نگاهی گذرا به حقوق بشر از دیدگاه اسلام

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تدوین و نگارش: عبدالحکیم سلیمی

4. رابطة بین دو معنای حقوق

برای فهم رابطة میان دو معنای حقوق، توجه به این واقعیت لازم است که مقررات حاکم بر زندگی اجتماعی انسان‌ها به سه صورت بیان می‌شود:
الف) به صورت احکام تکلیفی (ایجابی یا سلبی)، مانند «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَوْفُواْ ؛(14)ای کسانی که ایمان آورده‌اید! به پیمان‌هایتان وفا کنید». «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَأْكُلُواْ الرِّبَا؛(15)ای کسانی که ایمان آورده‌اید! ربا مخورید».
ب) به صورت احکام وضعی، مانند «اگر بایع چیزی را بفروشد که مالک آن نیست معامله فاسد است»، یا «خون نجس است»، «آب پاک است».
ج) به صورت تعیین حق، مثل اینکه هر مالکی نسبت به ملک خود حق هرگونه تصرف و انتفاع را دارد مگر در مواردی که قانون استثنا کرده باشد، یا اگر بایع تدلیس کند مشتری حق فسخ بیع را خواهد داشت.
قوانین و مقرراتی که به شکل سوم بیان می‌شوند، به طور مستقیم بر حقوق به معنای دوم آن ـ که جمع «حق» است ـ منطبق می‌شوند. اما قوانین و مقرراتی که به یکی از دو
﴿ صفحه 26 ﴾
شکل اول و دوم صادر شده‌اند، مستقیماً و بدون واسطه حقی را تعیین نمی‌کنند، اما مستلزم اثبات حق‌اند.
در بیان این مطلب می‌گوییم: در احکام وضعی نخست نه بیان تکلیف می‌شود و نه اثبات حق، زیرا حکم وضعی مستقیماً متوجه افعال و رفتار انسان نیست، بلکه احکامی از قبیل صحت و فساد، شرطیت و مانعیت، طهارت و نجاست را بیان می‌کند که به طور غیر مستقیم بر رفتار آدمی تأثیر دارد. به عنوان مثال، احکام وضعی که دربارة پیوند زناشویی میان یک زن و یک مرد است، به طور مستقیم فقط ارتباطی خاص میان مرد و زن را تشریع می‌کند، اما به شکل غیر مستقیم به رفتار زن و مرد نظر دارد و از آنان سلوک و رفتار معیّنی را در برابر هم می‌خواهد. یا هنگامی که گفته می‌شود «فروختن چیزی که فروشنده قدرت بر تسلیم آن ندارد باطل است مگر اینکه خود مشتری توانایی به دست آوردن آن را دارا باشد»، این حکم وضعی مستقیماً تکلیفی را بیان نمی‌کند، اما مستلزم این است که هر یک از فروشنده و خریدار مکلف‌اند به چنین معامله‌ای ترتیب اثر ندهند. از آنجا که هدف از جعل احکام وضعی تأثیرگذاری در عمل و رفتار انسان‌هاست، به طور قطع احکام تکلیفی را به دنبال دارد وگرنه صدور احکام وضعی لغو خواهد بود. چون هر حکم وضعی فقط به این دلیل وضع می‌شود که آثار تکلیفی بر آن مترتب گردد.
از سوی دیگر ـ چنان که گفتیم ـ هر حکم تکلیفی مستلزم حقی است و همواره همراه هر تکلیفی، حقی نیز ثابت می‌شود. در امور اجتماعی و حقوقی نیز هرگاه برای کسی تکلیفی اثبات شود، حقی برای دیگری ثابت می‌شود. مثلاً «در عقد دائم شوهر مکلف است که نفقة همسرش را بپردازد»؛ یعنی در عقد دائم زن حق دارد که از شوهر نفقة خود را مطالبه کند. همچنین مثال دیگر، «اگر انسان مالی را غصب کند باید آن را به مالکش برگرداند»؛ یعنی صاحب مال حق دارد مال خود را از غاصب طلب نماید.
