فلسفه اخلاق

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: احمدحسین شریفی

مقدمه

رابطة دین و اخلاق از جمله پرجاذبه‌ترین و در‌عین‌حال لغزنده‌ترین مباحثی است كه سابقه‌ای به طول طرح اندیشه‌های دینی و فلسفی دارد. در طول تاریخ، فیلسوفان از‌یك‌سو و دین‌داران از سوی دیگر، همواره خود را با این پرسش جدی روبه‌رو می‌دیدند كه در رابطة دین و اخلاق، اصالت با دین است یا اخلاق؛ یعنی آیا دین منشأ اخلاق است یا اخلاق سرچشمة دین است؟ آیا خداوند ملزم به رعایت اخلاق است یا اخلاق وابسته به اراده و خواست خداوند است؟ و آیا با فرض عدم وجود خدا می‌توان از اخلاق سخن گفت و اخلاقی زندگی كرد؟ یا آنكه به‌گفتة داستایوسكی «اگر خدا نباشد، هر كاری مجاز است»؟ به‌عبارت‌دیگر، آیا جهان‌بینی مادی و تفكر ماتریالیستی لزوماً به لاابالی‌گری و اباحی‌گری می‌انجامد؟ یا آنكه بدون دین و باورهای دینی نیز می‌توان از اخلاق سخن گفت؟ نیازمندی‌های دین به اخلاق چیست؟ و وابستگی‌های اخلاق به دین كدام است؟ و آیا می‌توان اخلاق را جزئی از دین دانست و رابطة آنها را نه از نوع تباین یا تعامل، بلكه نوعی رابطة ارگانیكی به‌حساب آورد؟
اینها از جمله مهم‌ترین پرسش‌هایی است كه پیوسته اذهان فیلسوفان اخلاق را در گذشته و حال به خود مشغول داشته است، و هر‌كدام از زاویة دید خود پاسخ‌هایی را بیان کرده و با توجه به تلقی خاص خود از دین و اخلاق به بیان راه‌حل‌هایی پرداخته‌اند. ما نیز در این فصل بر آنیم تا ضمن ارائة فهرستی كلی از دیدگاه‌های مختلف در باب رابطة دین و اخلاق، به تبیین دیدگاه خود بپردازیم. اما پیش‌تر مناسب است تاریخچه‌ای از این بحث
﴿ صفحه 212 ﴾
را بیان كنیم تا ضمناً هم با موارد طرح این بحث در كتاب‌های علمای اسلامی بیشتر آشنا شویم و هم اهمیت فوق‌العادة آن را نزد اندیشمندان گذشته و حال گوشزد نماییم.

تاریخچة بحث

چنان‌كه اشاره شد مسئلة ارتباط دین و اخلاق نیز، همچون بسیاری دیگر از مباحث فلسفی و اخلاقی، از آغازین دوران تفكر فلسفی بشر، پیوسته مورد بحث فیلسوفان و اندیشمندان دینی بوده است. نقطة عطف این مسئله، گفت‌وگوی سقراط و اثیفرون است كه افلاطون آن را حكایت كرده است.(346) در ضمن این گفت‌وگو، سقراط از اثیفرون می‌پرسد: «آیا چون خدا به چیزی امر كرده است آن چیز صواب است، یا چون آن چیز صواب است خدا به آن امر كرده است»؟ و بدین‌ترتیب سقراط مسئله‌ای را پی‌ریزی می‌كند كه بیش از 25 قرن است همواره محور مباحث فیلسوفان اخلاق، و متكلمان و متألهان قرار گرفته است. عده‌ای شق نخست را برگزیده و به اخلاق دینی معتقد شده‌اند، و پاره‌ای گزینة دوم را انتخاب كرده و به استقلال اخلاق از دین رأی داده‌اند.
تا پیش از دوران جدید و عصر رنسانس گرایش غالب اندیشمندان مسیحی، اعتقاد به هماهنگی دین و اخلاق بود.(347) بیشتر عالمان اخلاقی می‌كوشیدند تا احكام و ارزش‌های اخلاقی را از كتاب مقدس استخراج كرده، تبیین نمایند. گو‌اینكه سیستم اخلاقی كاملی را نمی‌توان به مسیحیت نسبت داد و آنچه كه در كتاب مقدس آمده، صرفاً یك سلسله نصایح اخلاقی است كه شاه‌كلید آنها «ده فرمان» و «موعظه بر فراز كوه» است.
