فلسفه اخلاق

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: احمدحسین شریفی

فصل نهم: رابطه دین و اخلاق

﴿ صفحه 210 ﴾
﴿ صفحه 211 ﴾

مقدمه

رابطة دین و اخلاق از جمله پرجاذبه‌ترین و در‌عین‌حال لغزنده‌ترین مباحثی است كه سابقه‌ای به طول طرح اندیشه‌های دینی و فلسفی دارد. در طول تاریخ، فیلسوفان از‌یك‌سو و دین‌داران از سوی دیگر، همواره خود را با این پرسش جدی روبه‌رو می‌دیدند كه در رابطة دین و اخلاق، اصالت با دین است یا اخلاق؛ یعنی آیا دین منشأ اخلاق است یا اخلاق سرچشمة دین است؟ آیا خداوند ملزم به رعایت اخلاق است یا اخلاق وابسته به اراده و خواست خداوند است؟ و آیا با فرض عدم وجود خدا می‌توان از اخلاق سخن گفت و اخلاقی زندگی كرد؟ یا آنكه به‌گفتة داستایوسكی «اگر خدا نباشد، هر كاری مجاز است»؟ به‌عبارت‌دیگر، آیا جهان‌بینی مادی و تفكر ماتریالیستی لزوماً به لاابالی‌گری و اباحی‌گری می‌انجامد؟ یا آنكه بدون دین و باورهای دینی نیز می‌توان از اخلاق سخن گفت؟ نیازمندی‌های دین به اخلاق چیست؟ و وابستگی‌های اخلاق به دین كدام است؟ و آیا می‌توان اخلاق را جزئی از دین دانست و رابطة آنها را نه از نوع تباین یا تعامل، بلكه نوعی رابطة ارگانیكی به‌حساب آورد؟
اینها از جمله مهم‌ترین پرسش‌هایی است كه پیوسته اذهان فیلسوفان اخلاق را در گذشته و حال به خود مشغول داشته است، و هر‌كدام از زاویة دید خود پاسخ‌هایی را بیان کرده و با توجه به تلقی خاص خود از دین و اخلاق به بیان راه‌حل‌هایی پرداخته‌اند. ما نیز در این فصل بر آنیم تا ضمن ارائة فهرستی كلی از دیدگاه‌های مختلف در باب رابطة دین و اخلاق، به تبیین دیدگاه خود بپردازیم. اما پیش‌تر مناسب است تاریخچه‌ای از این بحث
﴿ صفحه 212 ﴾
را بیان كنیم تا ضمناً هم با موارد طرح این بحث در كتاب‌های علمای اسلامی بیشتر آشنا شویم و هم اهمیت فوق‌العادة آن را نزد اندیشمندان گذشته و حال گوشزد نماییم.