بنابراین، چون هر حکم وضعی التزاماً بر حکمی تکلیفی دلالت می‌کند و هر حکم
﴿ صفحه 27 ﴾
تکلیفی مستلزم اثبات حقی است، پس می‌توان گفت آن مقررات حقوقی و اجتماعی که به شکل احکام وضعی یا تکلیفی بیان می‌شوند نیز بیانگر حقوق افراد جامعه‌اند و از این جهت با مقرراتی که به صراحت تعیین حق می‌کنند فرقی ندارند. پس هرچند در نگاه اول، مقررات اجتماعی به سه صورت بیان می‌شوند، در واقع همة آنها بیانگر حقوق اعضای جامعه‌اند.
به بیان دیگر، اگر فقط به دلالت‌های مطابقی قواعد حقوقی نظر کنیم، نسبت میان معانی و اصطلاح حقوقی عموم و خصوص مطلق است؛ زیرا از مجموع احکام حقوقی ناظر بر رفتار اجتماعی افراد یک جامعه فقط قسم سوم بیانگر «حق» است و دو قسم دیگر حقی تعیین نمی‌کنند. بنابراین، معنای دوم حقوق (جمع حق) اخص از معنای اول آن (نظام حاکم بر رفتار اجتماعی انسان‌ها) است. اما اگر همة استلزامات یک قاعدة حقوقی در نظر گرفته شود، هر دو اصطلاح «حقوق‌» بر هم منطبق می‌شوند؛ چراکه همه احکام و مقررات ناظر بر رفتار اجتماعی، صرف نظر از شیوة بیان، تعیین «حق» می‌کنند.

5. واژة حق در قرآن

کلمة «حق» در قرآن کاربردهای گوناگونی دارد که در بیشتر موارد با مسائل حقوقی بی‌ارتباط است. واژة «حق» حدود چهل مورد در قرآن دارای مفهوم حقوقی است که در بیشتر این موارد به یکی از دو صورت زیر به کار رفته است:
1 ـ 5. صفت فعل انسان مکلف
«ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَانُواْ یَكْفُرُونَ بِآیَاتِ اللَّهِ وَیَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الْحَقِّ؛(16) این (خواری و بی‌نوایی و گرفتار خشم خدا بودنشان) از آن روست که به آیات الاهی کفر می‌ورزیدند و پیامبران را
﴿ صفحه 28 ﴾
به ناحق می‌کشتند». در این آیه کشتن پیامبر بر دست یهودیان به «عمل ناحق» وصف شده است.
در بیشتر موارد، زمانی رفتار کسی با صفت «به حق، شایسته و مشروع» وصف می‌شود که وی حقی ـ به مفهوم حقوقی آن ـ داشته باشد. همچنین فعل خاصی را به «ناحق، ناشایسته و نامشروع» وصف می‌کنند که فاعل آن، صاحب حق ـ به مفهوم حقوقی ـ نباشد. مثلاً کسی حق کشتن دیگری را دارد و هرگاه این حق خودش را اعمال کند، می‌توان گفت عمل او «به حق» بوده است؛ برخلاف کسی که چنین حقی ندارد و اگر مرتکب قتل شود، در چنین صورتی عمل او «ناحق» قلمداد می‌گردد. همچنین کسی که در خانة خود سکنا گزیند یا با اذن صاحبخانه وارد آن شود كاری ‌«به حق» می‌كند، زیرا هر كسی حق دارد كه در خانة خویش سكنا گزیند یا با اذن صاحبخانه وارد آن شود. پس اگر‌چه «حق داشتن» و «به حق بودن» دو مفهوم متغایرند و اوّلی به انسان نسبت داده می‌شود و دومی به افعال و اعمال او، اما در بیشتر موارد هر دو مفهوم منطبق می‌شوند. کلمة «حق» در آیات متعددی از قرآن کریم بدین معنا به کار رفته است.(17)
فعل قضا و حکم ـ به معنای داوری ـ نیز یکی از افعال انسان است که در قرآن گاهی با صفت «به حق بودن» وصف شده است. قضاوت آن‌گاه به حق است که قاضی و حاکم حق داوری داشته باشد و طبق موازین معتبر حقوقی داوری کند. در غیر این صورت، قضاوت «به نا‌حق» خواهد بود.
