نقد و بررسی مکاتب اخلاقی

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: احمدحسین شریفی

جمع‌بندی

ارسطو ملاك خیر را سعادت می‌داند. و سعادت را خواست فطری همه انسان‎ها می‌داند. لذا سعادت‌طلبی را امری اجتناب‌ناپذیر می‌داند. فضیلت اخلاقی چیزی است كه انسان را در وصول به این هدف فطری یاری دهد. ارسطو درصدد برمی‎آید كه سعادت را تعریف كند و مقومات سعادت را معرفی كند در این راه به تحلیل مفهوم سعادت و برداشتی كه همه مردم از این كلمه دارند می‎پردازد. از خصوصیات نظریه ارسطو این است كه سعادت را چیزی می‌داند كه در رفتار انسان و فعالیت زندگیش پدید می‎آید و توأم با زندگی است. در اینجا گویا نظر به حرف سقراط دارد كه می‌گوید باید توجه ما به زندگی ابدی باشد و آن چنان رفتار كنیم كه در زندگی جاودانی سعادتمند باشیم. ارسطو می‌خواهد سعادت را توسعه بدهد و یا این كه اصالت را به زندگی دنیوی می‌دهد. هدف اخلاق را در همین عالم جستجو می‌كند نه این كه همه این عالم را به چشم مقدمه نگاه كند و دنبال هدفی وراء این عالم بگردد.
معیار و ضابطه كلی تمییز فضیلت و رذیلت را رعایت حد وسط و اعتدال می‌داند. البته، همانطوركه دیدیم، افلاطون نیز به مسأله عدالت توجه داشت. هر چند این ارسطو بود كه آن را به عنوان معیار فضیلت و رذیلت مطرح كرد.
خود ارسطو به این مسأله توجه داشت كه این معیار در همه جا كارآیی ندارد؛ و ممكن است مورد سوء برداشت قرار گیرد. از این رو، تذكر می‌دهد كه منظور از حد وسط، حد وسط ریاضی نیست. و به این ترتیب پاره‌ای از سوء برداشت‌های احتمالی را دفع می‌كند.

نقد و بررسی

1. مسأله حیات ابدی
نقطه مثبتی كه در نظریه سقراط وجود دارد و به نظر ما از اهمیت زیادی برخوردار است، تكیة و تأكیدی است كه وی بر حیات ابدی دارد. و متقابلاً نقطه ضعفی كه در دیدگاه ارسطو مشاهده می‌كنیم عدم توجه به این حقیقت است. به راستی اگر ما فطرتاً و طبیعتاً به
﴿ صفحه 322 ﴾
دنبال سعادت و خوشبختی خود هستیم، آیا بدون توجه به حیات ابدی و حقیقی خود می‌توانیم، سخن از خوشبختی واقعی و حقیقی به میان آوریم؟
2. نظریه مثل
سعادت‌گرایی افلاطونی مبتنی است بر نظریه مُثُل. درستی این مبنا محل بحث است. آیا واقعاً مثال‌هایی كه افلاطون معتقد است، واقعیت دارند و با ادله عقلی قابل اثباتند؟ اینها مسائلی است كه باید در مباحث فلسفی و معرفت‌شناسی مورد بررسی قرار گیرند. و به نظر می‌رسد كه نمی‌توان ادله قاطعی به نفع این نظریه اقامه كرد.

3. علم علت تامه عمل نیست
همانطور كه دیدیم، سقراط و افلاطون علم را علت تامة عمل می‌دانستند و حكمت را ام الفضایل تلقی می‌كردند. اما این سخن قطعاً درست نیست. هر كسی بالوجدان می‌یابد كه دانستن، علت تامة عمل كردن نیست. گو این كه برخی از مفسران و پیروان این مكتب خواسته‌اند توجیهی برای این سخن بیابند، اما این توجیه، خالی از تكلف نیست. به هر حال، علاوه بر تجربة شخصی هر كسی، آیات قرآن نیز به این حقیقت گواهی می‌دهند كه علم نمی‌تواند علت تامة عمل باشد. «وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِیَ آتَیْنَاهُ آیَاتِنَا فَانسَلَخَ مِنْهَا»(650) و یا درباره عده‌ای از علمای اهل كتاب می‌فرماید، آنان پیامبر اسلام را كاملاً می‌شناختند، اما از ایمان به او خودداری كردند: «یَعْرِفُونَهُ كَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءهُمْ»(651) و یا درباره فرعون و فرعونیان می‌فرماید یقین به حقانیت موسی داشتند اما او را انكار كردند؛ یعنی علم آنان موجب عمل نشد: «وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوّاً».لُوّاً».(652)
﴿ صفحه 323 ﴾
4. ناكارآمدی معیار اعتدال
نقطه مثبتی كه در نظریه ارسطو وجود دارد و تقریباً مورد پذیرش عموم اندیشمندان مسلمان هم واقع شده است مسأله اعتدال است. اما به نظر می‌رسد، این معیار از كارآیی لازم برخوردار نیست. با این معیار نمی‌توان فضایل و رذایل اخلاقی را شناخت. بر اساس تفسیری كه برای «نظریه اعتدال» ارائه شد ابتدا باید همه قوای انسانی را بشناسیم؛ هدف و غایت نهایی را نیز بدانیم و رابطه این قوا را با آن هدف در نظر بگیریم. پس از طی همه این مراحل باید ببینیم كه در كجا و چه شرایطی اینها با هم تزاحم دارند و به چه صورت باید رفع تزاحم كرد و اعتدال را رعایت نمود.
5. ناكافی بودن علم حصولی
اشكال دیگری كه به طور مشترك بر نظریه سقراط، افلاطون و ارسطو، و همچنین بر بعضی از فیلسوفان اسلامی كه از آنان پیروی كرده‎اند، می‌توان وارد دانست این است كه كمال حقیقی انسان تنها در سایة علوم حصولی نیست. آنچه آموختنی است، علوم حصولی است و علوم حصولی هر چند قوه عاقله را تقویت می‌كنند و استعداداتش را به فعلیت می‌رسانند؛ ولی این همة‌ مقام انسانیت نیست. با وجود این كه كسانی علوم فراوانی داشته‎اند از نظر اخلاقی و ارزش‌های معنوی بسیار پایین و نازل بوده‎اند و حتی ممكن است كسانی علوم بیشتری داشته باشند و از نظر مرتبة معنوی از جاهلان و بی‌سوادان هم پست‌تر باشند. مصداق بارز این سخن، ابلیس است كه دارای علوم بسیار فراوانی بود و بعد هم در طول عمر انسان‌ها كه خدا به او مهلت داده است، دائماً بر تجارب و علومش افزوده شده و می‌شود؛ در عین حال، موجودی است مطرود و ملعون و از نظر اخلاقی و معنوی هیچ گونه ارزشی ندارد. در میان انسان‌ها هم اندیشمندان و عالمان فراوانی یافت می‌شوند كه از علم خود در جهت تخریب اخلاق و معنویت دیگران استفاده می‌كنند. بنابراین، نمی‌توان علم، آن هم علم حصولی، را برای وصول به سعادت كافی دانست. این كه فیلسوفان یونان به خصوص ارسطو، راه تحصیل كمال انسانی را تعقل و استدلال و برهان می‌دانند، سخن
﴿ صفحه 324 ﴾
كامل و دقیقی نیست. قوای عقلی هم وسیله و ابزاری است در دست انسان برای رسیدن به كمال بالاتری كه آن علوم حضوری است و در سایة ارتباط با خدا حاصل می‌شود. بنابراین، این اشكال بر كل این مكتب و پیروانش وارد است كه حقیقت كمال و سعادت انسانی را، كه در سایة‌ عبادت خدا و علم حضوری حاصل می‌شود، نشناخته‎اند و به آن توجه نكرده‎اند.
﴿ صفحه 325 ﴾

فصل پنجم: نظریه اخلاقی اسلام