تاریخچة بحث

چنان‌كه اشاره شد مسئلة ارتباط دین و اخلاق نیز، همچون بسیاری دیگر از مباحث فلسفی و اخلاقی، از آغازین دوران تفكر فلسفی بشر، پیوسته مورد بحث فیلسوفان و اندیشمندان دینی بوده است. نقطة عطف این مسئله، گفت‌وگوی سقراط و اثیفرون است كه افلاطون آن را حكایت كرده است.(346) در ضمن این گفت‌وگو، سقراط از اثیفرون می‌پرسد: «آیا چون خدا به چیزی امر كرده است آن چیز صواب است، یا چون آن چیز صواب است خدا به آن امر كرده است»؟ و بدین‌ترتیب سقراط مسئله‌ای را پی‌ریزی می‌كند كه بیش از 25 قرن است همواره محور مباحث فیلسوفان اخلاق، و متكلمان و متألهان قرار گرفته است. عده‌ای شق نخست را برگزیده و به اخلاق دینی معتقد شده‌اند، و پاره‌ای گزینة دوم را انتخاب كرده و به استقلال اخلاق از دین رأی داده‌اند.
تا پیش از دوران جدید و عصر رنسانس گرایش غالب اندیشمندان مسیحی، اعتقاد به هماهنگی دین و اخلاق بود.(347) بیشتر عالمان اخلاقی می‌كوشیدند تا احكام و ارزش‌های اخلاقی را از كتاب مقدس استخراج كرده، تبیین نمایند. گو‌اینكه سیستم اخلاقی كاملی را نمی‌توان به مسیحیت نسبت داد و آنچه كه در كتاب مقدس آمده، صرفاً یك سلسله نصایح اخلاقی است كه شاه‌كلید آنها «ده فرمان» و «موعظه بر فراز كوه» است.
به‌گفتة مك اینتایر:
عیسی و قدیس پولس نوعی اخلاق را برای یك دورة موقتی كوتاه، پیش از آنكه خدا نهایتاً «سلطنت موعود» را بر‌پا بدارد و تاریخ به پایان برسد، ابداع
﴿ صفحه 213 ﴾
كرده‌اند. بنابراین نمی‌توان توقع داشت كه در گفته‌های آنان بنیادی برای ‌زندگی در یك جامعة پایدار پیدا شود. به‌علاوه عیسی به‌هیچ‌وجه نمی‌خواسته است قانون‌نامه‌ای مكتفی بالذات بسط دهد، بلكه هدفش به دست دادن اصلاحیه‌ای برای اخلاق فریسی بوده است... .(348)
در‌عین‌حال، عالمان مسیحیِ پیش از رنسانس، به‌ویژه آگوستین(349) و آكویناس،(350) همواره می‌كوشیدند تا با بهره‌گیری از اصول فلسفة افلاطونی، ارسطویی، نوافلاطونی و رواقی، مبانی اخلاق مسیحی را پی‌ریزی نمایند.(351)
تا پیش از رنسانس، مسیحیت كه دین رایج در مغرب‌زمین بود، بر همة شئون زندگی مردم اعم از شئون علمی، فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اخلاقی حكومت مطلق داشت. اما پس از رنسانس و در پی شكست ارباب كلیسا و گسترش روحیة ضددینی، و حاكمیت روحیة علمی و عقلی و سكولار بر همة شئون زندگی مردم، رفته‌رفته به‌جای گرایش به خدا و دین، گرایش به انسان‌مداری، محور تعلقات روحی مردم قرار گرفت. حتی كار به جایی رسید كه افرادی مانند اگوست كنت فرانسوی، با‌آنكه دوران دین را سپری‌شده اعلام كرده بود،(352) برای پر كردن خلأ معنوی و دینی مردم، دین انسان‌پرستی را مطرح كرد.(353)
البته تحولات فكری و فرهنگی پس از رنسانس، نوسانات فراوان و خطوط مختلف و گاه متضاد بسیاری داشت؛ از‌این‌رو، هرگز جهت واحدی نداشت. این روند هنوز هم ادامه دارد و همچنان خطوط فكری متعارض و متضادی در همه زمینه‌های فرهنگی و فلسفی وجود دارد. گو‌اینكه متأسفانه آنچه از آثار آنان در كشور ما ترجمه می‌شود اغلب یك
﴿ صفحه 214 ﴾
جهت خاص و یك خط فكری خاص را دنبال می‌كند و بیشتر صبغة الحادی و ضددینی دارد، ولی واقعیت امر در مغرب‌زمین چیز دیگری است.