«وَهَلْ أَتَاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرَابَ * إِذْ دَخَلُوا عَلَى دَاوُودَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ قَالُوا لَا تَخَف
﴿ صفحه 29 ﴾
خَصْمَانِ بَغَى بَعْضُنَا عَلَى بَعْضٍ فَاحْكُم بَیْنَنَا بِالْحَقِّ وَلَا تُشْطِطْ وَاهْدِنَا إِلَى سَوَاء الصِّرَاطِ؛(18) آیا داستان شاکیان هنگامی که از محراب بالا رفتند به تو رسیده است. در آن هنگامی که (بی‌مقدمه) بر او وارد شدند و او از دیدن آنها بهراسید. گفتند: نترس؛ دو نفر شاکی هستیم که یکی از ما بر دیگری ستم کرده، اکنون در میان ما به حق داوری کن و ستم روا مدار و ما را به راه راست هدایت کن».
«یَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْكُم بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ؛(19) ای داوود! ما تو را خلیفه (و نمایندة خود) در زمین قرار دادیم، پس در میان مردم به حق داوری کن».
قرآن دربارة داوری به حق ـ افزون بر تعبیر «بالحق» ـ دو تعبیر «بالعدل» و «بالقسط» را نیز به کار برده است که نشان می‌دهد این سه مفهوم بسیار به هم نزدیک‌اند. خداوند به پیامبر گرامی اسلام(صلى الله علیه وآله) چنین فرمان می‌دهد:
«وَإِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُم بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِین؛(20) و اگر حکم کردی، در میان ایشان به قسط حکم کن که خدا عادلان را دوست دارد».
و در آیة دیگری می‌فرماید:
«إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُكُمْ أَن تُؤدُّواْ الأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا وَإِذَا حَكَمْتُم بَیْنَ النَّاسِ أَن تَحْكُمُواْ بِالْعَدْلِ؛(21) خداوند به شما فرمان می‌دهد که امانت‌ها را به اهلش باز‌گردانید و هنگامی که میان مردم داوری می‌کنید به عدالت داوری کنید».
در قرآن داوری‌های الاهی نیز با «قسط» و «حق» وصف شده است، از جمله:
«قَالَ رَبِّ احْكُم بِالْحَق(22)؛ (پیامبر) گفت: پروردگارا؛ به حق داوری فرما».
﴿ صفحه 30 ﴾
«وَاللَّهُ یَقْضِی بِالْحَقِّ؛(23) و خداوند به حق داوری می‌کند».
در آیات متعددی نیز قضاوت به حق و قسط به صورت مجهول آمده، ولی مشخص است که فاعل آن خدای متعال است.(24) در این موارد، داوری از حوزة حقوق خارج است.
2 ـ 5. كاربرد حقوقی حق
«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إِذَا تَدَایَنتُم بِدَیْنٍ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَاكْتُبُوهُ وَلْیَكْتُب بَّیْنَكُمْ كَاتِبٌ بِالْعَدْلِ وَلاَ یَأْبَ كَاتِبٌ أَنْ یَكْتُبَ كَمَا عَلَّمَهُ اللّهُ فَلْیَكْتُبْ وَلْیُمْلِلِ الَّذِی عَلَیْهِ الْحَقُّ وَلْیَتَّقِ اللّهَ رَبَّهُ وَلاَ یَبْخَسْ مِنْهُ شَیْئًا فَإن كَانَ الَّذِی عَلَیْهِ الْحَقُّ سَفِیهًا أَوْ ضَعِیفًا أَوْ لاَ یَسْتَطِیعُ أَن یُمِلَّ هُوَ فَلْیُمْلِلْ وَلِیُّهُ بِالْعَدْلِ؛(25) ای کسانی که ایمان آورده‌اید! هرگاه به همدیگر وامی ـ تا سرآمدی معیّن ـ دادید آن را بنویسید و باید نویسنده‌ای در میان شما از روی عدالت بنویسد و کسی که قدرت بر نویسندگی دارد نباید از نوشتن ـ همان‌طور که خدا به او تعلیم داده ـ خود‌داری کند. پس باید بنویسد و آن کس که حق بر عهدة اوست باید املا کند و از خدا پروردگار خویش بترسد و چیزی از آن فرو‌گذار نکند و اگر کسی که حق بر عهدة اوست کم‌خرد یا ناتوان است یا نمی‌تواند خودش املا کند، باید سرپرست او با رعایت عدالت املا کند».