به‌گفتة مك اینتایر:
عیسی و قدیس پولس نوعی اخلاق را برای یك دورة موقتی كوتاه، پیش از آنكه خدا نهایتاً «سلطنت موعود» را بر‌پا بدارد و تاریخ به پایان برسد، ابداع
﴿ صفحه 213 ﴾
كرده‌اند. بنابراین نمی‌توان توقع داشت كه در گفته‌های آنان بنیادی برای ‌زندگی در یك جامعة پایدار پیدا شود. به‌علاوه عیسی به‌هیچ‌وجه نمی‌خواسته است قانون‌نامه‌ای مكتفی بالذات بسط دهد، بلكه هدفش به دست دادن اصلاحیه‌ای برای اخلاق فریسی بوده است... .(348)
در‌عین‌حال، عالمان مسیحیِ پیش از رنسانس، به‌ویژه آگوستین(349) و آكویناس،(350) همواره می‌كوشیدند تا با بهره‌گیری از اصول فلسفة افلاطونی، ارسطویی، نوافلاطونی و رواقی، مبانی اخلاق مسیحی را پی‌ریزی نمایند.(351)
تا پیش از رنسانس، مسیحیت كه دین رایج در مغرب‌زمین بود، بر همة شئون زندگی مردم اعم از شئون علمی، فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اخلاقی حكومت مطلق داشت. اما پس از رنسانس و در پی شكست ارباب كلیسا و گسترش روحیة ضددینی، و حاكمیت روحیة علمی و عقلی و سكولار بر همة شئون زندگی مردم، رفته‌رفته به‌جای گرایش به خدا و دین، گرایش به انسان‌مداری، محور تعلقات روحی مردم قرار گرفت. حتی كار به جایی رسید كه افرادی مانند اگوست كنت فرانسوی، با‌آنكه دوران دین را سپری‌شده اعلام كرده بود،(352) برای پر كردن خلأ معنوی و دینی مردم، دین انسان‌پرستی را مطرح كرد.(353)
البته تحولات فكری و فرهنگی پس از رنسانس، نوسانات فراوان و خطوط مختلف و گاه متضاد بسیاری داشت؛ از‌این‌رو، هرگز جهت واحدی نداشت. این روند هنوز هم ادامه دارد و همچنان خطوط فكری متعارض و متضادی در همه زمینه‌های فرهنگی و فلسفی وجود دارد. گو‌اینكه متأسفانه آنچه از آثار آنان در كشور ما ترجمه می‌شود اغلب یك
﴿ صفحه 214 ﴾
جهت خاص و یك خط فكری خاص را دنبال می‌كند و بیشتر صبغة الحادی و ضددینی دارد، ولی واقعیت امر در مغرب‌زمین چیز دیگری است.
به‌هر‌حال، علی‌رغم همة دین‌ستیزی‌ها و اخلاق‌گریزی‌ها، مسئلة دین و اخلاق، یكی از ‌مهم‌ترین دغدغه‌های فیلسوفان عصر جدید را تشكیل می‌دهد. حتی فیلسوفانی كه گرایش‌های الحادی و ضددینی داشته‌‌اند، خود را با این مسئله درگیر می‌دیده‌اند. افرادی مانند، نیچه (1844ـ1900 م)، ماركس (1818ـ1883 م) و جی. ال. مكی از نمونه‌های بارز این گروه به‌شمار می‌روند، و همین امر موجب رونق مجدد این مسئله در دهه‌های اخیر شده است؛ به‌طوری‌كه حجم عظیمی از تحقیقات دینی و اخلاقی فیلسوفان غرب را به خود اختصاص داده است.
