و صرفاً براى آشنایی با معناى اصطلاحى متداول لفظ مزبور مطرح شده‌اند.