می‌بینم که در این آیه وامدار کسی است که حق بر عهدة اوست: الذی علیه الحق.
«وَإِذَا دُعُوا إِلَى اللَّهِ وَرَسُولِهِ لِیَحْكُمَ بَیْنَهُمْ إِذَا فَرِیقٌ مِّنْهُم مُّعْرِضُونَ * وَإِن یَكُن لَّهُمُ الْحَقُّ یَأْتُوا إِلَیْهِ مُذْعِنِینَ؛(26) و هنگامی که از آنان دعوت شود که به سوی خدا و پیامبرش بیایند تا در میانشان داوری کند، ناگهان گروهی از آنان سرپیچی می‌کنند. ولی اگر حق داشته باشند (و داوری به نفعشان شود) با سرعت و تسلیم به سوی او می‌آیند».
﴿ صفحه 31 ﴾
«وَفِی أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ لِّلسَّائِلِ وَالْمَحْرُومِ؛(27) و در دارایی‌هایشان حقی برای سائل و محروم هست ».
«وَالَّذِینَ فِی أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَّعْلُومٌ * لِّلسَّائِلِ وَالْمَحْرُومِ؛(28) و آنها که در اموالشان حقی است معلوم، برای تقاضاکننده و محروم».
«كُلُواْ مِن ثَمَرِهِ إِذَا أَثْمَرَ وَآتُواْ حَقَّهُ یَوْمَ حَصَادِهِ؛(29) از میوه آن ـ به هنگامی که به ثمر می‌‌رسد ـ بخورید و حق آن را به هنگام درو بپردازید».
«وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ وَالْمِسْكِینَ وَابْنَ السَّبِیلِ؛(30) حق نزدیکان و مسکینان و درراه‌ماندگان را بپرداز».
در دو آیه نیز حق دربارة تکلیف به کار رفته است:
«حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِینَ؛(31) این حقی است بر پرهیزکاران».
«حَقًّا عَلَى الْمُحْسِنِینَ؛(32) این حقی است بر نیکوکاران».
در این آیات، تعبیر «حقاً» به کار رفته است، اما در واقع بیانگر تکالیفی برای «متقین» و «محسنین» است. تعبیر «حقی بر آنان»، نشانة آن است که هر جا حقی برای کسی هست، حقی (تکلیفی) بر کسی دیگر نیز وجود دارد.
حق اخلاقی
در بسیاری از روایات کلمة «حق» در معنایی شبیه معنای اصطلاحی آن در حقوق به کار رفته است، ولی ربطی به حقوق ندارد، بلکه به حوزة اخلاق اختصاص پیدا
﴿ صفحه 32 ﴾
می‌کند. برای نمونه، در «رسالة الحقوق»(33) امام زین‌العابدین(علیه السلام)حق به چنین معنایی اطلاق شده است:
ـ حق خدای متعال بر انسان، حق انسان بر خودش.
ـ حق زبان، گوش، چشم، دست، پا، شکم و فرج که از اعضای انسان‌اند.
ـ حق نماز، حج، روزه، صدقه و قربانی که از افعال آدمی‌اند.
پیداست که در همة این موارد معنای اخلاقی حق مراد است و ارتباطی به حقوق اصطلاحی ندارد.

6. انسان‌شناسی و اهمیت آن

بدون شک، تبیین و تعریف حقوق بشر، فرعی بر شناخت حقیقت بشر است. انسان‌شناسی در رویکرد اسلامی اهمیت خاصی دارد و شناخت انسان ارتباط مستقیم با توحید، نبوت، معاد، مسائل اخلاقی و احکام اجتماعی می‌یابد. اکنون به طور اجمال به این موارد اشاره می‌کنیم:
1 ـ 6. توحید و انسان‌شناسی
همان گونه که شناخت حضورى انسان، راهى است براى شناخت حضورى حق كه راه عرفان و شهود است، شناخت حصولى آدمى، راه شناخت حصولى پروردگار است و با تأمل در اسرار و حكمت‌هایى ارتباط مى یابد كه خداوند متعال در وجود انسان نهاده است و شناخت آنها موجب افزایش معرفت آدمى به خدا و صفات الاهی می‌‌گردد.