اما مسئلة ارتباط دین و اخلاق در جهان اسلام كمتر به‌صورت موضوعی مستقل مورد بحث قرار گرفته است. بررسی اینكه چه عواملی موجب شد كه در غرب این مسائل مورد توجه زیاد قرار گیرد و كتاب‌های زیادی نوشته و بحث‌های فراوانی مطرح شود و چرا در جوامع اسلامی چنین نبوده است، احتیاج به یك تحقیق جامعه‌شناختی دارد. اما اگر بخواهیم خوش‌بینانه راجع به علت كمبود تحقیق در‌این‌زمینه قضاوت كنیم باید بگوییم كه در كشورهای اسلامی به بركت اسلام و رواج معارف اسلامی، و به‌خصوص معارف اهل‌بیت(علیه السلام) چندان نیازی به بررسی این موضوع احساس نمی‌شد. برای جوامع مسلمان، مسائل دینی و مسائل اخلاقی روشن بود و اینكه دین چه پایگاهی در اخلاق دارد و اخلاق چه جایگاهی در دین، و اینكه رابطة میان این دو چگونه است و كدام اصالت دارد، اهمیت چندانی نداشت. در‌عین‌حال باید اعتراف كرد كه ما آنچنان‌كه شایسته است، در بررسی و تحقیق این مسائل، كار و تلاش نكرده‌ایم. در‌این‌زمینه كوتاهی‌هایی هم انجام گرفته است كه امیدواریم به بركت انقلاب و مطرح شدن مسائل اسلامی و توجه همگان به ریشه‌های معرفتی اسلام، این مسائل جایگاه خود را در تحقیقات اسلامی و فلسفی بیابد.(354)
﴿ صفحه 215 ﴾
ناگفته نماند كه در لابه‌لای كتاب‌های كلامی و اصولی، بحث‌هایی در این موضوع وجود دارد؛ مثلاً مسئلة «حسن و قبح افعال» كه از همان آغاز شكل‌گیری مباحث اعتقادی در میان مسلمانان مطرح بود، درواقع همان مسئله‌ای است كه از روزگار یونان تا زمان حاضر محور اصلی مباحث فیلسوفان اخلاق در باب رابطة دین و اخلاق را تشكیل داده است. البته هدف اصلی متكلمان مسلمان از طرح این بحث چیز دیگری بوده است، ولی مباحثی كه بیان داشته‌اند كاملاً جهت‌گیری آنان را در این موضوع مشخص می‌كند. عدلیه، كه امر خدا به انجام كارهای خوب و نهی او از ارتكاب كارهای بد را معلول خوبی و بدی ذاتی افعال می‌دانستند، در‌حقیقت، به یك معنا استقلال اخلاق از دین را در مقام ثبوت بیان می‌داشتند. در مقابل، اشاعره كه امر‌و‌نهی خداوند را علت خوبی و بدی افعال می‌دانستند، در‌حقیقت اخلاق را در مقام ثبوت وابسته به دین می‌پنداشتند. همچنین در مقام اثبات، اكثر عدلیه بر این باورند كه عقل آدمی صرف‌نظر از دین، توانایی كشف خوبی یا بدی برخی از افعال را دارد؛ اما آن‌گونه كه از ظواهر سخنان اشاعره استفاده می‌شود، آنان بر این عقیده بودند كه صرف‌نظر از حكم شرع، عقل توانایی درك خوبی یا بدی هیچ‌یك از افعال را ندارد.(355)
ورود این مسئلة كلامی و اخلاقی به علم اصول در سده‌های اخیر و تحقیقات موشكافانة اصولیان در این موضوع، بر غنای علمی آن افزود(356) و گنجینه‌ای را فراهم آورد كه فهم و تبیین دقیق آن می‌تواند افق‌های جدیدی را فراروی فیلسوفان اخلاق قرار دهد و برخی از معضلات آنان را در این موضوع برطرف نماید. هر‌چند كه به نظر می‌رسد هنوز هم این مسئله به سرانجام قابل قبولی نرسیده و نیازمند تحقیقات جدیدتر و دقیق‌تری می‌باشد.
﴿ صفحه 216 ﴾

بررسی چند دیدگاه

به‌طور كلی می‌توان همة نظریاتی را كه دربارة نسبت دین و اخلاق بیان شده است، در سه دیدگاه كلی مورد بحث قرار داد: تباین، اتحاد و تعامل. برخی معتقدند كه قلمرو دین و اخلاق، كاملاً از یكدیگر جدا بوده، هیچ نسبتی میان آنها وجود ندارد؛ گروهی دیگر رابطة دین و اخلاق را رابطه‌ای ارگانیكی دانسته، آنها را با یكدیگر متحد می‌دانند؛ و دیدگاه سوم این است كه، هر‌چند دین و اخلاق هر‌كدام از قلمروی مستقلی برخوردارند، اما روابط و فعل و انفعالاتی نسبت به یكدیگر دارند. در ادامة این نوشتار می‌خواهیم ضمن بیان تفصیلی این دیدگاه‌ها و نقد و بررسی آنها، به تبیین نظریة مورد قبول خود بپردازیم.
1. نظریة تباین
بر اساس این دیدگاه، دین و اخلاق دو مقولة متباین هستند و هر‌كدام قلمرو خاصی داشته، هیچ ارتباط منطقی میان آنها وجود ندارد و همچون دو دایره جدای از هم می‌مانند كه در هیچ نقطه‌ای با یكدیگر تلاقی ندارند. اگر احیاناً مسائل دینی با مسائل اخلاقی تلاقی و ارتباطی داشته باشند، صرفاً رابطه‌ای عرضی و اتفاقی است و نه منطقی؛ درست مانند دو مسافر كه هر‌كدام از مبدأی به‌سوی مقصد خاص خویش در حال حركت‌اند و در بین راه به‌طور اتفاقی با یكدیگر ملاقات می‌كنند، اما این به معنای وجود رابطه‌ای منطقی میان آنها نیست.(357)
از نظر صاحبان این طرز تفكر، دین امری مربوط به رابطة انسان با خداست؛ اما اخلاق بیانگر روابط آدمیان با یكدیگر است.