به‌هر‌حال، علی‌رغم همة دین‌ستیزی‌ها و اخلاق‌گریزی‌ها، مسئلة دین و اخلاق، یكی از ‌مهم‌ترین دغدغه‌های فیلسوفان عصر جدید را تشكیل می‌دهد. حتی فیلسوفانی كه گرایش‌های الحادی و ضددینی داشته‌‌اند، خود را با این مسئله درگیر می‌دیده‌اند. افرادی مانند، نیچه (1844ـ1900 م)، ماركس (1818ـ1883 م) و جی. ال. مكی از نمونه‌های بارز این گروه به‌شمار می‌روند، و همین امر موجب رونق مجدد این مسئله در دهه‌های اخیر شده است؛ به‌طوری‌كه حجم عظیمی از تحقیقات دینی و اخلاقی فیلسوفان غرب را به خود اختصاص داده است.
اما مسئلة ارتباط دین و اخلاق در جهان اسلام كمتر به‌صورت موضوعی مستقل مورد بحث قرار گرفته است. بررسی اینكه چه عواملی موجب شد كه در غرب این مسائل مورد توجه زیاد قرار گیرد و كتاب‌های زیادی نوشته و بحث‌های فراوانی مطرح شود و چرا در جوامع اسلامی چنین نبوده است، احتیاج به یك تحقیق جامعه‌شناختی دارد. اما اگر بخواهیم خوش‌بینانه راجع به علت كمبود تحقیق در‌این‌زمینه قضاوت كنیم باید بگوییم كه در كشورهای اسلامی به بركت اسلام و رواج معارف اسلامی، و به‌خصوص معارف اهل‌بیت(علیه السلام) چندان نیازی به بررسی این موضوع احساس نمی‌شد. برای جوامع مسلمان، مسائل دینی و مسائل اخلاقی روشن بود و اینكه دین چه پایگاهی در اخلاق دارد و اخلاق چه جایگاهی در دین، و اینكه رابطة میان این دو چگونه است و كدام اصالت دارد، اهمیت چندانی نداشت. در‌عین‌حال باید اعتراف كرد كه ما آنچنان‌كه شایسته است، در بررسی و تحقیق این مسائل، كار و تلاش نكرده‌ایم. در‌این‌زمینه كوتاهی‌هایی هم انجام گرفته است كه امیدواریم به بركت انقلاب و مطرح شدن مسائل اسلامی و توجه همگان به ریشه‌های معرفتی اسلام، این مسائل جایگاه خود را در تحقیقات اسلامی و فلسفی بیابد.(354)
﴿ صفحه 215 ﴾
ناگفته نماند كه در لابه‌لای كتاب‌های كلامی و اصولی، بحث‌هایی در این موضوع وجود دارد؛ مثلاً مسئلة «حسن و قبح افعال» كه از همان آغاز شكل‌گیری مباحث اعتقادی در میان مسلمانان مطرح بود، درواقع همان مسئله‌ای است كه از روزگار یونان تا زمان حاضر محور اصلی مباحث فیلسوفان اخلاق در باب رابطة دین و اخلاق را تشكیل داده است. البته هدف اصلی متكلمان مسلمان از طرح این بحث چیز دیگری بوده است، ولی مباحثی كه بیان داشته‌اند كاملاً جهت‌گیری آنان را در این موضوع مشخص می‌كند. عدلیه، كه امر خدا به انجام كارهای خوب و نهی او از ارتكاب كارهای بد را معلول خوبی و بدی ذاتی افعال می‌دانستند، در‌حقیقت، به یك معنا استقلال اخلاق از دین را در مقام ثبوت بیان می‌داشتند. در مقابل، اشاعره كه امر‌و‌نهی خداوند را علت خوبی و بدی افعال می‌دانستند، در‌حقیقت اخلاق را در مقام ثبوت وابسته به دین می‌پنداشتند. همچنین در مقام اثبات، اكثر عدلیه بر این باورند كه عقل آدمی صرف‌نظر از دین، توانایی كشف خوبی یا بدی برخی از افعال را دارد؛ اما آن‌گونه كه از ظواهر سخنان اشاعره استفاده می‌شود، آنان بر این عقیده بودند كه صرف‌نظر از حكم شرع، عقل توانایی درك خوبی یا بدی هیچ‌یك از افعال را ندارد.(355)
ورود این مسئلة كلامی و اخلاقی به علم اصول در سده‌های اخیر و تحقیقات موشكافانة اصولیان در این موضوع، بر غنای علمی آن افزود(356) و گنجینه‌ای را فراهم آورد كه فهم و تبیین دقیق آن می‌تواند افق‌های جدیدی را فراروی فیلسوفان اخلاق قرار دهد و برخی از معضلات آنان را در این موضوع برطرف نماید. هر‌چند كه به نظر می‌رسد هنوز هم این مسئله به سرانجام قابل قبولی نرسیده و نیازمند تحقیقات جدیدتر و دقیق‌تری می‌باشد.
﴿ صفحه 216 ﴾