آنچه در وجود گستردة آدمى، به ودیعت نهاده شده، نشانه هاى علم و قدرت و
﴿ صفحه 33 ﴾
حكمت «خداوند» است و در میان آفریدگان، هیچ موجودی چون انسان و به اندازة وى، داراى سرّ و حكمت نیست. از میان انسان‌هاست كه خلیفة اللّه به وجود مى آید و نخستین انسان، خلیفة الهى بوده است:(34)
انسان دانندة جمیع اسمای الهى و به تعبیر عرفا، مظهر جمیع اسما و صفات خداوند است. پس شناخت انسان، در شناخت خدا نقش مهمى دارد. قرآن نیز در آیاتی به این معنا اشاره دارد:
«وَفِی الأَْرْضِ آیاتٌ لِلْمُوقِنِینَ. وَفِی أَنْفُسِكُمْ أَفَلا تُبْصِرُونَ؛(35)در زمین نشانه های بسیار برای اهل یقین وجود دارد. و نیز در خود شما، آیا نمی بینید».
«سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الآْفاقِ وَفِی أَنْفُسِهِمْ حَتّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ یَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ؛(36)ما آیات خود را در آفاق و نفوس به آنان نشان می‌دهیم تا آشکار شود که او حق است. آیا پروردگارت کفایت نمی‌کند که بر هر چیزی گواه است؟»
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لا یَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُمْ؛(37) ای اهل ایمان، مراقب خود باشید که اگر همة عالم گمراه شوند و شما به هدایت باشید، زیانی به شما نخواهد رسید».
علامه طباطبایى ـ رضوان‌اللّه علیه ـ در ذیل این آیه، بحث گسترده اى در معرفت نفس آورده و خواسته اند از سیاق آیه استفاده فرمایند كه تأمل در نفس، راهى براى هدایت است؛ چون صدر آیه تأكید دارد: خودتان را بیابید و در خود تأمل كنید، سپس مى فرماید: «لا یَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُم». مفاد آن برحسب بیانى كه ایشان فرموده اند این است: هنگامى كه در نفس خود تأمل كنید به هدایت مى رسید و دیگر ضلالت دیگران
﴿ صفحه 34 ﴾
به شما زیانى نمى رساند. دست‌كم ما مى توانیم این بیان را یك وجه در نظر بگیریم. به‌علاوه، در قرآن، همچنان‌كه آیاتى مؤید این نظر داریم كه معرفت نفس، راهى براى معرفت خداست، آیاتى هم داریم كه نسیان نفس و غفلت از شئون آن را ملازم با فراموش كردنِ خدا شمرده است:
«نَسُوا اللّه َ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ؛(38)خدا را فراموش کردند و خدا نفوس خودشان را از یادشان برد».
بدین‌گونه، مى توان دریافت كه توجه به نفس با توجه به خدا، نوعی قرابت یا ملازمت دارد، چنان‌كه نسیان و فراموشى نفس با فراموش كردن خدا چنین ملازمه‌ای دارد. روایات بسیارى نیز در همین زمینه از اهل‌بیت عصمت و طهارت ـ كه درود خدا و فرشتگان و پاكان و نیكان بر آنان باد ـ در كتاب‌هاى روایى مضبوط است و به‌ویژه در كلمات قصار امیر مؤمنان ـ سلام اللّه و صلواته علیه ـ در غررالحكم آمدى، جمع آورى شده است.(39)
بنابراین، یكى از وجوه اهمیت شناخت انسان این است كه به خداشناسى كمك مى كند؛ چنان‌كه در روایت شریفه آمده است كه راه شناخت خدا، خودشناسى است: «من عرف نفسه عرف (یا: فقد عرف) ربّه».(40)
2 ـ 6. نبوت و انسان‌شناسی
اعتقاد به اینكه در میان انسان‌ها كسانى هستند كه به مقام نبوت و رسالت مى رسند، یك نوع شناخت انسان است. مى دانیم كه به‌هنگام بعثت پیامبران، همواره برخى این شبهه را مطرح مى كردند كه انسان لیاقت ندارد به او وحى شود و خدا اگر مى خواست با ما
﴿ صفحه 35 ﴾
سخن بگوید از طریق یكى از فرشتگان چنین مى كرد. به هنگام بعثت پیامبر ما نیز در مورد او گفتند:
«ما هذا إِلاّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ...وَلَوْ شاءَ اللّه ُ لأََنْزَلَ مَلائِكَةً ما سَمِعْنا بِهذا فِی آبائِنَا الأَْوَّلِینَ؛(41) این فقط بشری مانند شماست... و اگر خدا می‌خواست (پیامبری بفرستد) فرشتگانی می‌فرستاد. ما چنین چیزی را از نیاکان خود نشنیده‌ایم».
چنان‌كه گفتیم، یكى از وجوه استبعاد همین بود كه انسان لیاقت ندارد به او وحى شود؛ یعنى در واقع، آن‌طور كه آنان از انسان شناخت داشتند، چنین لیاقتى را در وى نمى دیدند. بنابراین، اگر انسان درست شناخته شود، از وجوه معرفت انسان یكى همین است كه چنین لیاقتى در نوع انسان، وجود دارد؛ اما اینکه چه كسى و چند نفر به مقام نبوت، نائل مى شوند مسئلة دیگرى است.(42)
3 ـ 6. معاد و انسان‌شناسی
اگر انسان را داراى روحى بدانیم كه مى تواند مستقل از بدن باقى بماند، در آن‌صورت معاد، قابل قبول خواهد بود. ولى اگر ما چنین بُعدى از ابعاد وجود انسان را نشناسیم، اصولاً مسئلة معاد فرض معقولی نخواهد داشت، زیرا اگر انسان همین بدن باشد كه با از بین رفتن متلاشى مى شود، این فرض كه بار دیگر همین انسان زنده مى گردد، نامعقول است؛ چون انسانى كه بعد زنده مى شود، وجود دیگرى خواهد بود. تنها فرض درستِ معاد، مبتنى بر این است كه انسان وقتى مى میرد، روحش باقى بماند تا دوباره به بدن برگردد. پس مسئلة معاد نیز مبتنى بر شناخت حقیقت انسان، یعنی روح او به منزلة موجودى قابل بقاست.(43)
﴿ صفحه 36 ﴾
4 ـ 6. اخلاق و انسان‌شناسی
مسائل اخلاقى ارتباط بسیار نزدیكى با شناخت انسان دارد. تا حقیقت آدمى شناخته نشود، كمالاتى كه ممكن است با اخلاق پسندیده به‌دست آورد معلوم نمى گردد، و حتى معیارهاى صحیح اخلاق نیكو و تشخیص آنها از اخلاق نكوهیده به‌دست نمى آید.(44)
5 ـ 6. احكام اجتماعی و شناخت انسان
احكام اجتماعى اسلام از قبیل حقوق، اقتصاد، سیاست و امثال آنها، با شناخت انسان ارتباط تنگاتنگ دارد؛ زیرا تا انسان درست شناخته نشود، نیازها و روابط او مشخص نمى شود و احكامى كه باید براى چنین موجودى وضع گردد تا با عمل بدان‌ها به كمال و سعادت دست یابد، معیّن نمى شود.
درست است كه ما در سایة وحى مى توانیم (و باید) آنچه را خداى متعال نازل فرموده است بپذیریم، ولى تبیین این موارد متوقف بر شناخت ابعاد وجود بشر (همچنان البته از دیدگاه وحى) است. بنابراین، برنامه‌هایى كه براى شناختن انسان از سوى خداوند به وسیلة پیامبران نازل شده، همگى مبتنى بر این است كه انسان داراى لیاقت‌ها و استعدادهایى است كه یا این دستورها، به فعلیت مى رسد و از جهات مختلف با شناخت انسان ارتباط مى یابد. پس در واقع مى توان گفت كه تمام معارف قرآنى، به نحوى، با انسان شناسى ارتباط دارد و تنها امرى كه مى توان گفت ارتباط مستقیم با این بحث ندارد، جهان شناسى است.(45)