بنابراین دین و اخلاق از لحاظ موضوع و متعلق هیچ وجه مشتركی ندارند. حتی برخی پا را فراتر گذاشته و پنداشته‌اند كه دین و باورهای دینی، مانع اخلاق بوده، موجب زوال و تحلیل تدریجی آن می‌شود و گفته‌اند: «وابستگی اخلاق به دین احتمالاً به محو اخلاق
﴿ صفحه 217 ﴾
می‌انجامد، زیرا با فرو ریختن باورهای دینی، اخلاق هم فرو می‌پاشد».(358) فردریش ویلهلم نیچه (1844ـ1900 م)، یكی از نمایندگان مشهور این طرز تفكر، معتقد بود، تنها «مرگ خدا» و رهایی انسانیت از قید و بندهای دین است كه می‌تواند راه توسعة صحیح اخلاقی را فراهم آورد. وی بر این پندار بود كه تصور خدا دشمن زندگی است، از‌این‌رو، «فرو ریختن ایمان به خدا راه را برای پرورش كامل نیروهای آفرینندة انسان می‌گشاید. خدای مسیحی با امر‌و‌نهی‌هایش دیگر راه را برای ما نمی‌بندد؛ و چشمان انسان دیگر به یك قلمرو دروغین زَبَر‌طبیعی، به جهان دیگر به‌جای این جهان، دوخته نمی‌شود».(359) وی می‌گفت: مسیحیت موجب پذیرش روحیة بردگی و زبونی شده است؛(360) در‌حالی‌که صفاتی مانند ضعف و زبونی و ترس، از نظر اخلاقی ناپسند هستند، و اخلاق باید آدمیان را نیرومند و فعال تربیت نماید.
بر اساس این تلقی از دین و اخلاق، افزون بر استقلال در قلمرو، از نظر هدف نیز میان آنها هیچ‌گونه وجه مشتركی وجود ندارد؛ هدف دین خداگونه كردن آدمیان، تعالی بخشیدن به آنان و ارضای احساس وابستگی انسان‌ها به خداوند است؛ در‌حالی‌که هدف اخلاق، ارائة دستورالعمل‌هایی برای تصحیح روابط اجتماعی انسان‌هاست.
گفتنی است كه اعتقاد به تباین قلمرو دین و اخلاق مخصوص ملحدان و مخالفان دین نیست، بلكه برخی از مؤمنان و دین‌داران ایمان‌گرا، مانند كی‌یركگور، معتقدند كه دست‌كم در برخی موارد، میان دین و اخلاق تباین وجود دارد. كی‌یركگور بر این باور بود كه اگر كسی در حوزة اخلاق بماند، نمی‌تواند پا به مرحلة ایمان گذارد و «جهش ایمان» را انجام دهد؛ مثلاً اگر ابراهیم از حكم اخلاق مبنی بر عدم جواز قتل فرزند پیروی می‌كرد، هیچ‌گاه توانایی ورود به عرصه ایمان را نداشت. ایمان دینی اطاعت كوركورانه و رهایی از بند
﴿ صفحه 218 ﴾
عقل را می‌خواهد و اخلاق، هر‌چند متعالی باشد باز هم در بند مصلحت‌اندیشی‌های عقلانی است.
وی برای روح انسان سه مرحله قائل می‌شود(361) و گذار از یك مرحله به مرحلة دیگر را از طریق گزینش و عمل اراده می‌داند؛ یعنی گزینش از میان چند بدیل و برگزیدن گزینة والاتر. نخستین مرحله، مرحلة حسّانی (استتیك) است كه ویژگی آن پراكندن خویش در ساحت حس می‌باشد. «در كار نبودن معیارهای اخلاقی ثابتِ كلی و ایمان خاص دینی و نیز شوق كام‌جویی از تمامی تجربه‌های عاطفی و حسی، ویژگی اساسی آگاهی حسّانی است»؛(362) مرحلة دوم، مرحلة اخلاقی است. در این مرحله، آدمی «به معیارهای معین اخلاقی و تكلیف‌های اخلاقی گردن می‌نهد كه ندای عقلِ كل است، و بدین‌سان به زندگانی خود شكل و پیوستگی می‌بخشد».(363) نمونة سادة عبور از مرحلة حسّانی به مرحلة اخلاقی برای كی‌یركگور، عمل زناشویی است كه انسان به‌جای ارضای میل جنسی خود از طریق جاذبه‌های گذرا، تن به زناشویی، كه یك نهاد اخلاقی است، می‌دهد و همة تكلیف‌های آن را به گردن می‌گیرد؛ مرحلة سوم، مرحلة ایمانی و پیوستگی با خداست. وی برای نشان دادن تفاوت مرحلة اخلاقی با مرحلة ایمانی، ابراهیم را مثال می‌زند. قهرمان مرحلة اخلاقی، خود را فدای قانون اخلاقی می‌كند؛ اما ابراهیم كه قهرمان مرحلة ایمانی است، به‌تعبیر كی‌یركگور برای «كلّی» كار نمی‌كند. وی معتقد است در این مرحله، «مقام اخلاق را اعتباری نیست».(364) البته ظاهراً مقصود وی این نیست كه «دین در‌بردارندة نفی اخلاق است؛ بلكه مقصود وی آن است كه مرد اهل ایمان، یك‌راست با خدایی
﴿ صفحه 219 ﴾
شخص‌وار در ارتباط است كه خواسته‌هایش مطلق است و با سنجه‌های عقل بشری سنجیدنی نیست».(365)
2. نظریة اتحاد
دومین دیدگاه كلی در باب ارتباط دین و اخلاق را می‌توان «نظریة قائل به اتحاد» نامید. بر اساس این دیدگاه رابطة میان این دو، از نوع رابطة ارگانیكی، و جزء و كل است. از نگاه مشهور اندیشمندان مسلمان، دین عبارت است از «مجموعه‌ای از عقاید، اخلاق و احكام كه خداوند به‌منظور هدایت مردمان و تأمین سعادت دنیوی و اخروی آنان به پیامبران وحی نموده است». بنابراین قلمرو اخلاق جدای از قلمرو دین نیست؛ بلكه جزئی از مجموعة گستردة دین به‌حساب می‌آید. اگر دین را به درختی تشبیه كنیم، عقاید همان ریشه‌های دین است؛ اخلاق تنة آن را تشكیل می‌دهد؛ و احكام، شاخ و برگ آن را می‌سازد. روشن است كه رابطة تنة درخت با خود درخت، رابطه دو چیز مستقل و متباین نیست؛ تنة درخت جزئی از كل درخت به‌حساب می‌آید.(366) به‌عبارت‌دیگر، رابطة دین و اخلاق، بر اساس این تلقی اسلامی از دین، از نوع عموم و خصوص مطلق است؛ مانند رابطة دو دایرة كوچك و بزرگ كه دایرة كوچك در درون دایرة بزرگ قرار گرفته باشد. طبیعی است كه در‌این‌صورت همة اعضای مجموعة دایرة كوچك، عضوی از مجموعة دایرة بزرگ نیز شمرده می‌شوند.
3. نظریة تعامل
دیدگاه سوم این است كه هر‌كدام از دین و اخلاق دارای هویتی مستقل دارند، اما در‌عین‌حال با هم در تعامل‌اند. و نوعی رابطة منطقی میان آنها وجود دارد؛ از قبیل رابطة علیت و معلولیت،
﴿ صفحه 220 ﴾
تأثیر و تأثر یا فعل و انفعال.(367) یعنی هم اخلاق و هم دین از جهاتی نیازمند یكدیگرند. پذیرش برخی از گزاره‌های دینی متوقف بر پذیرش برخی از مفاهیم و قضایای اخلاقی است و تعریف برخی مفاهیم اخلاقی و تصدیق پاره‌ای از گزاره‌های اخلاقی و علم به بسیاری از جزئیات احكام اخلاقی، همگی متوقف بر دین و گزاره‌های دینی هستند. همة كسانی كه نیازمندی‌های دین به اخلاق را برمی‌شمارند و تمامی افرادی كه بر وابستگی‌های اخلاق به دین انگشت تأكید می‌گذارند، به‌گونه‌ای قائل به نظریة تعامل دین و اخلاق هستند.
این دیدگاه طیف وسیعی از آرای جزئی‌تر را در درون خود جای می‌دهد، كه در اینجا تحت دو عنوان كلی نیازمندی‌های دین به اخلاق و وابستگی‌های اخلاق به دین، به برخی از وجوه تعامل میان این دو اشاره می‌كنیم: